در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 03:16:43
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
با یک دو سه عنتلکتِ بی مغزِ نرو
رفتیم پیاده سمت ناصرخسرو
پرسید یکی ز من: دموکراسی چیست؟
گفتم: تو به من فحش دهی، من بر تو

علی اصغری صفدر
حسین چیانی این را خواند
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از پدرم
تنها کفش‌هایش ماند.
قدم‌هایی بزرگ
برای
پاهای کوچکِ من
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به هر دری زدم که بگویم دلم کشیده برایت
دلم کشیده کنار تویی که می شوم بفدایت

تو می کُشی به دلبری ها و بنده می میرم
برای ناز و عشوه و کرشمه های به جایت

(مجتبی حیدری) شنتیا🌹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مگه ما چه چیزی از دنیا می خواستیم، که نداد؟
خواستن اونی که باید بود
وُ
تنها خوده اون👍
می تونست اینجوری مارو سوق بده رو به جنون
بودنش یه جوری درد داد بهم وُ نبودنش..
وای بیخیال

چه بگم من یا نگم درد داره والا به خدا
حالا از اینور بوم
افتاده دل اونور بوم💔✌

شنتیا🌱🌷




۳ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عکاس نمایش المر یک فیل رنگی رنگی
۴ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جمال غمبار

استاد "جمال غمبار" (به کُردی: جەمال خەمبار) شاعر کُردزبان اهل اقلیم کردستان است.


─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─



(۱)
چه حیران و دیوانه‌ات باشم،
چه در خواب و رویایت
چه در بیت به بیت شعرهایم بگنجانمت
یا که چون زنبور عسل گرد گل وجودت بچرخم،
همه ... دیدن ادامه ›› و همه برای من خوشایند است
الا یک چیز،
و آن اینکه
تو نگذاری با بوسه‌ای هلاکت شوم...



(۲)
تو بگو، مهربانی کجاست؟!
تا ترانه‌ی ندامت و پشیمانی‌ام
از زندگانی،
از شعر و
از همه‌ی گذشته و پیشینه‌ام را
برایش بنویسم.



(۳)
کوچه‌ی شما،
نه پایانی دارد و نه آغازی!
کوچه‌ی شما،
نه به دوزخ راه دارد و
نه دست کمی از بهشت...


نگارش و ترجمه:
#زانا_کوردستانی



۴ روز پیش، یکشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دلشاد علی

آقای "دلشاد علی" (به کُردی: دڵشاد عەلی) شاعر کُرد زبان اهل اقلیم کردستان است.

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄



(۱)
خەمت نەبێ
جێت ناهێڵم
ده‌مێنمه‌وه له سای باڵات
خۆ وه‌ک ئه‌ستێره بۆ شه‌و نیم
به جێت بێڵم که ڕۆژ هه‌ڵات
دیسان بۆ چێژو ئاره‌زوو
له ... دیدن ادامه ›› شه‌وانا بێمه‌وه لات
تەنها تۆ ئاسمانی من بە
جێم مه‌‌‌یه‌ڵه ته‌نیا لێرە
بەڵێن دەدەم
به ڕۆژیش بێ
بۆ تۆ ده‌بم به ئه‌ستێره...!

نگران نباش،
تنهایت نخواهم گذاشت
زیر سایه‌ات باقی خواهم ماند
من ستاره‌گان شب‌های سیاه نیستم
که با طلوع صبح تنهایت بگذارم
و باز برای خورد و خوراک
شب‌ به نزدت باز گردم.
فقط تو آسمان من باش
و تنهایم نگذار،
تا به تو ثابت کنم
حتی در روز روشن نیز،
برای تو ستاره خواهم بود.


نگارش و برگردان شعر:
#زانا_کوردستانی
۴ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هرکسی با صفات خود نیکوست
راه دیگر کسان تو برمگزین
مرغ اگر چند سِت زند اسکات
می دهد بر تو تخم بلدرچین

علی اصغری صفدر
پریا سلگی این را دوست دارد
حسین مولانیا، نوریق آقایان، محمد اکبری، پیام بهرام، Sarin sadeghi و شقایق مطیع این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آزادنویسی شبانه

۲.۵۱

پیوندی برای مرگ یا رستگاری

از زبان تئودور

بوی خون. دست هایم به آن آغشته اند. مدتیست که دیگر نمی توانم گوشت بخورم. و رایحه ی برکه. آن را از یاد برده ام.
چه طور کارم به اینجا ... دیدن ادامه ›› رسید؟ من فقط یک قورباغه بودم که کنار آب آواز می خواند.
قلبم با شور تپید، وقتی آتلور وارد زندگی ام شد. وقتی به قورقورم گوش سپرد و دست نوازش بر سرم کشید.
من هنوز به دیدنش می روم، با اینکه او مثل یک غریبه به چشمم می آید. من سعی می کنم در پس موهای سیاه و ردای تاریکش، موهای یشمی و ردای نقره ای سابقش را ببینم.
و می دانم من نیز برای او غریبه ام. قورباغه ی سابقی که حالا در آزمایشگاه دست در گوشت و خون می برد.
من از دردهایم می گویم و او از دردهایش و بعد انگار دوباره همان خود سابق می شویم. به دام افتاده در گردابی که می خواهیم آرامش کنیم. گاه وسوسه می شویم همه چیز را رها کنیم و به زندگی مان در مزرعه برگردیم. اما انگار چیزی در تاریکی این بازی ای که دخیلش شده ایم، ما را وسوسه می کند به ماندن. انگار نمی توانیم این سیاهی را رها کنیم، بی آنکه ذره ای نور در آن بپاشانیم.

ساعاتی از نیمه شب گذشته. از نوکتیرا برمی گردم. دوباره برای حرف زدن با آتلور رفته بودم. می دانم که نیل کمی حسادت می کند. اما او درک می کند. نیاز دارم آتلور را از نزدیک ببینم. که مطمئن شوم از دستش نداده ام. که بدانم چیزی از گذشته هنوز در او هست. و هنوز در من.

نیل بر یک کاناپه نشسته. در نور نیمه جان شمع ها. دستانش را باز کرده و بر لبه ی تکیه گاه کاناپه گذاشته. صورتش اندکی رو به پایین است. موهای قهوه ای روشنش از روی شانه هایش سرازیر شده اند. یک ردای کرم رنگ به تن دارد با تکه هایی فیروزه ای در آن. مرا به یاد چیزی می اندازد که هنوز درونش با آن درگیر است. گذشته ای که با شاه گابریل داشته و حالی که سعی دارد آن را به قبل پیوند بزند. من تشویقش می کنم که بیشتر با شاه گابریل حرف بزند. خارج از دربار و در خلوت خودشان. نیل هم باید حس کند که هنوز چیزی از گابریل سابق در وجود شاه آمالثورا هست.

وقتی متوجه حضورم می شود، نگاهش را بالا می آورد و لبخند می زند. انگار که سنگینی وجودش اندکی سبک شده باشد. به سویش می روم و کنارش می نشینم. دستانش را در دستانم می گیرم.
"نیل عزیزم، حالت چه طور است؟"

نیل:
"خوبم تئودور. وقتی تو را می بینم، خوبم."

من:
"اوضاع در دربار چه طور است؟ شاه گابریل دوباره چیزی در رابطه با آدرین نگفت؟"

نیل:
"نگفت، اما در نگاهش دیدم که این موضوع سر در گمش کرده. او نمی خواهد به قبل برگردد. نمی خواهد مرگ بیاورد. می خواهد رنج کمرنگ باشد، اما درد می کشد از اینکه دوباره درد به ارمغان آورده."

من:
"اما نیل جان، او در هر حال دارد انجامش می دهد. نمی خواهد عقب بکشد. دکتر بنجامین به من گفت فردا باید پای قطع شده را با یک روش تهاجمی به آدرین پیوند بزنیم."

نیل نگاه غم آلودش را به من می دوزد. من ادامه می دهم:
"در تمام این مدت نگاهم بر آدرین بود. از اولین شبی که او را به آزمایشگاه آوردند. او همیشه آرام و مصمم بوده."

صدایم بی قرار و رنج آلود می شود.
"اما او درد می کشد، نیل. و می ترسد. برای آرام کردن خودش، آن کتاب که حروف غریب دارد را در آغوشش می فشارد و اشک می ریزد و دعا می کند.
آه، نیل."

دستانم را از دستانش بیرون می کشم و بالا می آورم.
"من با این دست ها او را زجر دادم. این ها به خون او آلوده اند و قرار است فردا شب او را به مرگ بنشانند.
اما من نمی توانم تحمل کنم. نمی توانم ببینم که آن چشمان آبی، گاه آرام و گاه ترسیده، اما همیشه مصمم خالی از حیات شوند."

چهره ی نیل منقبض می شود و نگرانی در چشمانش می نشیند‌.
"می خواهی چه کنی، تئودور جان؟"

من با لحنی قاطعانه:
"می خواهم او را بگریزانم."

رنگ از چهره اش محو می شود.
"اما این یک خیانت است."

من:
"مجبورم انجامش دهم، نیل. تحمل مرگ او، حتی اگر خودم در آن دخیل نشوم، برایم دردآورتر از مرگ خودم خواهد بود."

نیل به لرزه می افتد.
"تئودور، خواهش می کنم. این حرف ها را به زبان نیاور. تو گابریل را در آن دوران قبل ندیدی. که چه طور سر قطع می کرد و تن را به آتش می کشاند."

قطرات عرق بر پیشانی اش نشسته و کلمات را به سختی ادا می کند.
"او تو را می کشد، تئودور."

چشمانش از وحشت گشاد می شود. دستم را بالا می آورم و روی صورتش می گذارم.
"آرام باش، نیل."

نیل:
"قول بده این کار را نمی کنی."

بدون اینکه به چشمانش نگاه کنم:
"قول می دهم."

نیل:
"به چشمانم نگاه کن و بگو."

نگاهم را بالا می آورم و به چشمان سبز روشنش می دوزم. لحظاتی مکث می کنم و بعد:
"نمی توانم، نیل. متاسفم."

و از جایم بلند می شوم و به سمت درب عمارت می روم. نیل به دنبالم روان می شود و مرا از پشت می گیرد.

من:
"رهایم کن، نیل. خواهش می کنم."

نیل:
"نمی توانم بگذارم بمیری. اصلا چه طور می توانی این کار را با من بکنی؟ تو وارد زندگی ام شدی، گذاشتی لطافت روحت را بچشم و حالا می خواهی ترکم کنی؟"

من:
"آن لطافت دارد می میرد، نیل. فقط یک شبح کمرنگ از آن مانده و اگر بگذارم آدرین بمیرد، آن شبح هم به کل نابود می شود."

نیل:
"ما می توانیم با همدیگر از اینجا برویم. به آن جزیره در اقیانوس آن سوی نوکتیرا. آنجا می مانیم و دیگر کاری به شاهان و خدایان و فرشتگان نوکترنال کتدرال نخواهیم داشت."

من:
"مهم نیست کجا برویم. این کابوس هر جا که بروم، در پی ام خواهد بود و یک لحظه آسوده ام نخواهد گذاشت."

شروع می کند به هق هق.
"خواهش می کنم تنهایم نگذار، تئودور. نگذار بر تابوتت بنشینم و اشک بریزم."

دستانش هنوز مرا محکم در بر گرفته. ضربان بی قرار قلبش را بر پشتم حس می کنم. اشک هایش دارند بر شانه ام می ریزند. غده ی غم در گلویم می شکفد. نباید از نیتم به او می گفتم. می ترسیدم که به تنهایی انجامش دهم و می خواستم او را با خودم همراه کنم. اما من نفهمیده بودم. که گابریل فقط عشق گذشته ی او نیست. کابوس حالش هم هست.

اما من نمی توانم ناامید شوم. باید با شاه گابریل حرف بزنم و او را قانع کنم که فقط برگرداندن پا به آدرین کافی نیست. که اگر آدرین در این راه بمیرد، همچنان می تواند تبدیل به یک نماد برای هواداران آیین های قدیم شود.
بالتازار این را دوست دارد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
می‌دونم خیلی لوسه که هربار بیام و هورا بکشم و بگم که چقدر کیف کردم و لذت بردم ، اما چه کنم که وااااقعن به وجد میام .
فکر کنین در حال خوندن مطالب تیوال باشین بعد گوشه ی گوشی یه دریچه باز بشه شما رو ببلعه و در یک آن خودتون رو در جهانی دیگه ببینید . این شگفت انگیزه واقعن و همش بخاطر قدرت قلم و ذهن بینهایت خلاق و جادویی شماست
ممنونم
۵ روز پیش، شنبه
صدف علی نیا
گادفری خون آشام زمانی این کامنت را می خواند که در مکان مورد علاقه اش، بالکن نشسته. با خواندن کلمات بالتازار منظره ی درختان رو به رویش برایش سبزتر و نوازش نسیم برایش دل انگیزتر می شود. "بالتازار ...
گاهی کلیک کردن روی گزینه ی « دوست دارم » به هیچ وجه نمیتونه حق مطلب رو ادا کنه .
لازم بود دوباره کامنت بذارم
زانو بزنم و درود بفرستم به گادفری خون آشام بزرگ و بگم : ذوووق کردم از پیامتون :)
۵ روز پیش، شنبه
بالتازار
گاهی کلیک کردن روی گزینه ی « دوست دارم » به هیچ وجه نمیتونه حق مطلب رو ادا کنه . لازم بود دوباره کامنت بذارم زانو بزنم و درود بفرستم به گادفری خون آشام بزرگ و بگم : ذوووق کردم از پیامتون :)
بالتازار عزیزم، حمایت هات بی نهایت واسم ارزشمنده و کلی خوشحالم می کنه و یه عالمه انرژی مثبت بهم میده. 😍😍😍😍😍😍
۵ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هنر عشقی است که از درون شروع خواهد شد و زمانی که در آن از روح خود به آن جان بدهی جان خواهد بخشید به عشاق جهان هستی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سئوگیلیم، عشق اولماسا، وارلیق بوتون افسانه دیر

عشقیده ن محروم اولان، انسانلیغا بیگانه دیر

سئوگلی دیر، یالنیز محببتدیر حیاتین جـوهری

بیر کونول کی عشق ذوقین دویماسا، غمخانه دیر

معنی فارسی :

عزیزِ من، عشق نباشد تمام دنیا افسانه است

از عشق هر کس که محروم شود،با انسانیت بیگانه است

عشق، محبت تنها جوهر حیات است

قلبی که از ذوق عشق سرشار نباشد غمخانه است

چکیر وارلیغیمی دارا گوزلری

آپاریر روحومو هارا گوزلرین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ظلم ظالم بر تنم شلاق شد
جان به لب امد زبانم اه شد
دل ورق خورد خاطرات تلخم از ذهنم گذشت
هر چه بود و‌هست بر ما سخت گذشت
یارمان هرگز کسی جز رب نبود
بار ها گریان کنارش خفته ام
گفته ام از این و‌انها با خدایم گفته ام
خسته ام دلگیرم و‌درمانده ام
من نه اینم من نه انم مرده ام
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
داشتنت عادت میخواهد
روزگار چه عادتی یادمان داد
هر روز فراموشی
هر روز پاییز
هر روز باران
هر روز تگرگ
ومن
قدمهای استوار پدر
عطرپیراهن مادر
و چشمان پر امید تو را
سالهاست فراموش کرده ام

بامدادان اردیبشت ۱۴۰۵
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گاهی برای عشق نفس تازه می‌شود
بُغضی میان حنجره دردانه می‌شود

بی‌مایه و خسته ولی عاشق و صبور
یک شمع در هوای تو پروانه می‌شود

(شعر بداهه قدیمی)
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
سعید کریمی این را دوست دارد
روژان امیری، نوشین پیشوا، میر امید حسینی و غزاله علیزاده این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نیروی محرک

دلیلِ حرفِ مویه که شعروُمه شیک مُکُنه
مثل یک گلوله به مغز مُو شِلیک مُکُنه

هی میام پرهیزِ از زیاده گویی ها کنوُم
دو تا لبهای قِشَنگِش مارِه تحریک مُکُنه

مصرعِ بالایی وُ پایینِ هر بیتِِ موُره
بالا وُ پایینِ لبهاش پُرِ ماتیک مُکُنه

او تمامِ ثانیه هایه مدامه فکرُومه
پشت هم تویه سروُم ... دیدن ادامه ›› تاک مُکُنه تیک مُکُنه

تشنه مِبِره لبِِ چِشمه وُ تشنه میِرِه
عمریه که مارِه مغلوب با ایی تاکتیک مُکُنه

با دو تا دست مِزِنه پَس با پاهاش پیش مِکِشِه
موُره با خرجِ خُودُوم دعوته شیشلیک مُکُنه

شنتیاره با همی قد وُ قواره که دیدی
می گیره وُ تویه یک فِلَشِ شیش گیگ مُکُنه

او بِره یِ مُو عجیب غریب ترین جاذبه یِه
حِسُومه تبدیله به، یک عشقه آنتیک مُکُنه

شنتیا🌱🌷
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
و چه عشقی‌ست میان دو نفس
که نگاه از نگه رهگذران می‌دزدند

آنچنان غرق تماشای همند
که خدا هر چه غم اندر دلشان می‌دزدد

و کجایی تو؟
به کدامین صنم دل‌نگران دل بستی!؟


۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
سعید کریمی این را دوست دارد
کتایون هاوستین، روژان امیری و میر امید حسینی این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خیلی از ما گرفتار نرم افزار های ذهنی هستیم کندو های ذهنی که واقعی نیستند اما ما فکر می‌کنیم واقعی هستند اونها زندگی رو برای ما معنا می‌کنند ما مطابق با این نرم افزار های ذهنی زندگی می‌کنیم مثل سیستمی که با هزاران سیستم عامل برنامه نویسی شده باشه از ناخودآگاه جمعی و فردی گرفته تا عادت .. ترس ها… حتی تشکیل خانواده دادن یا خواب دیدن و رفتن
hossein chiyani، کتایون هاوستین، سارا رضائی و سامان حسنی این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
زدم به هر دری که بگویم
دلم کشیده برایت

(مجتبی حیدری) شنتیا🌷🌱
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
برای تولدم
اردیبعشق

به به از این آب انگوری که ساقی می دهد
پیک گبری و سبویم را به چاقی می دهد

آنقدر احساس نزدیکی به او دارم، مدام
حس یک همسنگر و یک هم اتاقی می دهد

از بهار اردیبهشتی در دل اردیبعشق
شامه ام را هدیه از عطر اقاقی می دهد

گاه گاهی آنقدر ابیات شعرم ... دیدن ادامه ›› خسته است
مزه ی یک جرعه ی تلخ عراقی می دهد

می رسد روزی که می آید به دنبالم اجل
هرچه باشد خاک من بر عمر باقی می دهد

روز هجده شنتیا را منتِ منت روا
زادروزش از کرامت اتفاقی می دهد


(مجتبی حیدری)شنتیا🌱🌷
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عق می زنم.

به یاد آورده ام آن ها را از چه می ساختم. از اعضای قطع شده ی بدن های آنان که تهذیبشان می کردم. پرهیزگاران از خود می کندند و به من می دادند و من از گناهکاران می کندم و به آن ها می دادم.

--

متن کامل: لینک در پروفایل
بالتازار این را دوست دارد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید