در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمدحسین کلانتری درباره پرفورمنس دویست و پنجاه و هفت | ۲۵۷: ۲۵۷، یک ساعت زندگی در جهان دیگری یادداشتی بر اجرای تعاملی حسین فردو
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 09:51:31
۰۱ آبان ساعت ۲۳:۰۵
۲۵۷، یک ساعت زندگی در جهان دیگری

یادداشتی بر اجرای تعاملی حسین فردوسی

در اجرای «۲۵۷» به کارگردانی حسین فردوسی، با چیزی مواجه شدم که چندان شبیه تجربه‌های معمولم از تئاتر نبود. حدود هفتاد کاراکتر وجود دارند. از کلاغ و گوزن گرفته تا پری، دلقک، جوکر، سوسک و موجوداتی که شاید در زندگی روزمره هیچ‌وقت فرصت گفت‌وگو با آن‌ها را پیدا نکنیم. قرار است یک ساعت روبه‌روی یکی از این شخصیت‌ها بنشینی و حرف بزنی. گاهی خودت انتخاب می‌کنی و گاهی برایت انتخاب می‌کنند. هیچ تضمینی هم وجود ندارد که این یک ساعت به کجا برسد. ممکن است بخندی، سکوت کنی، از چیزی حرف بزنی که سال‌ها درباره‌اش سکوت کرده‌ای، یا حتی گریه‌ات بگیرد. بازیگر قرار نیست صرفاً داستان خودش را برایت تعریف کند. داستان او در مواجهه با تو تغییر می‌کند و رفتار تو، به شکلی دیگر، به خودت برگردانده می‌شود.

یکی از تجربه‌هایم با شخصیتی بود که چشم‌بند داشت. از من خواسته شد چشم‌هایم را ببندم، اما نخواستم. به انتخابم احترام گذاشت و اصراری نکرد. ... دیدن ادامه ›› همین اتفاق کوچک برایم اهمیت داشت. در فضایی که قرار است به جهان دیگری وارد شوی، همچنان حق داری تعیین کنی چه چیزی را تجربه کنی و چه چیزی را نه. با او از رنج حرف زدم، از چیزهایی که گاهی حتی نمی‌شود برایشان کلمه‌ای پیدا کرد. در پایان از او تشکر کردم و او به زبان ترکی چیزی گفت. معنای دقیق واژه‌هایش را نمی‌دانستم، اما احساسش را فهمیدم. شاید آن لحظه بیش از هر گفت‌وگوی دیگری برایم اهمیت داشت. دو نفر می‌توانند زبان یکدیگر را ندانند و همچنان چیزی از تجربهٔ هم را بفهمند.

تجربهٔ دیگرم با گوزنی در جنگل بود. من وارد جهانی شدم که مدت‌ها دلم می‌خواست در آن زندگی کنم. جهانی که منطق زندگی روزمره بر آن حاکم نبود و لازم نبود برای حضور در آن، مدام توضیح بدهم چرا چنین چیزی را دوست دارم. حضور گوزن برایم فقط مواجهه با یک شخصیت نمایشی نبود. فرصتی بود برای تجربهٔ جهانی که معمولاً در خیال و اسطوره سراغش می‌روم. جنگل دیگر صرفاً یک مکان نبود. می‌شد در آن چیزی را تجربه کرد که بیرون از اجرا، شاید به‌سادگی امکان‌پذیر نباشد.

در مواجهه با آدم‌فضایی، جمله‌ای شنیدم که هنوز به آن فکر می‌کنم. گفت «من کالبدی هستم که تو بهش ارزش می‌دی و اون رو می‌سازی.» این جمله برایم پرسش جالبی دربارهٔ بدن و هویت داشت. اینکه دیگری تا چه اندازه مستقل از نگاه ما وجود دارد و ما چه سهمی در ساختن تصویری داریم که از او می‌شناسیم. آن موجود عجیب، در طول گفت‌وگو، به چیزی تبدیل می‌شد که من هم در شکل‌گیری‌اش نقش داشتم. انگار با هر حرف، بخشی از وجود او ساخته می‌شد و هم‌زمان چیزی از خودم را در برابرش می‌دیدم.

سوسک هم بخشی از این تجربه بود. موجودی که معمولاً حضورش در زندگی ما با انزجار یا فاصله گرفتن همراه است، اینجا می‌توانست شخصیتی باشد که برای گفت‌وگو با او وقت می‌گذاری. اما تجربهٔ کلاغ برایم معنای دیگری داشت. من از کلاغ می‌ترسیدم. این ترس فقط مربوط به ظاهر پرنده نبود، بلکه به تصویری برمی‌گشت که سال‌ها از آن در ذهنم ساخته بودم. مواجهه با کاراکتر کلاغ چیزی را در این تصویر تغییر داد. از آن اجرا به بعد دیگر از کلاغ نمی‌ترسم. شاید برای کسی که آنجا نبوده، این اتفاق چندان مهم نباشد، اما برای من تغییر رابطه‌ام با موجودی بود که پیش‌تر از آن فاصله می‌گرفتم.

«۲۵۷» کیفیتی شبیه برخی مواجهه‌های درمانی دارد، اما ترجیح می‌دهم آن را درمان ننامم. بازیگران درمانگر نیستند و تماشاگر هم الزاماً برای درمان وارد اجرا نمی‌شود. آنچه رخ می‌دهد، نوعی مواجهه است که می‌تواند خاطرات، ترس‌ها و احساسات را فعال کند. ویژگی جالب اجرا این است که تماشاگر دیگر فقط کسی نیست که اثری را تماشا می‌کند. حضور و واکنش او بخشی از اتفاقی است که همان لحظه ساخته می‌شود. گاهی سکوتش، گاهی مقاومتش و گاهی تمایلش به گفتن چیزی شخصی، مسیر رابطه را تغییر می‌دهد.

البته چنین اجرایی پرسش‌هایی هم دارد. وقتی بازیگر تا این اندازه به تجربه‌های شخصی تماشاگر نزدیک می‌شود، مرز میان بازی، صمیمیت و آسیب‌پذیری کجاست؟ تماشاگر تا چه اندازه می‌تواند از پاسخ‌دادن خودداری کند؟ و آیا بازیگر همیشه می‌تواند تشخیص دهد که یک گفت‌وگو برای طرف مقابل بیش از اندازه سنگین شده است؟ برای من، احترام آن شخصیت چشم‌بسته به درخواست ساده‌ام، یکی از مهم‌ترین پاسخ‌های عملی به این پرسش‌ها بود. آنجا فهمیدم قرار نیست برای تجربه‌کردن یک اجرا، اختیار بدن و تصمیم خودم را واگذار کنم.

من از «۲۵۷» فقط با یادگاری‌هایی که در پایان ملاقات‌ها گرفتم بیرون نیامدم. چیزهایی هم در نگاهم به بعضی موجودات، به بدن و به رابطه با دیگری تغییر کرد. هنوز جملهٔ آدم‌فضایی را به یاد دارم، هنوز احساس آن چند کلمهٔ ترکی با من است و هنوز می‌توانم جنگلی را تصور کنم که گوزن مرا به آن راه داد. از میان همهٔ این تجربه‌ها، یک اتفاق برایم کاملاً ملموس بود. کلاغی که پیش از اجرا از آن می‌ترسیدم، حالا می‌تواند کنارم باشد و من دیگر نیازی به فرار از او احساس نمی‌کنم.

و در آخر:

" من فیلم را ناتمام می‌گذارم که تماشاگر بتواند آن را کامل کند" : عباس کیارستمی
و۲۵۷چه خوشبخت است که اینگونه ریزبینانه مورد توجه مخاطبش قرارمیگیرد.سپاس🙏
۶ روز پیش، شنبه
لیلی علی پور
و۲۵۷چه خوشبخت است که اینگونه ریزبینانه مورد توجه مخاطبش قرارمیگیرد.سپاس🙏
سپاس از بازی خوب شما و احترام شما.🙏
۶ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید