در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
همراهان گرامی، با توجه به راهپیمایی مناسبتی در تاریخ جمعه ۲۷ شهریور در محدوده مرکز شهر، لطفا حتما در زمانبندی حضور خود در سالنها، پیش‌بینی‌های لازم را در نظر بگیرید.
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 16:35:05
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۳ ساعت پیش
شعرهایی از روناک آلتون


بانو "روناک توفیق محمد"  (به کُردی: ڕووناک تۆفیق محمد)، متخلص به "روناک آلتون"  (به کُردی: ڕووناک ئاڵتوون)، شاعر کُردزبان، زاده‌ی سال ۱۹۷۵ میلادی، در سلیمانیه است.
وی فارغ‌التحصیل دانشگاه تربیت معلمان در بخش زبان و ادبیات کُردی با رتبه نایاب(عالی) است.
از سال ۲۰۱۴ میلادی، به بعد در شبکه‌های اجتماعی نخستین آثار خود را منتشر کرد. سپس در مجلات و وب‌سایت‌ها، پس از تأسیس انجمن هایکو، آثارش به چند زبان‌ خارجی ترجمه شدند.
مجموعه‌ای از اشعار او در کتابی به نام "صنوبر" در ۲۰۰ صفحه چاپ و منتشر شده است.
همچنین "زانا کوردستانی" مجموعه‌ای از ... دیدن ادامه ›› اشعار ایشان را در کتابی تحت عنوان "من چشمه بودم!" منتشر شده است.

■□■

مجموعه‌ی حاضر، اشعار منتشر شده در دفتر "من چشمه بودم!" کتابی به همین نام است، با ترجمه‌ی "زانا کوردستانی" که توسط نشر زیتون منتشر شده است.


(۱)
پیش از سنگ شدن،
من چشمه بودم -
دریغ که تو زبان آب را نمی‌فهمیدی!


(۲)
آبیاری هم نشوند،
سبز خواهند شد.
گل‌های پیراهن شرابی‌ات.


(۳)
چه کسی نخ‌های گردن‌آویزم را
ترساند،
که چنین از هم سوا شدند.


(۴)
دیگر تشخیصشان نمی‌دهم،
سیاهی ریحان و
عطر موهایم را...


(۵)
در قلب مترسک
نامه‌ای هست،
ناخوانا!
حروفش گریه‌ها کرده‌اند...


(۶)
جلوی خانه‌ی ما درخت سیبی
و جلوی خانه‌ی آن‌ها،
بوته‌ای گل نسرین...
مگر مرزهای بهشت،
همین اندازه نیست؟!


(۷)
در بهاران، سفید می‌شوم و
در پاییزان، زرد...
پس کی گل نرگس می‌شوم؟!


(۸)
جوانی‌ام را آیینه گرفت و
آرزوهایم را آب!
آنچه مانده برایم،
مشتی عطر سیب است!


(۹)
در بازار حلبچه،
هیچ زنی را ندیدم
که چنان من،
با قلبی شکسته، قدم بزند...


(۱۰)
من اینجا
تو آنجا
او آن سو
شما داخل اتاق
بقیه هم آن طرف‌تر
صنوبر و گل،
پروانه و ماه،
یادم آمد که یاسمن هم بود
همه‌گی صد و یک دانه بودند
که دانه به دانه،
تسبیح دست خداوند شدند
که در وقت ذکر و عبادت، به دست می‌گرفت...
بی‌زحمت ای شعر!
می‌توانی امام جماعت نماز عشق ما بشوی؟!


(۱۱)
پروانه‌های احساسم،
به گردش‌اند،
در پرده‌های گل‌دار اتاقم...


(۱۲)
شبی سرد -
سوسوی فانوسی و
پچ‌پچ دو عاشق.


(۱۳)
بیا برگردیم به آغاز ماجرا،
با هم دوست شویم -
عشق نمی‌تواند یاری‌مان کند!


(۱۴)
شعرهایم،
به پای عشق تو -
همیشه شهیدند!


(۱۵)
شلیکی ناوقت،
بر قلب من خورد -
اینگونه مردم!


(۱۶)
آن خرابه‌ای،
که در کوچه‌ی شماست -
دل بیچاره‌ی من است!


(۱۷)
لال و گنگم،
زبان عشقم را بیاموز -
تا زبان بگشایم!


(۱۸)
روبروی خانه‌ی ما
درخت سیبی‌ست و
روبروی خانه‌ی آنها
باغچه‌ا‌ی پر از گل نسرین...
مگر مرزهای بهشت اینچنین نیست؟!


(۱۹)
من و تو
دو روی یک سکه‌ایم!
هر طرف که بیافتیم،
با ارزشیم...


(۲۰)
اگر می‌دانستم که از من جدا می‌شوی
هرگز بلند نمی‌کردم -
گوشی تلفن را!


(۲۱)
زود برگرد،
بی‌تو بودن،
دارد کورم می‌کند!


(۲۲)
زود برگرد
تنهایی دارد،
پنجره‌ها را می‌بلعد!


(۲۳)
زود بیا!
آتش روحم،
قدر دم کشیدن یک لبخند نا دارد.


(۲۴)
از آن روزی که عاشقت شده‌ام
در انتظارت هستم،
تیر‌های چراغ
ناامید نمی‌شوند از پرنده‌ها...


(۲۵)
صد سال هم که گذشت،
متعجب نشوید.
من سبز سبز خواهم ماند!
ریشه‌ی من
به اعماق زمین، در آب است.


(۲۶)
جلوی در خانه‌ات
راست راست خواهم ایستاد
فقط مرگ می‌تواند
کجم کند...


(۲۷)
دستم به دامانت،
هرگز تنهایم مگذاری!
خنده‌هایت پیش من جا مانده است...


(۲۸)
پنجره باز است،
صدای رادیوی همسایه -
یادگاری قدیمی!


(۲۹)
برایت می‌میرم!
این تنها هنری‌ست که دارم.
غیر از آن هیچ نمی‌دانم...
آه که چه دست و پا چلفتی‌ام!


(۳۰)
پرنده در قفس،
به هزار زبان آواز می‌خواند -
روز زبان مادری هم!


(۳۱)
تا قیامت از بین نخواهد رفت،
در فرهنگ کُردها -
شناسنامه‌ی ما زبان مادری‌مان است!


(۳۲)
شناسنامه‌ی کُرد بودن،
گفتن نام کردستان بود-
موقع زبان باز کردن.


(۳۳)
در داستان عشق تو،
خیلی زود پی بردم
دوست داشتنت -
به سر می‌دواندم!


(۳۴)
در نبودنت،
هیچکس از گل‌های نرگس سراغ نمی‌گیرد!
بهارت مبارک...


(۳۵)
ساکت،
قبل از هر سنگی
من از مادر زاده شدم.


(۳۶)
دست چند پروانه‌ی را گرفت
و با خود به خانه آورد،
پیراهن گلدارم!


(۳۷)
بی‌تو
نفس کشیدن سخت است!
این بود آخرین احوال من...


(۳۸)
در فراق تو،
دلم شبیه جنازه‌ای می‌شود.
باید دنبال قبرستانی بگردم
که او را دفن کنم.


(۳۹)
شهری در قلبم است!
ولی ویران ویران،
وقتی تو در آن نیستی.


(۴۰)
درختی هستم
پر از گناه و خطا.
دعایم کن
تا بریزند از من.


(۴۱)
تمام من،
لبریز است،
از تو...


(۴۲)
در قلب تو شهیدم،
دیگر
نیازی به قبر ندارم.


(۴۳)
صبح‌هایم
به‌خیر نمی‌شوند،
بدون صبح بخیر گفتن‌های تو.


(۴۴)
درختی بی‌برگ و بار
خواب بهار را می‌بیند،
در رختخواب برفینش...


(۴۵)
آی‌ی دردهای نانوشته
در دریای قلبم
ماهی شوید!
تا امواجش ببرندتان
به ساحل چشم انتظاری‌هایم.


(۴۶)
دعایم نکن،
تا بعد از تو بمیرم -
نمی‌توانم!


(۴۷)
چند روزی مهلتم بده!
ببینم که می‌توانم،
بدون تو، زندگی کنم.


(۴۸)
فقط،
یادگاری‌هایمان را
داخل قبرم بگذارید!
جا گذاشتنشان،
سخت است...


(۴۹)
یک به یک
روزهایم را می‌شمارم.
من محکوم به حبس
زندان تو‌ام.


(۵۰)
به جان تو مادر،
بوی گل یاسمن می‌دهد -
عشق!


(۵۱)
به اندازه‌ی برگ‌ها
زخم
بر تن من و درخت است.


(۵۲)
چند سالی‌ست که مرده‌ام،
دنبال نیم متر خاک می‌گردم
در سرزمین تو...


(۵۳)
هرچه دود است
از من بر می‌خیزد،
خاکسترم پیدا نیست!


(۵۴)
برای شکستن قلب
نیاز به چیزی نیست،
غیر از سکوت تو...


(۵۵)
سمت چپ قلب تو
و نیز سمت راست قلبت،
هر دویشان
من را پیر می‌کنند.


(۵۶)
با چلچراغی هم
در من بگردی،
جز روشنایی
هیچ تاریکی نخواهی دید...


(۵۷)
مهربانا!
من فروغ۱ نیستم،
ولی اگر مسیرت به این دوزخ بیمارستان خورد
چراغ نه،
شمعی بیافروز
تا آن سوی کوچه‌ی تاریکی را نگاهی بیاندازم.
----------
۱. فروغ فرخزاد


(۵۸)
بارانی خوش‌بو
بر روی وطنم می‌بارد -
گل‌های لاله‌ سر از خاک در آوردند.


(۵۹)
پوسیدم!
کالبدم نیز،
به کار سنجابی هم نمی‌آید.


(۶۰)
هزار سال است
که این وضع من است،
زیاد نمانده
که اثری باستانی بشوم.


(۶۱)
نمی‌دانم
که چه وقت خواهم مرد،
فقط می‌دانم
که طعم بی‌تو بودن را می‌دهد.


(۶۲)
کولی‌ام!
که هر کجا چادرم را بر پا می‌کنم.
آغوش تو
وطن من است.


(۶۳)
نه تاج دارم و نه تختی!
نتوانستم بلقیس بشوم -
برای پادشاهی تو!


(۶۴)
از وقتی که
سرم را روی شانه‌ات نمی‌گذارم
چشمم به روشنایی نیافتاده است.


(۶۵)
روز تولد آب
تو در کدامین دریایی؟
تا دعوتت کنم؟!


(۶۶)
عجب حماقتی!
دنبال نقاشی هستم
تا چروک‌های صورتم را پنهان کنم.


(۶۷)
بر روی ران زنی،
رقص و سماع می‌کند
دوک نخ‌ریسی...


(۶۸)
گویی که زاده‌ی ابری بهاری باشم،
دوازده ماه سال
از چشمانم باران می‌بارد.


(۶۹)
در کوچه‌مان
دروازه‌ی آبی خانه‌ای
دلم را می‌لرزاند.


(۷۰)
پروانه‌هایی که بر روی جانم می‌نشینند
آواز می‌خوانند و
بعد می‌میرند.


(۷۱)
آبیاری هم نشود،
باز می‌رویند،
گل‌های روی پیراهنم.


(۷۲)
از هم متمایز نمی‌شوند
سیاهی ریحانه و
عطر گیسوانم!.


(۷۳)
روزگارم چنین روزهایی نمی‌شد
اگر شبی،
تو همنشینم بودی!


(۷۴)
پیش از سنگ شدن
من چشمه بودم -
تو به زبان آب واقف نیستی!


(۷۵)
بی لالایی و قصه‌ی شبانه
برای همیشه به خواب رفتند -
کودکان حلبچه!


(۷۶)
خواب دیدم
برای چشمه‌ای خشکیده می‌گریم -
چشمم جوشید!


(۷۷)
قلبی،
که در آن جغد آواز سر دهد
همان بهتر که خرابه شود.


(۷۸)
در میانه‌ی راه با او آشنا شدم،
پیراهنش از پیراهن من زیباتر بود -
بهار...


(۷۹)
بوی خاک می‌آید!
در کجا،
چشم انتظار نوروزی،
ای بهار!


(۸۰)
به آرامی دستانم را رها می‌کند،
تا سرنوشت
دیگر هم پای من نشود -
بهار عمر من!


(۸۱)
ترانه‌ای غمگینم!
هیچ‌کس جرأت ندارد
که مرا به آوازی مبدل سازد...


(۸۲)
من کی بدون تو زندگی کرده‌ام!
که این‌بار
دومین بارم باشد؟!


(۸۳)
تو تمام دنیای منی،
و ساکن این دنیا،
تنها یک نفر است...


(۸۴)
تازه شدن زخم
از خود زخم دردناک‌تر است!
دوباره‌ام نکن!!!


(۸۵)
وقتی یک گل برایش می‌ماند،
دلخوشی در او شکوفا می‌شود.
دخترک گل‌فروش سر چهارراه...


