این استخر نزدیک به محل کارم، روزای زوج، مختص به آقایونه و امروز صبح یادم بود که ساک وسایلم رو با خودم بردارم بلکه بعدِ شرکت، بشه تنی هم به آب بسپرم.
برگشتنی اما، انقد بیجون و پُربهانه بودم، پنداری چایی معطلِ قند، گفتم چارشنبه هم روز خداس. هوام که بارونی، دیگه توجیه از غیب رسید که مقصود آبه و حالا چه از آسمون چه واترجتِ جکوزی.
نگهبانی دم در، وقتی بش گفتم امروز خیلی حال ندارم، و چیزمیزام بمونه تو باکس، دفعه بعد با خودم دوباره نیارم، همچین حکیمانه به زبون اومد؛
«سرحال باشی که رفتن نداره. میری که اصن
... دیدن ادامه ››
سرحال بشی!»
آقایی که شما باشی (خانوما چون روزای فردن)، انگار میزانسن رو مهیای همنشینی شمس و مولانا نوشته باشن، یه جوری شرمندهی سستیِ ایمانم شدم که علیالقاعده میباس یه موزیک تاثیرگذار در زمینه پخش میشد و کیفم رو نگذاشته برمیداشدم و توی تاریکشدنِ صحنه محو میشدم!
ولی خب، نه! مرغِ خستگیهام همون یه پا رو هم واسه رفتن نداشت. بجاش به شمسِ ماجرا قول دادم نذارم جملهاش بیاجر بمونه و حتماً اگه عمری بود بیام و بچسبونمش به این دیوار و الانم که الوعده وفا.
حالا نظر شما چیه این وسط؟
با بیحوصلگیِ اینروزا،
باس خوب باشیم تا بریم سراغ یه کار؟
یا بریم سراغ یه کار تا خوب بشیم؟!