در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 17:57:10
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۲ روز پیش، جمعه ساعت ۱۹:۲۴
روز اول که دلم رام تو شد سرد نبود...
سخن از عاطفه بود و سخن از درد نبود
خورد سوگند نگاهت که رهایم نکند
چشم تو فتنه گر و ناکس ونامرد نبود...
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۱۴:۵۸
شبنم زیر مهتاب
گزیده‌ی اشعار و هایکوهای
ناصح ادیب


برگردان به فارسی
زانا کوردستانی




(۳۴۱)
آسمان رودوشی آبی رنگی پوشیده است،
با پیراهنی از نرگس ـ
قدم می‌زند اسفند ماه!


(۳۴۲)
نی‌لبکی است بر لب زندگی،
خستگی‌اش ... دیدن ادامه ›› را می‌نوازد ـ
سالیان درازی‌ست، کارگر!


(۳۴۳)
پرچینش، جهنم،
باغبانش، پیر ـ
ریزش گل!


(۳۴۴)
درس‌های زندگی را می‌نویسم،
از سرم می‌گذرند ـ
آنها را نمی‌فهمم!


(۳۴۵)
تا که تو نیامدی،
او هم دیگر نیامد ـ
نسیم شعر!


(۳۴۶)
سنگسار تاک،
سر و گوشش شکست ـ
بارش تگرگ!


(۳۴۷)
در شهری‌ هستم،
که آشناترینم ـ
نسیم سحری است!


(۳۴۸)
نهالی بکار،
تا شاخه‌های بسیاری بدهد ـ
پس از نبودنم!


(۳۴۹)
برکه‌ی راکد،
فرشی بافته شده از خزه ـ
قور قور قورباغه!


(۳۵۰)
می‌خواهند بیفتند،
جلوی روشنایی دیده‌ی مادرم ـ
شعر و هایکوهایم!


(۳۵۱)
جاهل‌ترین شاعران، منم،
به دنبال ردِ باد افتاده‌ام ـ
در شبی سیاه و تاریک!


(۳۵۲)
افتاده به دریای کبر و غرور،
چشمش هیچکس را نمی‌بیند ـ
نویسنده‌ای خودخواه!


(۳۵۳)
خوردن یک سیب،
راه خوشبختی را تغییر داد ـ
سرنوشت!


(۳۵۴)
چهار فصل سال،
نرگس‌زار است ـ
پیراهنِ مادرم!


(۳۵۵)
کودکی‌ام به جا مانده،
در کوچه‌های رنج و مشقت ـ
با یک جفت کفش پاره!


(۳۵۶)
پایان راه من است،
بیمارستان روانی ـ
لطفا به دیدنم بیا!


(۳۵۷)
به سوی آوازی از دوردست‌ها،
به دام افتادم ـ
پرنده‌ای ناآشنا بودم!


(۳۵۸)
مشغول نگارش،
داستان زن و مردی‌ هستم ـ
به من و تو می‌مانند!


(۳۵۹)
شهرم روز به روز پهناور،
قلبم ـ
لحظه به لحظه تنگ‌تر!


(۳۶۰)
در خلوتگاه کهولت،
مرا خواهی یافت ـ
با قلبی شکسته!


(۳۶۱)
نگرانی‌هایم،
به بن‌بست رسیده‌اند ـ
بر دوش ظن و گمان!


(۳۶۲)
تقدس خون شهیدان،
کردار نیک می‌طلبد ـ
که رنگ دهد!


(۳۶۳)
زورگوها بسیار شدند،
در این اقلیم ـ
به شماره نمی‌آیند!


(۳۶۴)
به میانه‌ی آب و رنگِ زنی،
خویش را یافتم ـ
نقاش شدم!


(۳۶۵)
سپیده‌دمی،
جیک‌جیک گنجشک‌ها به گوش نمی‌رسید ـ
در سوگ مادرم!


(۳۶۶)
دیگر هیچ‌کس،
احوال تو را از من نمی‌پرسد ـ
بی‌خبر است مادرم!


(۳۶۷)
عمرم را بخیه می‌زند،
روز به روز ـ
تارهای سپید ریشم!


(۳۶۸)
نسیم آبیدر است،
ریخته به گلوی هایکو ـ
طنازی زنی!


(۳۶۹)
به شهر نمی‌رسند،
یک به یک می‌ریزند ـ
خواب‌هایم!


(۳۷۰)
وعده‌گاه شبی بهاری،
لبخند می‌زند ماه ـ
ستاره‌ای هم ترانه می‌خواند!


(۳۷۱)
نور می‌پاشد،
به دل شب ـ
مهربانی زن!


(۳۷۲)
دلم هزار پاره می‌شود،
زیر پای شبانگاهان ـ
بدون تو!


(۳۷۳)
هیچ‌گاه به هم نمی‌رسند،
با تمام زیباییشان تنها می‌مانند ـ
ماه و آفتاب!


(۳۷۴)
کفشش را درآورد،
تا دمی بیاساید ـ
دریا!


(۳۷۵)
از پشت نرده‌ها،
به رهگذران می‌نگرند ـ
گل‌های باغ!


(۳۷۶)
راه‌های مالرو را در پیش گرفته‌اند
برای لقمه‌ای نان،
کولبرها!


(۳۷۷)
فاجعه است، فاجعه!
وقتی که فریاد و ناله‌ی مستمندان
قلب و روح و وجدان
هیچ صاحب منصبی را به لرزه در نمی‌آورد.


(۳۷۸)
با مرگ من،
سکوت تو پایان می‌یابد!
من این شعر را
گواه می‌گیرم،
که بعد از مرگم،
تو به سخن در آمدی!


(۳۷۹)
چگونه قلبت راضی می‌شود
هر غروب،
کبوتر نحیف خیالاتم را
از نزد خود پَر دهی؟!


(۳۸۰)
برف بازی می‌کنند،
دختران و پسران نه-
گویژه و ازمر!


۴ روز پیش، چهارشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۱۴:۱۷
شبنم زیر مهتاب
گزیده‌ی اشعار و هایکوهای
ناصح ادیب


برگردان به فارسی
زانا کوردستانی



(۳۰۱)
جنگ پیر نمی‌شود،
عُمر را کوتاه می‌کند ـ
هر چه صیقل بخورد!


(۳۰۲)
مرا به مدرسه برد،
گفت که کور نباشم ـ
پدرم!


(۳۰۳)
نسیم ... دیدن ادامه ›› شبانه می‌آورد،
زنی مو شانه می‌کند ـ
بوی باغ گل!


(۳۰۴)
تنها چیزی شادم می‌کند،
گاه به گاه بدان می‌نگرم ـ
عکس من و پدرم!


(۳۰۵)
آهنگی دلنشین است،
قلبم را آرام می‌کند ـ
صدای پسرم محمد!


(۳۰۶)
پرنده‌ای تک‌بالم،
یک بالم زخمی است ـ
معلولیت برادرم!


(۳۰۷)
سی سال پیاپی،
دشت دلم را آب‌پاشی می‌کند ـ
زنی مهربان!


(۳۰۸)
روزگاری دلگیر می‌شد،
به سفیدی موی سرم
جگرگوشه‌ام!


(۳۰۹)
پس از نُه سال،
نهال امید به بار آمد ـ
تک‌فرزند دل!


(۳۱۰)
با انگشتش می‌گشاید،
دگمه‌‌های سینه‌ی بامداد را ـ
پرتوی آفتاب!


(۳۱۱)
تنها با یک نَفَس،
همه‌‌ی ما را اسیر کرده است ـ
دست سیاه کرونا!


(۳۱۲)
چه درد‌ی سخت‌تر است،
از این درد ـ
حلبچه!


(۳۱۳)
سپیده‌دمان،
لحظه‌ای می‌خواهد برای مُردن ـ
روزی سیاه!


(۳۱۴)
گنبد آبی آسمان را،
وعده‌گاه ساخته‌اند ـ
دو توده‌ی ابر!


(۳۱۵)
شدت گرمای خرداد ماه،
آخرین روز انتظار ـ
مرگ بازنشسته‌ای!


(۳۱۶)
شب‌های بهاری،
کوتاه کوتاه شده‌اند ـ
ماه عریان ظاهر شده است!


(۳۱۷)
در گوشه‌ی لب دختری،
جای پای بوسه‌ای است ـ
تابلویی رمانتیک!


(۳۱۸)
غسل حیض می‌کند،
هر سپیده‌دم ـ
زنی باغبان!


(۳۱۹)
انگشتان دست مَرد،
زیارت پستان‌های زن ـ
صفا و مروه!


(۳۲۰)
قهقهه‌ی خنده‌ی زنی‌ست،
که می‌ریزد به دل شب ـ
مهتاب!


(۳۲۱)
عروسی خجالتی‌ست،
به انگشت آفتاب آب می‌شود ـ
برف!


(۳۲۲)
شمشال می‌نوازند انگشتانم،
تار تار موی زنی ـ
رقص می‌کند!


(۳۲۳)
دو رودخانه‌ی شراب‌ست!
با خوش‌ترین طعم ـ
پستان‌های زن!


(۳۲۴)
فستیوال رنگ‌هاست،
رنگین‌کمان افراشته ـ
بهار!


(۳۲۵)
شبنم از گونه‌هایش می‌چکد،
عروس نوروز است ـ
سپیده!


(۳۲۶)
خورشید از چشمانم طلوع می‌کند،
آباد است دل ـ
نور عشق!


(۳۲۷)
شانه بر سر کوه می‌کشد،
با دلی پر از حُزن ـ
مهتاب!


(۳۲۸)
دسته دسته،
سرپناه افکنده‌اند ـ
قارچ!


(۳۲۹)
خلق و خوی‌اش چون ماهی‌ست،
لباس نمی‌پوشد ـ
پاییز!


(۳۳۰)
نگارگری چیره دست است،
سالانه تابلوهایش را به نمایش می‌گذارد-
پاییز!


(۳۳۱)
چون پهلو افتاد،
بالش ماه شد ـ
کوه!


(۳۳۲)
هیچ‌کس صدایش را دوست ندارد،
خواننده‌ای بد صداست ـ
خرمگس!


(۳۳۳)
در آغوش دریا،
می‌رقصد ـ
ماه آسمان!


(۳۳۴)
چهره‌‌اش را غم گرفته،
گویی قطاری بی‌مقصد است ـ
رودخانه!


(۳۳۵)
در اجتماع حاضر نمی‌شود،
تنهایی را دوست دارد ـ
گُل کاسنی!


(۳۳۶)
دسته‌ای پرستو،
سپیدی را آباد کرده‌اند ـ
سمفونی بهار!


(۳۳۷)
لبم ابر می‌زاید،
ابر بوسه‌ات را ـ
باران می‌کند!


(۳۳۸)
از گونه‌اش خون می‌چکد،
تاریخ را مکتوب می‌کند ـ
شهیدِ گل سرخ!


(۳۳۹)
رنگین‌کمان کمربند کرده است،
ابر هم دستمال به دست گرفته ـ
در اردیبهشت ماه!


(۳۴۰)
شب‌هایش تاریک و تلخ‌اند،
که ماه هرگز در آن طلوع نکرد ـ
زنی سیاه‌بخت!
۴ روز پیش، چهارشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۱۴:۳۳
شبنم زیر مهتاب
گزیده‌ی اشعار و هایکوهای
ناصح ادیب


برگردان به فارسی
زانا کوردستانی





(۲۵۱)
شما هر کجا باشید،
آنجا آباد است ـ
زن، زندگی است!


(۲۵۲)
دل می‌بَرد و پس نمی‌دهد
می‌سوزاند و خاموش نمی‌شود ـ
عشق!


(۲۵۳)
هایکوهای ... دیدن ادامه ›› ناصح ادیب،
از کلمه به کلمه‌اش -
شبنم می‌چکد!


(۲۵۴)
ماه من،
از چهره‌ی تو طلوع می‌کند ـ
ای آسمان!


(۲۵۵)
زنی به زیر پرتوی مهتاب،
گیس شانه می‌کند ـ
هر سپیده‌دم!


(۲۵۶)
نمک‌نشناس نیستم،
بسیار به من بخشیده‌ای ـ
گیلاس‌های بوسه‌‌ات را!


(۲۵۷)
هرگز جمع و جور نمی‌شوم،
پخش و پلار گشته‌ام ـ
تو که نبودی!


(۲۵۸)
خیالی پُر از درخشش ستاره،
نور بر لب ماه ـ
شب عروسی!


(۲۵۹)
شعر، وطنم است،
واژه هم خانه‌ام ـ
لطیف هلمت!*
----------
* از شعرای مطرح کردستان


(۲۶۰)
بوسه‌ی مهتاب است،
بر گونه‌ی برگ گیاه می‌چکد ـ
شبنم!


(۲۶۱)
هایکویستی پُر احساس،
ساده و مهربان ـ
ناصح ادیب!


(۲۶۲)
غروبی پاییزی،
مرگ شاعری ـ
یتیم شدن شعر!


(۲۶۳)
به تو بیگانه است،
با من بیگانه‌تر ـ
زندگی در اینجا و آنجا!


(۲۶۴)
در شبی،
دو ماه طلوع کردند ـ
یکسان چون پستان‌های یک زن!


(۲۶۵)
دانه‌های باران،
می‌بارد به پاییز عمرت ـ
بهاران بوسه می‌روید!


(۲۶۶)
خداحافظی سخت است،
سخت‌تر بازگشت ـ
انگشت حیرت!


(۲۶۷)
شبی تماما تاریک است،
پُر کن جام عمرم را ـ
از قطرات شبنم!


(۲۶۸)
ماه چهارده از من رنجیده،
ستاره‌های ریخته را ـ
جمع می‌کنم!


(۲۶۹)
جار بزن در شهر،
تا همگان بدانند ـ
قاتل منی!


(۲۷۰)
ریختند به حیاطمان،
شروع کردند به رقص و پایکوبی ـ
باران و تگرگ!


(۲۷۱)
زمین خیس از باران است،
فردا دختری خواهد داشت ـ
نامش را می‌گذارد ابر!


(۲۷۲)
نه تنها ماه را،
فصل و سال را هم تغییر دادند ـ
حکومت اقلیم کردستان!