(۸۶)
میان انگشتان یخ‌زده‌اش
قاه‌قاه به او می‌خندد،
در آخرین دیدار -
با گلی سرخ!


(۸۷)
گمان کردم که گل‌ست،
اما تیغش
در دستم به جای ماند.


(۸۸)
همراهم بود
ولی تا جایی
که تو رفتی!


(۸۹)
زنی با پیراهنی گل‌گلی
باغچه به باغچه
برای روزنه‌ی پروازی می‌گشت
باغبان خواست بگوید که من راه پرواز را می‌دانم،
که دیشب مرد!


۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیروز ساعت ۰۹:۴۷
🌹 بِسم الله الرّحمن الرّحیم 🌹


خیالِ نابِ کبوترم ، ((به سویِ ماه پریدن بود ))
وَ رَد شدن زِ سیاهی و به رویِ ماه رسیدن بود


کبوترم ، دلِ عاشقم فریب خورد و فرود آمد
که دانه وسوسه انگیز و زمان ، زمانِ چِشیدن بود


وَ سخت مستِ تفرُّج شد ، خطر دوباره زِ یادش ... دیدن ادامه ›› رفت
که گرگِ حادثه در کمین نشسته فکرِ دَریدن بود


به رویِ خاک‌ نوشت عاشقی به وصلِ دوست‌ مَنم سرمست
اگر چه راه خطرناک و قرین رنج کشیدن بود


چه باز گشتِ دل انگیزی که سینه سرخِ شکسته بال
هزار بار زمین خورد و هنوز فکرِ پریدن بود !!!


✍ علی باقری

این سروده استقبالی هست از غزل معروف و زیبای(( ماه و پلنگ)) سروده ی استاد حسین منزوی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲ روز پیش، سه‌شنبه ساعت ۱۰:۲۸
🌹 بِسم الله الرّحمن الرّحیم 🌹


کفن آورده اند آری ، رسیده وقتِ تَدفینم
خدا حافظ...به رفتن خویش را مجبور می بینم !!


به جانم می رسد تهلیلِ مردم رو به قبرستان
وَ جسمم را درونِ جعبه ای مَحصور می بینم


تمامِ مال و اموالم برایِ دیگران مانده
و خود را ... دیدن ادامه ›› صاحبِ جایی به اسمِ گور می بینم


دهانم‌ بسته شد امشب دِگر ممنوع شد صحبت
درونِ قبر تاریکم هجومِ مور می بینم


اگر من مُرده ام پس من‌کی ام ؟ روحم؟؟اگر روحم...
چرا دلتنگم و این وضع را ناجور می بینم؟؟؟


نسیمی می کَنَد عکسِ مرا از رویِ دیواری
و آن را پاره پاره در مکانی دور می بینم


خدا را شکر بیدارم جهان را ((طور)) می بینم
و با عشقِ خدا در دل ، سُرور و نور می بینم


✍ علی باقری
۲ روز پیش، سه‌شنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۵ روز پیش، شنبه ساعت ۰۰:۳۳
مرگ است با تو بودن با یار خود چه کردی
ای خوشترین پرنده با بال خود چه کردی
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۶ روز پیش، جمعه ساعت ۲۰:۰۳
مردکی آن سوی آب و جمعکی این سوی آب
هر دو مغرورند اما این کجا و آن کجا

سازمانی در سیا و سازمانی رو سیاه
هر دو مامورند اما این کجا و آن کجا

کله ی آن کله زرد و مخرج مدفوع نوَرد
هر دوتا بورَند اما این کجا و آن کجا

با سر و ریش سپید و آن یکی کاخ سفید
هر دو کیفورند اما این کجا و آن کجا

عده ایی در قونیه و حوزه ... دیدن ادامه ›› های علمیه
صاحب تورند اما این کجا و آن کجا

جمع اینان یک طرف آن نا مسلمان یک طرف
هر دوشان زورند اما این کجا و آن کجا

از امورات چو من وز حال و احوال وطن
هر دوتا دورند اما این کجا و آن کجا

از یثار و از یمین بر مردم این سرزمین
هردو ناجورند اما این کجا و آن کجا

آن یکی گردن کلفت و شیخ ما اندر بلف
هر دو مشهورند اما این کجا و آن کجا

این احادیث دروغ و خارش پشت نبوغ
وحی وافورند اما این کجا و آن کجا

از تولد تا به مرگ بنشین بفرما بتمرگ
جمله دستورند اما این کجا و آن کجا

جبر در جغرافیا و جبر شعر شنتیا
هر دو مجبورند اما این کجا و آن کجا

شنتیا🌱🌷
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۹ شهریور ساعت ۱۳:۱۷
جنون جنگ را ببین
خون آشامان تاریخ
تشنه هستند
به خون من وُ تو
نگاه کن
اجساد ضجه می کشند
هر یک به دنبال گمشده ی خود
عشقی که ویران گشته
و آغوشی که ناتمام مانده .

۲۰ / مرداد ماه
چارصدوُچار
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۹ شهریور ساعت ۱۳:۴۲
جنون جنگ را ببین
خون آشامان تاریخ
تشنه هستند
به خون من وُ تو
نگاه کن
اجساد ضجه می کشند
هر یک به دنبال گمشده ی خود
عشقی که ویران گشته
و آغوشی که ناتمام مانده .

۲۰ / مرداد ماه
چارصدوُچار
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۸ شهریور ساعت ۱۶:۵۲
عریان است زخ م هامون 🌱
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۷ شهریور ساعت ۲۰:۴۲
نه برایت اشکی
نه برایت حرفی
نه برایت دلی
نه برایت عشقی
دارم
میگیرم از خویش، همه ی تورا
میگیرم از خودیش همه ی آنچه از تو ، توست
و دور میریزم هرآنچه از تو برایم " تو " بود
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۶ شهریور ساعت ۰۸:۵۵
شاعری شعرهایش را چشمه کرد

کتاب "من چشمه بودم!"، منتخب اشعار خانم "روناک آلتون"، شاعر کُرد اهل سلیمانیه، با ترجمه‌ی "زانا کوردستانی" توسط نشر الکترونیک زیتون و همراهی انجمن شعر و ادب رها، منتشر شد.

این کتاب به صورت الکترونیک، در ۷۰ صفحه‌ی رنگی، با طراحی جلد خانم "لیلا طیبی" منتشر شده است.

