امروز نمایش رو دیدم. نقاط قوت کار به نظر من: بازی خوب بازیگران. طراحی لباس ساده و تر و تمیز. متن قابل قبول. اما نقط قابل گفتگو از نظر من: ۱- موسیقی کاملا غیر منسجم و غیر مرتبط. هم از نظر محتوایی و هم ساختاری. از شعر براهنی و پناهی گرفته تا اسپنیش رومنس و موسیقی محلی و موسیقی فیلمهای غیر مرتبط… ۲- درسته که روایت خط زمانی نداشت اما هسته ی داستان همچنان رئال بود و در داستان رئال نمی شود پیانیستی با یک دست بنوازد و صدای دو دست بیاید! از آن فراتر نمی شود با چنین نواختنی گرمی برد. اصلا گرمی که در رشته ی نوازندگی آن هم به این شکل داده نمیشود. کاش با این خلاقیتی که کارگردان دارد لااقل یک اسم جشنواره ی خیالی اختراع میکردند. خالی از لطف هم نبود. ۳- از طرفی بر فرض که نوازنده ی یک دست جایزه ی گرمی! رو برد. بعد قاچاق میره خارج! و میشه وسط راه به قاچاقچی ها فروختش؟ چنین شخصیت مهمی رو؟ خلاصه که داستان پر از باگ های اینچنینی بود. باگ هایی که زیبایی های دیگر کار رو تحت تاثیر قرار میدادند.
سوال آخر اینکه وقتی یک بزرگوار روی چنین سوژه ای( فرصت برگشت و بازنگری در روابط ) که بارها کار شده دست میگذاره ذره بین ها بیشتر روی کارش انداخته میشه. به دنبال حرف نو. نگاه نو. نه فقط جملاتی پراکنده و عاشقانه که بیشتر به کار تبلیغ و کوت کردن میان.
کلمات تلخ من رو به اشتیاق خودتون برای بهتر شدن ببخشید.
به امید دیدن کارهای بهتر از این کارگردان جوان و آینده دار.