امشب اجرای نمایش ما به پایان رسید؛ اجرایی کوچک، اما صادقانه، که از دل اندیشه و دغدغه زاده شد، نه از میل به دیده شدن.
«پایان انتظار، گدو مرده است» برای ما تنها یک اجرا نبود، بلکه تجربهای بود در فهمِ انسانِ امروز، در جهانی که معنا را فراموش کرده و هنوز چشمبهراه معجزه است.
ما کوشیدیم با امکانات اندک، با سالنی کوچک و سکوتی سنگین، جهانی را بسازیم که از آنِ خودمان باشد؛ جهانی بومی و اندیشمند، در برابر روایتهای ترجمهشدهای که سالهاست صحنههای ما را اشغال کردهاند.
برای ما، این اثر تلاشی بود در بازخوانیِ «ابزورد» از منظر ایرانی ،از درونِ زیست ما، با لهجهی ما و با دردِ ما.
اما در کنارِ تمام شور و خستگیِ این مسیر، ناچارم بگویم که تئاتر امروز، بیش از هر زمان دیگری گرفتارِ مناسبات اقتصادی و الیگارشیک شده است.
سکویی که باید پناهِ اندیشه و اجرا باشد، گاه بیش از هنر، به سود میاندیشد؛
تیوال . که زمانی خانهی هنرمندان مستقل بود . این روزها بیش از حد شبیهِ یک بازار است: بیاعتنا به آنچه در صحنه میگذرد، و مشتاقِ آنچه
... دیدن ادامه ››
در حسابها مینشیند.
در این دور از اجرا، حتی عکس سادهای از ما ثبت نشد؛
گویی ما نه گروهی هنری، که تنها بخشی از چرخهی درآمد بودیم.
با این حال، ایمان دارم که معنا را نمیتوان از هنر گرفت.
حتی اگر ابزارِ ما کوچک باشد، صحنهی ما تنگ، و سکوت پیرامونمان سنگین، باز هم تئاتر راه خود را پیدا میکند
چرا که تئاتر، در اصل، خودِ کنشِ بودن است.
از تمام کسانی که این مسیر را دیدند، نقد کردند، و با ما در این گفتوگوی فلسفی شریک شدند، صمیمانه سپاسگزارم.
پایان این اجرا، برای من پایان انتظار نیست؛
آغازِ تأملی تازه است بر اینکه چطور میشود در جهانی بیمعنا، باز هم معنا را ساخت.
رسول احمدی