خانم "روناک آلتون" (به کُردی: ڕووناک ئاڵتوون)، با نام اصلی "روناک توفیق محمد" (به کُردی: ڕووناک تۆفیق محمد) شاعر و هایکوسرا کردزبان، زاده‌ی سال ۱۹۷۵ میلادی، در سلیمانیه است.

کتاب "من چشمه بودم!" مجموعه‌ای‌ست از منتخب دو دفتر شعر خانم آلتون به نام‌های "من ... دیدن ادامه ›› چشمه بودم!" و "میان چشمه‌های شعر"، که اغلب اشعارش از شعرهای کوتاه تشکیل شده و ۹۰ شعر در آن گنجانده شده است.

◇ چند شعر از این مجموعه:
(۱)
پیش از سنگ شدن،
من چشمه بودم -
دریغ که تو زبان آب را نمی‌فهمیدی!


(۲)
هزار سال است
که این وضع من است،
زیاد نمانده
که اثری باستانی بشوم.


(۳)
تازه شدن زخم
از خود زخم دردناک‌تر است!
دوباره‌ام نکن!!!


■●■

برای تهیه‌ی نسخه‌ی pdf این کتاب، می‌توانید به آدرس‌های زیر مراجعه کنید:
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://eitaa.com/newsnetworkraha
https://eitaa.com/mikhaneraha
https://eitaa.com/rahaei1396
https://eitaa.com/leilaei1369
Rubika.ir/RahaMikhanekolop
Rubika.ir/rahaei1396
Rubika.ir/leilaei1369
https://ble.ir/mikhanekolop
https://ble.ir/rahaei1396
https://ble.ir/leilaei1369
https://splus.ir/newsnetworkraha
https://splus.ir/mikhanehkolop
https://splus.ir/rahaei1396
https://splus.ir/leilaei

۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۵ شهریور ساعت ۰۳:۵۲
توالت
[بر اساس ماجرایی واقعی]

به مناسبت روز کودک مسابقه‌ی سفالگری برگزار شده بود. من هم آن روز در مسابقه حاضر بودم.
مشغول ورز دادن گِل‌های خاک رُس بودم، تا با مقدار گِلی که به من داده بودند، چند قابلمه و ظرف گِلی کوچک درست کنم.
نوع ساخت و تعداد و هدر ندادن گِل‌های رُس از جمله آیتم‌های مسابقه بود.
تعدادی میز در حیاط کانون گذاشته بودند و بر روی هر میز هفت هشت نفر دختر و پسر هم سن و سال خودم،هر کدام مشغول ساخت چیزی بودند.
گاهی هم از روی دست هم دید می‌زدیم و تقلب می‌کردیم و یا ایرادهای همدیگر را می‌گفتیم.
در همین حین پسرکی ۸ یا ۹ ساله کنار من آمد و از مسئول ... دیدن ادامه ›› مسابقه مقداری گِل گرفت.
همراه او مادرش و خواهر کوچکش هم بودند.
رو به مادرش کرد و گفت: مامان چی درست کنم؟!
مادرش نگاهی کوتاه به دست همه‌ی بچه‌‌ها انداخت و برای اینکه ساخته‌ی پسرش با بقیه فرق داشته باشد، با غرور خاصی گفت: توالت! توالت فرنگی درست کن!
توی دلم به راهنمایی و ساخته‌اش خندیدم.
کار من رو به پایان بود و پسرک تازه وارد هم پس از دقایقی که نتوانست توالت فرنگی‌اش را درست کند، گِل‌ها را در مشتش ورز داد و ورز داد و ورز داد، مادرش با عصبانیت گفت: این چیه دیگه؟!
پسرک که کلافه و خسته نشان می‌داد، جواب داد: گوهه! گوه! من نمی‌تونم توالت درست کنم!


#زانا_کوردستانی



۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۳ شهریور ساعت ۰۵:۰۲
🌹 بِسم الله الرّحمن الرّحیم 🌹


دخترم با چادرَت وَالله زیبا می شوی !!
می دِرخشی خوب تر از ماه زیبا می شوی !!!


دخترم قلبِ تو اقیانوسِ احساس است و عشق
با نگاهت عامِلِ تغییرِ دنیا می شوی


پوشِشَت آئینه یِ اندیشه و افکارِ توست
گر اِلهی بِنگری ... دیدن ادامه ›› محبوبِ زهرا می شوی


دخترم دلبستگی آغاز راهی روشن است !!
می روی تا آسمان با عشق والا می شوی


تو معمّایی ، اگر خود را شناسایی کنی
شک‌ نکن حلّالِ هر گونه معمّا می شوی !!


در میانِ صخره ها گر رود را پیدا کنی
قطره ای آرام در آغوشِ دریا می شوی !!!


✍ علی باقری
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۲ شهریور ساعت ۱۷:۲۹
کوچ ناباورانه‌ی شاعر مطرح کُرد

استاد "هیمن لطیف" ( به کُردی: هێمن لەتیف) با نام کامل "هیمن لطیف طالب"، شاعر و نویسنده‌ی نام‌آشنای اقلیم کردستان درگذشت.
زنده‌یاد "هیمن لطیف" زاده‌ی سال ۱۹۸۰ میلادی، در شهر حلبچه بود و از اواسط سال ۲۰۰۰ میلادی، شروع به سرودن شعر کرد و تا زمان مرگش دو مجموعه شعر چاپ و منتشر کرد.
- برف غم - ۲۰۰۶
- عشق تو عطر من ... دیدن ادامه ›› است - ۲۰۱۰

وی از فعالان ادبی نام‌آشنای کُرد بود و چندین شعر و سروده‌اش، توسط هنرمندانی همچو هوشیار محمد فرج، سامان عمر، هنر محمد، برهم جلال، شاخوان محمدرضا و... به آواز مبدل و خوانده شده‌اند.

وی سردبیر چندین نشریه و جشنواره‌ی ادبی بود، همچون:
- نشریه‌ی داستانی احمد مختار جاف
- نشریه‌ی ویژه‌ی هورامی
- جشنواره‌ی گل انار
و...

شادروان "هیمن لطیف" کارمند وزارت علوم و بیش از ۱۵ سال مسئول مرکز روشنفکران شهر حلبچه بود.

سرانجام پایان شعر زندگی هیمن در شبانگاه ۶ شهریور ماه ۱۴۰۵ خورشیدی، برابر با ۲۸ آگوست ۲۰۲۶ میلادی، رقم خورد و در قبرستان گولان شهر حلبچه به خاک سپرده شد.

