جهان دوگانه تیوال، وال و دیفال
این دو جهان زبانهای متفاوتی دارند اما من زبان وال را برمیگزینم از میان نیکان، چرا که نوشتهام به دیفال نمیخورد ولی به وال میرود.
در دیفال چه خبر است: اکانتهایی با نام داخل پرانتز (u یو انگلیسی نقطه) نمیدانم اینها نام چه کسانی را دارند؟ سید محمد مهدی گرآفرید، یا چه ؟ آیا گرآفریدنامی، دلهره ((تهوع)) را دارد؟ خوشبهحالش اگر ندارد. که نبیند. نمیدانم شاید لیست خریداران ۱۳۹۶ باشد. نکند ناگهان با نام یک خریدار قدیمیِ فعال تداخل کند و ببنیم دو نفر دارند در حیاط امارتِ تقاطع رازی سیگار میکشند. یکی از آنها کسی بود که برای اولین بار لذت تئاتر دیدن را تجربه میکرد. بگذار سیگار بهمنِ کوتاهش را بکشد. بگذار با تمام تهوع خودش با سالن، با لابی، با حیاط، با آن مرد مهربان و درشتاندامِ روبرو و با اثر، مواجه شود.
حالا اگر سیگار بهمن کوچکش را روی نیمکت چوبی خاموش کرد و زیر صفحه تئاتری که (بودن را بوده و او) دیده است نوشت: "زیبا بود" نپرس زیباییِ یونانی یا معاصر. شاید دارد قدرشناسی میکند از هنر و هنرمند. بگذار وظیفهاش را انجام دهد، اگر نان ندارد، قدر که ببیند. همین را هم خودمان از خودمان
... دیدن ادامه ››
دریغ نکنیم. شاید او فیلسوف عمیق و ژرف اندیشی باشد در پیکره نحیفِ یک انسان معمولی در شرایط و محیطی که مرا باهوش متوسط از زورِ فکر، اینچنین پریشان کرده است و ببین با او، با آن دانش و ژرفاندیشی، چه میکند. تئاتر ندیده، خوشابهحال سرزمینی که در آن تئاتر یعنی چهارراه ولیعصر. او مقصر نیست وقتی در مدرسهای که از دهه ۸۰ به کلاس میروم، مدیر از زبان پدر دانشآموز ۹ ساله میگفت: "پسر من این قرتی بازی ها را نمیکند". تقصیر آن کودک چیست که نمیداند. این ندانستن گناه ماست ؟ ... ماست؟
باید یقه آگاهان را گرفت در این مُلک، سفت هم گرفت و چسباندشان بیخ دیفال، نه بیاطلاع و ناآشنا با دیوار را. شاید پروفایلش شبیه من باشد پر از خطا، من که دهه پنجم زندگی را میگذرانم. وب خواندم ، هنر را شاگردی میکنم، سخت میفهمم، او که دیگر چه میدانم، کودکی است ناآزموده.
بگذریم تا به وال برسیم.
پیش از وال بگویم
من افتادهام میان این دو، مجوز کارها را در دست ندارم که برود ویترینی شود و از قرینهگی رنج میبرم تا کانال مرتب نشود مثل این است که وسایل روی میز، همه ضلع بزرگشان باید از شمال به جنوب باشد و فاصله کتاب تا لبه، قطر انگشتِ اشاره باشد. سپاس از همیاران به آن جهت که مسیرهای متعدد با یک درخواست به یک پاسخ میرسد، ولی همیشه متین و وزین. سپاس، ولی آن میشود نتیجهاش این: آمدن نوشتهها با محتوای چند پوستر تکراری به وال و تکرار و تکرار که هنوز ادامه دارد. همه گرفتارند تا سر و شکلاش به قرینهگی من بخورد. کارها مشترک است و میرود در نوشتههای ((دیگری)). نمیخواهم، ناچارم اضافه کنم به روتین روزانه، باید برای صنعت-هنر گرافیک از منظر مشتری، نه مخاطبِ هنر آماده شود. آخر چرا باید به طراحی اعتماد کرد که پیج او فاقد طراحی است.
اما میرسیم به وال
در وال فضا متفاوت است:
همه چیز، چه خوب برملا است. بله، چیزهایی گفتم همین پیشتر ولی باید دو زانو نشست بهرسم گندیشاپور، بهرسم ادبِ ایرانیِ خودمان، پیش استاد و دبیر. بزرگان بگویند و ما بشنویم. کسی خطی از دلگشا یا غزلیات، کسی فیلمی، کسی ریتمی، بگذارد، کسی ادبی کند.
من بنشینم نگاه کنم، ببینم، بشنوم، تادیب شوم.
تا این سرکشی، این آتشِ ناسازگار را مهار نه، ولی بر رویه اژدهاکی مهار ناشدنی، آرام کنم.
من برای خودم و تهوع ناشی از ناآگاهیام روزانه ذکر مصیبت میخوانم و میدوم دنبال همینهایی که اینجاست. خوب است که پاک ماندنِ همین وال، نگرانی دیوارنشینان است. این نباشد هم که دیگر مصیبت را به شراب ناب زندگی دوا نکنیم، چه کنیم؟
این ذکر مصیبتی بود خودش، تا چه در نظر افتد.
در پایان در یک فضای خالی خلاصهای گلچین شده از پیتر بروک رو تقدیم میکنم:
دلباخته تئاتر :
مثل آن پژوهشگری که پس از تماشای اجراهای تکراری و عاری از طراوتِ آثار کلاسیک، در حالی که سطور مورد علاقهاش را زیر لب زمزمه میکند، لبخندزنان از تالار بیرون میآید، زیرا این اجراهای تکراری چیزی که حواس او را پرت کند یا خلاف نظریههای مورد قبولش باشد، دربر نداشته است.
گرچه تهِ دل و صادقانه، تئاتری میخواهد فراتر از واقع باشد، اما رضایت خاطر روشنفکرانه را با دیدن تئاترِ راستینی که در آرزویش میسوزد، اشتباه میگیرد. او، بدبختانه وزنه و اعتبار صلاحیت هنری خود را در اختیارِ ((فضای تئاتر بیروحی)) میگذارد و به همین خاطر است که تئاتر بی روح به راهش ادامه میدهد (ص ۱۳و۱۴) ....
(اینجا میگه تشخیص مرگ در یک موجود زنده راحته ، نبض نداره تمام. ولی در مورد مسائل اندیشهای ، هنری و فرهنگی سخت و مهارتی است که نداریم)
..... تئاتر بی روح بیوقفه به کندن گور خود مشغول است .
در غیر اینصورت، میتوان از موضعی مخالف به مسئله یورش برد. اگر تئاتر خوب متکی به مخاطب خوب است، پس هر مخاطبی شایسته تئاتر خوب است. ص۲۹ (بعد میگه تماشاچی رو نمیشه وقتی روی صندلی سالن نشسته به زور مهمیز مجبور کرد بیشتر از آنچه هست، باشد. اما در ادامه مثالهایی از یک اجرای واحد، در نقاط مختلف جهان با تماشاچیان متفاوت و نتایج متفاوت، رو میاره که نشان دهنده تاثیر "آوردهی" تماشاچی بر فضای دریافت تئاتر است.)
(درباره بازیگر هم معتقد هست که باید شیوه و سبک زندگی رو وقف توسعه کار خودش کنه، آنچنان که شاگردان گروتفسکی میکردند و آفت این رو، به ورطه شهرت افتادن، پیش از آمادگی میدونه و میگه یک نقاش ممکنه تا آخر عمرش به استادش برای توسعه کارش رجوع کند اما در این هنر بعد از شهرت، این اتفاق نمیوفته و اینطوری بازیگر بدون پشتیبان در یک فضای ناشناس به تکرار خودش دچار میشه. چراکه دیگه دنبال رضایت از درون و از توسعه فردی نیست. بلکه این رضایت موهوم رو دائم، با تکرار و تحسین فضای تئاتر بی روح و قراردادهای پذیرفته و کهنه شده، دریافت میکنه)
در بالا به سه گروه از افراد تاثیرگذار در تئاتر اشاره دارد
منقد، تماشاچی و بازیگر.