در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمدحسین کلانتری
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 01:21:07
 

فعال هنری

 ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶۸
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۲ روز پیش، سه‌شنبه ساعت ۲۱:۰۷
سلام.
خلاقیت اجرا رو دوست داشتم. با شناختی که از خانم قارونی داشتم، حضور فضای ذهنی ایشون در اجرا برای من مشهود بود. چینش وسایل، استفاده از اشیاء، حضور هانا آرنت و آلن تورینگ در اجرا و به ویژه صحنه انتهایی که واقعا برای من جذاب بود. هر صحنه، خلاقیتی داشت که خنده رو به اون موقعیت و وضعیت، تراژیک می‌کرد. اینکه چقدر بعضی لحظه‌ها در عین رنج آور بودن، می‌تونن خنده ایجاد کنن و موقعیت کمدیک. آفففففرین خانم قارونی.
کژال، امیرمسعود فدائی، حسام؟، محبوبه افاضلی و رِزا این را خواندند
سارا قارونی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳ روز پیش، دوشنبه ساعت ۱۷:۴۶
سلام. کامنت نمیدونم چندم:

خواستم بگم امروز دوشنبه چهارم آبان، دومین روزیه که ۲۵۷ نیست. بعضی اجراها خیلی خوبن. ولی بعضی اجراها، فقط خوب نیستن. دلت براشون تنگ میشه. همین دو هفته پیش بود که بعد از کشف ۲۵۷، هرروز عصرِ من به دلخوشیِ ۲۵۷ دلخوش بود.
جایی که انگار، جهان ذهنی من بود. پر از جادو. مثل نارنیا. و ارباب حلقه‌ها. مثل هری پاتر و هزارتوی پن. مثل کورالایز و کیمیای روح و و و.
۶ روز پیش، جمعه ساعت ۲۳:۰۵
۲۵۷، یک ساعت زندگی در جهان دیگری

یادداشتی بر اجرای تعاملی حسین فردوسی

در اجرای «۲۵۷» به کارگردانی حسین فردوسی، با چیزی مواجه شدم که چندان شبیه تجربه‌های معمولم از تئاتر نبود. حدود هفتاد کاراکتر وجود دارند. از کلاغ و گوزن گرفته تا پری، دلقک، جوکر، سوسک و موجوداتی که شاید در زندگی روزمره هیچ‌وقت فرصت گفت‌وگو با آن‌ها را پیدا نکنیم. قرار است یک ساعت روبه‌روی یکی از این شخصیت‌ها بنشینی و حرف بزنی. گاهی خودت انتخاب می‌کنی و گاهی برایت انتخاب می‌کنند. هیچ تضمینی هم وجود ندارد که این یک ساعت به کجا برسد. ممکن است بخندی، سکوت کنی، از چیزی حرف بزنی که سال‌ها درباره‌اش سکوت کرده‌ای، یا حتی گریه‌ات بگیرد. بازیگر قرار نیست صرفاً داستان خودش را برایت تعریف کند. داستان او در مواجهه با تو تغییر می‌کند و رفتار تو، به شکلی دیگر، به خودت برگردانده می‌شود.

یکی از تجربه‌هایم با شخصیتی بود که چشم‌بند داشت. از من خواسته شد چشم‌هایم را ببندم، اما نخواستم. به انتخابم احترام گذاشت و اصراری نکرد. ... دیدن ادامه ›› همین اتفاق کوچک برایم اهمیت داشت. در فضایی که قرار است به جهان دیگری وارد شوی، همچنان حق داری تعیین کنی چه چیزی را تجربه کنی و چه چیزی را نه. با او از رنج حرف زدم، از چیزهایی که گاهی حتی نمی‌شود برایشان کلمه‌ای پیدا کرد. در پایان از او تشکر کردم و او به زبان ترکی چیزی گفت. معنای دقیق واژه‌هایش را نمی‌دانستم، اما احساسش را فهمیدم. شاید آن لحظه بیش از هر گفت‌وگوی دیگری برایم اهمیت داشت. دو نفر می‌توانند زبان یکدیگر را ندانند و همچنان چیزی از تجربهٔ هم را بفهمند.

تجربهٔ دیگرم با گوزنی در جنگل بود. من وارد جهانی شدم که مدت‌ها دلم می‌خواست در آن زندگی کنم. جهانی که منطق زندگی روزمره بر آن حاکم نبود و لازم نبود برای حضور در آن، مدام توضیح بدهم چرا چنین چیزی را دوست دارم. حضور گوزن برایم فقط مواجهه با یک شخصیت نمایشی نبود. فرصتی بود برای تجربهٔ جهانی که معمولاً در خیال و اسطوره سراغش می‌روم. جنگل دیگر صرفاً یک مکان نبود. می‌شد در آن چیزی را تجربه کرد که بیرون از اجرا، شاید به‌سادگی امکان‌پذیر نباشد.

در مواجهه با آدم‌فضایی، جمله‌ای شنیدم که هنوز به آن فکر می‌کنم. گفت «من کالبدی هستم که تو بهش ارزش می‌دی و اون رو می‌سازی.» این جمله برایم پرسش جالبی دربارهٔ بدن و هویت داشت. اینکه دیگری تا چه اندازه مستقل از نگاه ما وجود دارد و ما چه سهمی در ساختن تصویری داریم که از او می‌شناسیم. آن موجود عجیب، در طول گفت‌وگو، به چیزی تبدیل می‌شد که من هم در شکل‌گیری‌اش نقش داشتم. انگار با هر حرف، بخشی از وجود او ساخته می‌شد و هم‌زمان چیزی از خودم را در برابرش می‌دیدم.

سوسک هم بخشی از این تجربه بود. موجودی که معمولاً حضورش در زندگی ما با انزجار یا فاصله گرفتن همراه است، اینجا می‌توانست شخصیتی باشد که برای گفت‌وگو با او وقت می‌گذاری. اما تجربهٔ کلاغ برایم معنای دیگری داشت. من از کلاغ می‌ترسیدم. این ترس فقط مربوط به ظاهر پرنده نبود، بلکه به تصویری برمی‌گشت که سال‌ها از آن در ذهنم ساخته بودم. مواجهه با کاراکتر کلاغ چیزی را در این تصویر تغییر داد. از آن اجرا به بعد دیگر از کلاغ نمی‌ترسم. شاید برای کسی که آنجا نبوده، این اتفاق چندان مهم نباشد، اما برای من تغییر رابطه‌ام با موجودی بود که پیش‌تر از آن فاصله می‌گرفتم.

«۲۵۷» کیفیتی شبیه برخی مواجهه‌های درمانی دارد، اما ترجیح می‌دهم آن را درمان ننامم. بازیگران درمانگر نیستند و تماشاگر هم الزاماً برای درمان وارد اجرا نمی‌شود. آنچه رخ می‌دهد، نوعی مواجهه است که می‌تواند خاطرات، ترس‌ها و احساسات را فعال کند. ویژگی جالب اجرا این است که تماشاگر دیگر فقط کسی نیست که اثری را تماشا می‌کند. حضور و واکنش او بخشی از اتفاقی است که همان لحظه ساخته می‌شود. گاهی سکوتش، گاهی مقاومتش و گاهی تمایلش به گفتن چیزی شخصی، مسیر رابطه را تغییر می‌دهد.

البته چنین اجرایی پرسش‌هایی هم دارد. وقتی بازیگر تا این اندازه به تجربه‌های شخصی تماشاگر نزدیک می‌شود، مرز میان بازی، صمیمیت و آسیب‌پذیری کجاست؟ تماشاگر تا چه اندازه می‌تواند از پاسخ‌دادن خودداری کند؟ و آیا بازیگر همیشه می‌تواند تشخیص دهد که یک گفت‌وگو برای طرف مقابل بیش از اندازه سنگین شده است؟ برای من، احترام آن شخصیت چشم‌بسته به درخواست ساده‌ام، یکی از مهم‌ترین پاسخ‌های عملی به این پرسش‌ها بود. آنجا فهمیدم قرار نیست برای تجربه‌کردن یک اجرا، اختیار بدن و تصمیم خودم را واگذار کنم.

