در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | بالتازار: در ادامه ی معرفی شاعران کمتر شناخته شده در ایران ، امروز میخوام برم
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 06:00:11

در ادامه ی معرفی شاعران کمتر شناخته شده در ایران ، امروز میخوام برم سراغ یکی از اون قشنگاش که میتونه کامل ازتون دل ببره .
یه شاعر-فیلسوفِ خارق العاده که در ژانر علمی-تخیلی شعر میگه ، که چنان پیچیده و جذاب فکر میکنه که میتونین ساعتها با یک سطر از شعرهاش بیاندیشید و لبریز شید :)
از اونجا که خودم به شدت بهش علاقه مندم سعی میکنم اگرچه کوتاه و مختصر اما دقیق بهش بپردازم تا آغاز درستی برای آشنایی باهاش باشه ، البته اگر تا الان باهاش آشنا نشده اید :)


The faster I travel the slower the world dies
Inside the head of a flower
The sun’s a swinging pendulum
—all Radiance is progress
Of ... دیدن ادامه ›› a pre-existent stillness

هرچه سریع‌تر سفر می‌کنم، جهان آهسته‌تر می‌میرد
درون سر یک گل
خورشید آونگی ست در نوسان
همه ی درخشش، پیشرفتی ست
به سوی سکونی پیشین


اندرو جورون شاعریه که در مرزِ فلسفه ی علم، سوررئالیسم و ماتریالیسمِ زبانی حرکت می‌کنه..
جورون که در دانشگاه برکلی در فلسفه ی علم تحصیل کرد ، شاگرد فیلسوف آنارشیست، پل فایرابند، بود که قبلن مفصل ازش نوشته بودم .
بنابراین همونطور که انتظارش هم میره ، شعر جورون به جای ارجاعِ صرف به جهانِ بیرون، به خودِ زبان به مثابه یک «ماده ی تأملی» (speculative substance) مشغوله ؛ زبانی که نه صرفن پنجره‌ای به سوی واقعیت، بلکه خود واقعیتی ست با جرم، صوت و تاریخ‌مندی خاص خود.
در همین قسمت کوتاهی از شعرش که بالاتر نوشتم ، تقابل‌های دیالکتیکیِ بنیادینی شکل می‌گیرن که جوهره ی شعر جورون رو مشخص می‌کنن :
سفرِ سریع در برابر مرگِ آهسته ی جهان، درخشش (Radiance) در برابر سکونِ پیشین (pre-existent stillness). این تقابل‌ها رو نمیشه تمامن در چارچوبِ فیزیکِ نیوتنی یا نسبیتِ اینشتینی گذاشت،
نخستین مصرع، عینن به نسبیتِ زمان (اتساعِ زمان در سرعتِ نور) اشاره داره اما جورون اون رو از سطحِ فرمول به سطحِ تجربه‌ای انضمامی و اندوهناک از «مرگِ تدریجیِ جهان» تعالی بخشیده. این تقابل‌ها بیش از هر چیز به اپیستمولوژیِ آنارشیستیِ فایرابند نزدیک می‌شن، جایی که هیچ «واقعیتِ عینی» و یگانه‌ای بیرون از نظام‌های زبانی و پارادایم‌های علمی وجود نداره، و «پیشرفت» خود اسطوره‌ای ست که باید از اون پرسش کرد.
در مورد این استدلال فیرابند قبلن به تفصیل نوشته بودم و الان طبیعتن جاش نیست که بازش کنم ، فیرابند توضیح میده که علم نه با یک روشِ عقلانیِ واحد، بلکه با «تکثیرِ روش‌ها» پیش می‌ره؛ و جورون این اصلِ آنارشیستی رو به شعر منتقل می‌کنه ؛ شعری که از هر گونه ارجاعِ ساده‌انگارانه به «جهانِ بیرون» طفره میره تا خود به مثابه ی یک نظامِ زبانیِ خودبنیاد، امکانِ ظهورِ «نووم» ( امرِ ناپیداشته و پیش‌بینی‌نشده ) رو فراهم کنه .
مثلن : تصویر «درونِ سرِ یک گل» و «خورشید به مثابه ی آونگی در نوسان»، جهان رو نه به مثابه ی یک واقعیتِ عینیِ بیرونی، بلکه به مثابه ی برساخته‌ای از ادراک و زبان بازنمایی می‌کنه. در این جهانِ درون‌ذهنی، خورشید نه منبعِ بی‌واسطه ی نور و زندگی، بلکه آونگی مکانیکیه که نوسانش «پیشرفت» رو ممکن می‌کنه ؛ پیشرفتی که در نهایت به «سکونِ پیشین» برمی‌گرده .
این همون حرکتِ دیالکتیکیِ بازگشت به آغازه که در تفکرِ ارنست بلوخ فیلسوفِ مارکسیست که جورون عاشقشه و آثارش رو ترجمه کرده هم نقشی محوری داره:
«آغاز» نه در گذشته، بلکه در افقِ آینده‌ایست که همواره از راه می‌رسه.

جورون یه مقاله ی بینهایت ارزشمند داره به نام «The Emergency» توش میگه که «شاعران به ناممکن زنجیر شده‌اند» و فریادِ شاعرانه باید «فراتر از بحران‌های خاصِ اجتماعی» بره تا با پرهیز از ارجاعِ صرف به واقعیتِ بیرونی ( سیاست، اقتصاد، دین و ... ) بتونه «پدیده ی سربرآوردنِ معنا» (phenomenon of emergence) رو ممکن کنه .

شاید بی ربط باشه اما شعر جورون منو یاد خلبنیکوف، شاعرِ فوتوریستِ روس میندازه. خلبنیکوف هم به دنبال «زبانِ فرازمینی» بود ، زبانی که فراتر از معنا، به ذاتِ صوتیِ کلمه برگرده. و جورون هم این کاوش رو با ماتریالیسمِ علمی پیوند می‌زنه طوریکه زبان برای اون «به اندازه ی هر شیءِ طبیعیِ دیگه، بدنی مادی، مرموز و بی‌معنا داره».
از این رو، در همین شعرش بطور مثال ؛ «درونِ سرِ یک گل» و «خورشیدِ آونگی» رو نباید استعاره‌ای صرف برای جهانِ درون‌ذهنی، بلکه بازنماییِ خودِ زبان دونست ، زبانی که درونِ خودش می‌چرخه ، نوسان داره، و از دلِ این حرکت ، جهانی رو خلق میکنه که هم ارجاعی انکارناپذیر به جهانِ بیرون (گل، خورشید، مرگ) داره و هم اون رو در ساختاری تازه بازآفرینی می‌کنه؛ به‌گونه‌ای که ارجاعِ بیرونی نه نفی می‌شه و نه به سادگی پذیرفته، بلکه در بوته‌ی «تعلیقِ دیالکتیکی» قرار می‌گیره و در نهایت، خودِ زبان به مثابه ی تنها واقعیتِ بی‌واسطه، این ارجاع‌ها رو هضم و دوباره متولد میکنه .
امیدوارم این توضیح و نقدِ مختصر ترغیبتون کرده باشه که بیشتر ازش بخونید و در نهایت مثل من عاشقش بشید .
زنده باد :)
امیرمسعود فدائی و سپهر این را خواندند
مریم اسدی، شادی ناجی و قاصدک این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید