«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواریاست برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفتوگو درباره زمینههای علاقهمندی مشترک، خبررسانی برنامههای جالب به همدیگر و پیشنهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
سلام آقای اخوان عزیز ، خسته نباشید امیدوارم نمایش شما پر مخاطب باشه و همه لذت ببرند ، استاد عزیز من چطور میتونم متن نمایشنامه شما رو داشته باشم ؟؟؟ در نقطه صفر مرزی اینجا دستمون به جایی بند نیست 💗💗💗
...
در یک کشور بدون اسم. شاهی بود که قدش خیلی کوتاه بود. او هم اسمی نداشت. چون قد شاه کوتاه بود نمیتوانست تحمل کند که افراد تحت فرمانش از او بلند تر باشند. وقتی که شاه در شهر راه میرفت مردم مجبور بودند هنگام عبور از کنار او توی جوی های آب راه بروند. تا شاه بلند تر بنظر برسد.
فقط مشکل اینجا بود که شاه هر روز کوچکتر میشد هر روز قدش یک میلی متر آب میرفت. هرچند خیلی زیاد نبود ولی بازهم آزار دهنده بود. مردم مجبور بودند جوی های عمیق تری نسبت به قبل حفر کنند. تا با راه رفتن در آنها مانع از آن شوند که گردنشان زده شود.
بزودی شاه خیلی کوتاه شد و راه رفتن در جوی ها واقعا سخت شده بود. وقتی که شاه در شهر گردش میکرد به سختی میتوانست اطرافیانش را ببیند. چون آنها تقریبا در جوی ها ناپدید میشدند. او خوشحال بود. از آنجایی که نمیتوانست قد خودش را با اطرافیانش مقایسه کند، نمیتوانست بفهمد که چقدر کوچک شده است. یک روز قطره ای آب روی سرش افتاد و چون خیلی کوچک بود زیر فشار قطره له شد و مرد. دیگر شاهی وجود نداشت ولی ساکنان شهر به زندگی در جوی ها ادامه دادند.
و نکته ی بسیار جالبی که در آن زمان! وجود داشت این بود که مردم در مصاحبه های راه براه ، ببخشید گاه و بیگاه حکومتی ، طرح حفر جویها را بسیار مورد ستایش قرار می دادند و از بصیرت شاه کوتوله چه مدحها که نمی گفتند و تنها درخواستشان افزایش ماموران حفار بود تا بدلیل کمبود جوی ها ، صفهای طولانی عبور و مرور تشکیل نشود و مسن ترها با دردهای مزمن کمر و پا و .... معطل نشوند.
با خبر جنگ یک هلی کوپتر در کابینت مستقر شد.
کانال را عوض کردم یک نفر تیر خورده از تلویزیون به پذیرایی پرت شد...قالی پر از خون شد. به اتاقم رفتم.
از موبایلم پنج نفر از کشته شدگان به داخل اتاقم افتادند آنها را در کشوی زیر تختم گذاشتم. یکی از آنها دائما دست هایش را میشست.
همراه هواپیما آتش گرفتم. دوش گرفتم.
جنازه هایشان در اتاقم تجمع کردند آنها را داخل کمد گذاشتم.
دانشجویان به اعتراض آمدند در اتاق را بستم.
از خانه بیرون زدم، در تاکسی سیل بود...پیاده شدم و تا سالن تئاتر شنا کردم. در ایستگاه مترو تیر خوردم. شب اجرا داشتم و همه چی خوب بود، فقط یک تپق زدم که باعث شد تا صبح نتوانم بخوابم.