من از «۲۵۷» فقط با یادگاری‌هایی که در پایان ملاقات‌ها گرفتم بیرون نیامدم. چیزهایی هم در نگاهم به بعضی موجودات، به بدن و به رابطه با دیگری تغییر کرد. هنوز جملهٔ آدم‌فضایی را به یاد دارم، هنوز احساس آن چند کلمهٔ ترکی با من است و هنوز می‌توانم جنگلی را تصور کنم که گوزن مرا به آن راه داد. از میان همهٔ این تجربه‌ها، یک اتفاق برایم کاملاً ملموس بود. کلاغی که پیش از اجرا از آن می‌ترسیدم، حالا می‌تواند کنارم باشد و من دیگر نیازی به فرار از او احساس نمی‌کنم.

و در آخر:

" من فیلم را ناتمام می‌گذارم که تماشاگر بتواند آن را کامل کند" : عباس کیارستمی
و۲۵۷چه خوشبخت است که اینگونه ریزبینانه مورد توجه مخاطبش قرارمیگیرد.سپاس🙏
۵ روز پیش، شنبه
لیلی علی پور
و۲۵۷چه خوشبخت است که اینگونه ریزبینانه مورد توجه مخاطبش قرارمیگیرد.سپاس🙏
سپاس از بازی خوب شما و احترام شما.🙏
۵ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳۰ مهر ساعت ۲۰:۰۴
سلام. کامنت یکی مونده به اجرای آخر:

امشب مهمان جهان آدم فضایی بودم. اجرای چالش برانگیز و جالبی بود. گاهی وقتا قولا یه طرفه نیستن. من همیشه دنبال عاملیّت کاراکترم. همیشه می‌پرسم پس تو کجایی. قراره تو اون چیزی بشی که من دوست دارم یا قراره من هم ساخته بشم.
این‌جاست که به نظرم تئاتر دیالکتیک ساخته می‌شه. جایی که تماشاگر، به قول گروتوفسکی و آرتو، مجبور می‌شه به عادت‌های گذشتش فکر کنه و بذارشون کنار. یک بار هم که شده، به صدای زنگ گوش بده و جلوی گوش‌هاشو نگیره.
اینکه کنجکاوی بر همه چیز دانی غلبه پیدا کنه و بین جهان‌ها راه بری چون کنجکاوی و یهو ببینی سوسک راه میره و داد می‌زنی، ببین ببین سوسک راه رفت.
امشب برای اولین بار، خارج از کهکشان راه شیری قدم نزدم.
اینکه کدومو بیشتر دوس دارم؛ قطعا معلق بودن در فضا و هم‌زمان روی زمین سفت واقعیت حرکت کردن.
شاید هفته آینده برای ۲۵۷، یک مطلب انتقادی نوشتم. ... دیدن ادامه ›› فعلا خوشحالم که یک جهان، من رو مجبور کرد که بشنوم. وقتی می‌گم مجبور، منظورم این نیست که برخلاف میل باطنیم بوده. یعنی اینکه کسی تلاش کرد تا شنیده بشه و این میشه عاملیّت. این تلاش کردنه برای اینکه بگی تو هم هستی و وجود داری قشنگه.
۲۹ مهر ساعت ۲۲:۵۴
سلام. کامنت نمیدونم چندم:

امشب مهمان جهانی بودم بی نام. خوشحال تر از اینکه کاراکتر روبروی من (کسی که چشم بند داره و رگ های روی صورتش رو زخم های دیگران می دونه) تونست به درخت سرو برسه و از جمع، پیروی نکنه. خودش باشه و خودش رو در حد امکان اجرا کنه.
۲۵ مهر ساعت ۰۲:۵۹
از بازیت لذت بردم هیوا. خصوصا چک زدن. و اکت چک خوردن.👌
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
هیوا پورشفیقی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۵ مهر ساعت ۰۲:۳۴
اگرچه با تئاتری که اکت بدنی کم داره و حالت مونولوگ داره کمتر ارتباط برقرار می‌کنم اما بازی‌ها رو دوست داشتم. و قصه رو.
۲۳ مهر ساعت ۲۰:۲۹
شاید باید یه روز، پیش بینی می‌کردی که با کسی روبرو بشی که برای همراهی باهاش، باید بال داشته باشی. شاید اون لحظه که راه رفتی، همون لحظه‌ای بود که رنج رو اجرا کردی.
امیرمسعود فدائی این را خواند
دل آرام کمالی نژاد این را دوست دارد
گربه به من رقص رنج رو یاد دادی و این جزو بینظیر ترین آموختهامه
ما در رنج و با رنج هم خواهیم رقصید
کیف داد کنار روح عجیبت گربه کله غازی
🪳🤎✨
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۳ مهر ساعت ۲۰:۵۱
امشب مهمان بخش دیگری از جهان بودم. اگرچه در سه شب گذشته، هرکس، چیزی براش روایت شد و دید که بخشی از من در تعامل با اون کاراکتر بود که فقط مال خودش بود. خوشحالم که امشب، جوکر یا دلقک متوجه شد که اینقدر قدرت داره که منتظر باریدن برف نمونه. خودش باشه درحالی‌که بخشی از من درونشه. شاید امسال برف نیومد. شاید یادش رفت بیاد. سپاس از صبا فیضی بخاطر اینکه هربار از کنترل خارجش می‌کردم سعی می‌کرد دوباره برگرده.
مثل سوسکی که تونست مثل قصه‌ی خاله سوسکه، روی دوپاش بایسته. وقتی ایستاد بال نداشت. اما با شاخکاش....

مرسی حسین فردوسی...
سلام خدمت شما همسفر عزیز و خالق رقص رنج...
بسیار خوشحالم از اینکه اجرا رو دوست داشتید
و بسیار ارزشمند بود برام که همسفر شما بودم
مراقب یادگاری ها باشید به خصوص مداد رنگی⭐🖍️
صبا فیضی
سلام خدمت شما همسفر عزیز و خالق رقص رنج... بسیار خوشحالم از اینکه اجرا رو دوست داشتید و بسیار ارزشمند بود برام که همسفر شما بودم مراقب یادگاری ها باشید به خصوص مداد رنگی⭐🖍️
دیگه دستام جا نداشت. وگرنه چندتای دیگه هم برمی‌داشتم.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۱ مهر ساعت ۲۰:۲۴
شاهان بر سریر دریا حکم می‌رانند
و
عروسان دریا، تیغشان را در...
آنک الف‌ها و قاصدک‌ها سوار بر اسب می‌تازند...
کودکی سخت در خویشتن پیچیده،
در زیر درخت سرو،
نهان از چشمان جادوگر تاریک،
بو می‌کشد،
کودک در آغوش قاصدک،
تیز می‌خرامد،
از میان ۲۵۷ سایه،
بر گرده‌ی درختی هم‌پایِ عمر جهان،
ناگهان مرگ...

