«سقفِ بیپناه»
مویِ من سپید گشت و با غرور ایستادم
کوه بودم، تکیهگاهِ آن که جز من خانه نیست
هم پدر بودم برایش، هم گلِ باغِ امید
شانه بر دردم کشیدم، بر دلم پروانه نیست
خانهای میخواستم، اما دری بسته به رو
گفت: «تنهایی؟ بگو پس صاحبِ این خانه کیست؟»
بغضِ من شد خشم و در چشمانِ او حسِ حقیر
گفتم: «ای
... دیدن ادامه ››
نادان، مگر عشقِ من و فرزند نیست؟»
خانواده، یعنی این اشک و این رنجِ بزرگ
خانواده چیست؟ جز دردی که با ما خانه نیست
انتظارِ دیدنِ رختِ عروسی بر تنش
آرزویی که برایم، دستیافتن، دانه نیست
زیرِ پوستِ شهر، ما دریایِ خاموش، چون زنیم
قصۀ ما را کسی در دفتر و افسانه نیست
///
بخشی از یک فیلمنامۀ قدیمی نوشتۀ خودم، داستان یک مادر که دخترش را به تنهایی بزرگ کرده بود...
من عادت داشتم در حاشیۀ فیلمنامه هایم شعر هم می نوشتم.
اینطوری دیالوگها را بهتر می نوشتم و ذهنم راحت تر لغات بیشتر و مناسب تر را پیدا می کرد.
آن روزها . . .