در ادامه چند نمونه از اشعار او با ترجمه‌ی "زانا کوردستانی" را می‌خوانیم:

(۱)
از وقتی که با تو آشنا شده‌ام
هیچ کس و هیچ دل و هیچ گلی را نخواسته‌ام
اگر که خدا را هم می‌خواهم،
تنها به این دلیل‌ست که
مرا برای تو و
تو را برای من آفریده است.


(۲)
[برای ۸ مارس، گفتگوی مادری کُرد با خدا]
آه ای خدایی که دل و روح و جانم تویی،
خوب خوب می‌دانم،
آنجا، کنار تو
بهشت زیر پای مادران است
اما خدایا،
ای که تو روزنه‌ی نورانی زندگانی تارم هستی،
تو خودت خوب می‌دانی، اینجا
جهنم بر روی سرم قرار دارد…


(۳)
بخدا سوگند، عزیز من که
تو آنجا میان تنهایی‌ این روزهایت،
خاطرات مرا می‌سوزانی،
و من هم اینجا
ابر فراقت را در سینه‌
با خورشید چشمانم،
به باران مبدل می‌کنم.


(۴)
عادت چنین‌ست کە تنهایم بگذاری
و چنین زندگی‌ام را به هم می‌ریزی
اما بدان تا بازگشتت،
مایه‌ی صبر و تحمل دلم
تار موی توست،
که به یادگار برایم جا گذاشته‌ای.


(۵)
همچون گل نرگس کە بی‌بهار، نمی‌ماند
من هم بدون تو توان زندگی را ندارم!
با بودن تو، مرگ هم خوب هست
بخدا به مردن در کنار تو هم راضی هستم.


✍ #زانا_کوردستانی
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۱ شهریور ساعت ۰۰:۲۶
مو که اصلا از هم هیچ چیزی سروم در نمیه
هی مگوم خداره شکرش همی بهتر نمیه

دو کلام حرفه دلوم ره مثل یک شعر مخوانوم
مدنوم که پر طاووس به کبوتر نمیه

ولی خواهشا بیا ذوق موره کورش نکن
عزیزوم از مو دیگه بیشتر از ایی بر نمیه

ایی که از مو تو توقعات بیشتری دری
مثل مرغیه که هرچی بگی بپر نمیه

"تکیه بر جای بزرگان ... دیدن ادامه ›› نتوان زد به گزاف"
ایی کت گشادیه به تن اَنتر نمیه

اگه باهم ماره توی یک ترازو بذرن
هر چی باسکول بکنن بازم برابر نمیه

تویی استاد و مو از عمق دلوم شاگردتوم
ولی ایی ضعیف کشی ها به سکندر نمیه

خلاصه شاعری از ایی شنتیا در نمیه
شعر او توی کتاب هیچ که تو دفتر نمیه

شنتیا🌹
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۰ شهریور ساعت ۰۳:۱۰
نــذر

سعید، ماشینش را جلوی در ورودی امامزاده پارک کرد. پیاده شد و به گنبد امامزاده نگاهی انداخت. تعظیمی کرد و در دل صلواتی فرستاد.
عده‌ای در صحن حرم که قبرستان روستا هم بود، بر سر قبور درگذشتگان، به دیدار امواتشان آمده بودند.
نم‌نم باران بهاری، هوا را لطیف و دلپذیر کرده بود. چند درخت کاج بلند بالا و کهن‌سال داخل صحن سر به آسمان کشیده بودند و با ابرها به معاشرت ایستاده بودند.
سعید، چترش را باز کرد و روی سرش گذاشت. با قدم‌های آرام و شمرده، به طرف حرم راه افتاد. در بین راه چند بچه‌ی کوچک، به او حلوا و خرمای نذری تعارف کردند.
کفش‌هایش را از پا در آورد و داخل قفسه‌ی جا کفشی گذاشت و وارد حرم شد. تعظیمی دوباره کرد. این‌بار طولانی‌تر و چند مرتبه صلوات فرستاد.
داخل ... دیدن ادامه ›› حرم، ضریح کوچکی خودنمایی می‌کرد. ضریحی که از آهن سیاه ساخته شده بود و چند گل مسی بر بدنه‌اش نصب شده بود. چند پارچه‌ی سبز از بالای ضریح به سقف آویزان شده بود.
ساختمان حرم از آجرهای قرمز، بنا شده بود. داخل حرم با گچبری‌های زیبایی به رنگ زرد و قرمز، جلب توجه می‌کرد. در یک طرف حرم، تابلویی که شجره‌نامه‌ی امامزاده را نوشته بود، به دیوار میخکوب شده بود.
سه زن و پیرمردی مشغول زیارت بودند.
سعید به جماعت زوار سلامی کرد و به زیارت پرداخت. بعد از زیارت گوشه‌ای از حرم نشست و مشغول تماشای زائران امامزاده شد.
با خودش فکر کرد بهتر است از یکی از این زوار سراغ کبلایی را بگیرم، حتما یکی از آنها می‌شناسدش.
در این فکر و خیالات، چند بار‌ی نگاهش به نگاه پیرمرد زائر گره خورد و با شرم سرش را پایین انداخت.
پیرمرد زیارتش را تمام کرد و به طرف سعید رفت.
- زیارتت قبول جوان!
- قبول حق باشه عمو جان! زیارت شما هم قبول.
- قبول! انگاری غریبه‌ای! مهمونی یا راه گم کردی؟!
سعید به احترام پیرمرد، از جایش بلند شد، لبخندی زد و گفت: هیچ کدوم! پی کاری اومدم.
- چه کاری؟ با کی؟ تو این روستا همه آشنای هم‌اند و همه قوم و کس یکدیگر رو خوب می‌شناسن، با کی کار داری که کمکت کنیم؟!
- دنبال کبلایی حسن می‌گردم. می‌شناسید؟!
پیرمرد، دستی به ریش‌های سفید و بلندش کشید، و گفت: بشین جوون، بشین! بگو ببینم چکارش داری؟!
- می‌شناسیدش؟ آدرسی، چیزی دارید؟
پیرمرد دستی روی شانه‌ی سعید گذاشت و گفت: کبلایی حسن، خودمم!
سعید، کبلایی را خوب برانداز کرد و روی دو زانوی، جلویش نشست.
- نگفتی پسرم، چکارم داری؟! من می‌شناسمت؟!
سعید، دست‌های چروکیده و پینه‌بسته‌ی کبلایی را در دست گرفت و گفت: کبلایی اوس عزیز را یادت هست؟!
کبلایی لحظه‌ای به فکر فرو رفت.
- مگه میشه اون مرد خدا رو فراموش کنم. این ضریح رو که می‌بینی اون بنده‌ی پاک خدا ساخت و نصب کرده.
سعید با ذوق و شوق گفت: من پسر اوس عزیزم! ولی نمی‌دونستم که پدرم این ضریح را درست کرده، یعنی تا الان چیزی در این مورد نگفته بود.
کبلایی دست‌های سعید را فشرد و گفت: که این طور!
و دوباره به فکر و خیال رفت...

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

حدود ۵۰ سال، از آشنایی من و پدرت می‌گذره!
هیچ‌وقت آن شب سرد و برفی را که با او برخورد کردم فراموش نمی‌کنم.
بوران شدیدی می‌وزید و کل روستا را سرما و تاریکی بلعیده بود.
جز صدای واق واق چند سگ ولگرد که اطراف آبادی، از سوز سرما به سگ‌لرز افتاده بودند، صدایی دیگر به گوش نمی‌رسید.
همه در خانه‌هایشان و  کنار بخاری‌های چوبیشان در خواب بودند. من هم لحاف تشکم را انداخته بودم که داخل رختخواب بخزم، که یک‌هو صدای در بلند شد.
یکی آن بیرون، با ضربات محکم و پشت سر هم به در چوبی حیاط می‌کوبید.
بسم‌الله‌یی بر زبان راندم و در حالی که با خودم می‌گفتم، یعنی کیه این وقت شب، فرنجی‌ام را روی شانه انداختم و بیرون رفتم.
تمام حیاط زیر بارش شدید برف، سفیدپوش شده بود. چکمه‌هایم را پوشیدم و کیه کیه کنان به سمت در رفتم.
جوابی نمی‌شنیدم، جز صدای ضربات پشت سر هم به در.
در را باز کردم. مرد غریبه‌ای به همراه زنی که کودکی در بغل داشت، پشت در ایستاده بودند.
زن محکم بچه را در آغوش گرفته بود. خودش از سرما می‌لرزید.
- خیر باشه مسلمان؟! این وقت شب خبری شده؟!
مرد غریبه، بیچاره و مفلوک، که تمام سر و صورتش از سرما و برف، قندیل زده بود، با صدایی که گویی از ته غاری شنیده می‌شود، بریده بریده و به زور گفت: خدا خیرت بده برادر!... اجازه بده امشب را مهمان خانه‌ات شویم... من و زن و بچه‌ام رو نجات بده... از سرما یخ زده‌ایم... جان بچه‌ی بیمارم در خطر است...
بی‌معطلی و بی‌آنکه چیزی بپرسم، آنها را داخل بردم. زن و بچه‌هایم را بیدار کردم. هرچه لحاف و جاجیم داشتیم زیر و رویشان انداختیم که گرمشان شود. برایشان سوپ و چای داغ درست کردیم، دادیم خوردن و جون تازه‌ای گرفتن.
خوب که سر حال آمدند، از مرد غریبه پرسیدم که نام و نشانش چیه و این وقت شب و توی این برف و بوران، چکار دارن و کجا می‌رفتند.
مرد غریبه گفت که نامش اوس عباس است، اوستاکاره و بنایی و خراطی و آهنگری می‌کند. بچه‌اش، مرض لاعلاجی گرفته، نذر کرده برای شفا و سلامتی‌اش، او را به پابوس امام رضا(ع) ببره.
اون موقع‌ها که ماشین و وسیله مث الان پیدا نمی‌شد. بیشتر مردم یا پیاده به این شهر و اون شهر و ده و روستا می‌رفتند، یا با اسبی، اشتری، الاغی!. گاهی هم اگر شانس یارت بود، کامیون‌های دیزل بین راه سوارت می‌کردن و تا جایی می‌رسوندنت.
اوس عباس هم برای ادای نذرش، دست زن و بچه‌اش رو می‌گیره و به طرف خراسان راه می‌افته، وسط راه، چند فرسخی ده ما، دو نامرد از خدا بی‌خبر جلوی راهشون رو گرفتن و دار و ندارشون رو غارت می‌کنن. اون زمان‌ از این راه‌زن‌ها و سر گردنه بگیرها زیاد بود. رفتنت با خودت بود و رسیدن و برگشتنت با خدا.
بنده خدا اوس عباس از صلاة ظهر تا اون موقع شب، توی سرما و بوران، با زن و بچه‌ش راه افتاده بود تا خودشون رو به خونه‌ای، روستایی، جای امن و امانی برساند.
سرت رو درد نیارم، ختم کلام که جونم برات بگه، اوس عباس و زن و بچه‌ش یک ماه، چهل روزی مهمون روستای ما بودند. تو همین اتاق دم حیاط ما زندگی می‌کردند. هر کاری که از دستش بر می‌اومد برای اهالی روستا انجام می‌داد، تا پول و پله‌ای جمع کنه و سفرش را ادامه بده.
یک روز عصر که داخل امامزاده همدیگر را دیدیم، صدام زد و گفت: کبلایی، دیگه وقت رفتن رسیده، باید راه بیوفتم و خودمون رو به مشهد برسونیم. ولی اول یه نذری کردم که باید اداش کنم.
گفتم چه نذری؟ آهی کشید و اشاره‌ای به قبر ساده و بی‌ضریح امامزاده کرد و گفت: نذر کردم برای آقا یه ضریح بسازم و نصب کنم و بعد راهی بشم. مشتلق خبر خوششه!
بنا به گفته‌ی پدرت، یک شبی امامزاده به خوابشان می‌آیند و می‌فرمایند، آقا علی ابن الموسی الرضا(ع) فرمودند به زائر ما برسانید، ما که حاجتش را روا کردیم و به پسرش شفا دادیم، پس چرا دیگر به زیارتمان نمی‌آید؟!
آره پسرم! پدرت به این دلیل چنین نذری کرده بود و ده دوازده روزه، ضریح رو ساخت و نصب کرد و روز بعدش دار و ندارش را روی الاغی که خریده بود، بار زد و آماده‌ی رفتن شد.
خدا شاهده که توی اون مدت که مهمان روستای ما بود، از آن شیرمرد شیر حلال خورده، جز خوبی و مردانگی ندیدیم. به این خاطر همه‌ی مردم روستا تصمیم گرفتیم مقداری پول برای خرج راهشون جمع کنیم و به اوس عباس بدیم.
اولش قبول نکرد، تا اینکه گفتیم این پول قرضه و هر وقت تونست پسش بده.
اون هم به شرطی قبول کرد که لیست افراد و مبالغ رو بنویسیم، یکیش پیش خودش و یکیش پیش ما بمونه تا وقتی بتونه دینشو ادا کنه. ما هم تو دو برگه کاغذ اسم و مبلغ پول هر شخص رو نوشتیم و یک برگش رو دادیم اوس عباس و از او و خانواده‌اش خدا حافظی کردیم و راه افتادند طرف مشهد.

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

کبلایی حرف‌هایش که تمام شد، نگاهی به سعید کرد. سعید نرم‌نرمک داشت گریه می‌کرد، صورتش خیس اشک شده بود. دستش را داخل پالتویش کرد و برگه‌ای را جلوی کبلایی گرفت.
- این برگه رو می‌گید کبلایی؟!
کبلایی برگه‌ی رنگ و رو رفته و چهار تایی را از دست سعید گرفت و نگاهی به داخلش انداخت.
- آره خودشه!
و دوباره برگه را به سعید پس داد.
- پسرم نگفتی حالا برای چه‌کاری پی من می‌گشتی؟!
سعید اشک‌هایش را با پشت دست، پاک کرد و جواب داد: اومدم قرض‌های پدرم رو پس بدم!
کبلایی، سبحان‌الله‌ی گفت و از جا بلند شد. به طرف صندوقچه‌ای که گوشه‌ی حرم امامزاده گذاشته شده بود، رفت و درش را باز کرد و از داخلش دفتری کهنه بیرون آورد. از لای برگه‌های دفتر، کاغذی در آورد و دستش را رو به سعید دراز کرد.
سعید کاغذ را گرفت و باز کرد.
لیست نفرات و مبلغ قرض‌هایشان به پدرش بود. همگی جلوی اسمشان و مبلغ قرضشان نوشته بودند:
                                                   حلالش باد!


✍ زانا کوردستانی

۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۷ شهریور ساعت ۱۹:۵۱
سر انجام به جایی فرود خواهم آمد
چون برفی که بر شانه ام
به مثل قاصدک
چو برگی هراسان
سر انجام افسون تمام مرا پر خواهد کرد
تا در آستانه ی پاییز شُرشُر شوم

پ.ن: #حسین_علیزاده
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۷ شهریور ساعت ۱۹:۰۰
من طی می شوم در مسیر
با هلاوت و بی صبری
چندی به خاموشی
چندی به انهدام
چندی به گمراهی
طی می شوم در مسیر تو
واااای که کسی شاهید این طی شدنم نخواهد بود
بی تردید من همان خاموشی طی شدنی ام
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۲ شهریور ساعت ۰۱:۴۰
🌹 بِسمِ الله الرّحمن الرّحیم 🌹

باز زدَم شیرجه در شعرِ ناب
تا بِشوم قطره ای از آفتاب


دل نَزَده هر که به دریایِ عشق
غرق شده غرق شده در سراب


عشق حیات است و حیات است آب
آمده این وجهِ شَبَه در کتاب


باز سرودم که بگویم‌ تویی
زندگی ام ، بی تو ... دیدن ادامه ›› منَم در عذاب !!


بی تو شبَم ، تیره و تار و سیاه
با تو منَم خوب تر از ماهتاب


سرد شده قلب من از غُصّه ها
مهر ببخشا و به جانم بِتاب !!


این غزَلَم نامه یِ عشق است و تو
کاشکی امضا بِزنی در جواب !!!


✍ علی باقری
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳۱ مرداد ساعت ۰۵:۴۸
مجموعه شعری از دریا هورامی منتشر شد

کتاب "من دریایم!"، منتخب اشعار خانم "دریا هورامی"، شاعر کُرد عراقی، با ترجمه‌ی "زانا کوردستانی" توسط نشر الکترونیک زیتون و همراهی انجمن شعر و ادب رها، منتشر شد.

این کتاب به صورت الکترونیک، در ۱۱۷ صفحه‌ی رنگی، با طراحی جلد خانم "لیلا طیبی" منتشر شده است.

خانم "دریا هورامی"، شاعر، هایکوسرا، نویسنده‌، معلم، گوینده و دوبلور کُرد زبان، اهل ... دیدن ادامه ›› شهر حلبچه است.

کتاب من دریایم! مجموعه‌ای‌ست که اغلب اشعارش از شعرهای کوتاه تشکیل شده و ۹۴ شعر در آن گنجانده شده است.

چند شعر از این مجموعه:
(۱)
برگم و
تنها درخت می‌فهمد
چقدر قلبم،
زیر فشارِ رنج، لرزیده است!

(۲)
حلبچه،
کودکی گم شده و آواره بود
سیاستمداران
برگه‌ی "دی‌ان‌ای‌"اش را پنهان کردند،
تا که هیچکس پیدایش نکند.

(۳)
اناری تنها بر شاخسارم،
فراموش شده‌ی چهار فصل سال
شعر از من می‌چکد!

■●■

برای تهیه‌ی نسخه‌ی pdf این کتاب، می‌توانید به آدرس‌های زیر مراجعه کنید:
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://eitaa.com/newsnetworkraha
https://eitaa.com/mikhaneraha
https://eitaa.com/rahaei1396
https://eitaa.com/leilaei1369
Rubika.ir/RahaMikhanekolop
Rubika.ir/rahaei1396
Rubika.ir/leilaei1369
https://ble.ir/mikhanekolop
https://ble.ir/rahaei1396
https://ble.ir/leilaei1369
https://splus.ir/newsnetworkraha
https://splus.ir/mikhanehkolop
https://splus.ir/rahaei1396
https://splus.ir/leilaei

۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۹ مرداد ساعت ۰۳:۳۲
ن والقلم
قسم به قلم و آنچه که می‌نویسد

فرصت شد که نگاهی بر کتاب "عطر جهان شمول" نوسروده‌های جناب آقای "خالد بایزیدی" بندازم و بخوانم و مست و کیفور شوم.

