داداشم سعدی حکایت میکنه که یه استادی داشتم به اسم ابوالفرج بن جوزی که هی به من نصیحت میکرد که پسر انقد مجلس سماع(یه چی تو مایه های کنسرت های الآن، کینگ رامی چیزی مثلا) نرو.
و من هی میگفتم نوموخوام.
قاضی ار با ما نشنید برفشاند دست را
محتسب گر می خورد، معذور دارد مست را
خلاصه رفتم سمت ایرانشهر یه کافه مانندی بود یه عده نشسته بودن و یه بابایی داشت میخوند. انقد صداش بد بود که یا همش یا انگشتمون تو گوشمون بود یا جلوی لبمون که یعنی جون بچت نخون.
احتمالا یه همچین چیزایی میخونده:
-هربار این درو، محکم نبند نرو
-سعدی، میترسم که پژمرده شی بمیری و بری
-عوض
... دیدن ادامه ››
شدی، هرچی رذیلت بود از اطرافیانت بلد شدی
پاشدم برم که باریستائه اومد گفت: درا رو قفل کردیم این سانس تا فردا صبح ادامه داره اگه شما برید بیرون تمرکزشون به هم میخوره. گفتم: بابا یه چی بده بکنم تو گوشم یا بذارید برم من، بذارید برم من، بذارید بِ رم من.
دیگه با یه بدبختیی تا صبح اونجا موندم.
صبحش یه صبحانهی فرنگی(انگلیسی فعلی) از منو سفارش دادم ۴۰۰ دینار کرد تو پاچم باریستائه. قبل از این که برم رفتم پیش خوانندهه گفتم: یه شماره کارت بده، ترجیحا بلو.
اونایی که تو کافه بودن هوووو کشیدن و دیسلایک دادن.
مطربی دور ازین خجسته سرای/ کس دوبارش ندیده در یک جای
راست چون بانگش از دهن برخاست/ خلق را موی از بدن برخاست
مرغ ایوان ز هول او بپرید/ مغز ما برد و حلق خود بدرید
گفتم: هیت ندید. استادم همش به من میگفت نرو کنسرت من گوش نمیدادم. امشب سرنوشت این بود که بیام اینجا آواز اینو بشنوم که کلا توبه کنم و دور و بر کنسرت آفتابی نشم. اصلا ۱۰۰ تومن بیشتر میزنم واسش که دیگه شهرستان هم نیاد.
گلستان
باب دوم، در اخلاق درویشان
حکایت شماره ۲۰