آشفته می تپد
از زبان لوسیندا
درد دارم.
من امیدوار شده بودم.
وقتی او، پدرم گادفری به مرز آمد. با آن چهره ای که انگار بالاخره ما را به عنوان خانواده ی خود پذیرفته.
و او مرا در آغوش گرفت، طوری که
... دیدن ادامه ››
انگار می خواهد دوستم بدارد.
اما من در آغوشش لرزش انزجار را حس کردم.
او هنوز مرا یک انگل می دید.
در جنگل راه می روم.
به نوای خش خش برگ های پاییزی زیر پاهایم گوش می دهم. نوارهایی از نور ماه از بین شاخ و برگ انبوه درختان سر به فلک کشیده راه پیدا کرده و تکه هایی از بستر جنگل را روشن کرده.
من هر شب به اینجا می آیم و مخلوطی از آرامش و ترس را حس می کنم. دردی که ذره ذره نرم می شود و وحشتی که کم کم در رگ هایم می ریزد.
اینجا جولان گاه خون آشام های بی مغز است.
همان طور که پیش می روم، او را، پدرم را از بین درختان می بینم. آنجا ایستاده، بی حرکت. نور کم رمق ماه نیمی از بدنش را روشن کرده. و در میان بازوانش چیزیست.
یکی از همان خون آشام های بی مغز.
و پدرم دارد از یک بطری به او خون می نوشاند.
غده ای در گلویم جمع می شود.
می لرزم.
دستم را بالا می برم و بر دهانم فشار می دهم.
پدرم.
او آنجا ایستاده و با آن چهره ی دلسوز خون آشام بی مغز را در آغوش گرفته و او را تغذیه می کند.
و در چشمانش فقط دلسوزیست.
نه انزجار.
بله، شاید من نباید حیران شوم.
این موجود فقط بی مغز است، انگل نیست.
انگل نشانش را بر او زده، اما با او یکی نشده.
او ارزشمندتر از من است.
هق هق های خفه می کنم.
اشک های گرم از چشمانم بر گونه های سردم سرازیر می شوند.
رویم را برمی گردانم و در حالی که دیدم تار شده، می دوم.
من موجود بدی هستم.
نه فقط چون یک انگلم.
چون دارم در چنین اوضاعی به رنج شخصی خودم فکر می کنم.
دو پادشاهی می خواهند برای مذاکره نزد دایی ام پطروس بیایند.
آن ها احساس خطر کرده اند.
می خواهند که او خون آشام های فراری را از پناهگاهش بیرون بیندازد.
و من می دانم که دایی پطروس این کار را نمی کند.
او و مادرم رزالی در خطر هستند.
هر سه ی ما در خطریم.
و همین طور خون آشام های داخل پناهگاه.
و در چنین وضعیتی من دارم به این فکر می کنم که چرا یک انگلم و چرا پدرم از من منزجر است؟
به چیزی سفت برخورد می کنم.
چنگال هایی دورم محکم می شوند.
پلک می زنم و سعی می کنم آن را ببینم.
یک خون آشام بی مغز است.
نگاه گرسنه اش را به من دوخته.
دهانش را باز می کند.
نیش هایش را در رگ گردنم فرو می برد.
و می نوشد.
از خونم.
فریاد می کشم.
با دستانم بر سینه اش فشار می آورم.
به پاهایش لگد می زنم.
تقلای بیهوده.
و او می نوشد.
بی وقفه.
دیدم تار می شود.
اما این بار نه از اشک.
حیات را حس می کنم که از من دور می شود.
دارم می میرم.
اما در همین لحظه چاقویی را می بینم که بر سر موجود فرود می آید و در آن فرو می رود.
او عقب کشیده می شود.
چاقو را می بینم که از بین دو چشمش عبور کرده.
نگاه گرسنه اش حالا آرام گرفته.
او بر زمین می افتد.
و من نگاهم را از او به نجات دهنده ام می گردانم و می بینم که او پدرم است.
از ضعف تلو تلو می خورم و بر زمین رها می شوم. او رو به رویم می نشیند و دستش را پشتم حائل می کند، در حالی که چشمان کهربایی اش را با نگرانی به من دوخته.
و با دست آزادش یک بطری پر از خون از جیب ردایش درمی آورد و چوب پنبه اش را جدا می کند و لبه ی آن را بر دهانم می گذارد.
می نوشم.
و حیات کم کم به من برمی گردد.
بطری که خالی می شود، پدرم آن را روی زمین می گذارد و مرا به سمت خود می کشد و در آغوشم می گیرد. سرم را روی سینه اش می گذارم و هق هق می کنم.
"کاش من این طور نبودم، پدر.
مثل شما و مادر بودم.
و شما مرا دوست داشتید."
دستش را پشت سرم می گذارد.
نوازشم می کند.
و بر سرم بوسه می زند.
قلبش را حس می کنم که آشفته می تپد.