همان لحظه که پاکت سیگار را گرفتم و فروشنده، هم به من گفت «استاد چیز دیگه ای میخواین؟» و هم طی یک ریسه، به مشتری کناری گفت «استاد شیرها تازهاوردن»، انگار یک نکتهی اساسی در جانمایهی این سازهی شهری برایم روشن شد.
ببینید، در یک پروژهی ساختمانی، وقتی به یک آرماتوربندِ باتجربه میگویی «استاد»، یعنی مهارت فنیاش را با چشمِ مسلح تأیید کردهای و برایش سقفِ اعتبار قائل شدهای. اما اینجا، در یک محیط به وسعتِ ۲۰ متر مربع، این کلمه تبدیل به یک قالبِ استاندارد (فرم) شده بود. فروشنده، درست مثل یک ناظر اجراییِ خسته که حوصلهی جانماییِ دقیقِ نیروی انسانی را ندارد، یک برچسبِ واحد را روی دو عضوِ مجزا با دو بارگذاریِ رفتاریِ کاملاً متفاوت چسباند. یکی دنبال شیر تازه است، یکی دنبال سیگار؛ ولی هر دو شدند «استاد».
این یعنی عنوانِ «استاد» دیگر نقطهی اتکایی برای تشخیص هویت حرفهای ندارد و تبدیل به یک میلگردِ سایزِ ۲۰ شده که برای همهی ستونها، بدون درنظرگرفتنِ لنگرِ خمشیِ گوشهها، به کار میرود. ظاهرش درست است، اما مقاومتِ برشیاش در برابرِ واقعیت، صفر است.دقیقاً همان حسی که به آدم دست میدهد وقتی میبینی برای یک سازهی ۱۵ طبقه، از یک نوع قالبِ فلزیِ بیمنطق برای تمام تیرچهها استفاده میکنند؛ ظاهرِ کار سرِ هم است، ولی اتصالاتش جایِ سوال دارد. تازه فهمیدم که در کارگاهِ بزرگِ این شهر، هویتها را با یک کلمهی جوشخورده و بیمنطق به هم چسباندهاند، درست مثل جوشِ سردی که هیچ تحملِ برشی در برابر زلزلهی روزمرگی ندارد.
((همه در این شهر استاد شدند))