چند سال پیش، حکایت جاودانگی انسان در سایه مهر و عشق و امید…
پس از چند ماه رکود کارهای نمایشی، با توجه به قرار داشتن در شرایط جنگی، درست مثل دورهیی که چراغ سینماها و تالارهای نمایش به دلیل همه گیری ویروس کُرونا (بهمن ۱۳۹۸)، خاموش شده بود، در تماشاخانهی ایرانشهر (سالن استاد سمندریان) به تماشای نمایش «چند سال پیش» با طراحی و کارگردانی مهرداد ضیایی و نویسندگی کهبُد تاراج نشستیم و به جبرانِ نبود فیلمهای قابل اعتنا بر پردهی سینما- در فصل تازهی رونق تاسفبارفیلم های به ظاهر شادیآور بسیار کممایه و بیارزش- با دیدن یک کار نمایشی مُنسجم، در خاطرههای پریده رنگ تهران چند دههی پیش غرق شدیم
مهرداد ضیایی با سابقه ی نویسندگی، بازیگری و کارگردانی تئاتر، با استفاده از یک متن نمایشی پالوده و بی حشو و زواید از کهبُد تاراج، با صحنه پردازی های بسیار ساده و بدون استفاده از آرایه های مربوط به اشیای موجود در صحنه، تنها با استفاده از عکس و اسلایدهای مربوط به رخدادهای چهل- پنجاه سال گذشته ی ایران، ازهمان نخستین بخش این نمایش پنج بخشی تا پایان نمایش، فضایی را ساخته و پرداخته می کند که تماشاگر نمایش حتی یک لحظه نیز از آنچه در صحنه می گذرد، چشم برنمی دارد.
رخدادهای مورد اشاره در متن این نمایش، پنج نمونه از شاخص ترین حوادث و رویدادهای متاسفانه تلخ و دردانگیزی بوده اند که در همه ی آن ها از دست
... دیدن ادامه ››
رفتن جان شیرین آدم ها – به عنوان شهروند و هم وطن- برای جامعه ی ما تلخ و دردانگیز بوده است. شاید تنها رویداد شیرین این مجموعه رخدادهای به یاد ماندنی همان مسابقه ی فوتبال ایران و استرالیا، معروف به حماسه ی ملبورن (۸ آذر ۱۳۷۶) باشد که شیرینی این پیروزی شیرین و شورملی و همگانی، هرگز نمی تواند تلخی زلزله ی ویرانگر رودبار و منجیل (۳۱ خرداد ۱۳۶۹) و کشته شدن هزاران زن و مرد و کودک، از ذهن مان پاک کند. صد البته همین در هم آمیختگی رخدادهای تلخ و شیرین، بر واقعی بودن حوادث و از جنس خود زندگی بودن آن ها مُهر تایید می زند و نشان می دهد که نمایش در فضایی مُخیل و فانتزی و در حال و هوایی سرگرم کننده، نمی گذرد. هرچند که تلخی تماشای تصاویر دردناکی از سیل ویرانگر دربند و تجریش (۴ مرداد ۱۳۶۶)، سقوط هواپیمای مسافری تهران- مشهد (۱۳۵۹ )، درگذشت بنیان گذار جمهوری اسلامی در شامگاه ۱۳ خرداد ۱۳۶۸ و آتش سوزی بزرگ و فروریزی ساختمان پلاسکو (۳۰ دیماه ۱۳۹۵ ) تا اعماق وجود و قلب و روح تماشاگر این نمایش- به ویژه برای نسلی که خود شاهد این رویدادها بوده اند- رسوخ می کند وبرجای می مانَد
در نخستین بخش از نمایش، زنی به نسبت جوان (دریا با بازی فرنوش نیکاندیش) رو به تماشاگران با نگاهی حسرت آلود، از روزی و از اتفاق تلخی حرف می زند که ما به عنوان تماشاگر نمایش، از طریق تک گویی های او به شیوه ی شنیداری(ماجرای آماده شدن خانواده برای رفتن به عکاسی و گرفتن عکس برای گذرنامه و…) و از طریق تصاویری که در پس زمینه ی صحنه ی نمایش تماشا می کنیم (نماهایی از سیل دربند وتجریش با حدود ۳۰۰ کشته) به شکل دیداری، ذهن مان را با او و با مرور خاطره های هرچند تلخ چندین سال پیش، گره می زنیم و خود را در دل نمایش و در کنار او می بینیم
ترکیب بندی صحنه ها در همه ی بخش های پنجگانه ی نمایش تا حدودی مشابه و یکسان است. یعنی، تنها با استفاده از دو چهارپایه ی کوتاه و تصاویری که در عمق صحنه و درپشت سر بازیگر یا بازیگران روی پرده دیده می شود، به گونه یی بسیار «کمینه گرا»(minimal) شکل می گیرد که بی نیاز از حجم سنگین آرایه های صحنه یی، با مخاطب نمایش به خوبی ارتباط برقرار می کند. واقعیت این است که اگر قرار بود که همین نمایش با استفاده از آرایه های پُرحجم و سنگین برخی نمونه های کلاسیک نمایش های ایرانی – برای مثال نمایشی چون «لبخند با شکوه آقای گیل» نوشته زنده یاد اکبر رادی – صحنه آرایی می شد، حتما باید به جای نمایش یک سفره ی با چند کاسه ی خالی برای نشان دادن یک مهمانی، در خانه ی اشرافی «خانم سراج» با آن همه دبدبه و کبکبه، باید با آرایه های فراوانی از یک تالار پذیرایی در یک خانه ی مجلل رو به رو می شدیم که صدالبته، در انتقال درونمایه ی اثرنیز تاثیر چندانی نمی داشت!
برای واگویه کردن ماجراهای هریک ازرخدادهای تلخی که در نمایش مطرح می شود، یکی دو بازیگر، از طریق تک گویی (Monologue ) یا گفت وگوهای دونفره(Dialogue) یا چند نفره در نمایش به ایفای نقش می پردازند که شاید پُربازیگرترین بخش نمایش، فصل پایانی آن (به فضای خانه ی خانم سراج با بازی بسیار متفاوت خود مهرداد ضیایی) مربوط می شود. در دیگر فصل های مربوط به دو رخداد مهم دیگر نیز (سقوط هواپیمای مسافری تهران – مشهد) و فوتبال ایران و استرالیا، همان ترکیب بندی و صحنه آرایی پیش گفته، کم و بیش تکرار می شود. بازی های اغلب بازیگران نمایش چندسال پیش، قابل قبول است، اما بی انصافی است اگر از بازی های برجسته و چشمگیرتر کسانی چون: فرنوش نیکاندیش (دریا)، مجید رحمتی (روزگار)، شهاب عباسیان (محمودی)، آتیه جاوید (مادر) و به ویژه از بازی متفاوت خود مهرداد ضیایی در نقش خانم سراج، نامی برده نشود.
کار چهره پردازی نمایش- از طراحی گرفته تا اجرای چهره پردازی- در کنار طراحی لباس ها با رنگ بندی های چشمگیر آن ها و به ویژه کارسنگینی که روی صورت بازیگر نقش خانم سراج (مهرداد ضیایی) انجام شده است، بسیار خوب به نظر می رسد. به خصوص که استفاده از صدای ظریف زنانه در کنار حرکات وادا و اطواری که به کُنش ها و واکُنش های زنانه مربوط می شود، در بازی مهرداد ضیایی خیلی طبیعی و باورپذیر به نظر می رسد.
شاید نیاز چندانی به یادآوری نباشد که سنّت «زن پوشی» در نمایش های اولیه و سنتی ایران (از تعزیه گرفته تا نمایش های تخته حوضی) و همچنین در برخی از فیلم های سینمایی چند دهه ی اخیر در سینمای ایران، به عنوان یک چالش طنزآمیز و خلاقانه و صدالبته طنزآمیز، گاه به قصد تفنن و ایجاد جاذبه در کار، در نمونه های قابل توجّهی از فیلم ها اتفاق افتاده است که شاید شاخص ترین آن ها به چهره پردازی محمود بصیری در فیلم «دست فروش» (محسن مخملباف- ۱۳۶۵) و همچنین بازی های محسن تنابنده، اکبر عبدی، امین حیایی، حسین یاری و چند بازیگر دیگر مربوط می شود. نویسنده ی نمایش کوشیده است تا با کنار هم قرار دادن چند رویداد شاخص و متاسفانه تلخ، ذهن مخاطب خود را به چالشی جدّی وادارد وبا نگاهی منتقدانه به شرایط نامساعد اقتصادی، فقر، اعتیاد و حتی تفتیش عقاید و…. (با نمایش سفره و کاسه های خالی ، مصرف الکل و موادمخدّر و بهره کشی از آدم های تنگدست و نیازمند) در بُن مایه ی مضمونی چنین نمایشی، به مانایی آدم ها در سایه ی مهر و عشق و امید اشاره کند که با وجود تحمل مصایب بی شمار- چه به لحاظ فردی و چه از نظر اجتماعی- بازهم می توانند ققنوس وار از میان خاکسترها ی وجودی خود، به پا خیزند و تولدی دوباره آغاز کنند.
نمایش چند سال پیش، در مجموع کار ارزنده یی است. تلخی هایی که شهر تهران، به عنوان یک شخصیت فرضی، تا امروز به خود دیده است، ناخودآگاه مرا به یاد فضای نوستالژیک فیلم مستند زیبای «تهران سیمین» (ساخته ی هادی آفریده – ۱۳۹۹) می اندازد و درکنار دیگر رخدادهای تلخ مطرح شده در متن نمایش چندسال پیش، رنج و اندوه یک سرزمین تاریخی (ایران) را در ذهن ما زنده می کند. با این همه، شاید لازم می بود که برای به هم پیوند زدن پی رنگ های چندگانه ی نمایش، به عنوان دانه های ریز و درشت یک گردن آویز زیبا، رشته یی هرچند باریک، به عنوان یک شاهد یا روایتگر یگانه برای واگویه کردن تمامی رخدادها، به کار گرفته می شد تا آدم های نمایش، هرچند با داستان های متفاوت، برای دردهای مشترک خود، به بیان و روایت مشترکی نیزدست می یافتند.
عزیزالله حاجی مشهدی
منبع سینما سینما:https://cinemacinema.ir/naghd/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%9B-%D8%AD%D9%83%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%90%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF/