در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | اشکان میرچی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 03:17:34
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
مهدی نصیری*: نمایش «چند سال پیش» که این شب‌ها در سالن استاد سمندریان (ایرانشهر) روی صحنه است، تاریخ اجتماعی تهران در بازه زمانی ۱۳۶۶ تا امروز را با نگاهی به چند حادثه و رویداد مهم، برای‌مان بازخوانی می‌کند.

این نمایش با نویسندگی کهبد تاراج و کارگردانی مهرداد ضیایی، با بهره‌گیری از ساختار اپیزودیک و درامی پازل‌گونه، رویدادهای کلیدی این چهار دهه را به عنوان محرک‌های دراماتیک انتخاب می‌کند تا به واسطه ترتیب تاریخی این رویدادها، پدیدارشناسی رنج، فقدان و فروپاشی شهری را به اجرا بگذارد. در این مسیر موفق هم بوده است. خوب توانسته است برداشتش از روح اجتماعی شهر را به اجرا بگذارد و تماشاگر را هم می‌تواند دقیقا پشت همان دریچه‌ای قرار بدهد که همراه با او از آن به شهرش نگاه کند.

کهبد تاراج، درام‌نویس پرکار و موفقی است. مهرداد ضیایی هم همین‌طور. کهبد خوب می‌نویسد و معمولا هم در نوشتن آدم‌هایی از یک طبقه اجتماعی خاص مهارت بیشتری دارد و اتفاقا به واسطه فرهنگ اجتماعی کارکترهای نمایشنامه‌هایش، تهرانی‌نویس هم هست. اما «چند سال پیش»، بهترین نوشته‌اش نیست؛ اول از همه به خاطر اینکه خوب شروعش نمی‌کند. روایت «چند سال پیش» در اپیزودهای آغازین، بیشتر تمایل به عملکردهای ادبیات داستانی دارد تا دراماتیک. شخصیت‌ها می‌آیند و ... دیدن ادامه ›› رو به تماشاگر قصه‌ای را تعریف می‌کنند. راویان اول شخص درام کهبد تاراج و اجرای مهرداد ضیایی، قصه خوان این اجرا هستند تا بازیگران آن. نمی‌دانم چرا این نوع روایت را برای ابتدای کارش انتخاب کرده است، در حالی که به مرور و در اپیزودهای بعدی عملکرد روایت درست می‌شود؛ دراماتیک می‌شود. یعنی به مرور کارکترها در ارتباط با هم قصه را روایت می‌کنند. به مرور، داستان‌گویی تبدیل می‌شود به روایت درام. درست می‌شود. اما طول می‌کشد تا اجرا دست از راوی اول شخص و نقل مستقیم رویدادهای داستان بردارد. اتفاقا از همین‌جا به بعد هم اجرا جان می‌گیرد و جذابیت پیدا می‌کند.

اما پیش از این از منظر ساختاری، نمایش با یک چالش مهم روبه‌رو است؛ گذار از «روایت‌گری خطی/داستانی» به «درام مبتنی بر تعامل و ارتباط»؛ در اپیزودهای نخستین، اثر بیشتر به ادبیات داستانی (Narrative) متمایل است؛ جایی که شخصیت‌ها بیشتر نقش راویان اول‌شخص را ایفا می‌کنند تا کنش‌گران دراماتیک. این شیوه که در آن «گویندگی» بر «کنش» غلبه دارد، باعث می‌شود لایه دراماتیک اثر در ابتدا ضعیف بماند. با این حال، در روند تکامل روایت، نمایش از حالت نقل مستقیم (Telling) به حالت نمایش (Showing) کوچ می‌کند. گذار از اپیزودهای ابتدایی به روایت‌های میان شخصیت‌ها از قصه کیمیا و جلال به بعد، نقطه عطف دراماتیک اثر است که در آن، گفت‌وگو و تعامل، موتور محرک داستان‌گویی را تشکیل می‌دهد و در نهایت، به شکلی دراماتیک، مفهوم «رویداد-شهر» را بازنمایی می‌کند.

