در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا: گناه می کنم از زبان تئودور به جمع مهمانان نگاه می کنم. آن ها روی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 10:15:54
گناه می کنم

از زبان تئودور

به جمع مهمانان نگاه می کنم. آن ها روی مبل های مخملی جگری نشسته اند و یک نور آبی ملایم از دسته شمع های آویزان از سقف آن ها را احاطه کرده‌. انسان و خون آشام کنار همدیگر.

نیل، ... دیدن ادامه ›› می دانی؟
زمانی در مهمانی ها غرق در گذشته ام می شدم. کلمات را مثل آوای قورقور می شنیدم. احساس می کردم کنار مردابم. رطوبتش را بر پوستم حس می کردم. انگار انسان نبودم. دوباره همان قورباغه ی سبز کوچک بودم.
من در چیزی فرو می رفتم که نه شبیه واقعیت بود و نه خیال. من در برزخ غوطه ور می شدم.

اما حالا حس می کنم زمین زیر پایم سفت شده.
نیل، انگار وجود تو مثل گردنبندی طلسم شده روحم را در بر گرفته و مرا در واقعیت نگه می دارد، بدون آنکه رنج بکشم. تو که دردهایت را با اندوهی نجیب حمل می کنی. با غمی در چشمانت که مرا در خود غرق نمی کند. فقط می گذارد در آن شنا کنم و هم تئودور انسان باشم و هم تئودور قورباغه. در اینجا، در این عمارت، بین مهمانان و در مرداب، بی آنکه بینشان معلق باشم.

تو روی یک مبل نشسته ای. موقر و با لبخندی کوچک بر لبانت. پوست سفیدت زیر نور آبی رنگ پریده تر از همیشه است، اما با این حال وقتی نگاهش می کنم، قلبم گرم می شود.
چرا؟
تو، نیل خون آشام. موجود خون‌نوشی که هیچ گاه به نوشیدن خون انسان میل نداشته. و همروحی شاه گابریل. هرچند تو خودت را همروحی سابق او می دانی. می دانم برایت دردآلود است که فکر کنی هنوز به او نزدیکی، در حالی که همه چیز فرق کرده. اما این را هم می دانم که امیدواری بتوانی در کنار من این رنج را بشویی و عشق شاه گابریل را همان طور که هست، بپذیری.

خون آشامی که کنارت نشسته، با تو حرف می زند:
"لرد نیل عزیز، اگر روزی به نوشیدن خون انسان میل پیدا کنی، به چه دلیل خواهد بود؟ تباهی یا رستگاری؟"

صورتت اندکی در هم می رود، اما لبخند از لبانت محو نمی شود.
"پرسش سختیست. هم اکنون حس می کنم تاریکی از من دور شده و به شکل مردابی در دوردست در گوشه ای آرام گرفته. اما نه آن قدر دور که احساس خطر نکنم.
من هیچ گاه به خون انسان لب نزدم، اما نه چون که می خواستم رستگار شوم. همیشه روحم، قلبم دنبال چیز دیگری بود. نه عشقی که یک لحظه بسوزاند و بعد تنها یک خاکستر از آن باقی بماند. عشقی را می خواستم که همیشه در رگ هایم جاری باشد، حتی اگر نتواند غم را کاملا از من بزداید.

اگر روزی بخواهم خون انسان بنوشم، دوست دارم به خاطر تپش هایی آرام در قلبم باشد، چه مایه ی تباهی ام باشد و چه رستگاری."

و جام خون خوکت را از روی میز مقابلت برمی داری و به دهان می بری، در حالی که چشمان سبز روشنت را به من دوخته ای.
و من به تو لبخند می زنم و احساس می کنم خون در رگ هایم می لرزد. نه از ترس نابودی ات به خاطر وسوسه. در تو چیزی هست که مرا به طرزی خطرناک به تو مطمئن کرده. انگار با نگاهت به من می گویی تا وقتی که باشم، هیچ چیز تو را نخواهد کشت، حتی خون انسان.

من از این رگ هایی که از قلبم به قلبت وصل شده و هر شب قطورتر از پیش می شود، هراسانم. انگار که گناه است چنین طعمی را چشیدن در این تاریکی سنگینی که در آن می زی ایم. در حالی که خارج از این عمارت اجسادی در حال سوختن در میان شعله های آتشند. در حالی که انسان هایی در خانه هایشان و در بیمارستان ها تبدیل به لانه ی کرم های انگلی شده اند.

و با این حال من اینجا کنارت هستم، هر شب. و می گذارم نگاه سبزت مثل جریانی خنک از مرداب روحم را نوازش کند. من گناه می کنم، نیل.