جدایی در یک آخرالزمانی
تابوت عهد نمایش جدید مجتبی جدی با بازی صادق برقعی و نازنین حشمدار در سالن سایه تئاتر شهر به موضوع ارتباط بین فردی میپردازد. ارتباطی پیچیده میان رئیس و مرئوس\\عاشق و معشوق.
نمایش از ابتدا با سکوت طولانی این را ابراز میکند که قرار است نمایشی نشانه شناسانه را ببینیم. مجتبی جدی پیش از این هم در نمایشهایی که کارگردانی کرده بود علاقهاش به تفسیر نشانه شناسانه امور را نشان داده است. کارگردانی که از بدنه دانشجویی و جشنوارههای دانشجویی به بدنه اصلی تئاتر ایران آمده است مانند بیشتر همراهانش بر اجرای تئاترهایی خلاقانه و چندلایه توجه ویژه دارد. این مدل اجرایی مانند تیغ دو لبهای است که میتواند برای مخاطب بسیار جذاب و یا سخت فهم باشد. اما نمایشنامه تابوت عهد به نویسندگی نیل لبیوت و ترجمه حسین رسولی نمایشنامه پیچیدهای نیست و تمام نمادگرایی از ایده کارگردانی نشأت میگیرد. مهمترین امری که باید در این اجرا به آن توجه کرد بازخوانی و دراماتورژی این اثر است، نمایش نسبت به متن اصلی نیل لبیوت کوتاه شده است، اضافات از بین رفته است و همه چیز در یک زمان کوتاه اتفاق میافتد، علی رغم اینکه نمایش یکساعته است اما تمام آنچه بین دو شخصیت اصلی که در این اجرا حتی نامهای آنها حذف شده است به مثابه یک لحظه است، یکی از تکنیکهایی که کارگردان نمایش برای القای این موضوع به آن پرداخته است سکون و بی حرکتی دو بازیگر به ویژه بازیگر زن ،نازنین حشمدار، است. با اینکه این میزانسن خوانشهای دیگری هم دارد که در ادامه به آن خواهم پرداخت اما القای این زمان کوتاه به مخاطب در میان گفتگوهای پرتنش دو بازیگر و فرم بدنی و حرکات آرام بازیگر مرد ،صادق برقعی ، قابل توجه است و به نظر می اید این تکنیک با ریتم مناسبی که در نمایش جاری است توانسته است آنچه کارگردان در ذهن داشته است را القا کند.
برای دریافت نشانههای این نمایش باید با دیدگاه روانشناختی به آن پرداخت، کارگردان هوشمندانه این
... دیدن ادامه ››
رویکرد را از داخل متن دریافت کرده است، جایی در نمایش شخصیت زن با بازی نازنین حشمدار در دیالوگی به شخصیت مرد با هنرمندی صادق برقعی به عقده ادیپ اشاره می کند و این دیالوگ به همراه رویکرد مستتر در نمایش کارگردان را به سمت رویکرد روانشناختی در ایده هدایت میکند.
مرد دچار عقده حقارت است و در تمام طول نمایش از طرف زن تحقیر می شود و این را بارها بازگو می کند که زن با او تحقیرآمیز برخورد می کند و او با این وضعیت تروماتایز شده ولی مشکلی با آن ندارد و تلاش می کند خود را در این فضای امن نگه دارد.
عقده حقارت که اولین بار توسط زیگموند فروید مطرح شد در زمان خود فروید خیلی مورد توجه قرار نگرفت ولی پس از آن توسط شاگرد خلف او آلفرد آدلر بار دیگر پرداخت شد. آدلر درباره عقده حقارت معتقد بود که همه انسانها احساس حقارت دارند. اما احساس حقارت تا زمانی که به وضعیت بیمارگونه تبدیل نشده است محرکی برای تلاش و توسعه سالم فردی است. همین موضوع در نمایشنامه تابوت عهد به وضعیت رهایی مرد میانجامد. با این تفاوت که در موقعیت آخرالزمانی که در نمایش به وجود آمده است و شخصیت مرد یکبار هم به آن اشاره می کند مرد از وضعیت اختگی به وضعیت رهایی میرسد و این باعث شده است تا این موقعیت دراماتیک باشد.
