امروز تو یه کارگاه یکروزهی سفالگری شرکت کردم. بخوام از نقطهنظرِ کارکردن با گلِ رُس حرف بزنم، احوالِ عجیب و غریبی رو تجربه نکردم. ولی نکاتی که در آموزشِ شفاهیِ مربّی کلاس شنیدم، برام بهمراتب حیرتانگیزتر بود.
ایشون بطور جسورانهای، سفالگری رو متمایز از انواع رشتههای هنری، قلمداد میکرد. با این توجیه که این تنها هنریه که صدای حرفها و آوازها و حتی نفسهای خالق اثر رو در دلِ خودش و مابین خللوفرج خاک، ضبط میکنه. اینجور که دیرینهشناسان چه صداها که از دل کوزهها نشنیدهان…
تأکید دیگرشون بر روی انرژی و احساس هنرمند بود. میگفت بیشتر کارهایی که بعد از بیرون اومدن از کوره دچار ترک یا شکست میشن، دارن اون آشوب درونِ افکارِ فرد سفالگر رو بازتاب میکنن… اصطلاحی داشتن که میگفتن گل، اگه با فروتنی و عشق ورز داده نشه، قهر میکنه و به دلِ صاحبِ اثر، دل
... دیدن ادامه ››
نمیسپره!
و آخر اینکه، بواسطهی کار با دستِ چپ و راست، هر دو نیمکرهی مغز درگیر ماجرا میشن و بطور محسوسی، منجر میشه به ذهنآگاهی و حضور در لحظه.
برای شخصِ من صرفِ کسب تجربه و همنشینی با آدمای جدید، خوشایند بود. ولی خب، کماکان چوب رو بیشتر از خاک و ایستادن رو بیشتر از نشستن دوست دارم.