ویدئو و تصویر قاب شده و مستقل از اجرا به نظرم نمی‌تواند کمکی به اجرای تئاتری بکند مگر آنکه بخش جدانشدنی از خود آن بشود. در نمایش مهرداد ضیایی و صحنه خالی آن هم، تصاویر شهر هرچند تصوری از لوکیشن را ایجاد می‌کنند اما جزیی از بافت اجرا نیستند. قاب شده‌اند و بازنمایی می‌کنند؛ همین! در طراحی صحنه و روایت بصری؛ در «صحنه خالی» اگرچه تصاویر ویدئویی مستعمل شده‌اند، اما این تصاویر به جای آنکه با بافت (Texture)اجرا در هم تنیده شوند و بخشی از زبان سین‌تئاتری یا دیالوگ بصری اثر باشند، بیشتر در نقش «بازنمای مستقل» ظاهر شده‌اند. این امر باعث می‌شود بار فضاسازی و انتقال عواطف، به‌طور سنگین بر دوش بازیگران و موسیقی قرار گیرد. موسیقی در این اثر، نقشی مکمل در تشدید فضای ذهنی و عمق بخشیدن به روایت ایفا می‌کند، اما خلاء میان تصویرِ قاب‌بندی‌شده و فضای فیزیکی صحنه، از منظر یک‌پارچگی بصری، فرصتی برای غنای بیشتر اجرا باقی می‌گذارد.

در نهایت، «چند سال پیش» فراتر از یک بازگشت نوستالژیک، در پی واکاوی پیکره‌ فروپاشیده شهر است. هرچند روایت از نظر جامعیتِ رویدادها یا انسجامِ ساختاری در برخی بخش‌ها دچار نقص است، اما توانایی اثر در درگیر کردن مخاطب با پازلِ تاریخ اجتماعی، باعث می‌شود تماشاگر نه تنها به عنوان یک ناظر، بلکه به عنوان بخشی از فرآیند تکمیل این پازلِ شهری، با اثر پیوند برقرار کند.

* عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران

منبع: ایران تئاتر https://theater.ir/ci/fa/196830
اولین آلبوم عکس نمایش «چند سال پیش» از نگاه رضا جاویدی

نویسنده: کهبد تاراج
طراح و کارگردان: مهرداد ضیایی

عکس: رضا جاویدی

هرشب ساعت ۲۰:۱۵ تماشاخانه ایرانشهر سالن استاد سمندریان…

استقبال مخاطبین در شب اول اجرای نمایش چند سال پیش به نویسندگی کهبد تاراج و کارگردانی مهرداد ضیایی…
https://aparat.com/v/voakz0a
هرشب تماشاخانه ایرانشهر سالن استاد سمندریان.
آتیه جاوید در (اپیزود سوم) نمایش چند سال پیش
https://aparat.com/v/hbnzi57
هرشب تماشاخانه ایرانشهر سالن استاد سمندریان
حسین چیانی و سینا دهقان این را خواندند
کهبد تاراج و نوشین مینایی فرد این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
صدرا سبحانیان در (اپیزود چهارم) نمایش چند سال پیش
https://aparat.com/v/fmuii6c
هرسال تماشاخانه ایرانشهر سالن استاد سمندریان
هلیا حسینی، حسین چیانی و کتایون هاوستین این را خواندند
کهبد تاراج و حامد مهراندیش این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مجید رحمتی در (اپیزود دوم) نمایش چند سال پیش
https://aparat.com/v/jxifmz4
هرشب تماشاخانه ایرانشهر سالن استاد سمندریان
سمیه سنقری و امیر مسعود این را خواندند
مهدی یوردخانی و کهبد تاراج این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تمرینات پایانی نمایش «چند سال پیش»
نویسنده: کهبد تاراج
طراح و کارگردان: مهرداد ضیایی
از دهم اردیبهشت ماه ساعت ۲۰:۳۰ تماشاخانه ایرانشهر سالن استاد سمندریان
نگاهی به نمایش غلامرضا لبخندی

