(هشدارِ طولانی بودنِ متن و عرضِ پوزش برای وقت شریف خواننده)
اگر تا دیروز هم شک داشتم، دیگر اکنون با اطمینان خاطر میگویم که کلمات، "بار" دارند! و انتخابِ کلمات درست و مهمتر از آن انتخابِ درستِ کلمات، نه تنها دالّ بر شعور که حاکی از مسؤلیتِ اجتماعی آدمهاست.
ملتمسانه عاجزم، دستِ کم این یکبار، موضوع را به پای وسواسِ من نگذارید. که تیزیِ تمام تَشرهایی که شنیدهام را گواه میگیرم، هرکجا از روی صمیمیت، به خِلطِ استفاده از واژگانِ محاوره دچار گشتهام، روبرو یا پشتِسر، به نادیده شمردنِ جایگاهِ مخاطب، متهم شدهام.
بینِ «بله» و «جانم» همانقدر تفاوتِ معنا و احساس وجود دارد که بینِ «جانم» و «جونم». اصلاً دارم چه میگویم؟! حتی یک کلمه هم، با خودِ همان
... دیدن ادامه ››
یک کلمه متفاوت است؛ «عزیزم» ـی که از روی تعلقِ خاطر و «عزیزم» ـی که در مشاجره،ی لفظی، از روی حفظِ آدابِ کلامی بهکار میرود، یک جهانْ تفاوت در بار معناییِ خود دارند…
میدانم که میدانید چه میگویم و تا به اینجای مطلب، اگر به تأثیری که انتخاب کلمات، در سوگیریِ مخاطب میگذارند، همراه و همنظریم، حتماً مَحرمِ ادامهی دردِدلهای من هم خواهید بود.
به دوقلوها، محضِ تفریحِ آخر هفته، قولِ رفتن به «هلیُمپارک» ایرانمال را داده بودم و هنوز به چهارشنبه نرسیده، زنگ پشتِ زنگ، که دایی ایمان، قولی که داده بودی را که یادت نرفته؟! «نه دورتون بگردم، به مامانآزاده، بگین جمعه، ساعت دهِ صبح، لباسپوشیده و آماده، دمِ درِ خونه، منتظرتونم»
بلیطِ ورودی، برای بزرگسال، حدودِ ششصد و برای خردسال سیصدهزار تومان بود. صدایشان کردم که با روئیت ظاهر و تخمین سنوسال، ورودی را بپردازم و روبانِ یک تجربهی تازه را برایشان قیچی کنم.
دیواری مندرج در پشتِ سرمان بود و متصّدی درخواست نمود که قد و قامتِ دخترها را وارسی کنیم. هردو، با کفشهای صورتیِ لژ دارشان، بالای یکصدوبیست سانتیمتر، عرضِ اندام کردند و مغرور و خوشحال که در دامنهی بزرگسال گنجیدهاند، مرا دو برابر آنچه تصور میکردم، پیاده نمودند.
پا به محوطهی بازی گذاشتیم و سردرِ ورود به قسمتِ اصلی، آقایی بهظاهر باوجاهت و بهواقع بیملاحظه، به زبان در آمد که ایندو کودکاند و باید یک بلیط ششصد تومانیِ دیگر برای خودتان جهت مراقبت و ملازمتشان تهیه کنید.
گفتم اگر کودکاند چرا قیمتِ بزرگسال حساب کردهاید و اگر بهاندازه بالغاند چرا، پولِ بیشتر بهانه میکنید؟! گفت خودتان نگاه کنید؛ راست میگفت. بدونِ آن صورتیهای لژدار، دو سانتیمتری کمتر میزدند.
تا اینجای ماجرا، من همین داییِ مُبادی و باطمأنینهای هستم که لااقل در تلاشم، اینگونه به چشم بیایَم. لیک ثانیهای نگذشته، به اولّی میگوید؛
«عمو جون، تو قدت صدوبیسته میتونی تنها بری» و دومّی را خطاب میکند که؛ «عزیزم، شما یه سانت کم داری، نمیشه تنها بری»
و ای وااای از پُر شدنِ چشمهای دوّمی. ایکاش میمردم و آن اندوهِ شومِ مقایسهی یکسانتیمتری را در صورت معصوماش نمیدیدم. یتیمانهترین نگاهِ عالم را به چشمان من انداخت و من دیگر چیزی از مراعات و حرمت نمیشناختم. لامذهب، دوقلو هستند و تنها هفت سالشان. بفهم چه میگویی!! به بانگ برآمدم که ایران و ایرانمال را بر سر تکتکتان آوار میکنم، اگر این بچه، مستقل و همراه خواهرش پا به این محوطه نگذارد!
خانمِ فلانی را صدا کردند و آمد که آبی بر آتشِ صورت افروختهی من بپاشد. بهمحض آنکه دستبندشان را چک نمود و متوجهِ پرداختِ مبلغ بزرگسال شد، آقای بهمانی را صدا زد که هردو بلیطِ کامل را دادهاند، چرا مانع شدهاید؟!
من دیگر تابِ تنها گذاشتنشان با آن غولهای آدمنما را نداشتم. بلیطی مجزا گرفتم و هر ورجهوورجهشان را چنان مادهشیری که تولههایش را به دندان گرفته، همراه شدم.
با صدای خندههاشان میخندیدم و امّا تا تمام شدنِ بازیشان، چیزی شبیهِ خرچنگ، تمامِ قلبم را چنگ میانداخت. خواهرم همیشه هشدار داده بود مبادا هیچوقت بینشان پای قیاس وسط بیاید و من حالا باید با چه رویی به خانه میرساندمشان؟!
در ماشین و به راهِ برگشت، دومی گفت؛ «پس اگه من کوچیکم چرا آقاهه بم گفت شما، ولی آجی که قدش بیشتر بود رو بش گفت تو؟!» صدای ضبط را بلند کردم و در دلم گفتم گُه بگیرند شما گفتنی که بویی از درک و احترام واقعنی را نبرده است.