فکر کردید چون نت وصل شده دیگه حکایت نمیکنم؟😁
داداشم سعدی میفرماید که:
یه درویشی زنش حامله بود و اینا سالها بود بچه دار نمیشدن(به هرحال اون موقع هنوز بانک اسپرم اختراع نشده بود). درویش نذر کرد که: اگه بچه پسر شد، به جز این دکلتهای که تنمه هرچی دارم دونیت میکنم واسه فقیر فقرات. خلاصه زد و بچه پسر شد و این هم شمعی که نذر کرده بودش، واسه اون ادا کردش.
سعدی میگه چند سال بعد که از سفر شام برگشتم سراغ این یارو رو گرفتم. گفتن بردنش اوین. گفتم آخه چَرا؟ گفتن پسرش جک دنیلز خورده، عربده کشیده و قمه رو تا دسته فرو کرده و رفته کانادا. چون خودشو نتونستن بگیرن باباشو گرفتن. سعدی گفت: حقشه؛ این بلا رو خودش با نذر و نیاز از خدا خواسته. گفتن: داش سعدی این حرفت یه کم بی رحمانه نیست؟ سعدی گفت همینه که هست؛ حال نمیکنی برو سهراب سپهری بخون. اون در مورد علف و بنگ و حشیش میگه.
زنان باردار ای مرد هشیار/ اگر وقت ولادت مار زایند
از آن بهتر به نزدیک خردمند/ که فرزندان ناهموار زایند
گلستان
باب هفتم، در تاثیر تربیت
حکایت شماره ۱۰