هنگام خواندن بازخوردهای متفاوت درباره «دیوانهخانه زری بوره»، بیش از هر چیز یاد نظریه «مرگ مؤلف» رولان بارت افتادم. کمتر نمایشی را دیدهام که تا این اندازه خوانشهای متفاوت و حتی متناقض از آن شکل بگیرد؛ از کسانی که آن را تجربهای درخشان و فراموشنشدنی میدانند تا کسانی که آن را خستهکننده یا فاقد معنا توصیف میکنند.
شاید همین، بزرگترین نقطه قوت این اجرا باشد؛ اینکه خود را به یک برداشت قطعی محدود نمیکند و هر مخاطب، با جهان ذهنی و تجربه زیسته خود، معنایی متفاوت از آن میسازد.
برای من، جذابیت این اجرا فقط در متن یا بازیها خلاصه نمیشد؛ بلکه تجربهای بود که از همان لحظه ورود شکل میگرفت. از بدو ورود به حیاط، صدای سرفههای شازده به گوش میرسید؛ انگار نمایش پیش از آغاز رسمیاش شروع شده بود. حتی جزئیاتی مانند قابهای روی دیوار در فضای سرویس بهداشتی نیز، به نظرم، بخشی از جهان نمایش بودند و مرز میان فضای واقعی و صحنه را بهتدریج محو
... دیدن ادامه ››
میکردند.
در این اجرا، بیش از آنکه وارد یک سالن تئاتر شوی، پا به خانهای میگذاری که نمایش در آن جریان دارد. نزدیکی تماشاگران به بازیگران، فاصله معمول میان صحنه و مخاطب را از میان برمیدارد و این احساس را ایجاد میکند که تنها شاهد یک اجرا نیستی؛ بلکه برای مدتی، مهمان جهان این خانه میشوی.
اگر بخواهم فقط یک ویژگی را به عنوان مهمترین نقطه قوت این اجرا انتخاب کنم، آن چندلایه بودنش است؛ نمایشی که میتوان از منظر روانشناختی، اجتماعی، سیاسی یا حتی یک تراژدی خانوادگی به آن نگاه کرد. اثری که به جای ارائه پاسخهای قطعی، مخاطب را به مشارکت در ساختن معنا دعوت میکند.
شاید هیچ جملهای بهتر از متن معرفی نمایش نتواند این تجربه را توصیف کند:
«اینجا سالن تئاتر نیست؛ یک خانه شخصیست.»
خانهای که آنچه در آن میبینیم، فقط داستان آدمهای ساکن آن نیست؛ بلکه مواجههای است با خاطرهها، رنجها، رازها و روایتهایی که گاهی سالها در زندگی ما دفن نمیشوند و همچنان بر اکنونمان سایه میاندازند.