(۲۷۳)
انتخاب او،
آغاز فصل نرگس ـ
منِ شاعر!


(۲۷۴)
تا پای به باغ نگذارد،
خودش را غمگین‌ترین می‌بیند ـ
پاییز!


(۲۷۵)
قصه‌های شِن،
گواه احوال بیابان است ـ
انفال!


(۲۷۶)
جوانه‌ی ترس،
دو انتخاب دارد ـ
بهشت و دوزخ!


(۲۷۷)
زنی به اینجا می‌آید،
بهشت نزدیک می‌شود ـ
بوی میخک!


(۲۷۸)
آغوشت بهشتی‌ست
که به سوی جهنمم می‌بَردم ـ
شکستن مرز!


(۲۷۹)
انسان ریاکار،
دو روی یک سکه است ـ
بی‌اعتمادی!


(۲۸۰)
روزها کار نمی‌کنند و،
شب‌ها هم چراغی نمی‌افروزند ـ
شهروندان گورستان!


(۲۸۱)
هر انگشتش را که بُبری،
به جای خون، شیر می‌آید ـ
خوشیل!*
----------
* خوشیل، فرفیون، شیرشیرک یا شیرسگ (نام علمی: Euphorbia) نام یک گیاه سرده از تیره فرفیونیان است. فرفیون دارای شیره شیری رنگ و بسیار سمی است.


(۲۸۲)
سرکش و بازیگوش است،
آرام و قرار ندارد ـ
چشمِ گربه!


(۲۸۳)
غروب رودخانه،
پروانه‌ی سیاه ـ
وعده‌گاه غروب!


(۲۸۴)
کوله‌بارش را جمع کرد
وقت سفر نزدیک است ـ
پاییز عُمر!


(۲۸۵)
به حساب نمی‌آیند،
اشک‌هایی که ریخته‌ شدند،
در سالیان غربت!


(۲۸۶)
می‌بارد بر دلم،
بارانی عاشقانه ـ
از چشمان تو!


(۲۸۷)
تو در را بر رویم می‌گشایی،
بازگشت از سفر ـ
چه رویای شیرینی!


(۲۸۸)
لغو عهدنامه ـ
انتخابی نو ـ
تولدی دیگر!


(۲۸۹)
تفاوت سن،
میانشان زمین تا آسمان ـ
سرنوشتی سیاه!


(۲۹۰)
شبی بهاری،
دیدار ماه و دریا ـ
وعده‌گاه!


(۲۹۱)
شکستن دل زن،
نابودی عطر طبیعت ـ
ویرانی زیبایی!


(۲۹۲)
پارچه‌ی رنگارنگ،
در خیابان قدم می‌زند
خیالات زیبای یک زن!


(۲۹۳)
با چمدانی زرد،
خود را به پارک رساند ـ
پاییز!


(۲۹۴)
از دروازه‌ی شهر،
تا مرکز شهر ـ
زیبایی زن!


(۲۹۵)
نوای شمشال،
برخواست از بوکان ـ
قاله‌مره!*
---------
* استاد "قادر عبدالله زاده" متخلص به "قاله مه‌ره"، استاد بی‌همتای شمشال‌نوازی اهل بوکان


(۲۹۶)
شب تاریکِ تاریک،
خش‌خش پای عاشق ـ
به سوی وعده‌گاه!


(۲۹۷)
همه را صِفر می‌کند،
غم‌های روزگار ـ
بوسه‌های تو!


(۲۹۸)
شکستن رسوم و سنن،
نترسیدن از طعنه ـ
دوستت دارم!


(۲۹۹)
پرتقال چهار فصله‌ست،
با عطر و طعم خوش ـ
پستان‌هایت!


(۳۰۰)
شراره می‌پراکند به دل،
قطره قطره می‌چکد شبنم ـ
از گیسوان خیس‌ات!

۴ روز پیش، چهارشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۱۴:۵۸
شبنم زیر مهتاب
گزیده‌ی اشعار و هایکوهای
ناصح ادیب


برگردان به فارسی
زانا کوردستانی




(۲۰۱)
زبانم به دو، اُخت شده است،
مثلا ـ
دو انار، دو لب!


(۲۰۲)
در میان موهای زنی،
خرگوش‌بازی می‌کنند ـ
انگشتانم!


(۲۰۳)
بر ... دیدن ادامه ›› روی دو کوه افتاده‌ام،
که برف بر آن نمی‌بارد ـ
و خورشید هم نوازش نمی‌کند!


(۲۰۴)
در آغوش تو،
نفس‌های شبانه‌ام ـ
شبنم می‌شوند!


(۲۰۵)
کوهستانی‌ست،
که دیگر برفش پاک نمی‌شود ـ
سَر من!


(۲۰۶)
زندگی زیبایی‌هایش را،
از دست می‌دهد ـ
بی‌حضور زن!


(۲۰۷)
تو در کنارم باشی،
اردیبهشت ماه است ـ
هر روز عمرم!


(۲۰۸)
شاعری غمگسارم،
به سینه‌ات بخوابانم ـ
تا غربت نربایدم!


(۲۰۹)
بازویت را بالشتم کن،
سینه‌ات را گلدان ـ
برای دستانم!


(۲۱۰)
شبانه ساز می‌نوازد،
برای هایکوهایم ـ
نسیم گیسوانت!


(۲۱۱)
کابوس ترس است،
شب و روز خرخر می‌کند ـ
شبح!


(۲۱۲)
شب‌های حرام‌ شده‌‌ی،
حرم‌سرای تو ـ
چراغان‌اند!


(۲۱۳)
دنبال آن شب‌هایی می‌گردم،
که ماهم را در آن گم کرده‌ام ـ
منِ دیوانه!


(۲۱۴)
منتظر شب‌های با تو بودنم،
گل‌باران بوسه است ـ
در وعده‌گاه!


(۲۱۵)
اتاقک زندان انفرادی،
هزار و یک خیال ـ
یک درِ امید!


(۲۱۶)
به زیر پیراهن کرونا ـ
دو کبوتر سفید می‌بینم ـ
مشتاق زندگی‌ کردند!


(۲۱۷)
امشب در کمین است،
تیراندازی شروع شد ـ
سربازی در تنگنا گرفتار است!


(۲۱۸)
تا دود سیگار خاموش نشود،
صدای خوشی بلند است ـ
مردی در توالت!


(۲۱۹)
بر روی دو شاخه‌ی درخت،
تمرین پرش می‌کند ـ
کرم ابریشم!


(۲۲۰)
عُمر قرض می‌کند،
دربدر جوان شدن است ـ
پیرمرد!


(۲۲۱)
گره بختش وا نمی‌شود،
گره‌کوره شده ـ
دخترِ ترشیده!


(۲۲۲)
کنار زد، پرده‌ی تاریکی را،
از صورت شب ـ
دست سپیده‌دم!


(۲۲۳)
نیامدن تو،
شکستن قلب من است ـ
خراب شدن جشن!


(۲۲۴)
به زیر دوش حمام،
یک جفت کبوتر ـ
کز کرده‌اند!


(۲۲۵)
دو انار پاییزی را،
به رقص درآورده ـ
ترنم شعر!


(۲۲۶)
عجبا که این پاییز،
به هق‌هق گریه نیافتاد ـ
هیچ ابری!


(۲۲۷)
با نم‌نم انگشت،
گیسوان صنوبر را شُست ـ
باران!


(۲۲۸)
شب‌های دوری تو،
بسیار تاریک‌ترند ـ
از قلبِ حکمرانان!


(۲۲۹)
هدیه‌یشان می‌کنم،
دستانم را به زنی ـ
بِکَند سوتین!


(۲۳۰)
جیب کُتم،
پُر شده از گرسنگی ـ
پای برهنه!


(۲۳۱)
قد و بالای هایکوهایم را،
گل‌های رنگارنگ در بر گرفته ـ
تو مهمانمی!


(۲۳۲)
آخرین شب‌های تابستان،
موسم چیدن جالیز ـ
بوی دستنبو!


(۲۳۳)
آژیر خطر به صدا درآمد،
جنگ گریبانمان را گرفت ـ
گریه‌ی کودکی!


(۲۳۴)
قهوه‌خانه را به گند کشیده‌اند،
استفراغ پشت استفراغ ـ
جمعی نویسنده!


(۲۳۵)
چون کوه سخت شده،
دست مهربانی به آن نمی‌رسد ـ
قلبِ جلاد!


(۲۳۶)
پایش به جنگل سبز وا شده،
با تبری در دست ـ
کرونا!


(۲۳۷)
زنی به زیر دار اعدام،
سه مرد به او می‌خندند ـ
پاک شدن شرف!


(۲۳۸)
غم‌هایت بسیار سنگین‌اند،
پایینشان بگذار ـ
خودت جایگزینشان بگرد!


(۲۳۹)
جنگلی شعله‌ور شده،
با اشک چشم که خاموش نمی‌شود ـ
آتش دل!


(۲۴۰)
دردهای فراقت،
زندگی را بر من تلخ کرده‌اند ـ
در تنگناست دل!


(۲۴۱)
سکوتمان خشکسالی است،
توده‌‌ای ابر ـ
نمی‌بارد باران!


(۲۴۲)
سبوی دلتنگی‌ام،
سال‌هاست که پُر شده ـ
چرک و خون از آن می‌چکد!


(۲۴۳)
عزادار وطنی‌ام،
که هر روز ـ
بدبختی‌ی تازه‌ای دارد!


(۲۴۴)
شهری در احتضار است
نکبت از پیشانی‌اش می‌چکد ـ
سلیمانیه!


(۲۴۵)
سلیمانیه ژنرالی است،
گویژه و ازمر* ـ
ستاره‌‌های روی شانه‌اش هستند!
----------
* سلیمانیه از سوی شمال باختری با کوه‌های ازمر (۱۷۰۲ متر) و گویژه (۱۵۲۴ متر) محصور می‌شود.


(۲۴۶)
به دل شب نور می‌ریزد،
چه مهربان است ـ
مهتاب!


(۲۴۷)
ساحل‌های آرامشم،
التیام زخم‌هایم ـ
فقط لبخند تو!


(۲۴۸)
زنده به گور می‌شود،
در چشمان تو ـ
امید من!


(۲۴۹)
دوخت و دوز چاره‌اش نیست،
تار و پودش پیدا شده ـ
قدرت!


(۲۵۰)
با سوتین بنفشی،
شنا می‌کرد در حوضی ـ
پروانه‌ای!
۴ روز پیش، چهارشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۱۴:۱۹
شبنم زیر مهتاب
گزیده‌ی اشعار و هایکوهای
ناصح ادیب


برگردان به فارسی
زانا کوردستانی



(۱۵۱)
چیزی ندارم،
به‌جز عشقت ـ
مردی ثروتمندم!


(۱۵۲)
گلدانی شکسته است،
به درد دوری‌ات ـ
نالان است دل!


(۱۵۳)
آن حائل ... دیدن ادامه ›› مابینمان را بردار،
میان من و او ـ
فقط پروردگار است!


(۱۵۴)
میان خواب من و تو،
شب سیاهی ایستاده ـ
که راه ماه را بسته است!


(۱۵۵)
گلِ باغ عشقم،
پژمرده و پلاسیده است ـ
این بی‌بارانی تا به کَی؟!


(۱۵۶)
نه نوشته می‌شود،
نه زبان دارد که سخن راند ـ
بوسه!


(۱۵۷)
همه شب ـ
نیمه‌شب‌ها برمی‌خیزد ـ
ماه من!


(۱۵۸)
زخمی التیام‌ نیافته‌ست،
بر پیکره‌ی وطن ـ
حلبچه!


(۱۵۹)
وجود تو در من،
یعنی من هستم ـ
زندگی می‌کنم!


(۱۶۰)
تب و لرز دارد،
بی‌حال است امشب ـ
ابر!


(۱۶۱)
خرداد ماه‌ است،
شبیه خرمن شده ـ
ماه شب چهارده!


(۱۶۲)
توشه‌ی راهِ دروگر است،
در فصل درو ـ
نان و دوغ!


(۱۶۳)
هرکه رفت از این راه،
بی‌نام‌ونشان شد ـ
راه عشق!


(۱۶۴)
با رنگ کردن مو،
خود را جوان می‌کند ـ
از بس که ابله‌ست پیرمرد!


(۱۶۵)
جنگ من و تو،
به صلح نمی‌انجامد ـ
تا وقتی بوسه میانجیگری نکند!


(۱۶۶)
انگور دل را می‌فُشرد،
به شراب تبدیلش می‌کند ـ
غمِ دوری تو!


(۱۶۷)
گوش و دُمش را بریدند،
توله‌ سگ نه ـ
حقوقِ کارمندان!


(۱۶۸)
پنج ماه انتظار،
لبخند نشست بر لبش ـ
جیب کارمندان!


(۱۶۹)
زیر نور ماه،
قهقهه می‌زند ـ
دیوانه!


(۱۷۰)
کفش پاره‌ی کودکی،
به سرمایه‌داران خواهد خندید ـ
یک روزی!


(۱۷۱)
با من سخن بگو،
کم مانده که سکوت ـ
ویرانم کند!


(۱۷۲)
با دیدن تو دانستم،
مادرِ زن ـ
یک فرشته است!


(۱۷۳)
درخت گردوی هورامانم،
چهار فصل سال ـ
برگ سبز می‌ریزم!
-----------
* اورامان یا هورامان، نام منطقه‌ای کوهستانی در غرب ایران و شرق عراق است که ساکنان آن کُرد هستند و به گویش‌های هورامی تکلم می


(۱۷۴)
رنج و مشقت‌های زندگی،
بر لبه‌ی پرتگاه ـ
پایینم کشید!


(۱۷۵)
به یقه‌ی پیراهن مردی،
تار موی زنی ـ
دست در گردن شبی!


(۱۷۶)
باغ لیمویی می‌دانم،
به دست باغبانی پیر ـ
رنگ پاییز به خویش گرفته!


(۱۷۷)
در باغ سینه‌ی تو،
دست خسته نمی‌شود ـ
از چیدن سیب!


(۱۷۸)
انگشتانم ستاره می‌شوند،
در میان شبِ موهایت ـ
تا سپیده‌دم!


