نمی خواهم یک قدیس باشم
از زبان داریوس
گمان می کردم درباره ی زندگیست.
اما اشتباه می کردم.
من فقط در حال فرار از مرگ بودم.
و هستم.
دایی بنجامین،
به خاطر داری؟
تو چشمانت را به من می دوختی و می توانستی عجز مرا ببینی. اینکه
... دیدن ادامه ››
چه طور از میان جسم آلوده به عفونتم سعی داشتم روزنه ای از حیات ببینم.
شاید تو می توانستی مرگ مرا تاب بیاوری.
اما عجزم را نه.
آن حس درماندگی که روح را از هم می درد، پیش از آنکه جسم ویران شود.
سوگ در سینه ام و نگاهم به آسمان تاریک اما درخشان با ستارگان. مرا به آنجا آورده بودی تا واپسین لحظاتم را آنجا سپری کنم. با دردی کمتر. و نوری که حالا نه در خودم، بلکه بر فرازم می توانستم ببینم.
و من به آن ها نگاه کردم. به آن نقاط کوچک، اما درخشان و پر نور. و اشک در دیدگانم جمع شد. و تو دیدی.
که چه طور هنوز امید و حیات می تواند در گودال درد نفس بکشد، اما قادر نباشد نیستی را عقب براند. پوچی را.
این تضاد آشکار برای تو بیش از حد بود.
پس تو عهدت را شکستی.
در من نیش فرو کردی.
از من نوشیدی.
و از خودت به من نوشاندی.
دایی بنجامین،
آیا این تو نبودی که به خاطر حیات، انسانیتم را کشتی؟
تو روحت را آلوده کردی.
اما حالا از من می خواهی پاک بمانم و بگذارم هدیه ی تاریکت به زوال برود.
من نمی توانم چنین کنم.
نمی توانم خون آشامی ام را به بند بکشانم.
و مثل تو جلوه کنم.
شکسته، اما هنوز باشکوه.
از من فقط عجز باقی خواهد ماند.
به او نگاه می کنم.
لرد سابیس.
مقابلم نشسته. رنجور. با گردنی که دور آن را با دستمالی سپید بسته ام و به خون آغشته شده. موهای بلند سیاه و مجعدش از دو طرف صورتش بر شانه هایش سرازیر شده اند. چشمان خاکستری روشنش به من دوخته شده. او آرام است. لبخندی کوچک به من می زند. طوری که انگار می گوید شرایطش را پذیرفته. در دستش جام نیمه پر داروییست که به او دادم. از آن می نوشد و گونه هایش بیش از پیش رنگ می گیرند. رنگ حیات را.
فکر می کردم از او نفرت دارم.
که فقط می خواهم رنجش دهم.
او را مسبب رنجی می دانستم که از خون آشامی ام می کشیدم.
او و آیین کهنش.
اما حالا نشسته ام و به او نگاه می کنم و از خودم بیزار می شوم.
در او شکوه هست، دایی بنجامین.
متفاوت از آن نوعی که در تو می بینم. اما هست.
چرا شما و او این طور هستید؟
چون فقط با حالتی قدیس گونه زنجیرهای بسته شده به روحتان را پذیرفتید؟
من نمی خواهم پاک یا باشکوه باشم.
فقط می خواهم آزاد باشم.
و به خاطر آن احساس پست یک انگل را نداشته باشم.