حال با گذر از خوانش آدلری نمایش میتوانیم به خوانش روانشناختی نمایش از دیدگاه لکان نیز بپردازیم. اولین نکته و مهمترین آن در طراحی صحنه است. صحنه مینیمال با یک تختخواب دو نفره بزرگ و روتختی کاملا سفید در یک فضای سیاه لایتناهی نمایانگر خصوصیترین قسمت رابطه مرد و زن است. جایی که این دو در زیر نور کمرنگ تابیده از پنجرهای با هم دیدار میکنند و در عین حال در زیر نگاه خیره تماشاگر هستند. استفاده از میکروفون دهانی (هاش اف) نیز به همین منظور است، یعنی تماشاگر و هر دو شخصیت نمایشی کاملا واقف هستند که نگاه خیره وجود دارد، با این ترفند تماشاگر تبدیل به بخشی از نمایش میشود که کاملا منفعل جدال مرد برای رهایی از سلطه معشوق و جدال زن برای تسلط تام بر مرد را شاهد هستند. این نوع نگاه خیره که می بیند ولی نمی بیند و نمی داند که می بیند از سمینار یازدهم ژاک لکان روانکاو فرانسوی بهره گرفته شده است که لکان در این سمینار نگاه خیره را به مثابه ابژه در نظر میگیرد، یعنی این نگاه از پیش وجود دارد و به این ترتیب اولین خوانش کارگردان از نمایشنامه در صحنه آغازین شکل میگیرد، سپس در ادامه با موضوع فالوس واختگی پیش می رویم، مرد کاملا توسط زن اخته شده است، فقدان فالوس در مرد آشکار است، او حتی نمیتواند به صورت زن نگاه کند، او کاملا در اختیار زن است و در جهت میل او حرکت میکند. در جایی در یک سوم ابتدایی نمایش مرد به زن می گوید تو مرد این رابطه هستی حتی در رختخواب. این از فقدان فالوس در مرد و اختگی او نشأت میگیرد. زن با نیشخندی این نظریه را رد می کند اما در همین لحظه نیز از کاملاً مشهود است که شخصیت زن در لذت است. متقابلاً زن در جایگاه صاحب فالوس قرار گرفته است ، او در شرکت مقام مهمتری از مرد دارد، او شخصیتی مستقل و برنده دارد و همه چیز در اختیار اوست تا بتواند موفقیتهای بیشتری در رابطه بین فردی و روابط اجتماعیاش به دست بیاورد، تنها چیزی که مانع سعادت او میشود تأهل مرد و رابطه پنهانی آنهاست، او با چنین نقصی نمی تواند به ژویسانس برسد و کیف تام را تجربه کند. اکنون با فشار بیشتر و تحقیر دائمی مرد تلاش می کند تا وابستگی مرد به خانوادهاش را از او سلب کند و او را تماماً در اختیار بگیرد.
اما یک تغییر مهم در اجتماع به وجود آمده است، یک اتفاق آخرالزمانی که می توان آن را مشابه اتفاق ۱۱ سپتامبر در نیویورک تصور کرد، مرد دو انتخاب دارد، وانمود کند که در آن حادثه مرده است تا بتواند زندگی جدیدی را با معشوقهاش شروع کند یا اینکه به میان آوارها برود و از میان خرابیها به زندگی زناشویی و اجتماعیاش بازگردد.
او با بی کنشی و اختگی راه اول را انتخاب می کند اما زن آن را نمیپذیرد، او می داند که مرد نمیتواند از وضعیت وابسته خارج شود پس تصمیم میگیرد بدون آنکه هیچ هزینهای بدهد معشوق را به دست آورد. مرد میتواند در این وضعیت آخرالزمانی بر عقده حقارت و فقدان فالوس چیره شود.
همانطور که پیش از این گفته شد این نمایش دراماتورژی شده است و تفاوتهایی با نمایشنامه اصلی دارد، مقداری از دیالوگها حذف شدهاند، با نگاه به خوانش روانشناختی پایان بندی نمایش دچار تناقض است، با چنینی پایان بندی که مرد صاحب فالوس شده است، باید مرد از خانه برود و دیگر ترسی از بیرون رفتن و دیده شدن نداشته باشد، او به زندگی واقعی بازمیگردد و کابوس تحقیرشدگی پایان مییابد و زن با فقدان فالوس رو به رو میشود، او همه چیز را از دست داده است، بر روی تخت خودش ، در خانه خودش در جای مرد باقی میماند. شاید آخرین دیالوگ مرد باید این می بود که در پاسخ به زن که از مرد میپرسد ( در نمایش برعکس است ) کجا میروی بگوید میروم شیر بخرم.
با خوانش روانشناختی پایان بندی نمایش به نظر عجیب و متناقض میآید که باید علت آن را در وفاداری به نمایشنامه یا دراماتورژی کارگردان از ترجمه حسین رسولی دانست، اما حتی بدون در نظر گرفتن رویکرد نقادانه روانشناختی، مونولوگ زن در انتها پس از آنکه میخواهد از خانه خودش برود ، زیادهگویی است و تماشاگر را که از رفتار متفارت مرد شوکه شده است از شوک خارج کرده و به یک بیتفاوتی همراه با بیحوصلگی میرساند.
لازم است در ادامه به بازیگران نمایش نیز بپردازیم، بازی صادق برقعی با ریزه کاریهای فراوان ، از میمیک تا ایستایی و میکروکنشها بسیار دیدنی است، در هر نگاهی که از زن میدزدد، با صدایی که گاهی لرزان و گاهی ترسان میشود تا لحظه پایانی که مصمم ولی شرمگین با تلفن حرف میزند دیدنی است. او توانسته است با خلق یک شخصیت اخته و وابسته به این نمایش جانی تازه بدهد، اضافه کاری ندارد و با کمترین کنشگری شخصیت را خلق کرده است، در مقابل نازنین حشمدار با بدنی انعطاف ناپذیر ، دستانی در راستای بدن و اعتماد به نفسی که در ایست بازیگر خلق کرده است توانسته است زنی را بسازد که صاحب فالوس شده است و حتی بیش از آن خود تبدیل به فالوس شده است.
پلک زدنهای عصبی، میمیک خشک و بدن کم تحرک توانسته است زنی سلطهجو و کنترلگر خلق کند، هر دو بازیگر با حفظ ریتیم و پاسکاریهای ریتمیک نمایشی پر از تعلیق را با کمترین کنش پرداخت کردهاند.
ساخت چنین اثری در روزهایی چنین پرالتهاب و هجوم نمایشهای سطحی و کمدی به سالنهای تئاتر عملی فرخنده است،اثری در شأن تئاترشهر که انتخاب آن در این روزها مدیریت دلسوزانه کوروش سلیمانی و عوامل تئاترشهر را نشان میدهد.