(۱۷۹)
تکه ابری ارغوانی را،
رام می‌کنم ـ
تا سایبانمان شود!


(۱۸۰)
همه‌ی شهیدان ـ
پشیمان‌اند از شهادت ـ
کودکی دروغگو می‌گفت!


(۱۸۱)
دروازه‌ی امیدم گشوده نمی‌شود،
دلش شکسته‌ست ـ
از بد قولی‌های تو!


(۱۸۲)
ماندن آن‌ها،
از اشتباه ماست ـ
فاسدستان این وطن!


(۱۸۳)
دو رودخانه‌ی شیر،
می‌جوشد
از بهشت زن!


(۱۸۴)
سعادت کودکانه،
در آغوش آسمان ـ
پرواز بادبادک!


(۱۸۵)
تماشای دو ماه،
در آسمان سینه ـ
شب چهارده!


(۱۸۶)
می‌خواهم هر صبحم را،
در چشمان تو روز کنم ـ
مردی خوشبخت!


(۱۸۷)
تونلی‌ست که پایان می‌یابد،
از عمر می‌کاهد ـ
به کام درد!


(۱۸۸)
کفشی پلاستیکی‌ست،
به گرما داغ و به سرما سفت ـ
قلب دیکتاتور!


(۱۸۹)
تنها دعاهای مادر است،
که در رود خروشان زندگی ـ
ما را به آن‌سو می‌رساند!


(۱۹۰)
روحم را می‌آزارد،
نمی‌توانم فراموش کنم ـ
آخرین نگاه پدرم را!


(۱۹۱)
بیمارستان جمهوری گواه است،
در پرونده‌ای نگهداری می‌شوند ـ
دردهای پدرم!


(۱۹۲)
با غم و اندوه اندوده شدند،
سر و دلم را می‌شکند ـ
هر روز!


(۱۹۳)
به هر کجا اشاره کنی،
آنجا خواهد نشست ـ
پروانه‌ی بوسه!


(۱۹۴)
برکه‌ی آبی را رنگ کرده‌ای،
تابلویی شده است ـ
از رنگ من و تو!


(۱۹۵)
سپیده‌دمی خرداد ماهی،
آخرین سفر مادرم ـ
دلی شکسته!


(۱۹۶)
باری دیگر،
یتیم شده‌ام ـ
در ویرانه‌ی زندگی!


(۱۹۷)
وعده‌گاه شبی بهاری،
لبخند می‌زند ماه ـ
دستنبو هم در رقص!


(۱۹۸)
راه را گرفته،
به پشت سر نمی‌نگرد ـ
غروب آفتاب!


(۱۹۹)
تنها شبی را به من بده،
تا همسفرت گردم ـ
زمزمه‌ی نسیم شبانه!


(۲۰۰)
اصل و نژاد زن،
می‌رسد به ـ
درختان انار!
۴ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۱۴:۴۲
شبنم زیر مهتاب
گزیده‌ی اشعار و هایکوهای
ناصح ادیب


برگردان به فارسی
زانا کوردستانی




(۱۰۱)
بر لب‌ها آب می‌گردد،
و بخار می‌شودـ
پشمکِ بوسه!


(۱۰۲)
به کجا بروم؟!
از من دست بر نمی‌دارد ـ
عشقِ تو!


(۱۰۳)
چشم ... دیدن ادامه ›› پُر از اشک،
خاک‌و گورش دردی سخت ـ
آخرین لحظه‌ی دیدن پدرم!


(۱۰۴)
شبِ انگشت‌به‌چشم شد،
زندگی ما ـ
بعد از کوچ پدرم!


(۱۰۵)
موهای ریخته‌اش را،
تار تار جمع می‌کند ـ
آفتاب غروب کرده!


(۱۰۶)
تنها برگی کافی‌ست
برای نصب تابلویی
جهت نشان دادن اوج زیبایی
فصل پاییز...


(۱۰۷)
تُره‌ی زلف پُر مُهر زن،
فرمانبردار هر راهی می‌کند
اسب چموش را...


(۱۰۸)
بر شاخه‌ی درخت زیباست،
اما در دستان تو زیباتر،
چون روی ماه کودکی،
گردوی نو رسیده!


(۱۰۹)
تاجی از گل است
بر سر زن کشاورز،
کلاه لبه‌دار...


(۱۱۰)
آب روان در جویبار را هم
دو پاره کرده است...
مرز!


(۱۱۱)
سرک می‌کشد از پنجره
به داخل خانه...
درخت گردوی پیر!


(۱۱۲)
شعری‌ست کوتاه
نشسته بر گل‌های پیراهن‌ زنی...
پروانه!


(۱۱۳)
نمی‌تواند سر بلند کند،
درخت زرد‌آلویی‌ست شرمگین...
آن زن زیبا!


(۱۱۴)
دور و دراز شد،
چون روزگاران خیلی‌ دور...
دیدار تو!


(۱۱۵)
لبخند زیبای کودکی‌ست،
بر صورت چشمه...
تابش ماه!


(۱۱۶)
لنگە دمپایی سبز
که نه مزه‌ی خیار می‌داد و
نه طعم زندگانی!
مبدل شد به تابوت مرگ
برای دخترک گرسنه و بیچاره.


(۱۱۷)
دخترک بهار است،
که پیراهنی از گل نرگس به تن کرده...
نوروز!


(۱۱۸)
آخ که چه تلخ است،
روایت دراماتیک انفال!
نه با شعر توانش شرح داد
نه با مقاله و سخنرانی...
انفال زخمی‌ست کاری،
بر پیکره‌ی وطن.


(۱۱۹)
بعد از فاجعه‌ی انفال
در بیابان عرعر درخت‌هایی رویید
که نه درخت خرما بودند و
نه درخت بلوط!
درخت‌های سرخ،
روییده از خون و استخوان و
اجساد انفال شده‌ها...


(۱۲۰)
شاخه‌ای گل نرگسم
در دستان کودکی فقیر،
عطر نوروز از من برخواسته!


(۱۲۱)
در جستجوی ماه بودم
که دیدم افتاده است درون رودخانه،
یک شب!


(۱۲۲)
از غرغر سیاه‌باد بیزار است،
چشم‌انتظار آمدن باران است ـ
طبیعت!


(۱۲۳)
مردمک چشم شد،
جدا نمی‌شود حسرت فراقش-
یار!


(۱۲۴)
در رگ و پی دریای آسمان،
لنگر انداخته ـ
قایق ماه!


(۱۲۵)
وقتی چشم به چشمم می‌دوزد،
جهانی دیگر می‌بینم ـ
که دست خوشبختی را گرفته است!


(۱۲۶)
گل‌ِ گندم‌های سوخته‌ی،
مزارع کرکوک ـ
سوگواری می‌کنند!


(۱۲۷)
زیر باران،
صورتشان را می‌شویند ـ
انارهای پاییزی!


(۱۲۸)
انار و زن،
دوقلوهای همسان‌اند ـ
در جشنواره‌ی انار حلبچه!


(۱۲۹)
دست به زانو نشسته است،
نومیدی می‌چیند ـ
چشمان تو!


(۱۳۰)
در آن دنیا هم،
انارهای باغ تو را می‌طلبم ـ
تا برایم شراب کنند!


(۱۳۱)
بیا بچینیم شاه‌توت،
بتکانیم درخت‌های توت را ـ
به یاد کودکی!


(۱۳۲)
خدایا بساط جهنمت را جمع کن،
تاب سوختن ندارم ـ
حالم خراب است!


(۱۳۳)
کم پیش می‌آید،
پیش از سحر برخیزد ـ
آفتابِ من!


(۱۳۴)
با تمنا قد می‌کشد،
تا که نو شود ـ
رودِ عشق!


(۱۳۵)
ستاره‌ی هنر و ادب است،
در ادبیات می‌درخشد ـ
بکر پشتدری!*
--------
* از ادیبان اقلیم کردستان


(۱۳۶)
در سایه‌ی گل چیدن،
نشکفت ـ
نماد عشق!


(۱۳۷)
مرگ دست از شعر کشید،
بهارمان خزان است ـ
بی‌تو!


(۱۳۸)
زندگی پس از من،
برایت بی‌مزه است ـ
بی‌دلداری می‌کُشدَت!


(۱۳۹)
هیچ غروبی بر نمی‌گردم،
با خورشید غروب می‌کنم ـ
آن هنگام که تو نیستی!


(۱۴۰)
بزرگ‌ترین گناه،
شکستن دل زن است ـ
حماقت مَرد!


(۱۴۱)
در جنگل موهای زنی،
انگشتانم را کاشتم ـ
تا چشمه شوند!


(۱۴۲)
گفتم شب‌هایم را پس بده،
روزهایم را هم از من گرفت ـ
این‌چنین است بخت من!


(۱۴۳)
همه‌ی فصل‌ها،
نیازمند مِهر تو هستیم ـ
من و گل‌هایت!


(۱۴۴)
رازآلود می‌ماند،
در میان بقچه‌ی زندگی ـ
عشق من و تو!


(۱۴۵)
دیری‌ست که رقصیدن را فراموش کرده،
نمی‌رود بر روی ران هیچ زنی ـ
دوک نخ‌ریسی!


(۱۴۶)
نفس‌های شبانه‌ام،
شبنم می‌شوند ـ
در آغوش تو!


(۱۴۷)
زیباترین عیدی تو،
برای من ـ
گز و انگبینِ بوسه‌هایت است!


(۱۴۸)
دلم لبریز است،
از عشق تو ـ
گاه‌ به گاه از آن بردار!


(۱۴۹)
تا عشق دور هم گردمان نیاورد،
من پراکنده و پریشانم ـ
گِرد نمی‌آیم!


(۱۵۰)
انگشتانت را با خون سرخ کن،
اگر فردا روزی ـ
گلوله‌ای دلم را شکافت!
۴ روز پیش، چهارشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۱۴:۵۵
شبنم زیر مهتاب
گزیده‌ی اشعار و هایکوهای
ناصح ادیب


برگردان به فارسی
زانا کوردستانی





(۵۱)
حلاج شده است،
ابرها را از هم جدا می‌کند ـ
آسمان!


(۵۲)
سر و سینه‌اش را گرفته است،
سرفه می‌کند ـ
آسمان!


(۵۳)
حکایتِ ... دیدن ادامه ›› تنهایی‌اش را،
برای غروب تعریف می‌کند ـ
لک‌لک!


(۵۴)
نکهت‌اش خوبش به دل رسید،
نسیم فرستاده ـ
نم باران!


(۵۵)
نسیم صبح، تار می‌نوازد،
یورش می‌برند ـ
جنگاوران!


(۵۶)
امیدبخش دل است،
لبخند می‌نشاند بر لب‌ها ـ
وفاداری!


(۵۷)
شعله می‌زند به درون،
آواز ساز و سنتورش ـ
احمد کایا!*
---------
* خواننده‌ی کُردزبان اهل ترکیه


(۵۸)
قطره... قطره،
به لبِ گل می‌چکد ـ
شبنم!


(۵۹)
کلاه از سر برداشته‌اند،
با عطر خوش پاییز ـ
مورچه‌ها!


(۶۰)
از تار به تار گیسوان مادرم،
برف شرم می‌کند ـ
سپید سپید شده‌اند!


(۶۱)
واق‌واق سگ‌ها می‌آید،
دیروقتِ شبان تابستان ـ
رهگذری سرگردان!


(۶۲)
تکه ابرها را می‌شمارد،
چشم‌انتظار بارانِ است ـ
مزرعه‌ی تشنه!


(۶۳)
پر از حکایت‌های سر به مُهراند ـ
فالبین هم جرأت خواندنشان را ندارد ـ
چشمانت!


(۶۴)
نفس بریده‌ی راه است،
تشنگی رهگذر را می‌شکند ـ
جامی از آب چشمه!


(۶۵)
سرنوشت سرگردان،
آویخته به درخت آرزوهایم ـ
جهنمی سوزان را!


(۶۶)
کفش‌هایش به دریا افتاده،
همه شب دنبالش می‌گردد ـ
ماه!


(۶۷)
شب تا به صبح،
دلِ شب را می‌دَرَد ـ
ناله‌ی جدایی!


(۶۸)
لبریز از زیبایی،
تابش آفتاب غروبگاهان ـ
آخرین نگاهِ غروب!


(۶۹)
ناز و شرم از سر و رویش می‌ریزد،
چشم‌انتظار تابش آفتاب است ـ
گُل!


(۷۰)
اشکِ خونین،
جویبارها را بسته است ـ
سخت است جدایی!


(۷۱)
با نخستین گامِ بازگشتش،
سر درختان را می‌بُرد ـ
پاییز!


(۷۲)
با قبایی زرد،
به میان جنگل افتاده ـ
پاییز!


(۷۳)
جوی را پُر کرده از قایق،
فصل سفر و جدایی ـ
پاییز!


(۷۴)
جارو کشید به آخرین ییلاق،
عرقِ پیشانی‌اش را پاک کرد ـ
تابستان!


(۷۵)
قدم‌زدن،
همراه با نسیم شب ـ
کوچه‌های خاطره!


(۷۶)
بی‌کلاه و سرپوش،
در خیابان‌ها می‌گردد ـ
پاییز!


(۷۷)
به آرامی می‌خرامد،
سر را در آغوش هم نهاده‌اند ـ
دو سپیدار!


(۷۸)
ماه با سوسو،
پاییز با برگ‌های طلایی ـ
زمین و باغ را می‌پوشانند!


(۷۹)
میان خرمنگاه،
دست از هم کشیدند ـ
گندم و کاه!


(۸۰)
گیسو افشان کرده است،
در برابر باد می‌رقصد ـ
بید مجنون!


(۸۱)
نسیم صبح،
تار به تارش را به رقص در می‌آورد ـ
موهای ابریشم!


(۸۲)
فرصت نمی‌کند به عزا بنشیند،
وجب به وجبش ماتم است ـ
جنگل!


(۸۳)
گناهکارم،
به جرم دزدیدن ستاره‌های ـ
چشمانت!


(۸۴)
وقتی دریا به یاد می‌آورد،
امواجِ جادویی‌اش را ـ
خروشان به آواز در می‌آید!


(۸۵)
آوازی غمگین است،
به رنگ زرد ـ
خورشید پاییز!


(۸۶)
دخترِ پاییز است،
که برگ را گوشواره کرده ـ
خزان!


(۸۷)
بر می‌خیزد روزی ملت کُرد،
صدای طبل پیروزی را می‌شنوم ـ
ای غرب کردستان!


(۸۸)
من پایم را بخشیده‌ام،
او دستش را ـ
به وطن!


(۸۹)
موج پس از موج،
آرام نمی‌گیرد و نمی‌نشیند ـ
انقلاب!


(۹۰)
پاییز بی‌ناز مانده است،
کسی نیست آرامش کند ـ
خاموش است ژنرالِ!*
---------
* اشاره به "محمدعمر عثمان" متخلص به "ژنرال پاییز" که در سال ۱۹۵۷ میلادی، در شهر سلیمانیه چشم به جهان هستی گشود.


(۹۱)
لبش بر لبش نمی‌رسد،
دهان می‌گذارد بر دهان چشمه ـ
جغد پیر!


(۹۲)
رودهای دجله و فرات،
جاری‌ست در چشمانش ـ
غرب کردستان!


(۹۳)
قهقهه‌ی خنده‌ی زنی،
می‌ریزد به رودِ زندگی ـ
آبشار دلم را!


(۹۴)
چایِ بانو، دَم کشیده،
مهمانِ خانه‌اش شد ـ
عروسِ برف!


(۹۵)
از باریکه‌راهِ کهکشان،
به خانه‌ی ابر می‌رودـ
عطر باران!


(۹۶)
شبی زمستانی،
مهمانی ناوقت ـ
پُر از خاطره!


(۹۷)
اشک از چشمانی منتظر می‌بارد،
دل مالامال است ـ
مادری جگرسوخته!


(۹۸)
به‌سختی صدای فریادش،
به گوش رودخانه می‌رسد ـ
زریبار!*
---------
* دریاچه‌ای در شهر مریوان


(۹۹)
با یار،
دو چیز خیلی خوش است-
شب‌نشینی، چیدن انار!


(۱۰۰)
آن‌که نچشیده باشد،
نمی‌داند چقدر تلخ است ـ
درد یتیم بودن!

۴ روز پیش، چهارشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۱۴:۱۵
شبنم زیر مهتاب
گزیده‌ی اشعار و هایکوهای
ناصح ادیب


برگردان به فارسی
زانا کوردستانی



شبنم زیر مهتاب
گزیده‌ی اشعار ناصح ادیـب
شعر معاصر اقلیم کـردستان
مترجم:       زانا کوردستانی
طراح جلد:          لیلا طیبی
نوبت ... دیدن ادامه ›› نشر ۱   /     مهر ۱۴۰۵
نشــر  الکترونیــک  زیتــون




این مجموعه را،
تقدیم می‌کنم به روح پاک مادر سفر کرده‌ام، "آفتاب محمدامین" که بعد کوچ پدرم، نگذاشت فراق پدرم را حس کنیم.
تقدیم می‌کنم به روح پدرم سفر کرده‌ام، "عزیز محمدامین خلیفه"، که مرا مدرسه نهاد، تا که سیاه و سفید را از هم تشخیص دهم.




◇ زندگینامه‌ی شاعر:

استاد "ناصح ادیب" (به کُردی: ناسیح ئەدیب) با نام کامل “ناصح عزیز محمد امین” (به کُردی: ناسیح عەزیز محەمەد ئەمین) در تاریخ ۱۹۷۱/۴/۱ میلادی، در روستای هراوه از توابع شهرستان چمچمال اقلیم کردستان به دنیا آمد.
در سال ۱۹۸۷ میلادی، وارد عرصه‌ی هنر تئاتر شد و با گروهی از دوستان هنرمندش، در سال ۱۹۸۸ میلادی، "انجمن هنرهای زیبای کُرد ـ شعبه‌ی چمچمال" را تأسیس کرد.
ایشان از سال ۱۹۹۱ میلادی، در سلیمانیه ساکن است.
در سال ۱۹۸۷ میلادی، نخستین مقاله‌ی زن کُرد و تئاتر را نوشته و در روز جهانی تئاتر خواند.
در سال ۱۹۹۸ میلادی، در نخستین همایش شعر اتحادیه‌ی نویسندگان کُرد، شعبه‌ی سلیمانیه در چمچمال شرکت کرده است.
نخستین شعرش را سال ۱۹۹۱ میلادی، در شماره‌ی یک مجله‌ی بابا گرگر منتشر کرده است.
در دومین فستیوال تئاتر در تاریخ ۲۰۱۲/۹/۲۵ میلادی، در شهرستان‌های استان سلیمانیه و اداره‌ی گرمیان در چمچمال سمیناری درباره‌ی تاریخ تئاتر چمچمال ارائه کرده است.
وی در شعر آزاد و هایکو مدت‌هاست دست به قلم شده است و گرچه هنوز کتابی از او منتشر نشده است، اما سه کتاب به نام و نشان زیر را آماده‌ی چاپ و انتشار دارد:
- نسیم خیال
- تاریخ تئاتر چمچمال
- مادرم بامدادی می‌رود و غروبی بر نمی‌گردد.




(۱)
گفتم پدر جان سرکار نرو،
امروز روز توست-
سرش را تکان داد و رفت!


(۲)
بدون هم بند نمی‌شوند،
دو مفصل نه!
چشمانت.


(۳)
سرفه می‌کند،
از سرمای پاییزی‌ست-
چناروک!*
---------
* نوعی گیاه


(۴)
آمده‌اند به ییلاق،
با قهقهه و خنده-
پرستوها!


(۵)
در خانه‌سازی،
مهندسانی ماهرند-
مردم کُرد نه، بلکه پرستوها!


(۶)
غیر از خانه‌ی خود،
به هیچ خانه‌ای پا نمی‌گذارند-
پرستوها!


(۷)
قبا و سینه‌پوش را دور انداخت،
با پیراهن نازکی از نرگس-
آواز سر می‌دهد کوهستان!


(۸)
با قلقلک باران پاییزی،
دانه‌هایش بیرون زد-
انار!


(۹)
توشه‌اش کنگر و،
ره‌آوردش نرگس است-
بهار!


(۱۰)
با عمر کوتاهش،
عطر خوش مستی را منتشر کرد-
گل نرگس!


(۱۱)
تو در من وجود نداشته باشی،
انگاری که جنازه‌ای هستم-
ای زن!


(۱۲)
به بلندای شرافت،
خون می‌چکد-
از زخم انفال!


(۱۳)
میان باغ امیر،
کفش‌هایش جا مانده-
چشمه‌ی عشاق!


(۱۴)
ریف پرتقال است،
در دهان آسمان-
هلال ماه!


(۱۵)
از پشت کوه بیرون آمد،
با ناز و عشوه وارد روستا شد-
فجر کاذب!


(۱۶)
برای چله‌نشینی،
راه‌ها ما را می‌رسانند-
به خانه‌ی رنگین‌کمان!


(۱۷)
در اسفند ماه،
غنچه‌ی لبِ شکفت ـ
درختی نورسته!


(۱۸)
شب‌ها چراغی می‌افروخت،
می‌گفت: پسرهایم بر می‌گردند ـ
او نمی‌دانست چراغ عمرشان خاموش شده بود!


(۱۹)
روزه‌داران مسجد،
هر یک، گوشه‌ای خوابیده‌اند ـ
درخت بلوط!


(۲۰)
چشم به راه درختی‌ست،
که بوسه می‌چیند ـ
مهربانی زن!


(۲۱)
سال‌هاست حیران و سراسیمه‌اند،
درختانِ ـ
گورستان توپزاوا*!
----------
* قبرستانی در اقلیم کردستان که پیشتر پادگان نظامی بود، و محل دفن شماری از کودکان کُرد در جریان عملیات انفال است.


(۲۲)
حماسه می‌سراید،
رودخانه‌ای از خون جاری شده ـ
از ستم!


(۲۳)
آغوش می‌گشاید،
در پیشواز بازگشتم ـ
بخت و اقبال!


(۲۴)
آواز می‌خوانند هر کدام،
کسی به دیگری گوش نمی‌دهد ـ
قورباغه‌های مرداب!


(۲۵)
چشم دوخته است،
به آن سوی پرچین ـ
دخترک چشم‌ آبی!


(۲۶)
پیرزنِ دوغ‌ریخته،
با چشمان خواب‌آلود غرغر می‌کند ـ
انتقام!


(۲۷)
دست نوازش بر سرِ کدبانو می‌کشد،
با گیسوانی از ماش و برنج ـ
گل گاوزبان!


(۲۸)
مهمانِ فصل درو است،
بادبزن ـ
نسیم شمال را می‌آورد!


(۲۹)
آویزان شده‌اند،
شاخه گسترانیده‌اند ـ
انگشتانم!


(۳۰)
دستم را به آن نمی‌گیرم،
بگذار باد با خود ببردش ـ
کلاهِ سرم را!


(۳۱)
ناله‌ی ابر،
آخرین اشکش را می‌باراند ـ
آسمان!


(۳۲)
در به در می‌گردند،
برای نقلِ بوسه و شکلات ـ
شبِ برات!


(۳۳)
از پارچه‌های رنگارنگ،
سر بیرون آورده‌اند ـ
زنبورها!


(۳۴)
با دار و سنگ،
شانه و گردنش را می‌تکانند ـ
چقدر بخشنده‌ است درخت توت!


(۳۵)
کدامین در را بکوبم،
که به روی روز گشوده شود ـ
زندگی!


(۳۶)
یک به یک،
گوشِ برگ را می‌کشد ـ
تگرگ!


(۳۷)
زیر سیاه‌چادر،
ماه سوسو می‌زند ـ
بانویی نشسته است!


(۳۸)
همهمه میانشان افتاده‌ است،
پریشان، سفر رفتند ـ
برگ‌های پاییزی!


(۳۹)
نه تنها بینایی‌شان تار است،
قلبشان هم کور است ـ
بادهای گذرا!


(۴۰)
ماه لبخند زده،
بگو چه شده ـ
هاله پراکنده است!


(۴۱)
دختری شیطان‌بلای بازیگوش‌ست،
وسط برکه‌ای شنا می‌کند ـ
مهتاب!


(۴۲)
قربانی می‌خواهد،
مابین دو سنگ قبر ـ
عشقِ مم و زین*!
---------
* مَم و زین یک داستان منظوم عاشقانه‌ی کُردی است که در مناطق مختلف کردستان، به گویش‌های گوناگون زبان کُردی روایت شده‌ است.


(۴۳)
دردِ حلبچه،
تاریخی دوباره است ـ
قل‌قل چشمه!


(۴۴)
عدم طلوع ماهِ چهارده،
غباری بر دلم نشاند ـ
شبِ یلدا!


(۴۵)
ظهری سست و رخوت‌انگیز،
بامدادی بازیگوش ـ
تابستان!


(۴۶)
از چشمانش اشک می‌چکد،
پلک‌هایش پژمرده شده ـ
گلِ باغ!


(۴۷)
از نردبان به سختی،
آهسته آهسته بالا می‌رود ـ
سن و سال!


(۴۸)
عیارش بالا می‌رود،
وقتی که خودش را شیرین‌ می‌کند ـ
خرما!


(۴۹)
با نفسِ باد شمال،
گیسویش می‌رقصد ـ
بید مجنون!


(۵۰)
زیبایی را به نمایش می‌گذارد،
با پیراهنی بنفش ـ
گلِ ارغوان!
۴ روز پیش، چهارشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۱۰:۲۹
«سقفِ بی‌پناه»

مویِ من سپید گشت و با غرور ایستادم
کوه بودم، تکیه‌گاهِ آن که جز من خانه نیست

هم پدر بودم برایش، هم گلِ باغِ امید
شانه بر دردم کشیدم، بر دلم پروانه نیست

خانه‌ای می‌خواستم، اما دری بسته به رو
گفت: «تنهایی؟ بگو پس صاحبِ این خانه کیست؟»

بغضِ من شد خشم و در چشمانِ او حسِ حقیر
گفتم: «ای ... دیدن ادامه ›› نادان، مگر عشقِ من و فرزند نیست؟»

خانواده، یعنی این اشک و این رنجِ بزرگ
خانواده چیست؟ جز دردی که با ما خانه نیست

انتظارِ دیدنِ رختِ عروسی بر تنش
آرزویی که برایم، دست‌یافتن، دانه نیست

زیرِ پوستِ شهر، ما دریایِ خاموش، چون زنیم
قصۀ ما را کسی در دفتر و افسانه نیست

///


بخشی از یک فیلمنامۀ قدیمی نوشتۀ خودم، داستان یک مادر که دخترش را به تنهایی بزرگ کرده بود...
من عادت داشتم در حاشیۀ فیلمنامه هایم شعر هم می نوشتم.
اینطوری دیالوگ‌ها را بهتر می نوشتم و ذهنم راحت تر لغات بیشتر و مناسب تر را پیدا می کرد.
آن روزها . . .
۴ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۱۰:۰۵
من و هنر
«حجت بقایی»

در سینما، هم‌نفسِ نام‌آورانِ هنر شدم
در قابِ تلویزیون، هم‌پایِ خوبانِ هنر شدم

شاگردِ نادرانِ دانش، در ارتباط و اقتصاد
با اهلِ تدبیر و خرد، هم‌داستانِ هنر شدم

اما هنوز از خویش، چیزی نمی‌دانم؛ دریغ
گویی در این راهِ بلند، من بی‌نشانِ هنر شدم

هر ... دیدن ادامه ›› بار سهمِ خویش را بخشیدم از مهر و امید
از خویش اگر پرسیده‌اند، دیگرانِ هنر شدم

خود را به بهایِ دیگران، ارزان فروختم
قربانیِ ایمانِ خویش و مهربانِ هنر شدم

اکنون میانِ آینه، با خویش می‌گویم: چرا
با آن‌همه آموختن، ناآشنایِ خویشان هنر شدم؟

شاید که روزی قدرِ این جان را بدانم، پیش از آن
کاین عمر بگذرد و من هم، چو گمشدگانِ هنر شدم


ــــــــ
۴ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۵ روز پیش، سه‌شنبه ساعت ۰۸:۵۴
▪️خاکستری▫️

کیستم من
چیستم من
در سپاهِ نور هستم
یا که از تاریکی ام
خود نمیدانم که هستم
کس نمیداند چه هستم
مردمانی این منِ محجور را
مهربان ‌و نیک و بی آزار میدانند
اما
مردمانی این من مغضوبِ را
ظالم و شر و پر از آزار میدانند
چرا؟
کیستم ... دیدن ادامه ›› من
چیستم من
قطعه ی آیینه ام
با نکویان نیکم و با ظالمان
از شرورانم و با خوبی کمی بیگانه ام
کیستم من
چیستم من
عاقلی دیوانه ام
#محمدرضا_باصری

شنبه ۱۱ آذر ۰۲
۵ روز پیش، سه‌شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۵ روز پیش، سه‌شنبه ساعت ۰۳:۱۲
سلام

وقت بخیر



شبنم زیر مهتاب منتشر شد


کتاب "شبنم زیر مهتاب"، منتخب اشعار آقای "ناصح ادیب"، شاعر کُرد اهل اقلیم کردستان، با ترجمه‌ی "زانا کوردستانی" ... دیدن ادامه ›› توسط نشر الکترونیک زیتون و همراهی انجمن شعر و ادب رها، منتشر شد.

این کتاب به صورت الکترونیک، در ۱۳۸ صفحه‌ی رنگی، با طراحی جلد خانم "لیلا طیبی" منتشر شده است.

استاد "ناصح ادیب" (به کُردی: ناسیح ئەدیب) با نام کامل “ناصح عزیز محمد امین” (به کُردی: ناسیح عەزیز محەمەد ئەمین) در تاریخ ۱۹۷۱/۴/۱ میلادی، در روستای هراوه از توابع شهرستان چمچمال اقلیم کردستان به دنیا آمد.

کتاب "شبنم زیر مهتاب" مجموعه‌ای‌ست از ۳۸۰ شعر کوتاه از آقای "ناصح ادیب" که به انتخاب آقای "زانا کوردستانی" گزینش و ترجمه و خانم "لیلا طیبی" کار ویراستاری اشعار را بر عهده داشته است.

◇ با هم بخوانیم چند شعر از این مجموعه را:

(۱)
در خانه‌سازی،
مهندسانی ماهرند-
مردم کُرد نه، بلکه پرستوها!


(۲)
با قلقلک باران پاییزی،
دانه‌هایش بیرون زد-
انار!

(۳)
تو در من وجود نداشته باشی،
انگاری که جنازه‌ای هستم-
ای زن!

(۴)
ریف پرتقال است،
در دهان آسمان-
هلال ماه!

(۴)
شب‌ها چراغی می‌افروخت،
می‌گفت: پسرهایم بر می‌گردند ـ
او نمی‌دانست چراغ عمرشان خاموش شده بود!

(۵)
آواز می‌خوانند هر کدام،
کسی به دیگری گوش نمی‌دهد ـ
قورباغه‌های مرداب!

(۶)
دختری شیطان‌بلای بازیگوش‌ست،
وسط برکه‌ای شنا می‌کند ـ
مهتاب!

(۷)
عیارش بالا می‌رود،
وقتی که خودش را شیرین‌ می‌کند ـ
خرما!

(۸)
از تار به تار گیسوان مادرم،
برف شرم می‌کند ـ
سپید سپید شده‌اند!

(۹)
تکه ابرها را می‌شمارد،
چشم‌انتظار بارانِ است ـ
مزرعه‌ی تشنه!

(۱۰)
میان خرمنگاه،
دست از هم کشیدند ـ
گندم و کاه!

۵ روز پیش، سه‌شنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۱ مهر ساعت ۱۴:۴۳
بخش پنجم اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب

گزیده‌ی اشعار شرمین ولی

مترجم:
زانا کوردستانی


(۷۵)
مرا نکُش!
هنوز به مرگ عادت نکرده‌ام،
پیش از کشتن،
به من بگو،
نفسِ شیرینِ روحت را
برای تصویر کدامین نگاه
فرو می‌بری؟
رفتنت ... دیدن ادامه ›› به مسیر
کدامین آسمان در تکاپوست؟!

شرمنده‌ام!
پنجره‌ها با نگاه‌هشان
از عرق و شرم آکنده‌اند...

بینوایم!
خانه‌ای دارم در آنسوی تنهایی،
مرددم!
در آرامش غریب بوسیدن
به میانه‌ی فراخیِ چشمانِ عریان...

من دختری هستم
که همیشه می‌گریم
به یاد تحلیل رفتن تن‌ها و
سیه‌بختی سرنوشتِ دوستانم.

من کی‌ام؟!
جز اندوهی بی‌رنگ
خفته شده در لهیب و آتش
جز چهره‌ای آشنا پر از چین و چروک
عادت کرده به بوسه‌های سرد و بی‌جان؟!
من کی‌ام؟!
من اصلی هستم پر از بدبختی
لبریز از تنهایی
و از دعاهای نامستجاب،
و بیگانه با خوشبختی...

مرا نکُش!
من رگ‌هایم در رقص است،
پلک‌هایم در آواز و
گیسوانم منور به
درخشش بال‌های پروانه!

من آدمم!
نفسم من!
من بخاطر ریواس زنده‌ام و
جای در جانب "هرگز" گزیده‌ام!
سراب، به سوی ابدیت می‌برم...

بپرس از من!
بپرس!
ببین که من کیستم؟!
من هم‌شکل ابرها و
و هم‌رنگ بی‌پروا‌یی رویاهای تو هستم!
من در فصلِ گرم و تشنگی ناامیدی
آرام‌بخش و سردکننده‌ی احساساتت هستم!
من همانم که هستم و بایدم باشم!!
من آغازم،
من روزنوشته‌ی ایامم،
هویتِ تنهایی،
بزرگ و خواستار جایگاهت هستم...

مرا نکُش!
هنوز به مرگ عادت نکرده‌ام،
من اندوهی پراکنده‌ام
که مرگ من، جواب تحیت و پاکی‌ تو را نمی‌دهد!
از این محله‌ی دورافتاده به سوی آن
محله‌ی آشنا به زور،
از این شهر به سوی آن شهرِ آغشته به زیبایی
از این دینِ بهشتی به سوی آن دینِ جهنمی
چون آب و چنان آتش دوره‌ام می‌کنی...

جویا شو که من کیستم؟
من "تو" هستم!
مطمئن هستم تو نیز از منی
و از جدا شدنت از من، رضایت نداری
می‌خواهی از سفرم باز ایستم،
سفری که مالامال ابدیت باشد و
و لبریز از چشم‌انتظاری‌های نگاهِ خورشید
و غمگینانه ایستادن در ایستگاهِ گریه
و دوستی با پچ‌پچ‌های یتیم و
و قطره‌ قطره ریختن به پای
سرنوشت...

پیش از مرگ،
بگذار بگویمت،
اگر تو به کشتنِ من عادت کرده‌ای،
مبارک بادت دست‌های خونینت!
اما من،
منِ زن،
به مردن عادت نکرده‌ام...


(۷۶)
[خطا]
من خطایی صورتی‌ام،
بیرون زده از یقه‌ی زندگی!
آن هنگام که در چشم به هم زدنی
ناله‌ی دلِ زن زیبای نازک‌اندام پیراهن بلندی می‌شوم...

من ستمی بزرگ و بی‌پروایم
در سرنوشتِ بید مجنون بیوه‌ای،
آن دم که دست بر گردن کبوتر خاکستری‌ی انداختم
از برای آرام نمودن خویش...

من زوزه‌ی گرگی زخمی‌ام
در دشت دامنه‌ی کوهی در روستایی ویران
در لحظه‌ای که شکارچی‌ای شکارش کرده است
به سبب شجاعتِ نرینه‌ی خود
مرا به خاطره‌ای فراموش‌ ناشدنی بدل می‌کند...!

من اندرزی مصنوعی زنگ‌زده‌ام!
در مجلسِ کدخدایان سرما
آن اوقاتی که دلم میل
ترانه‌ای فراموش‌ شده دارد و
آینه‌ام می‌گوید:
"تو رفتی و مرگ، چشم‌به‌راه توست!"
بگریز!
بگریز، که در آنجا هم کپک نزنی و
مسخره و ریشخند دو جهان نگردی...


(۷۷)
شرابی سرخ
بر لبانِ سرخ زنی،
آن‌گاه که گردِ بی‌وفایی بر خاکستر نشست؛
آن دم زندگی با هر داستانی
از آسمان می‌پرسد و
شکایتی از خویش دارد.

من قصه‌گویم
شبی نیست که با داستانی نو
گوشتان را پر نکنم از نفس‌،
نگاهتان را از خاکستر!

هر حکایتی درد زایمان گرفته است
و هر دردی نیز
اندازه‌ی دوستی را ترازو کرده است.

من اینجا،
سقوطِ آخرین برگ را می‌نویسم
که هر شب، به شکلی و
با تمام امیدش به چشم‌به‌راهی‌هایش
کبوتری بال‌گشوده را می‌بیند
می‌بیند...
نه نگرانی فاجعه‌ای
و نه صدای از هم گسستن...

تنها
تابشی به رنگ خاکستر
چون سرابی، خود را نشان می‌دهد
او نیز، از فرط خستگی
به پرتوهای درخشان می‌نگرد،
گویی که سرنوشت،
تنها او را از خود جدا کرده است.

اما من، همچون خواندنِ
خطوطِ کفِ دستم،
آن سرنوشتِ شوم را می‌بینم،
درخششی به کلی ویران، گرد او را گرفته
هر روشنایی اندکی پاییز است و
هر پاییزی بی‌رنگ و بی‌بو!

نمی‌دانم داستانِ کدامین یلدا را تعریف کنم
کدام یک از قهرمانان خواب و رویا و
کدامین فریادرسِ ایام،
مرا قدرت می‌بخشد
تا با چند اهریمن،
به پیکار برخیزم؟

من در گوشه‌ای از زندگی افتاده‌ام و
چشمانم در تصویرِ خرابات جا مانده
پژمرده‌ام، چنان کودکی که
در میانِ گروه مردم گم شده و
فریاد می‌زند:
کجاست مادرم؟
مادرم گم شده است!!!

همچون برگ تاکی خشکم،
که یخبندان زمستان آن را از میان برده باشد
آن‌گاه که
تو در گوشه‌ی ورقی کاغذ
برایم می‌نوشتی:
"تو رفتی، خوش باش!"

این است حکایتِ
زنی درمانده،
در دامانِ زندگی.

۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۱ مهر ساعت ۱۴:۴۴
بخش چهارم اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب

گزیده‌ی اشعار شرمین ولی

مترجم:
زانا کوردستانی

(۶۶)
[بهانه]
دردی مرا به تن می‌پوشد
و جوانه‌ای در وجودم موجود می‌شود
مستی‌ی جرعه‌ای مرا به باد می‌سپارد و
درخششی، مرا در خویش می‌نویسد...

من ... دیدن ادامه ›› این همه غم و غصه را چگونه بهانه کنم
برای وصال به تصویر تو؟!
چقدر دست به دعا شوم
تا ذوب شوم در مذهبِ نگاه تو و
رسیده به قبله‌‌گاه تن تو!

همچون پرستویی
همراه با سوز و شورِ شعرهایت
می‌گردم و به آرامی بر من می‌نشینی و
نرم‌نرمک،
به دریای عشقی ابدی تبدیل می‌شوم
تا هر گاه که نیاز داشتی
در آن شنا کنی و
از من سیراب گردی!

تا آنجا که چون کرمِ ابریشم
مرا نخ مهره‌های احساس می‌کنی و
کالبدی پوشیده از شبنم،
حزیز لذت و
لبخندهای پس از سر کشیدن قدح و
و زمزمه کردن اذکار گریه
در میانِ رقصی مسکوت و
بهانه‌ی
آن شب‌هایی که شبیه گلایه‌ای سپیدند
برای مخاطب قرار دادن یار
یا اینکه
با نگاهی شرم‌آلود
در حالِ نواختنِ
بوسه‌های لب‌های تری،
برای نقاشی تصویری ارغوانی
بر تابلوی آسمانِ من!.


(۶۷)
[سلام بر عرعر]*
هر بار که کاروانی
با گرد و غبار "عرعر" و
با عطر ریحان باز می‌گردد،
دلم می‌گوید این بار
تو نیز با آن‌ها هستی...
بازنگشتی ای عزیزم!
دیر زمانی‌ست که چشم‌انتظارتم و
از آن دوردست‌ها،
بوی تنهاییِ تو را حس می‌کنم.
چه وقت بر خواهی گشت؟
تا که پیش از مرگم
چون شب‌های پر از شرمساری کودکی‌ات،
فقط یک بار دیگر
در آغوشِ قصه‌ی زیبای، کنار آتشدان
تو آغوشم را لبریز کنی از خنده و
من هم بگویم:
(گرگینه‌ی شبگرد
گرگینه‌ی شبگرد
نیایی به سوی پسرمان
برود به سوی دیگر)...
لهیب سوزان دوزخِ آتشین انتظار،
صفاک و بی‌رحم است!
مرا تبدیل به تکه چوب خشکی کرده است
که یک عمر شعله‌ور است و می‌سوزد و
آهسته آهسته خاکسترم می‌کند و
کی باز خواهی گشت، ای عزیزترینم؟!
--------
*منطقه‌ای در کردستان


(۶۸)
[نخستین پناهگاه و آخرین خانه]
اربیل... ای شهری از روح و
                روحی از شهر...

درخت بلوط بلندبالایی
تا که زنده‌ای، محکم‌تری و
تا که هستی، شکوفه می‌دهی
جوانه‌هایت بی‌پایان شکوفاست.

آوازه‌ات
بر لب‌هایی سفین* است و
بسته‌ای عقد، با دخترک ابرهای آسمان...

تو شمشالی* هستی
که به سختی دل پر آشوبش را آرام کرده‌اند
به پایین می‌آیی و
در طنینِ یک تاریخ،
قطره قطره فرو می‌ریزی...

تو شهری از مرواریدی،
مملو و سرپر از گوهر
گوهرانی چون
عزیز گردی
کاووس آقا
مسعود محمد
مامه‌ سیوه
و عبدالله پشیوه*

تو آرامشگاهی هستی
میزبان لختی آرامش و
عفو کردنی بی‌منت.

قد و بالای تو، به بلندای قلعه‌ اربیل است
که تاریخِ تو را در خود نگاشته است...

تو بر کوهستان قدیمی‌ات می‌رقصی و
گل‌تنی، خرامان
در برت سماع می‌کند.

معجزه‌ای هستی،
که هر ساعت تو
جادوی رویا را می‌نویسی و
و هر روزت
چشمانمان را لبریز از نگاه‌های ارغوانی می‌کند،
و روحمان را در خانه‌ی کمال و
در نسیم‌های عصرانه‌ی باغچه می‌برد...

اربیل!
تو واژه‌ای هستی، از هزارن واژه
کتاب مقدس نیز می‌گوید:
(در آغاز، واژه بود)
تو نخستین واژه‌ای
نخستین واژه!
در بخشش و
در ابتدای آغاز
در پنجره، در آسمان و در زمین...

ای پایتختِ رویا و پرچم،
تویی آخرین پناهگاه
و آخرین واژه
و آخرین آسمان
و آخرین مقصد
و آخرین خانه...
----------
* سفین: کوهی در جنوب اقلیم کردستان
* شمشال: نوعی ساز
* اسامی تعدادی از بزرگان فرهنگ و هنر کردستان


(۶۹)
[رقصی در من]
رقصی در من پای می‌کوبد
درخت و برگ و پروانه و باد نیز
که همگی به سوی آن می‌روند!
به او حسد می‌ورزند
رقصی که نه شیطان بر او فائق می‌گردد
و نه فرشته‌ای، همراهی‌اش می‌کند!

این چه رقصی‌ست
که تمام عمر، مرا به خویش مشغول کرده؟!
چه رقصی‌ست؟
که با هر لرزش‌اش،
مرا غرور در بر می‌گیرد...
غروری که
نه زندگی او را می‌شناسد
و نه مرگ بر آن چیره می‌شود!

رقصی که همیشه
در روح و جسمم جولان می‌دهد،
آه، من چه خاکی سرخوش و
چه آسمانی سعادت‌مند!
تو بهانه‌ی‌ای
که زندگی را در جانت جاری می‌کند،
تو چه سماع دیوانه‌وار‌ه‌ای هستی
که تا ابد در من گم می‌شوی...


(۷۰)
ببین، که نمی‌توانم در باغِ خداوند،
حتی به خیال و رویا نیز،
برای لختی زندگی کنم!
آخر ما را چنین آموخته‌اند
که گناهکاران را حقی نیست،
در باغ‌های خداوند
حتی برگی را بنوازند
آمیخته شویم و
حتی یک شب نیز در آغوشِ روح،
آرام بگیرند...
ما گناهکاریم!
به درگاه‌های شرمساری،
خویشمان را از خدا طلب کرده‌ایم!
از این رو مرا عفو کن،
اگر از بیرونِ باغ‌های خداوند
به وصل تو رسیدم...


(۷۱)
[گلدانی از تو]
کابوسی در سرم است
که خواب را از چشمانم می‌رباید!
کابوسی
که از قد و بالایم فرود می‌آید و
در تاریکی‌ فرویم می‌کند...
از جانب تو می‌آید
به دعا بدل می‌شود،
و در حضورِ دلم مستجاب می‌گردد.
من تکه‌پاره‌ام
گرچه تو که می‌آیی
چون گلدانی سفالین
مرا به دست خودم می‌سپاری!
تا همیشه
بهشتم در میان آن سبز باشد
دیگر من از چه چیز کمتر هستم؟!
تو فریادِ دلِ منی و
جانم نیز معدن گل سایه!
مانند شکوفه‌ی سایه‌سار...
من برای خودم رمان می‌شوم
که از هزار سوی،
خواندن پایان می‌یابد
اما،
هیچ خواننده‌ای، هرگز نمی‌خواند
آن سطرهایی را که تو در آن نهانی!
تو با تمامِ خودت،
و من با تمامِ تو...


(۷۲)
پنج‌شنبه‌ها را می‌شمارم!
پنج‌شنبه‌ای برای بودن
پنج‌شنبه‌ای برای تماشاکردن
پنج‌شنبه‌ای برای یار و
پنج‌شبه‌ای هم برای شعر و
پنج‌شبه‌ای برای فقر و نداری‌ام و
پنج‌شبه‌ای هم برای خدا...
پنج‌شنبه‌هایم را دوست دارم!
تو بگو نکند در پنج‌شنبه‌‌ای بمیرم؟!
نه... نه!
پنج‌شنبه‌ها زیبا هستند
گرد و غبار مرگ نمی‌تواند بر آنها بنشیند!
مرگ از آن‌چه هست
بیگانه‌تر است
جمال زیبای پنجشنبه‌ها را زشت کند...
ولی! اگر مرگ هم نبود،
پنج‌شنبه‌هایمان زیبا نمی‌بودند.
پنج‌شنبه را دوست دارم،
تو هم بسیار شبیه منی!
پنجشنبه‌ها را دوست داری...


(۷۳)
شلوغی کوچه‌ها،
ناله‌ی دختران شهر است!
کودک همسایه‌مان، جیغ می‌کشد
و پیرزنی نذری پخش می‌کند!

آرامم نکنید،
می‌خواهم تا مرگ، گریه کنم!
آه، چقدر بدون ترس تکه تکه می‌شوم!؟

دختران محله،
همچون دسته‌ای از کبوترانِ بال‌گشوده،
دو تا و سه تا،
در حوضِ آب،
در پس سوختنشان،
رنگ و لعابشان را از دست می‌دادند!

شهر، پر از ازدحام
و محله، آشفته است
آخرِالزمان است در کوچه‌ها
آخرِالزمان است نزد دخترها!

ببینید!
زندگی را در دختری زخمی
دختری که قسمتی از تنش گم شده است
و دیوانه‌وار به دنبال آن می‌گردد.

روزی،
در تاریکیِ کوچه‌ای
در حیاط خانه‌ای پر از دختر
تکه‌ای از خود را گم کردم
پریشان حال برایش گریستیم
می‌خواهمش!
کودکی‌ام را می‌خواهم.
خودم با تمامِ پاره‌های از هم گسیخته‌‌ی تنم را
به من بازگردانید!
کالبدی بافته شده
از امید و هستی
لبریز از دخترانگی
لبریز از بوی خدا.


(۷۴)
زیر گریه می‌زنم!
گریستنی را بدهکارم،
گریستنی که شاهرگ‌هایم را مسدود ساخته
سرانجامم را
در هم ریخته است...

به رقص بر می‌خیزم!
آواز می‌خوانم و
با قهقهه می‌خندم،
اما روحم همچنان سرکش است و
عجولانه در تکاپوست،
گویی که برای پرواز و پریدن
روزی دیگر را به چشم نخواهد دید
قلقلکش می‌دهم
برای خندیدن
اما،
لبخند است که قطره‌ قطره از سرش می‌چکد!

سپید می‌پوشم و
رنگ ارغوانی‌ از من می‌ریزد،
گل می‌پوشم و
شبنم از آن می‌چکد،
آه، من چه "حوا"یِ شرمگینی‌ام!
که در شهریور، سبز می‌شوم
همان وقت هم
تا ابد،
گم می‌شوم.

۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۱ مهر ساعت ۱۴:۲۸
بخش سوم اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب

گزیده‌ی اشعار شرمین ولی

مترجم:
زانا کوردستانی



(۵۱)
["ماریا" آن زخمی که از تنِ میهن بر نمی‌افتد]
(طناب شهر - برای ماریا)
اندوهی را
در گلویم می‌کارم،
اندوهی دیگر
از ... دیدن ادامه ›› آینه‌ی زندگانی‌ام
سر در می‌آورد...

گمان می‌کنم
که کاسه‌ای کوچک است
و دلم لبریز می‌شود،
از تصویرِ آشفته و پریشان...

بندی را مبدل به طناب شهر می‌کنم،
دراز ... دراز،
چنان فاصله‌ی میانِ
زندگی و مرگ!

بهانه می‌گیرم و،
یک به یک اندوه‌هایم را
آویزان می‌کنم،
تا به دست زمانه
خشک شوند.

تو نیز،
چون پرنده‌ای سپید
مابین کودکان شهر،
شروع به رقصیدن می‌کنی،
رقصی دیوانه‌وار!
رقصی که
گریبان آدمی را می‌گیرد و
هر مردی را می‌ترساند
و یقه‌ی زندگی را می‌چسبد...

من نیز در سکوت به تو می‌نگرم،
و با خود هذیان می‌گویم،
و آرام‌ آرام،
خود را به دستانِ
طوفان می‌سپارم...


(۵۲)
[زمانه]
زندگی، وجودش را از تو گرفت
در وجود خدا پنهانش ساخت،
و در من به زمین بخشید!

این،
سه سنگ بنیان وجودی
دیروز و امروز و فردا است
که به گوشِ عشقی جاودان،
هذیان می‌گوید!

از اینجا؛
زمین، زیبایی را گروگان گرفته است...


(۵۳)
[رنگم از من می‌چکد و خودم را جمع می‌کنم]
رنگ‌ها،
دستانم را می‌بویند
باران نیز عطر خودم را...

به رنگ شراب به پیش می‌روم
عطرت رنگم می‌کند و
خودم را جمع می‌کنم
سرخ سرخ باز می‌گردم
آن وقت‌هایی
که در چشم به هم زدنی
خودم را در تو می‌بینم.

منم دلیل تپش‌های قلب
و غیر تو شبیه دیگری نخواهم شد
در هر کجا که
به من بنگری،
از آنجا سبز بازمی‌گردم و
دربدر و سرگردان بودنت می‌شوم
تا زمانی که
در غمت،
برای همیشه
تو را خواهم چید!


(۵۴)
[تابو]
شبیه گناهی هستم،
که هیچ قانونی آن را گردن نمی‌گیرد و
هیچ شرعی هم آن را پذیرا نیست!

گناهی در هنگامه‌ای دیر و دور
شبیه یافتن یک ستاره‌ای تازه
در هزاره‌ی سوم
توسط فضانوردان کشف شده باشد!

این گناهم را،
به انداره‌ی انگشتِ شهادت
به اندازه‌ی خیسی چشمِ اشک‌آلودم
پس از گریستن،
به اندازه‌ی نَفَسِ روحم و
به اندازه‌ی همه‌ی موجودات زنده
دوست دارم...

این گناه،
تابویی است،
که مابین خطوط کتاب‌های مقدس،
پنهان شده است!
در میانِ سیاهیِ ریحان‌ها
با عطری جاودانه
به سوی من می‌آید و
من او را به آغوش می‌فشارم
ولی او،
از من تناول می‌کند!

من،
تنها یک گناه هستم!
آن گناه،
به تنهایی
هزاران درختِ صنوبر و
قرن‌ها زندگی و
میلیون‌ها ترانه و
در نهایت،
به تنهایی چندین عمر است در یک زندگی...


(۵۵)
[سفری کولیانه]
چراغ می‌شوم و
شب را به آغوش می‌گیرم...
هاله‌ی ماه می‌شوم و
آسمان را
چترم می‌کنم!
تپشِ قلبِ
کبوتری بالِ شکسته می‌شوم
همراه با شاخه‌ای درخت
می‌رقصیم و
و همراه با موج دریا
به گفتگو می‌نشینیم.
دست و پا زنان و سراسیمه
با اخگرها می‌جنگم،
تا لحظه‌ی خاکستر شدنشان!
سفری کولی‌وارانه
که در طی مسیر
ترانه‌ای،
برای وطن سر می‌دهم.


(۵۶)
[آنجا حتی مرگ هم زیباست]
از اینجا آغاز می‌کنم،
از همان جایی که همه‌ی ما می‌میریم
همه‌ی ما در برابرِ معجزه‌ها
سراسیمه‌ایم و
برای کاواک بزرگ
جهان را از عشق پر می‌کنیم.
تنها عشق است که می‌تواند
از نیستی
علم زیبایی به هستی ببخشد.
فقط زیبایی است
که می‌تواند آسمان را به این خوبی بیاراید،
و دل‌های پژمرده را،
با باغچه آشنا  سازد.
من اکنون از آنجا باز می‌گردم،
از آنجا،
داستانِ باغچه را روایت می‌کنم.
در آنجا،
خدا از هر چیزی زیباتر است
و پیوندِ نورانی در مهربانی پیدا است
و همیشه ما را عشق ارزانی می‌بخشد...
در آنجا،
پاییز جوانه می‌زند،
و مرگ نیز زیباست!
خداوندا!
کاش من همیشه در آنجا باشم،
برای همیشه.


(۵۷)
همراه با خورشید،
قدم زدنی پرتقالی پرتقالی داشتیم
و از آنجا
برگشتم
در حالی که دست
به گردن ماه، انداخته بودم.


(۵۸)
چه کسی از من بی‌احساس‌تر خواهد بود؟!!
من خیالات درستی در سر دارم
که بی‌شک، مرا خواهد کشت...

چه کسی از من آگاه‌تر خواهد بود؟!!
وقتی که برای هستی‌ام در جستجویم
گم می‌شوم و
یافتنم محال می‌گردد...


(۵۹)
[در خودم جای نمی‌شوم]
خود را در خودم می‌گردم،
به ظرفیت خودم می‌نگرم و
می‌گویم:
دیگر در خودم جای نمی‌شوم...
می‌خواهم ببارم
در عمق آسمانی
با قطره‌هایی به زلالی شبنم و
و چنان چشم‌ها پر از رنگ باشند.

در خودم جای نمی‌شوم
می‌خواهم پر بگشایم و
با دو بالِ لرزان،
به سوی آسمانی پرواز کنم
ستارگانش را بریزم و
سوسوی ستاره‌هایش را از عمرم برکنم.

در خودم جای نمی‌شوم
می‌خواهم بروم و
همراه رودخانه شوم
چندین چشمه بجوشانم و
از شکاف هر کوهی بالا بروم و
و در آغوشی آرام در خود گم شوم...

در خودم جای نمی‌شوم
می‌خواهم درخت شوم و
شاخه‌های امیدم را
با زندگانی تقسیم کنم،
و برگ‌هایم را
در حسرتِ پاییز
به گردن دخترانِ شهرِ بیاویزم...

در خودم جای نمی‌شوم
با زندگی مشاجره می‌کنم؛
غبار را از خود می‌تکانم و
با آهی سرد،
وطنم را به دوش می‌گیرم و
خود را در خویش گم می‌کنم...

در خودم جای نمی‌شوم
خورشید می‌شوم
گردباد می‌شوم
چشمه می‌شوم و
با "باد" همراه می‌شوم
و می‌روم،
هی می‌روم،
هی می‌روم،
و باز هم
در خودم جای نمی‌شوم.


(۶۰)
[به خواب‌هایت خواهم آمد]
به خواب‌هایت خواهم آمد،
همراه با باد می‌گردم و
با بوییدنِ عطرِ گلویت
خود را در آغوشت می‌بینم.

به خواب‌هایت خواهم آمد،
بی‌پرده و دور از چشمان شهر
باد می‌شوم و
تماشایت می‌کنم و می‌رقصم.

به خواب‌هایت خواهم آمد،
به تابش ماه می‌گویم که تو گلی و
به چشم‌هایت می‌گویم:
والله که تو چشم نیستی
بلکه ستاره‌ی راهنمایی!

به خواب‌هایت خواهم آمد،
همدم شمعی خواهم شد
تا از او، آب شدنش را سوال کنم
و بدانم آیا او هم چون من
خودش را تندیسی برای یار کرده است.

به خواب‌هایت خواهم آمد،
مانند جوجه گنجشکی
از بی‌پر و بالی‌ام نالانم
شوق پرواز، برایم به آرزویی تبدیل می‌شود
و از زندگی آزاد خواهم شد.

به خواب‌هایت خواهم آمد،
در بهشت
یک به یک برادرهایم را ملاقات می‌کنم
و تو نیز، در دوزخی پر از خواهش و درخواست،
مراد چندین ساله‌ات را
به دوش می‌کشی
و به سوی من باز می‌گردی...


(۶۱)
وقتی که به گذشته می‌نگرم
زندگی در وجودم
آواز می‌خواند...
آسمان در وجودم
دعا می‌کند...
و زمین در وجودم
می‌خرامد و
و با نگاهی
سرشار از شوق و زیبایی
به تو لبخند می‌زند و
بوسه می‌گیرد
و به یک باغ تبدیل می‌شود...


(۶۲)
هشت مارس را به مادرم تبریک می‌گویم!
آن زنی که زندگی را
به دوش خویش گرفت،
تا ما؛
مسیر زندگی را به زیبا بپیماییم،
انسانی‌ بیاندیشیم و
مهربانانه رفتار نماییم،
بسان یک زن به خودمان بنگریم و
چنان مادری، وطنمان را دوست بداریم.
درود بر مادرم،
درود...


(۶۳)
[تو، آن‌گاه که من مریم هستم]
گاهی به عفت و پاکیِ خویش می‌نگرم
و گاه به تاجِ کج شده‌ی سرِ تو خیره می‌شوم
آه ای عشق آتشین!
گاه مریم می‌شوم
و گاهی هم مانند پرنده‌ای
به آسمان نگاه می‌کنم
و گاه به گاه به بالا و
گاهی هم بر پهنای آب
نسیم می‌شوم و
خودم را می‌بینم.
به من بگو، تو کدامینی؟!
پسرم مسیح!، یا که همسرم؟
یا پدرِ مقدسِ من؟
هر کدام که هستی،
مطمئنم که تویی...


(۶۴)
بنگرید، خوشبختی کور و نابیناست!
او هیچکسی را نمی‌شناسد
و چون عمرِ یک پروانه
هر لحظه آزاد بود،
چرت چشمانش را می‌بندد.
برف برایش سیاه‌چادر می‌شود و
انگشتانش را در حسرت آغوشی به هم  می‌فشرد
تنهایی‌ام را تمسخر کرده
و خیالاتم را گرفته و بیرون می‌ریزد.


(۶۵)
[ترس]
چه جهالتی‌ست!
که چشم‌انتظار باران باشی
و فقط برایش دعا کنی.

چه خرابه‌ای‌ست دل!
آن‌گاه که اندوهت، در برش می‌گیرد
و تو بی‌وفایانه، فقط چرت بزنی!

چقدر می‌ترسم روزی،
نکبت، مرا به آغوش بگیرد
و چنان پشمک در سینه‌اش آب شوم.

و برای خودم آرامگاهی نداشته باشم،
خرد و خاکشیر شوم و
خودم را نتوانم بازیابم.


۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۱ مهر ساعت ۱۴:۰۳
بخش دوم اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب

گزیده‌ی اشعار شرمین ولی

مترجم:
زانا کوردستانی




(۲۶)
زمین، توقف‌اش در لحظه‌هاست
و آن دیگر، در تو!
این سخنِ ققنوسی‌ست،
آنگاه که در آسمان در پرواز است!


(۲۷)
زندگی با چه ... دیدن ادامه ›› چیزی سنجیده می‌شود؟!
با آگاهی‌مان یا لبخندهایمان؟
و با تجربه‌هایمان در هم شکسته می‌شود!
در پیشگاه تو،
زندگی با چه چیزی سنجیده می‌شود؟


(۲۸)
شوخ و شنگول رفتم،
به آسمانی که،
از بطن زمین جدا شده بود!


(۲۹)
در کجای جهان
پنهان شوم
چرا که خویشتنم به دنبال من می‌دود!


(۳۰)
پنهانم کن
تا زمین از من نرنجد!
دنبال زخمی کردن ریشه‌هایم است...


(۳۱)
خواستن،
اراده می‌سازد،
و اراده،
تصمیم!!


(۳۲)
هرگاه که با زمین و زمان،
همراه می‌شوم
تو ساعتِ من می‌شوی!!


(۳۳)
من همانم که،
زندگی با تمام قدمت و سن و سالش
جرأت نکرد،
دست به سویم دراز کند!
گرچه!
همین‌قدر فهمیدم،
به یک گناه بدل و
ممنوعه شدم...


(۳۴)
می‌خواهم به سوی آشیانه‌ی ویران
قمری‌ها
با پرسش‌های متمرد جانم همراه شوم،
طلب کشتنِ حقیقت را می‌کنم،
بر دروغ و ریا درود می‌فرستم.
نردبانی می‌گذارم و به آسمان عروج کرده و
فرشته‌ی هراسانی را، تسلی می‌دهم
و با مردم چشمانم،
دست به گیسوان زندگی می‌زنم،
و نورافشانی می‌کنم
برای زیباتر شدن اشعارم،
و در نهایت،
به رحم مادرم باز می‌گردم،
و تبدیل می‌شوم به شعر...


(۳۵)
در سر یک دوراهی؛
کدام سویِ مرا به خود باز می‌گرداند؟
که همه‌اش بازگشت است؟
کدام سفر را  شروع کنم؟
که قدم‌هایم بر پاهایم سنگینی نکند!
کدام راه را پیش‌روی دل بگذارم؟
که همه‌ی دل‌خوشی‌ها
به سوی نابودی روان است،
همه‌ی رفتن‌ها،
در هم آمیخته شده‌اند و
در تو گم شده‌اند...


(۳۶)
[من اینجا هستم]
فصلِ جدیدی را به تن می‌پوشم،
که بوی تنهایی ندهد...
عطری ارغوانی به خود می‌زنم
تا دیگر رایحه‌ی هیچ حسرت و اشتیاقی را نبویم!
اینجا، حسِ پیر شدن را
به دعایی می‌بخشم و
به ثانیه و دقایق می‌گویم:
من، دیگر اینجا هستم!!
---------
(*) نکته شاعر در متن اصلی: واژه "سو" به معنای حسرت و اشتیاق است و با "سیو" (سیب) متفاوت است.


(۳۷)
در قلبِ ملت‌ها، عشق است؛
عشق برای خاک،
عشق برای میهن،
عشق برای شهیدان جان‌فدا...

گرچه ظالم، گریبان ما را رها نمی‌کند،
ولی تنها می‌توانیم بگوییم:
ای شهیدان!
درود بر فداکاری شما،
درود بر امید و وفای شما،
درود بر شما ای نگهبانان ما!!


(۳۸)
ما نوادگانِ مبارزان کُرد هستیم
و با دشمن خواهیم جنگید،
سرشاریم از انرژی و نیروی زندگی؛
می‌میریم، ولی خواهیم برید!
آن دست‌هایی که بخواهند
برکنن پرچم خونین ما را...

بگذار دشمنِ کُرد بدانند:
پایان آمد، دیگر عقب‌نشینی معنا ندارد؛
قله‌ی کوه تاج طلایی ماست،
هیچگاه اسارت بر ما پدیدار نخواهد شد!!


(۳۹)
کجا آسمانِ را به دنبالت بگردم؟
که تو، خودت آسمانی و
آرام نمی‌گیری در زمین؛
کجای زمینم را تقدیمت کنم،
که تو، خودت بخشی از زمینی...

آسمان زندانِ توست و زمین نیز در اختیارت.

من هر دو را فدای تو می‌کنم،
آن هنگام که تو هنوز سرافرازی و
سرت را به سوی زمین خم نمی‌کنی!!


(۴۰)
شبیه زندگی
گیسوانم را می‌بافم،
تو نیز،
چنان بیابان،
زندگی را خشک و
ویران می‌کنی!

زیرا،
من انسانم و می‌اندیشم،
چون درختم و ثمر می‌دهم،
تو نیز،
کلاغ سیاه سرگردانی هستی،
که فقط و فقط،
زیرِ عمامه و عبایت،
آسمان و خدا و
زندگی را می‌بینی.

این است پارادوکسِ
کُرد بودنِ من،
و تاریکیِ تو!!


(۴۱)
[یلدا]
از چلچراغ عشقمان،
قدم‌زدنی در روحمان نفوذ کرد...

از یلدای عشقمان،
نسیمی وزید به چلچراغمان...

نمی‌دانم ما شعله بودیم
یا که عشقی از دست رفته،
که وطمنمان را تغییر داد!

زیرا، سراسیمه بودیم و ندانستیم؛
من در تو به افق بدل شدم،
یا که تو به روشناییِ شمع تبدیل شدی!


(۴۲)
تو به هاله‌ی ماه لبخند می‌زنی و
من همچون ستاره‌ای دنباله‌دار
به پرواز در می‌آیم،
در آسمانِ نگاهِ تو بال می‌زنم و
در آستانه‌ی مقدس آوازهایت،
در خود فرو می‌روم.


(۴۳)
[به یادِ به دار کشیدن لیلا قاسم همیشه زنده]
دعایم کن و
همراه با مرگت،
مرا نیز به دار بکش؛
که من نیز از تبار شورشیان هستم،
من نیز آشنای ابر و
تار و پود واژه‌هایم...


(۴۴)
[سکوتِ ممنوعه، چنان یک بوسه]
سکوتی در نَفَس‌هایم‌ هست،
سکوتی نیز همراه احساساتم می‌دود!
با تغییراتم هم‌سو می‌شود و
آن هم،
همچون شبنمِ روی گلبرگ‌های گل میمون،
آرام و ملایم می‌دود!
شرمگین می‌ایستد و
با آرامش، در گوشه و کنار تقدیر، می‌گردد
و اندک‌ اندک،
خود را می‌خورد...

سکوتی
قلبم را پر می‌کند از نغمه‌،
چشمانم را پر می‌کند از تماشا
فکرم را به پچ‌پچ وا می‌دارد و
اطرافم را نیز
به مسافری بی‌پروا بدل می‌کند...

من این سکوت را
مانند نوزادی می‌پرورانم
به کول می‌کشم و با خود
به کوچه‌ها می‌برم و
راه را به او نشان می‌دهم
به باغچه می‌برم و
شبنم بر رویش می‌افشانم،
زیر هر درختی، پناهش می‌دهم و
در گوشه‌ی هر میعادگاهی،
او را به خوابی آرام می‌سپارم،
و با بوسه‌ای ممنوعه،
به گناه آلوده‌اش می‌کنم،
و هم‌نوا با هر آوازی
در آغوشش می‌گیرم و
واژه واژه‌اش خواهم کرد
در هر شعر و
در نگاهت می‌گذارم...

من آن سکوت را
به چراغی مبدل می‌کنم و
با درخشش،
شمعی را بر می‌افروزم،
مروارید می‌شود و
بر گردن ماهیِ تنهایی،
جای می‌گذارم.

دست خودم نیست،
سکوتِ من، آرام و بی‌صدا،
تو را می‌سوزاند و
غمگین و ملول سر می‌افکند و
در کوچه‌ای گیج،
در خود می‌پیچد و
به گره‌کوره‌ای بدل شده و
در بطن و وجودم،
گم می‌شود و
در حسرتم،
به رقص می‌آید...


(۴۵)
{تقدیم به شیرکو بیکس}
[تو از شعر، زاده شدی و شعر نیز از تو]
دو نیمه از ماه را
بر روی مزارت گذاشته‌ام؛
یکی از آن‌ها خداوندا است،
که با وطن خداحافظی می‌کند و
دیگری، دخترِ میهن را فرا می‌خواند...

از وقتی که تو اینجا نیستی،
آن دو نیمه‌ی ماه،
تبدیل به نماد شده‌اند و
برای وطن شعر می‌سرایند؛
تبدیل به پرچم شده‌اند و
وطنم را با گورستانِ چراغ‌ها،
آشنا می‌کنند...

از وقتی که تو اینجا نیستی
شعر،
خود را در سنگلاخ‌ها می‌شوید و
عاشقان نیز،
دست‌هایشان را به پاییز گره زده‌اند.

چقدر غریب است، شعر
چقدر بی‌التیام است، زخم تن وطن...

ای تو، یازده تابستان‌ست
که زبانِ گل‌ها را فراموش کرده‌ای و
شورِ واژگان را پر از ابهام کرده‌ای،
اعتراف نمی‌کنی که چنین است؟!
اقرار نمی‌کنی که چنین است؟!

ای وای بر تو،
ای وای بر تو ای شعرِ زیبا!
چگونه به کهکشان‌های آسمان رفتی و
هر روز با شعری،
در خیالات وطن،
دوباره متولد می‌شوی...


(۴۶)
[بیدار شدن]
شعری سپید را پوشیده‌ام،
و بوسه‌ای شرابی نیز بر لبانم باقی مانده است.

و من در میان سپیدی و شراب،
به عشقی گلگون بدل شده‌ام.
در گریبان جهان، ابر شده‌ام و
چون دانه برفی، می‌بارم
و چنان باران بر زمین می‌ریزم...

زیرا من، دربدر سیبی‌ام
که تکه‌هایش
در گلوی دروغی گیر کرده است،
و در اندوه گریه‌ای،
بر روی زانو فتاده‌ام و
به چنگالِ تقدیر آزاد شده‌ام...


(۴۷)
[نگرانی‌های کودکی]
آوازی از چشمانم می‌بارد!
لرزشی در قلبم تبسم می‌کند...

در کنار مادرم، نرگسی خودنمایی می‌کند و
از خودم سؤال می‌کنم:
با چه چیزی می‌توان از چنگالِ نگرانی رهایی یافت؟!
با چه بهانه‌ای روحمان را پر کنیم از تابش ماه؟!
و با چه دلخوشی به رجعت باور می‌آوریم؟!
که دیگر دروغی نیست،
در سوال احساسات...

دیگر از باران خجالت نمی‌کشیم،
تا زمانی که ما را لبریز از عطر خاک می‌کند،
و با تغییر یک نگاه دزدکی
گناهان وطن پنهان نمی‌شود...

این‌ها شک‌های کودکی بود
از ترسِ سقوط،
فراموش کرده بود
چگونه به آغوش زندگی برگردد،
تا زانوهایش
بیش از این، به پناه زخم‌ها نروند!
تا دیگر
این سوالات و تشکیکات
وی را به ژرفای نگرانیِ عمیقی فرو نبرد...


(۴۸)
[آیا انسان، ساده‌تر از نماز است؟!]
یک بار نشد که
از واژه‌ی «شکست» نترسم
مگر آدمی چند بار
می‌تواند شکست را تحمل کند!

تا به کی می‌تواند پنجره‌ی قلبش را
از هم جدا شده ببیند و دوباره تعمیرش کند؟

آیا شکستِ قلبِ آدمی،
سخت‌تر از شکستنِ نماز و روزه‌ی او نیست؟!
پس چرا پدرم می‌گریست
وقتی مادرم،
نماز و روزه‌اش را به او ترجیه می‌داد؟!

می‌گویند:
«آدمی، رگ و پی زندگی است!»
ولی کِی
آدمی از نماز و روزه‌اش والاتر است!
کِی به صدای شکست
خودش گوش سپرده است؟!


(۴۹)
[از چه چیز من می‌ترسند؟!]
از چه چیز من می‌ترسند؟!
از اینکه زنم و صاحب تدبیرم؟
از اینکه انسانم و دارای اراده‌؟
از اینکه سرشار از زندگی‌ام و پیش می‌روم،
از اینکه به معنا باور بخشیده‌ام...

از چه چیز من می‌ترسند؟!
از اینکه مخالف نادیده‌ گرفته‌ شدنم؟
از اینکه فکر و اندیشه، رهبرِ من است؟
از اینکه به زندگی لبخند می‌زنم؟
یا از اینکه بودن از من ریشه گرفته؟!

از چه چیز من می‌ترسند؟!
از اینکه به شما خواهش و التماس نمی‌کنم؟
از اینکه می‌توانم یاد بگیرم و بدانم!!
از اینکه مخالفم با باج دادن؟!
یا از اینکه گفتم:
دیگر می‌توانم...!!؟


(۵۰)
به آغوشم بگیر ای وطن،
می‌خواهم یک دل سیر عطر تنت را ببویم!
چرا که مدتی‌ست دشمن،
داغی سنگین بر قلبت، نشانده است...

من امروز به دیدارت خواهم آمد،
که وقت رقص زمین و جان است.
تو نیز ای مهربان،
آرامم کن،
لالایی‌های تو را هوس دارم!
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۱ مهر ساعت ۱۴:۳۰
بخش نخست اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب

گزیده‌ی اشعار شرمین ولی

مترجم:
زانا کوردستانی




(۱)
پاییز تو را از شبنم رویاند.
ولی تو،
پاییز را گردن‌آویزی ساختی و
به گردن زندگی آویختی...


(۲)
قبل از زاده شدن،
مرگی ... دیدن ادامه ›› وجود دارد
و آن زندگی‌ست،
در آغوش من...


(۳)
چند صباحی‌ست
که به قضا و قدر معتقد شده و
چشم انتظار آمدن مرگ مانده‌ام.
چند وقتی‌ست که کولی و پناهجویم و
و هیچ سرزمینی،
وطن من نیست...


(۴)
زندگی،
چه ننگی‌ست!
وقتی باید در آن سوی ناچاری
آرام بگیرم و
چشم انتظار معجزه‌ای بمانم.


(۵)
خاطراتمان را
همچون دود سیگارت
به باد بده،
نکند زندگی‌ات را بسوزانت!
و اینچنین،
نه خاطره‌ای برایت می‌ماند و
نه نفسی برای کشیدن...


(۶)
من آفتابگردان باغ عشقم!
باغی که گل‌هایش از بی‌آبی خشک شده‌اند و
پروانه‌هایش از بی‌میلی آلاله‌ها
از خود می‌گویند و
قناری‌هایش از سردی صدایشان
برای من می‌خوانند...


(۷)
باران کنارم است
و من یواشکی به آغوشش می‌خزم و
تمام اندامم پر از روشنایی می‌شود.
آسمان،
بارانش را
از وجودم می‌گیرد و
و من به رقص بر می‌خیزم
آه! ای خدای من!
اکنون من ملکه‌ی باران شده‌ام و
برای تمام عمر،
عطر تو از من بر می‌خیزد.


(۸)
من به رنگی خاص در آمده‌ام!
رنگی شبیه به امید،
عریان همچون آتش،
زمین خورده چون بخت زن و
غیر قابل بیان...


(۹)
کُرد بودن، چه تاوان سنگینی دارد!
و علاوه بر کُرد بودن، زن هم باشی،
تاوانی بدتر!
و آنگاه زن کُرد می‌بایست،
شرافتمندانه زندگی کند.
در این شرایط او باید چه شیردل و شجاع باشد،
تا فقط بتواند خودش بماند...


(۱۰)
در سکوت، می‌گریم!
در سکوت، فریاد می‌زنم!
در سکوت، انتظار می‌کشم!
آه و فغان از این سکوت...
و این سکوت مرا گیج و منگ و ناشنوا ساخته،
و ریز ریز،
نگاه‌هایم را می‌ریزد...


(۱۱)
چگونه
از قلمدوش زندگی پیاده شوم؛
وقتی عشق،
دلخستگی‌هایش را
در من خالی می‌کند...


(۱۲)
کجای دنیا را زیر قدم بگذارم؟
که همه‌ی نگاه‌ها را
تبدیل به روشنایی ماه کنم
و سمت تاریک ماه هم گم شود!!


(۱۳)
کتاب‌هایم را یک به یک کنار می‌گذارم؛
چرا که نتوانستند آن قصور را بنویسند
که احساساتم را به پرواز درآوردند و
لیک بال‌هایش را در خود گم کردند...


(۱۴)
آستین زندگی‌ام را گرفته‌ام و
برای خویش می‌رقصم؛
گویی که
تمام دنیا با من به رقص درآمده است!
-----------
* تیلم: ئەو پارچە قوماشەیە کە زیاد دەبێ لە دروومان و فڕێ دەدرێت
* «تیلم» در کردی به پارچه اضافی که از دوخت لباس می‌آید گفته می‌شود؛ اینجا استعاره از بخش‌های حاشیه یا اضافی اما ارزشمند زندگی است.


(۱۵)
آن‌قدر خودت را ببخش...
که از خودت،
گلایه‌ای نداشته باشی!


(۱۶)
دعا،
ما را پرستو می‌کند و
به پروازمان در می‌آورد،
و گناه نیز
کبوتری پر و بال بسته!


(۱۷)
نوروز من هستم،
آن زمانی که
تو آتش می‌شوی و
من می‌سوزم!


(۱۸)
نوروز تویی!
آن زمانی که
من زندگی می‌کنم؛
شبیه تو!!

        
(۱۹)
احساس،
زندگی را پیش می‌برد؛
نه
عقل و منطق!


(۲۰)
زخم‌هایم را به لهیب تبدیل و
در کنار خورشید رهایشان می‌کنم!
زیرا تنها خورشید است،
که می‌داند چگونه باید بدهی‌اش را ادا کند...


(۲۱)
دیروزم را
در خویش رویاندم،
آنگاه،
از تو سرشار شدم!


(۲۲)
درخششِ موهای دختران کُرد،
خیره کرده
چشم خفاش‌ها را!


(۲۳)
ای کاش زندگی شبیه آن آواز بود،
که دخترکی از سرِ خوشی پوشیدن
دامنی سرخ،
در میانِ رقص‌اش سر می‌داد...


(۲۴)
آوازِ نت‌های تنبور،
با این ورد به گوش می‌رسد،
و آن اینکه:
درود! درود بر عمر و زندگانی‌اش،
که تنبور را هست و نیست من کرد!!


(۲۵)
[گلدانی شکسته]
در سکوت می‌نگرم و
همهمه‌ای بر پا می‌کنم،
ابری را از دلِ مادرم کنار می‌زنم و
شکایتی هم از زبانِ پدرم پاک می‌کنم!

چه می‌شد اگر بارانی بودم
و بر مزرعه‌ای خشکِ مناجات، می‌باریدم...
یا که سکوتی محض می‌شدم
مابینِ گفتگوهای پنهان شده‌ی
درونِ گلوی یک نوجوان،
به صدا در می‌آمدم،
به زیر سایه‌سار پر محبت کپری خالی
پناه قلبی شکسته می‌شدم...

مگر، چه می‌شد؟!
گلوله‌ای برف می‌شدم
تا قلبِ کودکی را
با خنده و قهقه‌ آرام می‌کردم...

یا که تکه‌ ابری سپید بودم
در آسمانِ زیبای دختری،
که حسرتِ فراق یار،
چنان پرنده‌ای در باغ
آمدن فصلی نو را،
در خوابِ "باد" می‌بیند...

هر چه می‌شد، می‌شدم!
غیر از گلدان شکسته‌ی
خانه‌ی تو!
که در تنهایی خویش،
ترک بر می‌دارد و
در اشتیاقِ انتظارِ شکفتنِ گلی
خرد و تکه‌تکه می‌شود و
بدل به سکوتی فرو ریخته می‌شود...
گویی که زندگی دست از من کشیده است،
و تو نیز،
چون دودِ سیگارت،
پک به پک مرا در خود فرو می‌کشی و
و همچون ته‌سیگاری سوخته،
به دست زندگی می‌سپاری...!!

۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۱ مهر ساعت ۱۰:۳۶
تبر همیشه غمِ درخت بودن است
و جرم من بی‌شک ، نه سخت بودن است
و غصه‌ی من از تبر گذشته بود
که میخِ آهنی، به تخت بودن است
درختکی اگر زغال می‌شود !
نصیب او فقط ، ز بخت ، بودن است
اگر که شاخه‌ای ، خم و شکسته شد
به سستیِ خود و به لخت بودن است
که حرمت و شرف، برای ریشه‌ها
در این بهار و باغ، به رخت بودن است
نه سایه و نه بار، ندارد اعتبار ...
تبر همیشه غمِ درخت بودن است


#سجاد_صادقی
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۱ مهر ساعت ۰۲:۲۳
اندوه ارغوانی یک سیب، شعر شد!

کتاب "اندوه ارغوانی یک سیب"، منتخب اشعار خانم "شرمین ولی"، شاعر کُرد اهل اربیل، با ترجمه‌ی "زانا کوردستانی" توسط نشر الکترونیک زیتون و همراهی انجمن شعر و ادب رها، منتشر شد.

این کتاب به صورت الکترونیک، در ۱۳۰ صفحه‌ی رنگی، با طراحی جلد خانم "لیلا طیبی" منتشر شده است.

بانو “شرمین ولی” (به کُردی: شەرمین وەلی) شاعر و نویسنده‌ی کُرد ساکن ... دیدن ادامه ›› اربیل است.
وی همسر آقای "آراس عبدالکریم" (به کُردی: ئاراس عەبدولکەریم) دیگر شاعر کُرد است.
از او کتابی با عنوان "باران را به کول کشیدم و تو از من می‌چکی!" در عراق منتشر شده است.

کتاب "اندوه ارغوانی یک سیب" مجموعه‌ای‌ست از ۷۷ شعر خانم "شرمین ولی" که به انتخاب آقای "زانا کوردستانی" گزینش و ترجمه و خانم "لیلا طیبی" کار ویراستاری اشعار را بر عهده داشته است.

◇ با هم بخوانیم شعری از این مجموعه:

کجا آسمانِ را به دنبالت بگردم؟
که تو، خودت آسمانی و
آرام نمی‌گیری در زمین؛
کجای زمینم را تقدیمت کنم،
که تو، خودت بخشی از زمینی...

آسمان زندانِ توست و زمین نیز در اختیارت.

من هر دو را فدای تو می‌کنم،
آن هنگام که تو هنوز سرافرازی و
سرت را به سوی زمین خم نمی‌کنی!!


■●■

برای تهیه‌ی نسخه‌ی pdf این کتاب، می‌توانید به آدرس‌های زیر مراجعه کنید:
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://eitaa.com/newsnetworkraha
https://eitaa.com/mikhaneraha
https://eitaa.com/rahaei1396
https://eitaa.com/leilaei1369
Rubika.ir/RahaMikhanekolop
Rubika.ir/rahaei1396
Rubika.ir/leilaei1369
https://ble.ir/mikhanekolop
https://ble.ir/rahaei1396
https://ble.ir/leilaei1369
https://splus.ir/newsnetworkraha
https://splus.ir/mikhanehkolop
https://splus.ir/rahaei1396
https://splus.ir/leilaei


۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید