دلم برای "آلوده" میسوزد.
نوزادی خردسال و پرانرژی که کهنسال ترین افراد هم از شنیدن حرفها و تماشای بازی ها و اعمالش دچار تعجب و حیرت میشوند. چرا که انتظار چنین درک و فهم بزرگانه و خردمندانهای را از او در این سن و سال ندارند.
کودکی است که برای جلب توجه دیگران مثل دیگران رفتار نمیکند. تلاش اضافیای نمیکند. برای نشان دادن خودش به هر عملی دست نمیزند. چون میداند کیست و چیست. میداند چارهای جز جهانی شدن و همهگیر شدن ندارد و بسان تیشهایست بران و سوزان که به عبور سرسری از حقایق و تلخی های زمانه و آینده بسنده نکرده است و پتکی محکم است بر ذهن و فکر اندیشمندان و مشاهدهگران.
وقتی دهان به صحبت کردن میگشاید، همه انتظار سخنان شیرین و کودکانهای دارند اما اولین چیزی که به زبان مخاطب مزه میکند، تلخی حقایقی است که در قالبی شاید فرای آگاهی و درک معاصر است. هرچند ناگفته نماند که این تلخی به تلخی قهوهی صبحگاهی میماند و مسیری میشود برای جذب نور و ناگفته ها و پیشآمدها. نه تلخی ای چون تلخی بادام که کام مخاطب را پر از زهر کند و عاملی شود که او اخم کنان و بی رمق و غر زنان از سالن اجرا پا به فرار
... دیدن ادامه ››
بگذارد.
اما
تا زمانی که مردمان هر عصر و زمانه و جامعهای، از کودک انتظار کودکی و از جوان انتظار جوانی و از پیر انتظار بزرگی دارند، و حرف حق را فقط از زبان کسی که به او می آید حق گو باشد قبول دارند و پیرو ویاند، هر کودک پر از حرف و سخن و آگاهیای دیده نمیشود.
سوخت میشود.
میسوزد و فرو میریزد.
همان ضماد و مرهمی که قرار بود شعلهای باشد برای آتش روشنایی و بصیرت، دچار خاک سرد بی تفاوت بودن افرادی که دنبال کارهای دم دستی و بی حاصل و خوراک مضحکه هستند میشود.
هر اجرایی به جای خود محترم و هر سبکی به خودی خود قابل پرستش است. چرا که برای تک تک آنها افراد زیادی طی سالیان و تاریخ تلاش کرده و آن را به عرصهی دیده شدن و قبول کردن رسانده اند.
سخن من غالبا بر این است که کاش جملگی بتوانیم فرصت دیده شدن و حمایت درست را به سبک های جدید و نوآورانه و صد البته پر از حرف و سخن که آشنا و غریب میزند اما به دل و ذهن می نشیند را بدهیم و دریغ نکنیم.
روشنایی🌱