رقص با سایرن
از زبان سابیس
وقتی چشمانم را می بندم، تیغ را بر گلویم نمی بینم.
کاکتوس هایم را می بینم.
عظیم و خاموش.
وجودهای خشن و بی ظرافت پر از خاری که کسی جز من به آن ها اهمیت نمی دهد.
اشک در چشمانم جمع می شود.
می ترسم کسی برود و به
... دیدن ادامه ››
آن ها صدمه بزند.
شاید یک خون آشام آزاد.
مثل داریوس که مقابلم نشسته و انگار با نگاهش دارد حفره ای در من می کند.
می لرزم.
چرا در فکر کاکتوس هایم هستم؟
و نه در فکر انسان های بیچاره ام که با ریخته شدن خون من، انگل ها دیوانه وار در جسمشان می لولند و از آن ها می خورند و بقایایشان را نصیب گورهای جمعی می کنند؟
چون کاکتوس ها خاموشند؟
رنجشان را در سینه حبس کرده اند؟
یک اشتیاق عمیق برای کندن چیزی از خودم و کاشتنش در زیر خاک جهانی که مجنون می کند، حتی وقتی وجود ندارد.
انگل ها هم همین بودند.
بدون آن ها هنوز دنیایم را خالی می دیدم.
من آن ها را خلق کردم. بر آن ها رحمت نشاندم. ازشان مراقبت کردم.
و گذاشتم در مسیری بروند که خالقشان رفته.
نفوذ در گوشت و روح انسان های مرده ام.
بیرون کشاندن مرگ پوسیده و تقدیم حیات ابدی.
زمزمه هایی در گوش هایم.
داریوس دارد از پنجره ی کالسکه با یارانش حرف می زند.
می گوید نباید در مرز بمانیم.
می خواهیم پنهانی به نوکتیرا برویم و از آنجا خودمان را به اقیانوس برسانیم.
نگران نمی شوم.
لبخند می زنم.
با چشمان بسته جام دارویم را بالا می آورم و از آن می نوشم.
لوی مراقب کاکتوس هایم خواهد بود، حتی حالا که خود از هم پاشیده است.
من به اقیانوس عزیزم می روم.
همان که خلقش مرا به مرگ برد.
و همان که زیستگاه مخلوقات ویرانگر آوازه خوانم سایرن هاست.
آیا نمی خواستم با آن ها یک مهمانی بدهم؟
سنگینی نگاه داریوس را بر خودم حس می کنم.
چشمانم را باز می کنم.
با چهره ای منقبض به من خیره شده.
اکنون نفرتی در نگاهش نیست.
فقط انگار می خواهد بفهمد در درونم چه می گذرد.
من لبخند می زنم.
"تا به حال در آب با یک سایرن رقصیده ای؟"