یک بار به من گفتی که ستارهها سالها پیش مردهاند، شبیه تو. که دویدنت از تاریکی تنها دنباله میگذارد در شب. که میپری از لحظهای به لحظهی دیگر بیآنکه پا بگذاری بر هیچکدام. ترس دستش را در پوستهی خالیام کرده و میچرخاند. شبیه عروسکی که فراموش کردهاند چشمهایش را بدوزند. آخ. کجایی؟ کجایی تا دستت را روی پلکبستهام بکشم. کجایی؟ مرا ببخش که مردهم.