در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا: یک توده ی مبهم از زبان وینسنت قد کشیده در میان دو تپش. متعلق
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 15:01:45

یک توده ی مبهم

از زبان وینسنت

قد کشیده در میان دو تپش.
متعلق، اما رها.
با تنی سنگی که انگار گذران زندگی ام را در آن می بینم. رگه های سپید، سیاه، سرخ، آبی.
مدرسه ی سنت الویرا.

اینجا را سال ها پیش بنا نهادم. ... دیدن ادامه ›› سنگ هایش را تک به تک از دل جنگل آوردم و روی هم گذاشتم. اجازه دادم تیزی آن ها بر نرمی گوشتم فرو رود و خون بیرون زند و بر آن ها ریزد.
و حالا می توانم به قامت آن نگاه کنم و خون‌دردم را که در تنش تنیده، حس کنم.
و بگذارم تپش های قلبم به آن پاسخ دهد.

من وینسنت خون آشامم.
مدیر مدرسه ی سنت الویرا.
واقع در مرز بین آمالثورا و نوکتیرا.
سال ها پیش من شوالیه ی وفادار پادشاه گابریل بودم.
و جاسوس او.
اما نوکتیرایی ها به راز من پی بردند. مرا گرفتند. شکنجه کردند. و بعد جایی در مرز رها کردند.

زخم خورده بودم. اما چیزی از جسمم کنده نشده بود.
و با این حال وقتی بر زمین می خزیدم، مثل یک کرم، می دیدم که تکه تکه شده ام.

می دانستم که اگر یک آینه مقابلم بود، آنچه در آن می دیدم، من نبودم.
نه یک خون آشام با پوست مرمرین رنگ پریده. چشمان زیتونی اندک اندوهگین اما آرام و مطمئن. موهای بلند مجعد قهوه ای طلایی که حلقه حلقه بر شانه ها ریخته اند.

و با این حال من هنوز وینسنت بودم.
شوالیه ی قسم خورده ی شاه گابریل. وفادار به آرمان های او.
من، آن توده ی در هم از پوست، گوشت، استخوان و خون.

هنوز می توانستم صدای خرد شدن استخوان هایم، حس شکافته شدن پوست و گوشتم و جاری شدن خون گرم بر جسمم را حس کنم.
و با این حال هنوز به طرز دردناکی وینسنت بودم.

و به همین دلیل بود که نتوانستم نزد او، شاه گابریل بازگردم‌.
من می خواستم که بازگردم. که همان طور خود را روی زمین بکشم، به دامان او برسم و سر بر آن بگذارم و دیگر وینسنت نباشم. فقط یک تکه زخم خون آلود باشم. که او آرامش می کند. با همان دستی که هر گاه بر سرم می گذاشت، مطمئن می شدم که هنوز باید شمشیر را نگه دارم.

اما نتوانستم.
من همان جا در مرز ماندم.
در میان بوته ها و سنگ ها، خودم را جمع کردم. از خون جانوران مرده نوشیدم.
و به سرورم، شاه گابریل فکر کردم.
او را در میان نور خورشید می دیدم.
یا نه، او خود خورشید بود.

و من یک توده ی مبهم که هنوز خود را شوالیه وینسنت او می نامید.

جسمم کم کم شکل یافت. استخوان ها، گوشت، پوست. از جا بلند شدم. دیگر نخزیدم.
اما از درون انگار هنوز همان توده ی مبهم بودم‌.
همان کرم لولنده.

و دوباره بازنگشتم.
در دل جنگل قدم برداشتم.
مانند روحی گم شده.
سنگ ها را یک به یک برداشتم. بر هم نهادم. با تنی که از آن خون می ریخت. هرچند زخمی نبود.
و اینجا را ساختم.
مدرسه ی سنت الویرا.
جایی برای صلح.
بین دو کشور.
بین نژادها.

و من هنوز اینجایم.
در حالی که جهان نوکترنال کتدرال ترک می خورد، می لرزد و کرم های انگلی در بدن ها می رقصند.

من اینجایم.
در کنار دانش آموزانم.
و معلمانم.
و در میان دیوارهایی که می گویم نخواهند شکست. که انگل از حفره های تنشان عبور نخواهد کرد.

من اینجایم.
ایستاده ام. در ایوانم. به قصر آمالثورا نگاه می کنم. و به این فکر می کنم که سرورم، شاه گابریل چه می کند.
من جایی در میان بوته ها و سنگ ها در جنگلم.
یک توده ی مبهم.
از خون جانوران می نوشم.
و به این فکر می کنم که نزد شاه گابریل بازگردم.