لبخندی در پسِ زخم‌ها

#جعفر گودرزی
رییس انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران

نمایش غلامرضا لبخندی ،به نویسندگی و کارگردانی کهبد تاراج، اثری چندلایه و تفکربرانگیز است که مخاطب را در لایه‌های پیچیده‌ای از احساسات ... دیدن ادامه ›› انسانی، نقدهای اجتماعی، و مفهوم هویت غرق می‌کند. این نمایش با پرداخت دقیق شخصیت‌پردازی، فضاسازی خاص و استفاده هنرمندانه از نمادها، توانسته اثری قابل تامل خلق کند.
نمایش به‌طور عمیق به بررسی تضاد درونی انسان‌ها و بازی‌های روانی می‌پردازد.
شخصیت اصلی، غلامرضا، تجسمی از یک نسل شکست‌خورده و گرفتار در تضادهای درونی و بیرونی است. او لبخند می‌زند، اما این لبخند چیزی جز نقابی بر رنج‌های عمیق و سرنوشتی تلخ نیست.
لبخند غلامرضا، که به‌ظاهر نشانه‌ای از آرامش است، در واقع فریادی از زخم‌های فراموش‌شده است. این لبخندِ وقیح و کریه، گریه سرنوشت شوم اوست و از انکار و دردی عمیق سرچشمه می‌گیرد. او ضدقهرمانی است که مخاطب را با لایه‌های تاریک انسانی مواجه می‌کند؛ جایی که حقیقت و فریب به طور عجیبی درهم‌آمیخته‌اند.
غلامرضا لبخندی ،روایتی است از لبخندی که حقیقت تلخی را در پس خود پنهان می‌کند.
در بسیاری از داستان‌های تراژیک، شخصیت‌هایی که در مواجهه با مشکلات،درماندگی هاو دشواری‌های زندگی، لبخند می‌زنند، در واقع از آن برای پنهان کردن احساسات واقعی خود استفاده می‌کنند. در مورد غلامرضا لبخندی هم این لبخند نمادی از دفاع از خود در برابر دنیای بیرونی است.
این نمایش، با روایت تراژیک و پرداخت هوشمندانه به ضدقهرمانی تاریک و پیچیده، نه تنها اثری نمایشی بلکه درسی انسانی است. غلامرضا، با لبخندی که زهر تلخ سرنوشت در آن جاری است، ما را وادار می‌کند تا به ریشه‌های تاریک درون خود و جامعه فکر کنیم.
لبخند غلامرضا، گویی تلخی سرنوشتش را فریاد می‌زند.این تضاد، نقطه عطفی در خلق این شخصیت چندلایه است که تماشاگر را به چالش می‌کشد که آیا او قربانی شرایط است یا عامل رذالت؟
این لبخند زهرآلود، سمبلی از شکست‌های درونی، تلخی سرنوشت و ناتوانی در مواجهه با حقیقت است.
ضدقهرمانی تاریک، مانند غلامرضا، همیشه مخاطب را در یک وضعیت عاطفی متضاد قرار می‌دهد و مخاطب نمی‌تواند از خشونت و بی‌رحمی او حمایت کند، اما در عین حال هم نمی‌تواند نگاهش را از او بردارد.او در عین جذابی سراسر نقص و شکست‌خورده و سرد و پر از تناقض است.این ضدقهرمان تاریک به ما اجازه می‌دهد تا با عمیق‌ترین ترس‌ها و زشتی‌های خودمان مواجه شویم.
استفاده از روح های احضار شده که علت مرگ خود را واگویه می‌کنند، نه تنها به غنای داستان افزوده و لایه‌های فلسفی و انسانی آن را تقویت کرده بلکه مخاطب را نیز در یک دنیای پیچیده قرار می‌دهد که در آن مرگ و زندگی، حقیقت و فریب و گذشته و حال در هم تنیده‌ شده اند.
نمایش ساختار ضد قهرمان محوری دارد.قرار دادن ضدقهرمان در مرکز داستان، به جای تمرکز بر قهرمان، به کشف ابعاد تاریک شخصیت ها و جامعه می پردازد.
اگر نمایش همچون پایان باشکوهش ،شروع قدرتمندی داشت و به گونه‌ای طراحی می شد که مخاطب بلافاصله وارد فضای پرتنش و راز آلود قصه می شد و کنجکاوی او را برای دنبال کردن داستان بیشتر و بهتربرمی انگیخت بسیار تاثیرگذارترمی بود. شروعی که با آرزوی پدر و مادر برای بچه‌دار شدن آغاز شد، اگرچه ممکن است در ابتدا احساسی و انسانی به نظر برسد، اما با لحن و مسیر اصلی داستان و فضای ترسیم شده که برمحورخشونت ،مرگ و ضد قهرمانی تاریک می‌چرخد، کاملاً هم‌خوانی ندارد.
