من هنوز دوستت ندارم، آدمیزاد، اما در این شب، وقتی به رنجهایت، تن شکنجه دیده و روحت، که تسلیم تصلیبی ابدی شده، فکر می کردم، بارها نزدیک بود، گریه کنم. برای گرگ، گرگ بودن خوب است، برای خرگوش، خرگوش بودن و برای کرم هم کرم بودن؛ چرا که روح آن ها تار و حقیر است و اراده شان تسلیم. اما تو ای انسان، خدا و شیطان را همزمان در وجود خود جمع داری و این دو در چنین کالبد تنگ و تاریکی چه وحشتناک با هم در ستیزند! گرگ بودن، غلبه بر مغلوب، گرفتن گلوی او و نوشیدن خونش سهم خدای وجود توست و خرگوش بودن، پنهان کردن گوش ها در پس پشتی خمیده هم سهم شیطان! این تقریبا تحمل ناپذیر است و من به تو حق می دهم.چنین وضعیتی زندگی را یکسر جدال و شکنجه می کند و روان را در این بن بست می فرساید و غمگین می نماید.
فکر کن! از هر سه فرزندی که به دنیا می آوری، یکی قاتل، یکی قربانی وسومی قاضی یا جلاد می شود. هر روز قاتل هارا اعدام می کنند، اما آن ها باز هم به دنیا می آیند! هر روز قاتل ها وجدانشان را می کشند و وجدان عذابشان می دهد و هر دو با این حال هنوز زنده اند؛ هم وجدان و هم قاتل. در چه توفان و مهی زندگی می کنیم! تو به همۀ حرف هایی که بشر از روز خلقتش زده گوش کن؛ فکر می کنی این خداست که با تو سخن می گوید! حالا به رفتار بشر از اولین روز خلقتش نگاه کن؛ با انزجار فریاد خواهی کشیدکه: او حیوان است! چنین است که هزاران سال انسان دارد، بی ثمر با خودش می جنگد و غم و درد روانش بی پایان و بی مفر است و بی تابی روانِ اسیرش، چه دهشتناک و مخوف! قاضی آخرین با آمدنش همه چیز را آرام می کند.... اما او هرگز نمی آید، این را من به تو می گویم، من و تو ای انسان تا همیشه با هم و در این زندگی هستیم!
📚یاداداشتهای شیطان، لیانیدآندری یف،نشر علمی وفرهنگی صفحه ۱۶۶و۱۶۷