یادداشت آریو راقب کیانی منتقد تئاتر درباره تابوت عهد
تبدیل کردن تهدیدها به فرصتها
حادثه یازده سپتامبر برای بسیاری پایان یک جهان بود؛ اما نیل لابیوت، برخلاف انتظار، آن را نقطه آغاز یک پرسش اخلاقی قرار داد. او بعدها گفت ایده نوشتن The Mercy Seat نه از خود حملات تروریستی، بلکه از واکنش شخصیاش پس از لغو پروازش به نیویورک شکل گرفت؛ لحظهای که ابتدا از دردسر سفر طولانی با قطار ناراحت شد و بلافاصله از این خودخواهی شرم کرد. همین کشمکش، هسته مرکزی نمایشنامه شد؛ اینکه آیا انسان در مواجهه با یک فاجعه، پیش از هر چیز به دیگران فکر میکند
... دیدن ادامه ››
یا به خودش؟
مجتبی جدی در اجرای نمایش “تابوت عهد”، به جای آنکه این نمایش را صرفاً روایتی درباره یازده سپتامبر باقی بگذارد، آن را به وضعیت معاصر نزدیک میکند. جایگزین شدن برجهای دوقلو با فضای بمباران و موشکباران، صرفاً یک ایرانیزه کردن سطحی نیست؛ بلکه نشان میدهد بحران و در کنار آن اخلاقیات، جغرافیا نمیشناسد. در این نمایش کاراکتر مرد (با بازی صادق برقعی) نمیتواند با خانوادهاش تماس بگیرد تا بگوید زنده مانده است و همزمان نمیتواند با معشوقهاش از این وضعیت برای ساختن زندگی تازه استفاده کند. این تعلیق، نمایش را از یک موقعیت آمریکایی خارج کرده و به تجربهای آشنا برای مخاطب امروز تبدیل میکند. در طراحی میزانسنیک نمایش تقریباً به طور کامل بر محور یک تختخواب شکل میگیرد؛ اما این تخت، برخلاف آنچه از یک اتاق خواب انتظار داریم، هرگز محل وصال نیست. طراحی صحنه هوشمندانه، تخت را به مرزی نامرئی میان دو شخصیت تبدیل کرده است؛ خطی که هیچیک از کاراکترها از آن عبور نمیکنند و بنابراین وسیلهای که باید انسانها را در آیین معاشقه به هم نزدیک کند، به دیواری انفصال گونه مبدل میگردد.گویی رابطه، پیش از آغاز نمایش مرده است و تخت، بیش از آنکه یادآور عشق باشد، یادآور فاصله شخصیتهای جهان نمایش است. این مفهوم با نورپردازی نیز تقویت میشود. سایه پنجرهای که نور آن عمدتاً بر سمت زن (با بازی نازنین حشمدار) میتابد، او را به جایگاه آگاهی نزدیکتر میکند. زن در اغلب لحظات نمایش، موقعیت برتر را در اختیار دارد. این کاراکتر پیوسته دانش و حتی فهم مرد را به چالش میکشد. از اشاره به عقده ادیپ گرفته تا یهودا، از ارجاع به سریال Friends و متیو پری تا اشاره به جاسوس روسی مشابه با نام نویسنده «پرتقال کوکی» و همه دیالوگهای زن که لایههای فرهنگی متعددی را وارد نمایش میکنند؛ همه و همه ارجاعهایی که گاهی جنبه طعنه دارند و گاهی ابزاری هستند برای اثبات برتری ذهنی او.
در حقیقت، زن نماینده نوعی قدرت کلامی است؛ قدرتی که مرد هرگز توان مقابله کامل با آن را ندارد. اگرچه مرد در آغاز تصور میکند اکنون بهترین فرصت است تا مرگ خود را اعلامنشده باقی بگذارد، برای خانوادهاش قهرمان بماند و همراه معشوقهاش زندگی تازهای آغاز کند، اما هرچه نمایش پیش میرود، این نقشه بیشتر به رؤیایی کودکانه و غیر بالغانه شباهت پیدا میکند. آنچه در نهایت بر رفتار او غلبه میکند، نه عشق، بلکه مسئولیت است. او هرگز نمیتواند دو فرزندش را کنار بگذارد و این انتخاب، در تمام رفتارهایش نمود پیدا میکند. یکی از هوشمندانهترین لایههای اجرا، تضاد میان گفتار و کردار شخصیتهاست. زن بارها از اخلاق، فهم، آگاهی و حتی مسئولیت سخن میگوید، اما خود او نیز در همان رابطهای ایستاده که بر پایه خیانت شکل گرفته است. مرد نیز از آزادی و انتخاب حرف میزند، اما از سادهترین تصمیم زندگیاش ناتوان است. نمایش بهدرستی نشان میدهد اخلاق، مفهومی مطلق نیست؛ شخصیتها هر دو از اخلاق سخن میگویند، بیآنکه خود الزاماً به آن پایبند باشند. این همان نسبیت اخلاقی است که لابیوت سالهاست در آثارش دنبال میکند.
بازی نازنین حشمدار، نقطه اتکای اجراست. او شخصیتی را خلق میکند که همزمان تیزهوش، طعنهزن، آسیبدیده و سلطهگر است. حتی زمانی که سکوت میکند، حضورش بر صحنه حفظ میشود. در مقابل، صادق برقعی، مردی را به تصویر میکشد که میان میل و وجدان معلق مانده است. او نه آنقدر قهرمان است که از گذشتهاش بگذرد و نه آنقدر ضدقهرمان که فرزندانش را فراموش کند. این دوگانگی، مهمترین کیفیت بازی اوست.
کارگردانی مجتبی جدی نیز آگاهانه از هرگونه اغراق فاصله گرفته است. نمایش، بر پایه اجرایی مینیمال، دیالوگمحور و کمحادثه شکل گرفته است. ریتم آهسته آن تقریباً تا پایان تغییر محسوسی نمیکند و اگرچه ممکن است برای برخی تماشاگران یکنواخت به نظر برسد، اما با جهان ذهنی نمایشنامه هماهنگ است. نور ثابت، حذف تغییرات چشمگیر بصری و استفاده حداقلی از صدا ــ که تقریباً تنها به آمبیانس عبور آمبولانس محدود میشود ــ همه بر این سکون تأکید میکنند؛ سکونی که در تضاد با فاجعه بیرون از اتاق قرار دارد. شاید تنها نقد وارد بر اجرا، همین یکنواختی ریتم باشد. نمایش در بسیاری از لحظات، از نظر ضرباهنگ، فراز و فرود قابل توجهی ندارد و این مسئله گاهی از شدت درگیری مخاطب میکاهد. با این حال، قدرت دیالوگها و کیفیت بازی دو بازیگر، اجازه نمیدهد اجرا از نفس بیفتد.
در نهایت”تابوت عهد” در نهایت درباره خیانت نیست؛ درباره لحظهای است که انسان میخواهد از دل یک فاجعه، برای خودش رستگاری بسازد. اما لابیوت یادآوری میکند که رستگاری، با دروغ آغاز نمیشود. همانگونه که عنوان نمایش به «Mercy Seat» یا جایگاه آمرزش اشاره دارد، بخشش تنها زمانی معنا پیدا میکند که انسان نخست با حقیقت خود مواجه گردد؛ حقیقتی که شخصیتهای این نمایش، تا واپسین لحظه از مواجهه کامل با آن طفره میروند. همین تعلیق اخلاقی است که «تابوت عهد» را به اثری فراتر از یک درام عاشقانه یا یک روایت پس از فاجعه تبدیل میکند؛ نمایشی درباره مرز باریک میان نجات یافتن و نجات پیدا کردن در مخمصه تبدیل کردن تهدیدها به فرصتها.