" حسم به اجرا. الان. بداهه. "
دوباره هم میام.
جادوگر، همسفر، تو همیشه برای خودت انتخاب می‌کنی و نمیزاری زندگی برات انتخاب کنه، درست‌ترینه، حالا امشب شانس من بود که انتخابت باشم، بنویس بخون و کیف کن، مراقب خودت و قول‌هایی که بهم دادی باش…🔮💟
ریحانه بیدی
جادوگر، همسفر، تو همیشه برای خودت انتخاب می‌کنی و نمیزاری زندگی برات انتخاب کنه، درست‌ترینه، حالا امشب شانس من بود که انتخابت باشم، بنویس بخون و کیف کن، مراقب خودت و قول‌هایی که بهم دادی باش…🔮💟
امشب هم دوباره اومدم. رفتم پیش سوسک. سوسکی که اول فکر کردم اهریمنه. بعد متوجه شدم سوسکه. وقتی وارد شدم سه بار می‌خواستن برام انتخاب کنن. نتونستن. در نتیجه، این شاید شهوده که در لحظه میاد و فضاهای خالی گفته‌ها و نوشته‌ها و کارا رو تشخیص میده. قشنگیش اینه.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳۰ شهریور ساعت ۱۹:۰۸
من این اجرا رو دوست داشتم. بی‌باکی خوبی داشت که جاهایی انتظار داشتم بی‌باکی بیشتر باشه. هسته اصلی مده‌آ، شخصیت بی‌باک اونه در عشق. اگرچه محدودیت‌ها رو متوجه هستم و در همین کانتکستی که اجرا شد راضی‌ام.
....
ما در نحوه مواجهه با یک متن، با پرسش جدی تاکجا آزادیم روبروییم؟
پاسخ من همیشه اینه که شما در هر مواجهه‌ای به معنای اینکانتر نه اَنسر، آزادید تا جایی که به کلیات متن آسیب نرسه. اینجا و در این اجرا، نکته جالب این بود که ما چند دختر داریم با چند مواجهه با مده‌آ. یکی با لباس دلقک، یکی با لباس بیمارستان روانی و و و. و نبرد برای اینکه کدوم مده‌آ، مده‌آ تر هست که به خفه کردن همدیگه می‌رسه.
....
در کل، راضی بودم.
۲۳ شهریور ساعت ۰۱:۲۴
من معمولا اجرای کمدی نمی‌بینم ولی نیوفولدر اینقدر بامزه بود که دوست داشتم دوباره هم بیام. بعنوان کار اول، خوب بود.👌👌👌👌
۱۷ شهریور ساعت ۰۴:۵۹
این تنها تئاتری بود که در ۵ سال گذشته، در وسط اجرا خوابم برد. شاید هم من به این سبک علاقه ندارم ولی حتما منو یادت میاد.😁
سلام دوست عزیز بازم لطف کردی که اومدی🙏
۱۸ شهریور
محمدحسین کلانتری
اونم ردیف اول.
داداش اونجایی که یهو برمیگرده داد میزنه من توو بیداری توو ردیف اول روح از بدنم جدا شد و خوشبختانه برگشت اگر خوابم بودم قطعا سکته رو زده بودم شما چطور خوابیدی....دمت گرم خدایی :))
۲۳ شهریور
سینا دهقان
داداش اونجایی که یهو برمیگرده داد میزنه من توو بیداری توو ردیف اول روح از بدنم جدا شد و خوشبختانه برگشت اگر خوابم بودم قطعا سکته رو زده بودم شما چطور خوابیدی....دمت گرم خدایی :))
داداش تا زمانی‌که نیومد بالای سرم باهام حرف نزد بیدار نشدم. صداش خوب بود خب.
۲۴ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۵ شهریور ساعت ۰۴:۲۷
#خون_بس؛ وقتی تئاتر از صد پژوهش اجتماعی جلوتر می‌ایستد:

«عروس خون» برای من یادآوری معنای جدی تئاتر بود؛ تئاتری که قرار نیست فقط سرگرم کند، سالن را پُر کند یا با شوخی و لودگی چند ساعت تماشاگر را از خودش جدا کند. این اجرا سراغ مسئله‌ای رفته بود که اساساً در میدان دید بخش بزرگی از ما نیست: خون‌بس؛ رسمی که شاید امروز کمتر از گذشته اجرا شود، اما تمام نشده و هنوز جایی در همین جغرافیا، بدن و زندگی یک زن می‌تواند تبدیل به ابزار پایان دادن به نزاع دیگران شود. چیزی که برای من مهم بود همین انتخاب بود؛ این‌که اجرا از دغدغه‌های تکرارشونده‌ی مرکزنشین فاصله می‌گیرد و مسئله‌ای را روی صحنه می‌آورد که معمولاً حتی دیده نمی‌شود، چه برسد به این‌که درباره‌اش حرف زده شود. برای من چنین اجرایی گاهی از هزاران صفحه پژوهش جامعه‌شناسانه طبیعی‌تر و محکم‌تر عمل می‌کند؛ چون مسئله را از روی کاغذ بلند می‌کند، به آن بدن می‌دهد و جلوی چشم ما می‌گذارد.

یکی از مهم‌ترین چیزهایی که در اجرا دیدم، چیزی بود که خودم اسمش را می‌گذارم «اسطوره‌زدایی در اجرا»؛ یعنی گرفتن یک فرم، یک تصویر یا یک نشانه که پیشاپیش در حافظه جمعی ما معنایی تثبیت‌شده دارد و جابه‌جا کردن آن معنا روی صحنه. #سماع یکی از همین لحظه‌ها بود: زنانی سیاه‌پوش که به‌جای شور و جذبه، ... دیدن ادامه ›› با موسیقی عزا می‌چرخیدند. همان حرکت آشنا، اما این‌بار نه برای رهایی، بلکه برای سوگ. اجرا فرم را از بین نمی‌برد؛ معنای آن را می‌شکند و دوباره می‌سازد. سماع تبدیل می‌شود به عزای زنی که قرار است قربانی صلحی شود که خودش انتخابش نکرده است.

و شاید برای من تکان‌دهنده‌ترین لحظه، استفاده از بخشی از موسیقی «#روز_واقعه» بود؛ همان جایی که با پخش موسیقی، زن‌ها شروع به سینه‌زدن می‌کنند. برداشت من از این انتخاب خیلی روشن بود: «روز واقعه» را از یک عزای تثبیت‌شده در حافظه ما بیرون می‌کشد و ناگهان آن را روبه‌روی اکنون می‌گذارد. انگار اجرا می‌پرسد واقعه فقط کجای تاریخ اتفاق افتاده است؟ عزای واقعی امروز کجاست؟ و برای من پاسخ صحنه همین دخترهایی بودند که هنوز می‌توانند قربانی رسم خون‌بس شوند. این‌جا اسطوره‌زدایی دیگر فقط در سماع اتفاق نمی‌افتد؛ در خود مفهوم عزا هم رخ می‌دهد. تئاتر، عزاداری را از حافظه دور بیرون می‌کشد و وادارمان می‌کند برای قربانی‌ای عزاداری کنیم که هنوز زنده است، هنوز ممکن است جایی در همین امروز زندگی کند، و معمولاً صدایش به مرکز نمی‌رسد.

#تئاتر_متعهد
#بهرام_بیضایی
از این نگاه عمیق و تحلیل دقیق‌تون واقعاً ممنونیم 🙏
برای ما ارزشمنده که مفاهیم و لایه‌های اثر تا این حد دیده و دریافت شده. چنین همراهی و درکی برای گروه ما دلگرم‌کننده و انگیزه‌بخشه 🌱
۱۰ شهریور
تماشای این پرفورمنس برای من تجربه جدید و درخشانی بود.
بسیار عالی و پراحساس شروع شد و همینطور بدون هیچ‌گونه افتی ادامه پیدا کرد.
ترکیب موسیقی و اجرای بازیگران بسیار دلپذیز و چشم‌نواز بود.
و در نهایت موضوع مهمی که اطلاع چندانی ازش نداشتم رو به درستی به چالش کشید.
امیدوارم اجراهای دیگری از این گروه و البته در سالن‌های بزرگتر ببینم.
۱۰ شهریور
Reza Barzegar
تماشای این پرفورمنس برای من تجربه جدید و درخشانی بود. بسیار عالی و پراحساس شروع شد و همینطور بدون هیچ‌گونه افتی ادامه پیدا کرد. ترکیب موسیقی و اجرای بازیگران بسیار دلپذیز و چشم‌نواز بود. و ...
ممنون از همراهی و نگاه ارزشمندتون 🙏
خیلی خوشحالیم که اجرا براتون تجربه‌ای تاثیرگذار بوده. امیدواریم در اجراهای بعدی هم میزبان شما باشیم
۱۰ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۷ اردیبهشت ساعت ۱۶:۲۱
امیدوارم مدل شلوار و زار رفتنشون درست شده باشه. من موندم در ۱۰۰۰ سال گذشته، این کدوم شهر و روستای جنوبه که این مدلی شلوار می‌پوشه؟
درضمن زار هم هیچ نسبتی با آیین زرتشت نداره. این رو گفتم بگم چون پیش از این کلیپی از کارگردان محترم و اظهار نظر عجیبشون در این زمینه دیده بودم.

