«موشهای بلفاست» برای من فقط قصهی سه چریک و یک سرقت نبود؛ بیشتر شبیه کمدی سیاهی بود درباره آدمهایی که آنقدر در فقر، تحقیر و شکست گیر افتادهاند که حتی آرمانخواهیشان هم کمکم شکل مضحکی پیدا کرده.
از همان ۴۷ دقیقه خزیدن در فاضلاب برای رسیدن به عملیات، تا انگشتهایی که جا میمانند، اسم شب گرفتن از رفقا، نامهای که خیس میشود و کدهایی که کسی درست نمیفهمد، همهچیز انگار دارد یک چیز را تکرار میکند: اینها بیشتر از آنکه یک گروه چریکی منسجم باشند، آدمهای زخمی و شکستخوردهای هستند که سعی میکنند با نقش بازی کردن، برای خودشان معنا بسازند. و این به خوبی در بازی ها هم درامده بود.
مایکل برای من جالبترین نمونهاش بود؛ کسی که میخواهد رهبر باشد، از آزادی ایرلند حرف میزند، اما همزمان آنقدر نیاز به کنترل و تأیید دارد که حتی به نزدیکترین آدمهایش هم اعتماد ندارد. انگار بیشتر از آنکه دنبال آزادی باشد، دنبال این است که خودش را باور کند.
آرتور هم با آن تغییر اسم به «آلبرت»، رؤیای مهندس بودن و دوچرخه کورسی، در برابر واقعیت زندگیاش، برای من خیلی تلخ بود. انگار آدمی است که
... دیدن ادامه ››
دیگر تحمل هویت واقعی خودش را ندارد و مجبور است نسخهای خیالی از خودش بسازد. آن تضاد عجیب بین فضای مهدکودک و وسایل شکنجهای که روی تخت میچیند هم همین فروپاشی را خیلی خوب نشان میدهد.
ریچارد هم از آن شخصیتهایی بود که طنزش خیلی زود تلخ میشود؛ کشیشی که مذهب را تبدیل به شغل و ابزار بقا کرده و حتی لیست خرید لبو و هویج را با کد محرمانه مینویسد! اینجا نمایش به نظرم خیلی خوب مرز بین «مبارزه جدی» و «بازی کردن نقش مبارز» را به هم میریزد.
در مقابل این سه نفر، لنا تقریباً تنها کسی است که روی زمین راه میرود. نه درگیر شعار است، نه دنبال قهرمانبازی. او میداند اطلاعات کجاست، رمز گاوصندوق چطور به دست میآید و از ضعف آدمها چطور باید استفاده کرد. «لمپنهای بیسواد به درد ارتش آزادیبخش نمیخورن» هم برای من یکی از بیرحمانهترین و در عین حال دقیقترین لحظههای نمایش بود؛ جایی که تمام توهم قهرمان بودن این سه نفر یکجا فرو میریزد.
و بعد آن پایانبندی: پولی که قرار بوده برای آزادی خرج شود، در اصل سهم مسکن کارگران و کشاورزان بوده. یعنی اینها در نهایت از همان طبقهای دزدی کردهاند که مدعی نجاتش هستند. بعد هم برای سرشان جایزهی «۳۰ کیلو سیبزمینی» تعیین میشود؛ شاید خندهدار به نظر برسد، ولی برای من یکی از تلخترین تصاویر نمایش بود. قهرمانی که قیمت سرش دیگر پول هم نیست؛ سیبزمینی است، یعنی خودِ بقا.
و نهایتاً سیانور تقلبی؛ شاید بهترین جمعبندی برای جهان نمایش همین باشد. در جهانی که هویتها جعلیاند، کدها غلطاند، آرمانها به دزدی ختم میشوند و حتی مبارزه هم آلوده به فقر و استیصال است، حتی مرگ قهرمانانه هم نصیب آدمها نمیشود.
برداشت شخصی من این بود که «موشهای بلفاست» بیشتر از هر چیز درباره این است که فقر فقط آدم را گرسنه نمیکند؛ میتواند شخصیت، اخلاق، هویت و حتی آرمانش را هم آرامآرام بخورد.
خسته نباشید به فریور خراباتی و تمام بازیگران و عوامل نمایش. بازیها، طراحی صحنه، نور، لباس و فضای کلی اجرا کمک کرده بود این جهان چرک، خفه و در عین حال کمیک واقعاً شکل بگیرد. ممنون بابت نمایشی که بعد از تمام شدنش هنوز میشود درباره آدمهایش بحث کرد.