در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | مصطفی رفعت
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 19:35:19
 

فعال هنری

 ۲۰ شهریور ۱۳۵۸
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۱۰ نکته درباره "باران نم‌نم خواهد بارید"
۱
روایتی تماشایی بدون هیچ اضافه‌گویی، بدون مزاحمت صوتی، بدون بازی آزاردهنده و بدون حواشی پررنگ‌تر از متن.
۲
هیچ توصیفی برای خط روایی ماجرا ندارم؛ اگرچه این خط تااندازه‌ای وجود دارد. آنچه در متن برایم مهم بود، آدم‌ها و درکشان از منحنی عمر است. رفت‌وبرگشتی مداوم میان زمان. کدام قدرتمندتر است؟ ترومای گذشته، لحظه درک‌نشدنی حال یا وحشت آینده؟ آدم‌ها با آنچه از دیروز همراه ‌آورده‌اند، آنچه اکنون انجام می‌دهند و برنامه‌شان برای فردا، تعریفی متفاوت از خود ارائه می‌دهند؛ تعریفی مبتنی‌بر زمان. آیا انسان امروز را می‌توان با آنچه دیروز بوده و در گذشته از سر گذرانده، تعریف کرد یا شناخت؟ آیا ما با آثار به‌جامانده بر روانمان از لحظاتی که تجربه‌ کرده‌ایم، برای هم شناخته می‌شویم یا برای هر آشنایی جدیدی، باید همه‌ی آنچه بر ما وارد شده را کنار بگذاریم و در تولدی دوباره، خالص و بدون هیچ نشانی از روزهای رفته که اکنون ما را شکل داده، دست‌ دوستی را پیش بیاوریم؟ من، بدون کوله‌بار خاطراتم، چه‌کسی هستم؟ اصلاً وجود دارم و اگر وجود دارم، آیا هویت و معنایی دارم؟ انسان بدون گذشته و بدون آینده، چگونه ... دیدن ادامه ›› انسانی‌ست؟
۳
شخصیت‌ زن، مانند رباتی تنظیم‌شده یا مهره شطرنجی که فقط در مسیر تعیین‌شده و خطی حرکت می‌کند، در صحنه جابه‌جا می‌شود. بلند حرف می‌زند. هیچ حسی در صورت و لحنش ماندگار نیست. مصمم به‌نظر می‌رسد؛ اما مردد است! او حاصل همه‌ی آن‌چیزی‌ست‌که ما آن‌ها را خاطرات می‌نامیم. شخصیت او در روند ماجرا نرم می‌شود و از آن خشکی و تکرار (در رفتار و هم گفتار) فاصله می‌گیرد. آماده می‌شود تا راز خود را فاش کند؛ درست مانند بیماری که نزد روانکاوش آماده‌ی اعتراف است.
۴
شخصیت مرد، نویسنده است. به جزئیات دقت می‌کند. به پیش‌‌‌آگاهی باور دارد و به‌مثابه روانکاوی که سوژه‌ی موردنظرش را برای «کشف»، به چالش می‌کشد، کم‌کم «اعتماد» در رابطه را شکل می‌دهد. هردوی آن‌ها متأثر از عنوان نمایش (باران نم‌نم می‌بارد) کم‌کم از جان‌پناه امن خود بیرون می‌آیند. اینجا دراین‌هتل، کسی یک‌باره زیر رگبار، خیس آب نمی‌شود. زیر بارانی که نم‌نم اما پیوسته می‌بارد، ما نیز آرام‌آرام شسته می‌شویم و اندک‌اندک از آنچه (و آنکه) به‌مثابه بندنافی که افکارمان را تغذیه می‌کند، جدا می‌شویم. ما به جادوی «گذر زمان» نیاز داریم تا به آرامشی دوباره برسیم. باید از فاجعه، فاصله بگیریم تا خاطره شود و باید پوست بیندازیم و دور شویم تا آن خاطره، کم‌رنگ شود.
۵
باران، عامل رویش است؛ و هم عاملی برای زدودن غباری که بر ذهن ما نشسته و چه‌بسا بیرون‌آوردن آنچه و آنکه در گذشته چال کرده‌ایم؛ اما آثار آن/او در وضعیت کنونی ما هنوز پابرجاست و مانعی برای ترسیم آینده. زن، سگی که دوستش داشت را همراه پس‌‌اندازش و چیزهایی دیگر که هریک ارزشی نمادین برایش دارند، در کودکی به‌خاک می‌سپارد. او آنچه می‌توانست با پول (ولو اندک) برای بعدهای خود (یا کمک به دوستش) انجام دهد را نیز دفن کرده. درپاسخ‌به کنجکاوی مرد می‌گوید که پول را به دوستش هم نداد و نمی‌داند مشکل (و سرانجام) دوستش به کجا رسید؛ و تأکید می‌کند: دختربچه‌ها مسائل را بزرگ می‌کنند! ... بی‌اعتنایی به سرنوشت خویش و دیگرانی که پیوندی با ما دارند. راستی هریک‌ازما اگر امروز دست به نبش‌قبر گذشته بزنیم، چه آرزوهایی را که با شکست‌ها و خاطرات ناگوار و تجربه‌های تلخمان در گور کرده‌ایم، باز خواهیم یافت؟
۶