و یک حسرت برای چنین متن و نمایشی،کاش چهره غلامرضا تا صحنه های پایانی نمایش برای تماشاگر رونمایی نمی شد چرا که عدم نمایش چهره غلامرضا تا لحظه صدور حکم اعدام، نه‌تنها رمزآلودگی شخصیت او را حفظ می‌کرد، بلکه مخاطب را از قضاوت بر اساس ظاهر بازمی‌داشت و او را وادار می‌کرد که بر اعمال و تاثیرات رفتارهای او تمرکز کند. چنین جسارت بزرگی می‌توانست حس تعلیق و هم‌ذات‌پنداری را به اوج برساند.
لحظه آشکار شدن چهره در پایان، درست در زمانی که حکم اعدام صادر می‌شود، می‌توانست نقطه اوج نمایش باشد؛ لحظه‌ای که برای اولین بار مخاطب با انسانی مواجه می‌شود که تمام مدت در ذهن خود قضاوتش کرده است، اما حالا با حقیقت ظاهری و هویتی او روبه‌رو می‌شود.
این پایان‌بندی ، علاوه بر ایجاد یک شوک احساسی در مخاطب، جنبه‌ای فلسفی به نمایش می‌بخشید و پرسش‌هایی عمیق درباره عدالت، قضاوت و سرنوشت مطرح می‌کرد. بدون شک، این انتخاب می‌توانست غلامرضا را به شخصیتی ماندگارتر و داستان او را به اثری فراموش‌نشدنی‌تر تبدیل کند.
روایت پدر و مادر غلامرضا که با اصرار بر بچه‌دار شدن، تقدیر خود را به چالش می‌کشند، بازتابی از غفلت انسانی در برابر حکمت الهی است. این خواسته سرانجامی تلخ دارد و پیامی ساده اما عمیق در بطن خود دارد که هر خواسته‌ای به معنای خیر و صلاح نیست.
یکی از نکات برجسته نمایش، استفاده خلاقانه از نمادها و فضاسازی است. پیکان غلامرضا، به‌عنوان عنصری نمادین، بخشی از شخصیت او شده و کاش در کنارش از افکت‌های صوتی فضای خیابان های مختلف که قربانیان خود را سوار می‌کرد هم بهره می برد تا فضایی ملموس تر و پرتنش تر خلق می شد. این طراحی، لایه‌های بیشتری به روایت اضافه می کرد و مخاطب را به عمق تاریکی قصه می‌برد.
کاش حضور قربانیان در پیکان از همان ابتدا رقم میخورد چرا که هم از نظر نمادین و هم از نظر دراماتیک، تأثیرگذارتر بود.اینکه قربانیان یکی‌یکی بعد از روایت قتل خود از ماشین پیاده می‌شدند قطعا به داستان بُعدی زنده و تکان‌دهنده تر می‌داد.این روند به نوعی می‌توانست بازتاب رهایی آنان از زنجیره خشونت و قضاوت اجتماعی باشد. دیدن قربانیانی که ابتدا در ماشین کنار هم نشسته‌اند، حس نوعی اجتماع انسانی و سپس فروپاشی آن را به نمایش می‌گذاشت و بدون تردید این امر تأثیر عاطفی داستان را بیشتر تقویت و جنبه تراژیک نمایش را بیشتر برجسته می کرد.هر پیاده شدنی می‌توانست لحظه‌ای تأمل‌برانگیز برای تماشاگر رقم بزند.
غلامرضا لبخندی اثری است که در سکوت گریه می‌کند، در هیاهو می‌خندد، و در نهایت، مخاطب را با حقیقتی عریان و دردناک تنها می‌گذارد.
حضور هماهنگ و اجرای پخته و پر از حس های بی نظیر بازیگران، به‌ویژه در به تصویر کشیدن جنبه‌های روان‌شناختی و اجتماعی داستان، نقش بسزایی در موفقیت نمایش داشته است.
و خلاصه کلام اینکه این نمایش تلنگری است بر روح جامعه‌ای که زخم‌هایش را زیر نقاب لبخند پنهان کرده است…
طراحان نمایش《مشتبا داداش صیغه ای حسین آدیداس》 معرفی شدند.

طراحان نمایش مشتبا داداش صیغه ای حسین آدیداس به نویسندگی کهبد تاراج و کارگردانی ارسطو خوش رزم که قرار است از اوایل آبان ماه  در مجموعه تئاتر شهر به روی صحنه برود،معرفی شدند.

ماریا حاجیها طراح گریم
سینا ییلاق بیگی طراح صحنه
رضا خضرایی ... دیدن ادامه ›› طراح نور
پگاه ترکی طراح لباس
بهزاد بختیاری طراح صدا
شایان کیانی طراح گرافیک
این اثر نمایشی می باشند.

به زودی بازیگران و سایر عوامل اجرایی این نمایش معرفی خواهند شد.
 

زمینه‌های فعالیت

تئاتر
سینما