از طرف یک جنوبی و دکترای مطالعات ادیان تطبیقی.
👏👏👏نه تنها شلوار. لباس و گیریمشون هم ربطی به هرمزگان نداشت
۲۸ اردیبهشت
Fateme Nematy
👏👏👏نه تنها شلوار. لباس و گیریمشون هم ربطی به هرمزگان نداشت
دقیقا. این یعنی اینکه الفبای اول اجرای تئاتر یعنی باورپذیری رو به هیچ عنوان نداره. درباره جنوبه ولی هیچ جنوبی‌ای ندیدم که ببینه و باورش کنه. البته شاید یه جنوب دیگه است. توی جهان موازی.
۳۱ اردیبهشت
محمدحسین کلانتری
دقیقا. این یعنی اینکه الفبای اول اجرای تئاتر یعنی باورپذیری رو به هیچ عنوان نداره. درباره جنوبه ولی هیچ جنوبی‌ای ندیدم که ببینه و باورش کنه. البته شاید یه جنوب دیگه است. توی جهان موازی.
🤭👍
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۵ اردیبهشت ساعت ۲۳:۳۰
سبک نگارش رضا بهکام عزیز همیشه برای من جالب توجهه. ذهن جالبی داره که در اجرا هم خودش رو نشون می‌ده. درواقع تماشاگر رو وارد ذهن خودش می‌کنه و ما با فضایی تو در تو و سرشار از تعلیق روبرو می‌شیم که با ساده‌ترین ابزار هم می‌شه اون رو به بهترین نحو اجرا کرد.
درود و خوش آمدها، و سپاس از حسن برخورد و نظرتون. 🌱
۲۶ اردیبهشت
با سلام و عرض ادب خدمت شما هنردوست عزیز
نمایش «ایستگاه آخر» دیگر تمدید نخواهد شد . شما با کد تخفیف E30 مهمان ما هستین . باعث خوشحالی ما است که در شبهای پایانی میزبان شما باشیم و با نگاه و حضورتان ، به ما انرژی بخشید🌱🍀🙏🎭
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۹ اردیبهشت ساعت ۱۷:۵۳
به تنها چیزی که هیچ ارتباطی نداشت تئاتر آوانگارد و بدن معلق و سایر توضیحاتی بود که در خلاصه اجرا نوشته شده بود. به کارگردان توصیه می کنم درباره تئاتر آوانگارد مطالعه کنن.
۰۷ اسفند ۱۴۰۴ ساعت ۱۳:۵۹
درود.
جهت بهتر شدن کار در صحنه‌ای که دو آقا و دو خانم با آهنگ سرهاشون رو تکون می‌دم عرض می‌کنم:
حتما حتما حتما مراسم زار و تکون دادن سر رو ببینید. و پادکست اورسی درباره اهل هوا و زار رو گوش بدید.
وقتی در جهان خیال قراره تحت تاثیر قرار بگیرید بدن هم باید اون جنون خیال انگیز رو نشون بده.
...
از بازی‌ها لذت بردم. به ویژه همسر پادشاه، اون خانمی که در خیال با همسر پادشاه صحبت می‌کرد، جادوگر، موچول خانم و تلخک.
مهدی علی‌نژاد این را خواند
مهدی حیدری این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۷ اسفند ۱۴۰۴ ساعت ۱۳:۲۰
چهل گیس، ایرانی است که عشقش هرچیزی را شکست می‌دهد...
۲۸ آذر ۱۴۰۴ ساعت ۱۷:۵۴
ایده خلاقانه‌ای بود که تلاش داشت مرز بین روایت اول شخص و سوم شخص رو بشکنه. چیزی شبیه " اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری " از ایتالو کالوینو. اگرچه کارگردان به مثابه دانای کل ظاهر شده بود؛ خدایی ناشناخته در میان تماشاگرها که از صحنه بعدی آگاهه؛ ولی به نظرم اگر کارگردان هم ناآگاه می‌بود زیباتر می‌شد.
فضای کابوس وار به وضوح رعایت شده بود. رویای کابوس وار دختری که اراده‌ای برای کنترل پرش زمانی این کابوس نداره.
شاید اگر کمی تمِ وحشت یا رنج هم اضافه‌تر می‌شد فضای کابوس‌وار زیباتر می‌شد.
در پایان، لذت بردم.🤍
فراز وزیرزاده این را خواند
سیامک، انتلکت دیپلمه و پارسا محمدزاده این را دوست دارند
ممنونم به تماشای ما نشستید و خوشحالم اجرا براتون راضی کننده بوده است.
۰۱ دی ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

سینما
هنرهای تجسمی
تئاتر
شعر و ادبیات

تماس‌ها

mohammadhk104@gmail.com