فنجان قهوه‌ای که مدام در صحنه‌ها می‌بینیم و روی پوستر نمایش هم حضوری پررنگ دارد، اشاره به موضوع مرگ‌آگاهی پرنسس دایانا، رؤیای صادقه و تلاش مرد طی یک مثلاً بازی برای حدس‌زدن درباره کیستی و چیستی زن؛ شاید تأکیدی بر این واقعیت است که ما چقدر دلمان می‌خواهد از روزهای نیامده بدانیم و احتمالاتش. این‌را می‌توان در پرسش تکراری «این باران چه‌زمانی بند می‌آید؟» نیز دید. زن، در صحنه‌ای از نمایش می‌گوید بعید است باران بند بیاید و او ترجیح می‌دهد که برای رفتن، منتظر نماند. آیا او به درکی تازه رسیده که آینده را نباید معطل احتمالات کرد و به هوای رسیدن روزی آفتابی، از ادامه‌ی مسیر باز ماند؟! در جایی، مرد اشاره می‌کند که زن مدام با کف دست خود مشغول است؛ و زن در بازگویی خاطراتش، به دفن‌کردن حیوان خانگی و چیزهایی درکنارهم اشاره می‌کند. بعد از آن اعتراف به رنج گذشته، مرد از زن می‌خواهد دستش را ببوید و به او می‌گوید: «عطر صابون می‌دهد!» خوش‌بین باشیم؛ باران نم‌نم، بوی آن خاطره تلخ را از دستان زن نیز برده و چه‌بسا، حالا بتوان؛ هم در ته فنجان قهوه‌اش و هم در کف دستش، نقش یا خط امیدی برای آینده (حتی واهی) را دید.
۷
شخصیت متصدی هتل، پایان هر جدال کلامی را با زدن زنگ روی میز پذیرش اعلام می‌کند؛ انگار ما به به‌جای رابطه انسانی بین دو غریبه، به‌تماشای یک مسابقه بوکس نشسته‌ایم؛ حتی در صحنه‌ای که در اتمسفری مفرح اجرا می‌شود، به‌مثابه داور گوشه‌ی رنگ، به امتیازدهی مشغول است؛ صحنه‌ای که البته مورد مثبت دیگری از کار را نیز نمایان می‌کند: دکور و چیدمانی متناسب با اجرا که به‌راحتی و بدون ایجاد سکته در روند بازی‌ها و با کمترین تلاش برای تغییر، یک فضای تازه خلق می‌کند.
۸
برای این سالن، صداها (به‌جز بازیگر نقش متصدی هتل) کمی بلندتر از آن‌چیزی‌ست‌که باید! به‌‌ویژه در آغاز کار؛ نکته‌ای که حتماً در سالنی‌ دیگر، جزو امتیازات بازیگران محسوب می‌شود. بااین‌همه، بازی‌ها شسته‌رفته و بدون تلاش در القای «بازیگر خوبه این نمایش منم!»، در خدمت ماجراست. هر سه، در حالتی مطلوب ظاهر شده‌اند و در جای خود؛ هم طنزی زیرکانه و نرم را به‌نمایش می‌گذارند و هم در آفرینش لحظات جدی موفق عمل می‌کنند. فروزان حسینی جوری کلمات را ادا می‌کند که بعید است هیچ حرفی در کلمه‌ای ناشنیده باقی بماند. محمد ‌دهملایی سکوت‌های قابل‌توجه دارد و زهرا پرهون، حضور بی‌کلامش هم گویاست.
۹
آخ که اگر کارگردان‌ها مدت‌زمان نمایش را درنظر می‌گرفتند، حتماً کارهایی تماشایی‌تر را شاهد بودیم. زمان 50دقیقه برای این نمایش، بهترین مدت‌زمان روایت قصه‌اش بود. ریتم نمایش، طراحی نور و لباس و صدا، به‌اندازه‌ی خود نمایش است. به‌نظرم چیزی از قابی که پیش چشمانم بود بیرون نمی‌زد و جای خالی چیزی را نیز حس نکردم. تنها کاش برای این‌ماجرا، جغرافیایی تعریف نمی‌شد. نبود اسم افراد و مکان‌ها، زبان نمایش را الکن نمی‌کرد و البته وجودشان هم چیزی به درک من از قصه نیفزود. این‌را درمورد توضیح «اقتباسی نمایشی از جهان رازآلود و تأمل‌برانگیز هاروکی موراکامی» در معرفی نمایش نیز می‌گویم. آیا بدون بردن نام «موراکامی»، فهم جهان نمایش، عقیم می‌ماند؟
۱۰
یادمان باشد زندگی گاه همین «سرعت‌نداشتن» است؛ به‌جای‌آنکه یک‌باره وسط استخر بپریم، گاهی باید زیر بارانی نم‌نم ایستاد و از «ذره‌ذره خیس‌شدن» لذت برد؛ شاید زندگی‌ اصلاً در همان جزئیات ریزی‌ نهفته که متصدی هتل به آن‌ها توجه نشان می‌دهد؛ که رنگی از ملال هم دارد و شاید تکرار!
از نگاه دقیق و موشکافانه شما بسیار ممنونیم
و خوشحال از اینکه با جهان اثر ارتباط مطلوبی برقرار کردید.
البته کمی به اسپویل نمایش نزدیک شدید...
سپاس از اینکه قلم زدید و وقت گذاشتید
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

1
«خِرَد نه در ثبات است و نه در تغییر؛ بلکه در دیالکتیکِ بین این دو نهفته است!»
کاش این جمله‌ی آغشته به فهمِ واقعی موضوع همیشه‌جذاب دیالکتیک؛ این شیوه‌ی «پیکارِ زبانی» ازلی و ابدی، متعلق به من بود؛ اما نیست! این‌را «اُکتاویو پاز» مکزیکی گفته و شاید هم منتسب به اوست! در میزانِ فهم من اما «دیالکتیک» رسیدن به آن‌نقطه‌ای‌ست که انگار می‌توان (و باید) از اول آغاز کرد. چه‌چیز را؟ همه‌ی ‌چیزهایی‌که به‌خاطرش در جنگی بی‌پایان هستیم؛ از همه‌ی آنچه با جبر جغرافیایی در نهاد ما به‌ودیعه گذاشته شده تا همه‌ی آنچه را در گذر زمان، شخصاً با هرنوع مطالعه‌ای در رهگذر هر مدیومی آموخته‌ایم؛ و کجا بهتر از تقاطع همین ودایع و آموزه‌ها، برای تمرین دیالکتیک؟!

2
«رابطه» ... دیدن ادامه ›› اساساً یک فضای دیالکتیکی‌ست؛ حتی اگر وقتی در معنای ظاهری و ساده اولیه‌اش، اتصال فیزیکی و غیرفیزیکی بین مرد و زن را به اذهان متبادر کُنَد. «رابطه» می‌تواند از بستر همین جریانِ سیال، شکوفا شود؛ منظورم شکوفایی بعد از جوانه‌زدن است. آدم‌ها حتی ناخواسته وارد بازیِ گاهی جذاب دیالکتیک می‌شوند؛ وقتی باهم بحث می‌کنند تا پوزه‌ی باورهای یکدیگر را به خاک بمالند و فاتح از این میدان رزم بیرون بیایند تا‌ نتیجه، «آن» شود که «من» می‌خواهم. «من» اما همیشه فقط یک‌ «فرد» نیست؛ یک «تفکر» است و چه‌بسا گاه تفکری غالب و قالب! و می‌دانیم که حتماً در هر تفکری ازاین‌دست، «کلیشه(های)» متأثر از «سُنت» هم نمود دارد و اینجاست که مبارزه با تأمین خواستِ آن «من‌(ها)» و ایستادن مقابل جریان تمایلات یک‌نفره (یک گروه، یک جریان، یک ساختار و ...) می‌شود: سُنت‌شکنی و حرکت درجهتِ خلاف جریانِ آب!

3
ما می‌خواهیم به جنگِ کلیشه‌ها برویم! کدام کلیشه‌ها؟ همان‌ها که جهان امروز ما را شکل داده و روابط را به جایی رسانده است که از یک «تعامل تنش‌کاه» به یک «تقابل تنش‌زا» تبدیل شده و طرفین می‌کوشند به هم نشان دهند «کُت، تن کیست!» گرچه در مباحث روان‌شناسی، این‌جنس از رابطه را با برچسب «تروماتیک (آسیب‌زا)» نشان‌دار و از سایر اشکال رابطه جدا کرده‌اند؛ اما کمی دقیق‌شدن به روابط بین‌فردی خودمان و آن‌ها که می‌شناسیمشان (و حتی آن‌ها که نمی‌شناسیم؛ ولی در رصدِ حواس ما هستند) به‌خوبی عیان می‌کند که اصل بسیاری از روابط، زیرسؤال است و آدم‌ها پیوسته در حالِ «باج‌گیری عاطفی» از هم هستند.

4
متأسفانه باید بپذیریم «دیالکتیک» هم مانند بسیاری از مفاهیم، دستخوش تغییراتِ سوگیرانه شده و هرکس از ظن خود، آن‌را به‌‌عنوان «یار» برگزیده! حالا مدت‌هاست که کارایی این واژه‌ی خوش‌آهنگ، به سنجه‌ی میزان سواد فعالان حوزه‌های‌ جامعه‌شناسی و فلسفه محدود شده و مورد سوء‌استفاده قرار گرفته. این‌روزها در مجادلات کلامی، «دیالکتیک» دیگر شیوه‌ای درجهتِ رسیدن به فهمی مشترک یا افزایش آگاهی نیست؛ بلکه ابزاری برای سرکوب همه‌ی آن‌چیزی‌ست که در مقابل آرا و دیدگاه‌های ما قرار می‌گیرد. یک «چماق لوکس» از جنس اندیشه و فرهنگ که با مغلطه و سفسطه درآمیخته.

5
«رحمان خوب‌زاده» این مفهوم گسترده‌ی فشرده در یک واژه را به‌روی صحنه بُرده: «دیالکتیک» ... او با استفاده از جریانی روزپسند، کلیشه‌های عوام‌فریب، بحث‌های خاله‌زنکی و هرآنچه بتوان با انگی به گل‌درشتی «ابتذال» به آن حمله کرد، یک پروژه‌ی نمایشی را سروسامان داده و اتفاقاً موفق هم بوده و مخاطبان بسیاری را نیز جذب کرده. اما چرا چنین ترکیب نازلی را می‌توان یک نمونه‌ی ارزشمند و یک اثر شایسته‌ی تحسین نامید؟ در سطح سواد من، علت این است: کارگردان، همه‌ی این برچسب‌های یاد‌شده را از فیلتر توجه به «عمق ماجرا» عبور داده تا این معجون کمدی/‌ترسناک/‌درام/‌روان‌شناختی در دام سطحی‌ماندن گرفتار نشود؛ و مخاطب را با خود، به درون‌مایه‌ای که در لایه‌های زیرین دیالوگ‌ها (و مونولوگ‌ها) و بازی‌ها (گاه اغراق‌شده) پنهان شده، بکشاند. کافی‌ست مخاطبی عجول باشید تا در بدو ماجرا و شنیدن صدای خارج‌ازصحنه زن و مردی که خوانشی از «نشخوار ذهنیِ» افکاری زنانه دارند، شما را به این واکنش وادارد که «باز‌هم یک نمایش فمینیستی؛ از نوع کلیشه‌ای و آبکی!» اما اگر دقایقی خود را به آرایش ساده؛ اما گزنده‌ی صحنه، بازی‌های پرتحرک و ریتم سریع قصه‌ای که در مقابلتان رخ می‌دهد، بسپارید، کم‌کم گاردتان را پایین آورده و تازه متوجه اصل ماجرا می‌شوید. آن‌گاه به درایت کارگردان در بازنمایی و تبیین یک اشتباه فراگیر، احسنت خواهید گفت.

6
جهانی که کارگردان در «دیالکتیک» تصویر کرده و انگشت روی نقاط ضعف آن گذاشته، آن‌قدر آشنا و ملموس است که بالاخره انعکاسی از آن‌را در زندگی‌‌ خود یا زندگی‌های اطرافیانمان یافت و مشاهده می‌کنیم. همان ساختار مردسالار که برمبنای مونولوگ استوار است؛ نه دیالوگ. این اما همه‌ی ماجرا نیست و کارگردان به‌زیبایی از روی این کلیشه‌ها پریده و حتی لبه‌ی تیز انتقاد را گاهی به‌سوی زنان نیز می‌گیرد تا آن‌ها را در «رویکردهای انفعالی» و «جاه‌طلبی‌های برنامه‌ریزی‌شده‌شان» هم به‌چالش بکشد. شخصیتی که از «مرد» می‌بینیم، یک عضو فرهیخته و باسواد جامعه است؛ استادتمامی اهل تفکر با دایره‌ی لغاتی پرطمطراق که برای آبکش‌کردن هر تفکری در مقابلش، به‌مثابه خشابی پُر است. او شیفته‌ی راه‌ورسم قدیمی «مردفهم‌کردن» است؛ یک نگاه از‌بالا‌به‌پایین به موجودیتِ زن؛ که نه‌تنها «فمینیسم رادیکال» با آن پدرکشتگی دارد؛ بلکه گزینه این‌نو‌ع برخورد، در گرایش سنتی فمینیسم نیز قفل است!

7
«آرمان افراسیابی» (کاراکتری که «خوب‌زاده» در‌این‌اثر ایفا کرده؛ و چه نام کنایه‌‌‌آمیزی) در بخش‌هایی از «دیالکتیک» رو به تماشاگران حاضر در سالن، از آن‌ها کمک می‌خواهد تا زندگی ازهم‌پاشیده خود را بازیابی کند؛ اما جدای از هر پیشنهادی که بشود دراین‌باره ارائه کرد، واقعاً می‌توان ناجی را نجات داد؟ چه‌بسا از دل همین تصویری که کارگردان در تعامل با مخاطبانش خلق می‌کند، طنز تلخ ماجرا بیرون می‌زند: «او» که «عقل کل» ماجرا بود و داعیه نجات جهانی را در سر می‌پروراند، حالا دست‌به‌دامان سایرین شده تا برای رهایی از این وضعیت موجود (به‌زعم خودش؛ نیز با بضاعت موجود) چاره‌ای کرد! او نه‌تنها یک استاد دانشگاه (به‌نوعی در رأس هرم آموزشی) است که حالا در گِل روزگار خود مانده؛ یک نویسنده‌‌ است که زنش نیز بازیگر متن‌های موفق اوست (در نوک پیکانی که می‌خواهد جامعه را به‌سمت اندیشه‌ی توسعه‌محور رهنمون شود)؛ آن‌ها اما از پس شکل‌دادن یک گفت‌وگوی ساده برای غلبه بر بحرانی که رابطه‌شان را به‌رنگ جیغ (قرمز) محیط زندگی‌‌شان در‌‌آورده عاجزند.

8
«دیالکتیک» در نقطه‌ی پایانی خوبی رها می‌شود ... مرد فریاد می‌کشد و زن گریه می‌کند؛ «سلاح کلیشه‌ای در روابط کلیشه‌ای»؛ که جای «گفت‌وگو» در آن‌ها خالی‌ست و خشم و غم بر «تعقل» پیروز می‌شود.

9
«سپیده کاشی‌ها» در صدای پایانی اجرا فوق‌العاده است. اساساً متنی که در انتهای کار، وقتی نور صحنه گرفته می‌شود، به گوش مخاطب می‌رسد، فوق‌العاده است: جایی‌که خالق اثر، رابطه را از یک حصار زن‌وشوهری خارج؛ و مفهومی گسترده‌تر از این نیاز بشری را گوشزد می‌کند.

10
طراحی صحنه و شیوه‌ی اجرا خواسته یا ناخواسته، «زن» را به یکی از اجزای صحنه تبدیل کرده که اگر نبود رنگ متفاوت لباس بازیگر با وسایلی که بر روی صحنه می‌بینیم؛ با «دارایی‌های» آن زندگی فرقی نداشت. یادمان نرود که آدم مقابل در رابطه، یک لکه در بوم زندگی ما نیست که فقط جا عوض می‌کند؛ او به‌اندازه‌ی ما سهم و حق حرف‌زدن، ابراز وجود و پذیرفته‌شدن دارد.
بسیار دقیق و عالمانه نوشتید. استفاده کردیم 👍🙏
عادل پورحسینی
بسیار دقیق و عالمانه نوشتید. استفاده کردیم 👍🙏
عزیزید. ممنونم که مطالعه کردید 🌿
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سال‌ها قبل‌ازآنکه اجرایی از این نمایشنامه «برایان کلارک» را ببینم، فیلمی که «جان بَدهام» برمبنای آن ساخته بود را دیده بودم. آن‌موقع بیش‌ازآنکه تحت‌تأثیر قصه قرار بگیرم، محو بازیِ «ریچارد درایفس» شده بودم و سال‌ها‌بعدش که حس‌و‌حالی مشابه را با تماشای هنرنمایی «خاویر باردِم» در «دریای درون» تجربه کردم؛ مدام بازی این دو نفر را در قالب شخصیتی با وضعیتی یکسان، مقایسه می‌کردم. بین این دو فیلم، 23سال فاصله و اساس شکل‌گیری قصه‌ها هم به‌رغم همه شباهت‌ها؛ متفاوت بود: اولی بر تخیل نویسنده استوار بود؛ و دومی، خاستگاهی واقعی داشت. آنچه اما در تماشای فیلمِ دوم مرا تکان داد، این‌بار جدا از لذتِ مکاشفه و مقایسه بین دو اثر و بازی‌ها؛ تنگنایِ وحشت‌‌آفرینی بود که شخصیت‌های اصلی در هردو فیلم را از پا درآورد. ظاهر امر البته بیش‌ازهرچیز برایم برجسته شده بود؛ همان قدرت انتخاب و دایره استقلال و اثرگذاری بر سرنوشت؛ و دریک‌کلام: خواستن‌ها ‌و نخواستن‌ها! بن‌مایه این قصه‌ها تصمیم درباره مرگ و زندگی‌ست‌ و بایدونباید دخالت ما در آن‌ها؛ اخلاقی‌بودن گرفتنِ تصمیم به‌ جای یا برای دیگران؛ قدرت و نقش فردیت ما درمواجهه‌با بشرساخته‌هایی نظیر قانون. از آن برداشت‌های اولیه که بی‌شک گرداگرد مفهوم «اوتانازی» نیز چرخ می‌خورَد؛ می‌گذرم. چیزهای دیگری از لابه‌لای صحنه‌ها و دیالوگ‌های این نمایش (به‌کارگردانی درسا آقائی) برایم پررنگ شد. لذت کشفی تازه: بیچارگی «انسان تسلیمِ در محاصره». نمی‌گویم «مصائب انسان معاصر»؛‌ چراکه «زندگی»؛ این یگانه دارایی بشر، در هیچ دوره‌ای واقعاً متعلق به تنها خودش نبوده و این واقعیت، مختص آدم قرن 21 نیست. قطعاً لذت این کشف ‌را به اجرای خوش‌ریتم نمایش و البته بازی قابل‌توجه «شاهین زارع» (در نقش «کِن هریسون») مدیونم. حالا بزرگ‌ترین سؤالی که در ذهن من ایجاد شده این ‌است‌: جایی‌که «جبر» هست، صحبت از «قدرت انتخاب»، شوخی نیست؟ «هریسون» درپیِ یک تصادف، از گردن به پایین فلج شده. او که مجسمه‌سازی با قدرت آفرینشگری بود، حالا مشاهده‌گری‌ست که دیگر هرگز نمی‌تواند دست به «خلق» بزند. کنایه‌ای دردآور: هنرمندی که مواد بی‌جان را شکل (و جان) می‌داد، حالا بی‌حرکت روی تختی به‌مثابه میز کار پزشکان، روانشناسان، وکلا، قانون‌گذاران و ... منتظر است تا او را هرگونه که می‌خواهند «شِکل» دهند؛ یک جابجایی غمناک و فراترازآن، ترسناک! دکور چرخانی (که خوب هم طراحی شده)، نظم خاصی به توالی صحنه‌ها داده و مخاطب را باسرعت به دل صحنه بعدی پرتاب می‌کند. طراحی لباس‌ها و نور؛ و حتی انتخاب بازیگران که به‌لحاظ بصری، فضای مطلوبی را خلق کرده‌اند، اجازه نمی‌دهد مخاطب ... دیدن ادامه ›› زیر آوار فاجعه‌ای که پیش چشمانش، زندگی «کِن هریسون» را زیرورو کرده، دفن شود. بازی پرشور «شاهین زارع» با لحنی که شوخی‌هایش (ولو از نوع دردناکش مانند جوکِ «یک فلج را کجا می‌توان پیدا کرد؟ همان‌جاکه بار آخر رهایش کردی!») مزیدبرعلت است. همه این‌ها اما وقتی در صحنه آخر، «کِن هریسون» را مغلوب «جبرِ» حاصل از قدرتِ «اختیار» دیگران، باز بر تخت بیمارستان می‌بینیم (خاموش و نااُمید)، تمام آن رنگ‌ها، سرزندگی و هیاهو به‌یک‌باره نیست می‌شود؛ نه شعبده آن آرایشگر و نه وجدان آن پرستار، از این «شیء خالی از زندگی»، انسان نخواهند ساخت؛ و آنجا تازه از خود می‌پرسی «عجب؛ پس این زندگی واقعاً مال کیه؟»
ممنونم از تحلیل زیبای‌ شما❤️
خوشحالم که دوست داشتین🌟
۰۸ اسفند ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
10 نکته درباره «ژوزف»
1. «جان هاج» را اساساً به‌عنوان فیلم‌نامه‌نویس می‌شناسیم؛ به‌ویژه در همکاری مستمر با کارگردان انگلیسی برنده اسکار؛ «دنی بویل» که باهم شش فیلم بلند؛ ازجمله «رگ‌یابی» و نیز یک فیلم کوتاه به‌نام Alien Love Triangle ارائه داده‌‌اند.
2. «ژوزف» که تحت‌عنوان Collaborators (همکارها) و در سال 2011 منتشر شده؛ اولین تلاش «جان هاج» در امر نمایشنامه‌نویسی‌ست که اولین‌بار، 25 اکتبر همان‌سال نیز در «تئاتر ملی لندن» به‌روی صحنه رفت و متعاقباً برنده جایزه «لارنس اولیویه (2012)» برای بهترین نمایشنامه تازه‌تولید در بریتانیا شد.
3. فضای متن (و البته برداشت‌های نمایشیِ از روی آن) را شاید بتوان یک فانتزی-سورئال با پس‌زمینه تاریخی خواند که در کنار همه زوایایش، به همان اشاره مطرحِ داخلِ خودِ متن می‌پردازد: جدال انسان با هیولا؛ و سرنوشت محتومِ آن: شکست انسان!
4. «میخائیل بولگاکف» که او را به‌عنوان یکی از مروجان ادبیات نوگرا و رئالیسم جادویی روسیه؛ عمدتاً با رمان «مرشد و مارگاریتا» و نیز کمتر با رمان‌های «تخم‌مرغ‌های شوم» و «دل سگ» می‌شناسیم؛ آنچه را که متن برپایه آن شکل گرفته به‌واقع انجام داده است: نوشتن نمایشنامه‌ای سفارشی در وصف جوانی‌های «ژوزف استالین» که قرار بود به‌مناسبت تولد دبیرکل حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی اجرا شود. عنوان Batum را بر آن نهاد؛ که البته به اجرا نرسید. خودِ نویسنده نیز یک‌سال‌بعد (در 1940) درمی‌گذرد. سرانجام سال‌ها‌بعد، کمی قبل از فروپاشی شوروی، سرانجام مردم به متن دست پیدا می‌کنند.
5. متن را نخوانده‌ام؛ اما ... دیدن ادامه ›› با تماشای این اثر، اولین چیزی‌که به ذهنم متبادر شد، «فاوست» بود؛ دکتری که حس مداومِ نارضایتی از زندگی‌اش، او را وارد معامله‌ای با شیطان می‌کند؛ و این‌گونه، روح خود را می‌فروشد تا خواسته‌هایش را عینیت بخشد. اینجا اما صحبت از «قلم» به‌جای «روح» است و چه‌بسا نویسنده اگر نویسنده باشد، روح و قلمش یکی‌ست؛ یا در حالتی ایدئال باید که باشد. نوشتن متنی درباره (و دلخواه) «استالین» به‌قلمِ «بولگاکف» وجه‌الضمانِ اجازه بازاجرای نمایش توقیف‌شده اوست؛ اما درانتها، این روح اوست که وجه‌المصالحه و به‌عبارتی، «قربانی» شده است.
6. استفاده از دو ماشین تایپ در دو سمت صحنه؛ ‌آن‌هم به‌شکل معلق را دوست داشتم؛ هم وضعیتِ آونگ‌وارِ نویسنده را برایم تداعی می‌‌کرد که شرایط چگونه او را در دو سوی یک تفکر قرار می‌دهد و هم بر نگاه آمیخته به عدالت در قضاوت‌هایم تأکید می‌کرد.
7. حضور «استالین» در فضایی بالاتر از صحنه کلیِ اجرا را نه فقط به‌مثابه نگاه دیکتاتوریِ قدرت حاکم آن‌زمان تعبیر کردم؛ بلکه بیشتر ازاین‌جهت برایم جالب بود که «بولگاکف» را در مسیری گذاشته بود که مدام باید بالا و پایین برود؛ انگار ذهن درگیرِ او را در نوسانی مداوم تصویر کرده باشی. واقعاً وقتی برای انجام تعهداتش به بالا (نزد استالین) می‌رود، در شُرفِ سقوط است؛ یا وقتی‌که از پله‌ها پایین می‌آید؟
7. موسیقی ابتدا و پایان کار شنیدنی‌ست؛ یکی از نقاط قوت کار همین موسیقی‌اش است؛ به‌احترامِ «گئورگ خاچاطوریان» و نوازنده «گئورگ آندریاسیان».
8. چهره‌پردازیِ نمایش، جالب‌توجه است؛ حتماً به صورت آدم‌های نمایش تا‌آنجا‌که جایگاهتان در سالن اجازه می‌دهد، دقیق شوید. «استالین» آن بالاست؛ اما حتی از فاصله هم می‌توان حسش کرد!
9. یکی از ویژگی‌های این نمایش، طنز نهفته در بعضی دیالوگ‌هایش است؛ وقتی خشونت را می‌توان چنین در قالبِ فانتزی و کمی شوخی ارائه داد، انگار ترسناک‌تر هم می‌شود. صحنه تهدید «بولگاکف» یک‌جور کابوس است؛ خوب و اثرگذار.
10. نمایش را باید دید؛ هرچقدر بگوییم هم باز ذره‌ای از لذت تماشایش را زنده نمی‌کند.
سلام و ارادت جناب رفعت عزیز
ممنونم که به تماشای نمایش ما نشستید و اینگونه دقیق و با نکته سنجی بسیار نمایش را تحلیل کردید
۱۸ دی ۱۴۰۳
سپاس از نگاه حرفه ای و نافذتون جناب رفعت عزیز
۱۸ دی ۱۴۰۳
بادرود فراوان وسپاس بسیار ازشما جناب رفعت عزیزوبزرگوار🙏
ممنونم از حسن نظر و دقت ونکته سنجی شما که نمایش مارو به تماشا نشستید🙏🌹
۲۲ دی ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

تئاتر

تماس‌ها

mrafat0@gmail.com