موقعِ تموم شدنِ یکی از جلسات یوگا، مربیِ کلاس بعد از شاواسانا از بچهها خواست که به درون افکارشون رجوع کنن و به این سوال جواب بدن که اون چیه که اگه ازشون گرفته بشه دیگه ماهیت وجودیشون بیمعنی میشه؟ و برای درک بهتر سوال، مثال زد چیزی مثل شیرینی برای شکر (که اگه ازش گرفته بشه دیگه مفهوم و معنی خودش رو از دست میده). یکی از دوستان جواب داد «آگاهی». یکی دیگه گفت «عشق». و منی که درگیر پیدا کردنِ یه جواب واقعی و بدونِ تقلّب بودم، سرسری و از روی بیجوابی، گفتم تنبلی و آسایش!
اونشب اما بیشتر فکر کردم و متوجه شدم بیشتر دارم به خصایص مورد علاقهام مثل دیسیپلینگرایی و صلحدوستی و منطقپذیری و تأثیرگذاری فکر میکنم. اینها در اصل، خودشون زائیدهی نطفهی دیگهای بودن به اسم تصمیم و اختیار! اینکه من بین آشفتگی و نظم، به دومی رأی دادم. اینکه بین دعوا و دوستی، آرامش رو پسندیدم. اینکه بین خرد و جنون، سمتِ منطق ایستادم. و اینکه بین اقدام و انفعال، حالم با حرکتکردن بهتر بوده. و حالا معتقدم چیزی که به من هویت بخشیده، برخورداری از اختیار و انتخاب بین تصمیمهای درست یا غلطام بوده.
خواستنِ هرچیزی، زمانی معنی خواهد داشت که چیز دیگری هم برای نخواستن وجود داشته باشه. که طبیعتاً هم مصائب و منافع خودش رو در بر داره. و یهجورایی
... دیدن ادامه ››
هر شرایطی غیر از این، بوی استبداد و جبر میده. در این موقعیت، عدمِ انتخاب بهنوعی خودش یک انتخابه! چراکه به نقل از نمیدونم کی که میگفت، بهشت را نخواهم خواست اگر جهنم گزینهی دیگری برای انتخابم نباشد.
توی شما هم چیزی هست که اگه از دست بره
دیگه اون شما، خودِ شما نباشین؟!