آشنایی اینجانب با استاد "دلیر" و قلمش به مدت‌ها پیش بر‌می‌گردد، لیکن جهت آشنایی خوانندگان ابن مطلب لازم دیدم که ابتدا به معرفی ایشان بپردازم و سپس دست به نقد و بررسی اشعار بپردازم، چونکه پندار این قلم این است، که پیش از شناخت قلم باید شناخت درستی از صاحب قلم داشته باشیم.
استاد "خالد بایزیدی"، متخلص به "دلیر"، شاعر، نویسنده و مترجم کُرد است. ایشان در زندگی‌نامه‌ی خودنویسی، چنین نگاشته است: در سال ۱۳۴۵ به این کره تبعید شدم. در مهاباد دیپلم گرفتم و از آنجائی که در یک خانواده مذهبی به دنیا آمده بودم پدر و مادرم مایل بودند درس فقه بخوانم. ... دیدن ادامه ›› به احترام آنان روی هم رفته مدت چهارسال در دو مکتب‌خانه در مهاباد و بوکان به تحصیل علوم دینی مشغول بودم. بر اثر علاقه شدیدی که به هنر و ادبیات داشته و دارم به مطالعه شعر به زبان‌های کُردی و فارسی روی آوردم و در این زمینه بطور جدی وارد شدم. در نتیجه‌ی کوشش‌های مداوم و مشتاقانه به تدریج به سرودن شعر کردی و فارسی و ترجمه شعر شاعران معاصر کُرد پرداختم و اشعار و ترجمه‌هایم در روزنامه‌ها و سایت‌های مختلف ایران و خارج از کشور چاپ شدند. چند مجموعه از سروده‌هایم در انتشارات فرجام تهران که تحت مدیریت آقای فاروق صفی‌زاده است، به‌چاپ رسید.

از ایشان تاکنون چندبن مجموعه شعر چاپ و منتشر شده است، از جمله: سخن دل - دل مویه - عصیان غربت -  تبسم تاکستان -  باران عشق - تو را چون کتابی برگزیدم (ترجمه شعر شاعران معاصر کُرد) - سیمای ونبوو… سیمای گمشده (مجموعه شعر کُردی)  - لبخند ژرف کاریکلماتور و...

■◇■

کتاب "عطر جهان شمول"، مجموعه شعری‌ست، با فضایی سرشار از حس و معنا را در قالب تصاویری شاعرانه و گاه سمبلیک خلق می‌کند. فضاسازی در شعر (درک درست از جهان شعر) درک جدید از جهان، توصیف وضعیتی است، که شاعر در شرایط ویژه در شعر به تصویر می‌کشد.
دلیر در این مجموعه، مخاطب را به دنیایی پر از تأمل و احساس دعوت می‌کند. در سراسر اشعارش، تم‌هایی چون مرگ، غم، کودکانه بودن، غربت، امید و طبیعت به چشم می‌خورند که با زبانی ساده اما عمیق بیان شده‌اند.
در این مجموعه با نفوذ شعر به فضاهای بی‌سابقه روبرو هستیم، یعنی اینکه، خواننده، مرتب در فرم شعر آوانگارد یا مدرن یا پسامدرن با تغییر و جابه‌جایی حدود و بردن شعر به فضاهایی که سابقه نداشته، غریبه است، برخورد می‌کند.
باید دانست که استفاده از زبان ساده و روزمره احساس نزدیکی ایجاد می‌کند، اما پرداختن به نوآوری‌های زبانی و بازی با کلمات می‌تواند به غنای شعری کمک کند. این رمز و رازی‌ست که جناب بایزیدی تا حدودی توانسته در این مجموعه بروز دهد.
ریتم و موسیقی در کلام برخی از قطعات، به خوبی حفظ شده و حس و لذت خواندن یک متن شاعرانه‌ی ناب و ریشه‌دار را به خوبی منتقل می‌کند.
در اشعار این مجموعه، با تصاویر شاعرانه و نمادین برخورد داریم. استفاده از عناصر طبیعت مانند ماهی، کبوتری، پرندگان، باد، آب و جنگل به طور نمادین، فضای شاعرانه و تأثیرگذاری ایجاد کرده که خواننده را به تفکر وادار می‌کند.
مخاطب با خواندن این شعرها، در ژرفابی عمیق و احساسی غوطه‌ور می‌شود. شاعر با زبانی ساده، لیکن پر احساس، حس غم، غربت، انتظار و عشق به زندگی را منتقل می‌کنند. به‌ویژه در شعرهایی که به مرگ و فقدان می‌پردازند، این حس به خوبی آشکار، ملموس و پر بازتاب است.
تصویرسازی‌های تازه و غیرتکراری، به‌مانند ترکیب‌هایی مثل «کفش‌های خورشید»، «قند در دهان خیابان آب شد»، «دوک اندیشه‌ای که پنبه می‌شود» نشان از تخیل زنده و شخصی شاعر دارد. این‌ها کلیشه نیستند؛ بلکه زاده‌ی نگاه تازه‌اند.
حسن دیگر این اشعار، تنوع موضوعی شعرهای خالد بایزیدی‌ست. وی به‌خوبی با حفظ اقتصاد کلام، همان اصل اساسی در موجودیت شعر کوتاه، از تولد تا مرگ و از غربت تا وصل، از امید و نومیدی، از هست تا نیست و ده‌ها نمونه‌ی دیگر بهره گرفته، پرداخته و ساخته است. بلاشک این مجموعه، گستره‌ی موضوعی خوبی و با کمی اغراق، عالی و ناب دارد، که سبب می‌شود، مخاطب در طول خواندن با احساسات و مفاهیم مختلفی روبه‌رو، آشنا و همگام شود.
فارغ از این همه حسن و نکته‌های ناب اشعار جناب بایزیدی، نکاتی هم موجود است که قابل بهبود و تقویت و تغییر است.
مورد نخست اینکه، بحث انسجام و پیوستگی مجموعه است. گرچه تنوع موضوعی مجموعه اشعار جالب است، ولی گاهی اشعار به صورت جداگانه و مستقل به نظر می‌رسند و انسجام کلی مجموعه کمی کاهش یافته است. اگر شاعر در چینش و فشرده‌سازیِ برخی قطعات دفتر، دقت بیشتری داشت، این مجموعه می‌توانست از "مجموعه‌‌ای با قطعات خوب" مبدل به "یک اثر واحد و به‌یادماندنی" شود. باید دانست که، اتصال موضوعی یا تماتیک قوی‌تر می‌تواند هر مجموعه‌ای را یکپارچه‌تر و قوی‌تر کند.
برخی اشعار کاملاً آزاد و ساده‌اند و برخی دیگر ساختارهای پیچیده‌تری دارند. این تنوع خوب است اما گاهی باعث می‌شود ریتم کلی مجموعه کمی پراکنده شود.

این مجموعه شعر، نمونه‌ای از شعر سپید کوتاه است، که با زبان ساده و تصاویری ملموس تلاش می‌کند مفاهیم عمیق انسانی و اجتماعی را بیان کند.
عطر جهان شمول، فریاد‌های شاعری صادق و صاحب‌سبک، که درد را شناخته، لیکن در آن غرق نشده و نمی‌شود، زیرا او بلد است، از دلِ تاریکی، تصویری روشن بسازد.

✍ زانا کوردستانی

۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید