در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | مهدی فرهادی‌پور درباره نمایش بزم پادشاه پروانه: این نوشته، برداشتی اولیه از بن‌مایه‌های نمایش «بزم پادشاه پروانه»، ب
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 21:54:34

این نوشته، برداشتی اولیه از بن‌مایه‌های نمایش «بزم پادشاه پروانه»، به نویسندگی سینا سلیمی و کارگردانی امیرحسین سرخیان است؛ آنچه در نخستین تماشای این اثر استعاری در ذهنم شکل گرفت و قوه خیال و تفسیر مرا به سوی خوانشی کشاند که پیش روی شماست.
این خشت نخست را باید حاصل یک‌بار دیدن اثر و مواجهه نخست با جهان آن دانست؛ خوانشی که در ادامه می‌تواند با کشف لایه‌های دیگر نمایش کامل‌تر شود. اگر خشت نخست درست نهاده شده باشد، تا فراز دیوار و کشف ثریا همراه باشید.¹
بزم پادشاه پروانه؛ روایت، قدرت و چرخه حکمرانی
عنوان نمایش در نگاه نخست، ذهن را به سوی لطافت، رهایی، نشاط و طرب می‌برد. «پروانه» نشانی از پرواز، دگردیسی و کمال است و «بزم» یادآور شادی و سرخوشی. گویی قرار است به تماشای جهانی بنشینیم که در آن پروانه‌ها آزادانه می‌پرند.
اما نمایش خیلی زود این تصور را ... دیدن ادامه ›› برهم می‌زند.
در جهان داستان، پروانه موجودی است که گذشته‌اش به کرم‌بودگی او گره خورده و پادشاه نیز پروانه‌ای است که قادر به پرواز نیست؛ حکمرانی که در پس اقتدارش، موجودی عاطفی و جویای دوست داشته شدن و در آغوش گرفته شدن است؛ خواسته‌ای که راهی برای تحقق آن نمی‌یابد و به خیال پناه می‌برد.
از همین‌جا معنای بزم تغییر می‌کند. بزم، جای رقص و طرب نیست؛ جای شنیدن قصه است. اما نه هر قصه‌ای. روایتی که گذشته واقعی پروانه را آشکار کند، مستحق مرگ است. قصه‌گو باید روایتی را بگوید که پادشاه می‌پسندد.
بنابراین بزم، در حقیقت بزم روایت است؛ جایی که قصه می‌تواند مرز میان زندگی و مرگ باشد. نمایش از همین مسیر به رابطه قدرت و روایت نزدیک می‌شود: قدرت می‌کوشد نه فقط رفتار آدم‌ها، بلکه روایتی را که آنها از جهان و از حاکم می‌شنوند، کنترل کند.
در این جهان، شنیدن بر دیدن غلبه دارد. آنچه باید شنیده شود، از پیش تعیین شده و دیدن حقیقت می‌تواند خطرناک باشد. به این ترتیب، مفاهیمی چون پروانه، بزم، پرواز، قصه، خیال، دیدن و شنیدن از معنای آشنای خود فاصله می‌گیرند و وجهی متضاد پیدا می‌کنند: پروانه‌ای که نمی‌پرد، بزمی که شادی در آن با مرگ هم‌نشین است و قصه‌ای که به جای سرگرمی، ابزار قدرت است.
صحنه؛ پیله‌ای در حال شکافتن
پرده‌ای وسیع و سفید، صحنه را به سه فضای اجرایی تقسیم می‌کند: پیشِ پرده، تصویرهای شکل‌گرفته بر پرده و آنچه در پس آن رخ می‌دهد. این تقسیم‌بندی را می‌توان امتداد منطق استعاری نمایش دانست.
پرده تداعی‌کننده پیله است؛ پشت آن، درون پیله و پیش از آن، جهان بیرون. اما خود پرده نیز با تصاویر انتزاعی و امکان شکافته شدن و عبور بازیگران، به بخشی از فرآیند دگردیسی تبدیل می‌شود. همان‌گونه که پیله باید شکافته شود، پرده نیز مرزی ثابت و قطعی نیست.
از این منظر، طراحی صحنه صرفاً در خدمت زیبایی‌شناسی اجرا نیست؛ بلکه به زبان مفهومی نمایش پیوند می‌خورد و خود به نوعی پیله‌ای بزرگ برای شخصیت‌ها و روایت تبدیل می‌شود.
بازیگری
فرم اغراق‌شده در بیان و حرکت بازیگران با ماهیت تمثیلی شخصیت‌ها هماهنگ است و آنها را از شخصیت‌هایی صرفاً واقع‌گرا به نشانه‌هایی در جهان نمایش تبدیل می‌کند.
در این میان، بازی مهدی علی‌نژاد در نقش پادشاه اهمیت ویژه‌ای دارد. صدای ظریف و لطیف، لحن شاعرانه و حرکات نرم و سیال او، گاه حالتی شبیه به حرکت یک بالرین پیدا می‌کند؛ کیفیتی که در تضاد با جایگاه ظاهراً مقتدر پادشاه قرار می‌گیرد و لایه آسیب‌پذیر و عاطفی او را آشکار می‌سازد.
بازیگر توانسته تضاد میان آنچه پادشاه روایت می‌کند و آنچه در درون خود پنهان کرده را نه فقط در کلام، بلکه در کیفیت بدن و صدا نیز جاری کند. پادشاه در ظاهر صاحب قدرت و روایت است، اما در لایه زیرین، موجودی جویای محبت است. همین دوگانگی، پارادوکس مرکزی شخصیت را شکل می‌دهد.
و پادشاه سقوط می‌کند
اما شاید مهم‌ترین نکته در پایان آشکار شود: پادشاه سقوط می‌کند و پادشاه دیگری جای او را می‌گیرد.
این جابه‌جایی، نمایش را از روایت یک حاکم مستبد فراتر می‌برد. اگر تنها یک پادشاه سقوط می‌کرد، می‌شد مسئله را در شخصیت او جست‌وجو کرد؛ اما آمدن پادشاهی دیگر این پرسش را پیش می‌کشد که آیا با تغییر حاکم، بزم و قواعد آن نیز تغییر می‌کنند؟
در اینجا نمایش به چرخه‌ای اشاره می‌کند که در آن پادشاهان جای یکدیگر را می‌گیرند، اما سازوکار قدرت همچنان پابرجاست.
آیا با سقوط پادشاه، بزم نیز پایان می‌یابد، یا تنها پادشاهِ بزم تغییر کرده است؟

مهدی فرهادی‌پور
نویسنده و کارگردان تئاتر

¹ اشاره به ضرب‌المثل «خشت اول چون نهد معمار کج، تا ثریا می‌رود دیوار کج»؛ در اینجا «ثریا» به معنای اوج و نهایت مسیر به کار رفته است.

آقای فرهادی‌پور عزیز!
متن شما را چند بار خواندم و هر بار بیشتر از این مواجهه خوشحال شدم. برای من خواندن متنی که با این دقت و حوصله وارد جهان اثر شده، صرفاً یک تعریف یا نقد مثبت نیست؛ نوعی گفت‌وگو با خودِ نمایش است.
شما به نکاتی اشاره کرده‌اید که برای من در زمان شکل‌گیری اثر، از عناصر اساسی جهان نمایش بوده‌اند؛ اما ارزشمندتر از آن، این است که بعضی از این نشانه‌ها را از مسیری متفاوت به هم پیوند داده‌اید و به خوانشی رسیده‌اید که خودِ اثر را برای من هم دوباره قابل کشف تر کرده است.
«پروانه» برای من فقط نشانه‌ی دگردیسی و رهایی نیست؛ در جهان این نمایش، پروانه موجودی‌ست که امکان پرواز دارد اما الزاماً امکان رهایی ... دیدن ادامه ›› ندارد. همین تناقض برای من مهم بود؛ اینکه می‌شود از پیله بیرون آمد، بال داشت، حتی پادشاه بود، اما همچنان درون یک پیله‌ی دیگر زندگی کرد.
شاید به همین دلیل است که «بزم» هم از ابتدا قرار نبود صرفاً محل جشن و سرخوشی باشد. بزم در نمایش، فضایی برای تولید و بازتولید روایت است؛ جایی که قدرت تعیین می‌کند چه چیزی شنیده شود و چه چیزی به فراموشی سپرده شود. قصه‌گو در ظاهر روایتگر است، اما خودش درون همان ساختار قدرت گرفتار است. او باید قصه بگوید، اما نه الزاماً حقیقت را.
از طرف دیگر، آن پرده‌ی سفید برای ما صرفاً یک عنصر زیبایی‌شناسانه یا یک سطح مناسب برای تصویرپردازی دیجیتال نبود. پرده هم‌زمان می‌تواند پیله، مرز، حافظه، پرده‌ی خیال و حتی مرز میان آنچه دیده می‌شود و آنچه پنهان می‌ماند باشد. اینکه شخصیت‌ها گاهی پشت آن قرار می‌گیرند، گاهی از آن عبور می‌کنند و گاهی تصویر بر آن جای واقعیت را می‌گیرد، بخشی از همین بازی میان دیدن و ندیدن است.
و شاید به همین دلیل «دیدن» در این نمایش همیشه به معنای «فهمیدن» نیست؛ همان‌طور که «شنیدن» هم لزوماً به معنای شنیدن حقیقت نیست.
در مورد پادشاه نیز برداشت شما برای من بسیار جالب بود. آن تضاد میان بدن، صدا و جایگاه او برای من اهمیت زیادی داشت. پادشاه موجودی‌ست که می‌خواهد بر جهان اطرافش مسلط باشد، اما در عمیق‌ترین لایه‌ی وجودش، بیش از هر چیز محتاج دوست داشته شدن است. شاید همین نیازِ سرکوب‌شده است که خشونت او را تولید می‌کند؛ قدرتی که قرار بوده فقدان محبت را جبران کند، اما در نهایت خودش به ابزار تنهایی تبدیل می‌شود.
و اما آن پادشاه بعدی...
فکر می‌کنم اینجا دیگر مسئله فقط «سقوط یک پادشاه» نیست. اگر پادشاه می‌رود و پادشاه دیگری می‌آید، پرسش اصلی این است که آیا مشکل، شخصِ نشسته بر تخت است یا خودِ تخت؟
برای من، پایان نمایش قرار نبود پاسخ این پرسش را بدهد. قرار بود تماشاگر را درست در مقابل آن قرار دهد.
شاید بزم تمام نشده باشد؛ شاید فقط قصه‌گویش، پادشاهش و شکل روایتش عوض شده باشد.
و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد که انسان گاهی علیه یک قدرت می‌شورد، اما بی‌آنکه بفهمد، قواعد همان قدرت را با خود به جای دیگری می‌برد.
اینکه شما در نخستین مواجهه با اثر به چنین خوانشی رسیده‌اید،
برای من بسیار ارزشمند است.
از اینکه «بزم پادشاه پروانه» را فقط تماشا نکردید و با آن وارد گفت‌وگو شدید، صمیمانه ممنونم.
و شاید این همان چیزی باشد که یک نویسنده بیش از هر تشویقی می‌تواند آرزو کند: اینکه اثرش پس از پایین آمدن پرده، هنوز در ذهن مخاطب به زندگی ادامه بدهد.
با احترام به نگاه دقیق و شریف شما 🙏🦋🌺
نماینده اثر  
از این نگاه دقیق، عمیق و هنرمندانه‌ی شما به «بزم پادشاه پروانه» صمیمانه سپاسگزاریم. اینکه با دقت به لایه‌های روایی، نمادها و جهان بصری اثر توجه کرده‌اید و برداشت خود را چنین سنجیده با ما در میان ...
سپاسگزارم از مهر و نگاه ارزشمند شما. برای من، تئاتر از جایی ادامه پیدا می‌کند که اجرا تمام می‌شود و اثر در ذهن تماشاگر به زندگی خودش ادامه می‌دهد. خوشحالم که این نوشته توانست بخشی از گفت‌وگوی من با «بزم پادشاه پروانه» باشد و این گفت‌وگو از سوی گروه نیز ادامه پیدا کند.
برای شما و همه گروه آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم این بزم همچنان قصه‌های تازه‌ای برای شنیدن داشته باشد.
سینا سلیمی  
آقای فرهادی‌پور عزیز! متن شما را چند بار خواندم و هر بار بیشتر از این مواجهه خوشحال شدم. برای من خواندن متنی که با این دقت و حوصله وارد جهان اثر شده، صرفاً یک تعریف یا نقد مثبت نیست؛ نوعی گفت‌وگو ...
سینا عزیز، از خواندن این نگاه و گفت‌وگوی دقیق و صمیمانه‌تان بسیار خوشحال شدم. برای من، ارزش نقد زمانی شکل می‌گیرد که از ستایش یا داوری فراتر برود و به گفت‌وگویی میان مخاطب و اثر تبدیل شود. خوشحالم که این مواجهه برای شما نیز فرصتی برای دوباره دیدن جهان «بزم پادشاه پروانه» بوده است.
به امید دیدارهای بیشتر و گفت‌وگوهای عمیق‌تر در جهان تئاتر.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید