در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | کمند شمس
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 00:52:10
 

بازیگر

 ۲۵ اسفند ۱۳۷۴
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
«هملت Z»؛ وقتی تماشاگر، آخرین حلقه‌ی ماشین خشونت است

اجرا آغاز شده است و ایمان میرهاشمی، در نقش هملت، دقایقی طولانی بر دست‌های خود ایستاده است؛ تصویری وارونه از ایستادن، یا شاید دقیق‌تر، تصویری از انسانی که در جهانی وارونه تنها به همین شکل می‌تواند مقاومت کند. این نخستین میزانسن «هملت Z» است و شاید فشرده‌ترین تعریف آن: بدنی که برای ایستادن ناچار است نظم جهان را وارونه کند.

بابک محمودزاده در «هملت Z» به سراغ «ماشین هملت» هاینر مولر رفته، اما مسئله‌ی او بازنمایی یا اقتباس ادبی نیست. آنچه از مولر به صحنه می‌آید، بیشتر یک منطق اجرایی است: گسست روایت، چندپارگی، جابه‌جایی جایگاه شخصیت، استقلال عناصر صحنه و مهم‌تر از همه، تبدیل بدن به یکی از اصلی‌ترین حاملان معنا. در چنین ساختاری، هملت دیگر یک شخصیت روان‌شناختی نیست؛ یک وضعیت است. یک بدن در وضعیت بحران.

نمایش آگاهانه از دراماتورژی ارسطویی فاصله می‌گیرد. پیرنگ علت‌مند جای خود را به قطعات اجرایی، تکرار، کلاژ و مونتاژ می‌دهد؛ متن دیگر مرکز ... دیدن ادامه ›› ثقل اجرا نیست و صدا، نور، ویدئو، اشیا و بدن بازیگر در یک شبکه‌ی هم‌ارز نشانه‌ای قرار می‌گیرند. اینجا «هملت Z» از «نمایشنامه» به «اجرا» تغییر ماهیت می‌دهد؛ معنا نه در یک روایت کامل، بلکه در مجاورت و برخورد عناصر ساخته می‌شود.

اما امتیاز محمودزاده این است که این گسست صرفاً فرمی باقی نمی‌ماند.

میکروفون روی صحنه است؛ راوی ندارد، اما صدا دارد. دوربین حضور دارد، اما قرار نیست صرفاً چیزی را برای ثبت به تصویر بکشد. عوامل اجرایی مدام در رفت‌وآمدند و مرز میان «پشت صحنه» و «صحنه» فرو می‌ریزد. خودِ فرایند تولید اجرا به بخشی از اجرا تبدیل می‌شود. اینجا دیگر با جهان بازنمایی مواجه نیستیم؛ با فرایند بازنمایی مواجهیم.

این انتخاب، به‌خصوص در نسبت با مفهوم خشونت، اهمیت پیدا می‌کند؛ زیرا خشونت در این اجرا فقط در بدن‌های افتاده یا کنش‌های فیزیکی نیست؛ در خودِ سازوکار دیدن نیز حضور دارد.

اواسط مرداد است و باران شلاقی تابستانی می‌بارد و صدای کوبیده شدن قطره‌ها بر سقف سالن ۴ تماشاخانه لبخند، ناخواسته به بخشی از طراحی صوتی اجرا تبدیل می‌شود. داخل سالن، تن‌هایی بی‌جان در کاورهای سیاه قرار گرفته‌اند. یک سوی صحنه خالی از زندگی است و سوی دیگر، بازماندگان ایستاده‌اند.

چند نفر از بازماندگان (تماشاگران)، پیش از آغاز اجرا، مقابل دوربین قرار گرفته‌اند و خطاب به هملت جمله‌ای گفته‌اند: «هملت به خاک و خون بکش و...»

دوربین آن‌ها را دیده است.

و ما نیز بعدتر، آن‌ها را می‌بینیم.

اینجاست که ویدئو از یک عنصر تزئینی یا مستندکننده فراتر می‌رود و به یک مدیوم دراماتورژیک تبدیل می‌شود؛ مدیومی که نسبت ما با واقعه را زیر سؤال می‌برد. دوربین قرار است شاهد باشد، اما شاهد بودن الزاماً به معنای مداخله نیست.

و ناگهان در همین جهان خشونت، تماشاگری با دسته‌ گلی بزرگ در قاب ظاهر می‌شود؛ تصویری از زیبایی، آرامش و مراقبت، و در نهایت تبلیغ برای سالن زیبایی اش.

این یکی از هوشمندانه‌ترین تضادهای اجرایی «هملت Z» بود: خشونت و تبلیغ در یک قاب.

در جهانی که همه‌چیز قابلیت تبدیل شدن به تصویر دارد، حتی خشونت نیز می‌تواند پس از ثبت، آرشیو و بازتولید، به ماده‌ای برای مصرف تصویری بدل شود. دوربین خشونت را مستند می‌کند، اما آیا مستندسازی، خودبه‌خود، مقاومت است؟

«هملت Z» پاسخ قطعی نمی‌دهد؛ و همین امتناع، به نظرم، از نقاط قوت دراماتورژی آن است. نمایش به‌جای تولید یک معنای بسته، تناقض را حفظ می‌کند. دوربین هم شاهد است و هم ناتوان. تماشاگر هم شاهد است و هم ناتوان.

در این میان بازی طاها احمدی و ایمان میرهاشمی، ستون فیزیکی اجراست. هر دو از بازی روان‌شناختی فاصله می‌گیرند و به بدن‌مندی اجرا متوسل می‌شوند. بدن در اینجا نه وسیله‌ی انتقال متن، بلکه خودِ متن است.

میرهاشمی با کنترل عضلات، مکث، تعلیق حرکتی و فرسایش تدریجی حضور، هملتی می‌سازد که بیش از آن‌که «نقش» باشد، یک بدنِ تحت فشار است. آن ایستادن طولانی بر دست‌ها صرفاً یک حرکت آکروباتیک نیست؛ تبدیل حرکت به معناست. بدن، علیه منطق معمول خود عمل می‌کند تا امکان مقاومت را مجسم کند.

احمدی نیز با دقت در میزانسن و ریتم بدنی، در فاصله‌ی میان انقیاد و طغیان حرکت می‌کند. در بازی او، کوچک‌ترین تغییر وضعیت، حامل تنش می‌شود. اینجا «بازی» کمتر به معنای ارائه‌ی شخصیت و بیشتر به معنای اجرا کردن وضعیت است.

و شاید همین‌جاست که کارگردانی محمودزاده موفق می‌شود بدن بازیگر را از شیء نمایشی به ماده‌ی دراماتورژیک تبدیل کند.

با این حال، اجرای چنین ساختاری همیشه در معرض یک خطر است: وقتی روایت عقب می‌نشیند، فرم باید بتواند بار معنایی بیشتری حمل کند. تکرار اگر تغییر نکند، به عادت تبدیل می‌شود؛ سکوت اگر از تنش خالی شود، به خلأ؛ و نشانه اگر بیش از اندازه توضیح داده شود، از امکان تأویل خود می‌افتد.

«هملت Z» گاه به این مرز نزدیک می‌شود، اما در لحظات مهم از آن عبور می‌کند؛ زیرا ریتم، بدن، تصویر و صدا در بسیاری از لحظات نه به‌صورت جداگانه، بلکه در یک میزانسن چندرسانه‌ای عمل می‌کنند.

در نهایت، آنچه بیش از همه در ذهن می‌ماند، نه هملت است و نه حتی خشونت؛ تماشاگر است.

ما در ردیف تماشاگران نشسته‌ایم.

روبه‌روی ما تن‌هایی افتاده‌اند. بازماندگان ایستاده‌اند. دوربین می‌بیند. عوامل جابه‌جا می‌شوند. نوار زرد خطر، مرز میدان را مشخص کرده است.

و هیچ‌کس وارد آن میدان نمی‌شود.

این شاید بی‌رحمانه‌ترین ایده‌ی «هملت Z» باشد: اینکه تماشاگر را از مسئولیت تماشا معاف نمی‌کند.

ما شاهدیم.

اما شاهد بودن، شکل دیگری از بی‌عملی هم می‌تواند باشد.

در پایان، لاشه‌ها و تن‌های زنده در یک قاب باقی می‌مانند؛ و چرخه، به جای آنکه با پایان نمایش تمام شود، به تماشاگر منتقل می‌شود. خشونت از صحنه بیرون می‌رود و به ذهن او وارد می‌شود.

شاید به همین دلیل است که آن هملتِ وارونه در آغاز اجرا، در پایان معنای دیگری پیدا می‌کند.

او فقط در حال ایستادن نیست.

او در حال نشان دادن وضعیت انسانی است که حتی برای مقاومت، ناچار است از قواعد طبیعی خود عبور کند.

«هملت Z» نمایش خشونت نیست؛ نمایش عجز ما در برابر تکرار خشونت است.

و پرسش تلخش شاید همین باشد:

وقتی دوربین همه‌چیز را می‌بیند، وقتی تماشاگر همه‌چیز را می‌بیند و وقتی همه می‌دانند چه اتفاقی در حال رخ دادن است، چرا هیچ‌کس از جای خود بلند نمی‌شود؟

شاید پاسخ، همان سکوت سالن باشد.

همان سکوتی که بعد از پایان اجرا نیز، برای لحظاتی، با ما از سالن بیرون می‌آید.

و شاید از همین روست که «هملت Z» دیدنی است؛ نه چون چیزی را برای ما حل می‌کند، بلکه چون ما را در همان جایی رها می‌کند که نمایش آغاز شده بود:

در جهانی وارونه، میان میل به مقاومت و ناتوانی از برهم زدن ماشین خشونت و کشتار
کلوزآپ، شگفت‌زدگی و مختل‌کردن ادراک آشنا

کلوزآپ، چه در فاصله‌گذاری و چه در رابطه‌ای مبتنی بر همدلی، همواره الگوهای آشنای دریافت را به لرزه می‌اندازد. این شیوه از دل تجربه‌هایی برمی‌آید که به انکار قدرت‌های سنتی تئاتر منجر می‌شوند: جابه‌جایی یا برهم‌زدن چارچوب‌های عاطفی. هدف، نه حذف احساسات، که بیرون‌بردن آن‌ها از قاب، خنثی‌سازی سلسله‌مراتبشان و گشودن مسیری تازه برای ظهورشان است.

در این میان، شگفت‌زدگی همچون تجربه‌ای بنیادین عمل می‌کند. «شگفت‌زده شدن» در ریشه‌شناسی خود به معنای «آسیب‌دیدن از رعد و برق» است؛ شوکی ناگهانی که ادراک ما را دگرگون می‌کند، چنان‌که گویی صحنه را برای نخستین‌بار می‌بینیم. شگفت‌زدگی همان لحظه‌ای است که مثل نیوتن، از سقوط عادی یک سیب واقعیتی تازه برمی‌کشیم. در تئاتر، این حالت به معنای تعلیق داوری‌های خودکار و فاصله‌گیری موقت از عادت‌های فرهنگی است؛ وضعیتی ذهنی که داوری را متزلزل می‌سازد تا سازوکارش از نو ... دیدن ادامه ›› آشکار شود.

آروین شاه‌حسینی می‌کوشد چنین وضعیتی را در تماشاگر فعال کند: اختلالی میان توهم و بازنمایی، میان اجراکننده و شخصیت، و میان متن و تفسیر. پرسش اصلی، ساختن نوعی «حضور» است؛ حضوری که نه صرفاً نمایشگرانه، بلکه به تعبیر تادئوش کانتور، حضوری برای «تسخیر معنا» است. کلوزآپ بیش از آنکه تنها عقلانیت را فعال کند، شگفت‌زدگی را برمی‌انگیزد: لرزشی که نیروی تخیل و فعالیت ذهنی پنهان را به حرکت درمی‌آورد.

در این لحظه، تخیل تماشاگر بدل به رسانه‌ی آشفتگی می‌شود. این تجربه، دیدن و شگفت‌زدگی مکرر از بازی و روایت سه‌ساعته است؛ بازگشتی به مشاهده‌ی نخستین و بیرون‌کشیدن واقعیتی پنهان از امر آشنا. تماشاگر به بی‌قراری دعوت می‌شود؛ بی‌قراری‌ای که سایه‌به‌سایه و رگ‌به‌رگ همراه اوست. شگفت‌زدگی در اینجا همان امکان رهایی است: رها کردن کنترل و سپردن خود به جهانی از نشانه‌های تازه، جایی که مرز میان واقعیت و خیال، درد و تخیل، به‌طور مداوم جابه‌جا می‌شود.

دیشب پس از اجرا دلم می‌خواست طبق عادت بگویم «خسته نباشید»، اما نشانه‌ای در دست داشتم: دست‌ساخته‌ای از حسین دادی که در مرز واقعیت و خیال به من هدیه داده بود. دیگر دلم نمی‌آمد تخیل جایش را به یک تشکر ساده بدهد. آن هدیه، شروع دوباره‌ای بود؛ برای خسته‌نشدن، برای تمرین بیشتر، برای تمرکز دوباره و تخیل و تخیل... من به کاتارسیس رسیده بودم، خواه هدف همراهی با لذتی مشترک باشد یا ایجاد گسستی احساسی که بازنمایی‌ها را بی‌ثبات می‌کند. در واقعیت، وضعیت بسیار پیچیده‌تر است. من با نوسان‌های ظریفی میان لذت و رنجِ آروین شاه‌حسینی روی صحنه مواجه بودم. پس اشک‌هایم را پاک کردم و تصمیم گرفتم تا چند ساعت بعد در تخیل حسین دادی بمانم؛ همان‌جایی که هنوز می‌شود به موازات روایت‌های او و روایت حسین سبزیان زیست کرد و تئاتر در تخیل منِ مخاطب ادامه یابد.

پس شعر محمد مختاری در ذهنم طنین انداخت و اشک‌هایم را پاک کردم. هدیه‌ «حسین دادی» را محکم در آغوش گرفتم تا ادامه دهم:

اگر که رویا تنها احتلامی بود بازی گوشانه
تشنج پوستم را که می‌شنوم سوزن سوزن که می‌شود کف پا ،
علامت این است که چیزی خراب می‌شود
دمی که یک کلمه هم زیادی‌ست
درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار،
سایه دستی‌ست که می‌پندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد
چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل جسم حد زبان را رعایت کند؟
چه تازیانه کف پا خورده باشد
چه از فشار خونی موروث در رنج بوده باشی

قرار جایش را می‌سپارد به بی‌قراری که وقت و بی‌وقت
سایه به سایه
رگ به رگ
دنبالت کرده است تا این خواب
حسین چیانی (هالین)، امیر مسعود و فرهاد امامی این را خواندند
Parya Poladi و امین ابراهیمی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دهخدا به قلم جناب طاهری و کارگردانی جناب بزرگ زاد را در سالن فرشچیان اصفهان به تماشا نسشتم، این روزها شاهد اجراهایی هستیم که ارجاعاتی پیدا و پنهان به مناسبات سیاسی کنونی ایران دارند، نکته‌ای که در این اجراها می‌توان رصد کرد سیاست بازنمایی تضادهایی طبقاتی است که چندان مبتنی بر آنتاگونیسم سیاسی نیست و در نتیجه، اجتماعی که در این آثار صورتبندی و رویت‌پذیر می‌شود کمک چندانی برای فهم وضعیت موجود و عزیمت به سوی وضعیت مطلوب نمی‌کند. گئورک لوکاچ در مقاله درخشان «ایدئولوژی مدرنیسم» توضیح می‌دهد که «وجود هستی‌شناختی انسان‌ها را نمی‌توان از محیط اجتماعی و تاریخی‌شان متمایز کرد. همچنان‌که برجستگی و فردیت خاص‌شان را نمی‌توان از زمینه‌ای که در آن خلق شده‌اند، جدا کرد.» بنابراین نکته مهم از دریچه نگاه لوکاچ برای یک هنرمند خلاق و نوگرا، ارجاع به جامعه‌ای است که در آن زندگی می‌کند و با شناخت دقیقی که دارد از طریق پرداختن به مناسبات فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، می‌تواند اثری قابل اعتنا بیافریند. هر شکلی از رئالیسم، محصول تجربه زیسته نویسنده‌ای است که تمنای ساختن یک جهان تکین و خلاقانه را دارد. تئاتر این روزهای ما، در این زمینه، کاهلانه عمل می‌کند و اغلب آثاری که بر صحنه می‌آید و تلاش دارد جهانی تازه و تکین باشد و در صورت امکان نظم موجود را بحرانی کند، ناکام می‌ماند.
در اجرای دهخدا با ظرافت مثال زدنی به برساختن یک جهان انتقادی و تماشایی دست زده اند، به بازی های روشمند و تکنیکال و تحلیل پذیر که فراموش شدنی نیستند، رویا زیرک قشقایی، حسن جویره و معین الدین عشاقی به غایت سبک بازی، شیوه تمرین درست و مهارتشان را ارائه داده اند.
جایی خوانده بودم ؛ «در ۱۳۴۵ خورشیدی در کلاس تاریخ فرهنگ عیسی صدیق، فریدون جنیدی دربارهٔ کوشش‌های هنری راولینسون برای خواندن کتیبه بیستون گفت:
«یک اروپایی برای خواندن سنگ‌نوشته ایرانی سی سال زمان نهاد؛ شما که ایرانی هستید آیا حاضرید برای کشور خودتان سه سال از عمر خودتان را بگذارید؟»
فریدون ... دیدن ادامه ›› جنیدی برخاسته می‌گوید:
فردوسی برای زنده نگه داشتن اندیشه و فرهنگ و زبان ایرانی سی سال زمان نهاد، با آنکه نان جوین نیز بر سفره نداشت… دهخدا بیش از سی سال زمان بر سر فرهنگ نهاد… شما به جای آنکه جوانان را برانگیزید تا سی، چهل سال از زمان خود را بر سر فرهنگ ایران بنهند، آنان را کوچک می‌شمارید تا در خود ننگ ببینند و خویش را درخور و شایسته سرزنش بشمارند … همین‌جا به شما می‌گویم:
من، فریدون جنیدی، جوان ایرانی، تا پایان زمان خود، زندگی خویش را در راه پژوهش در فرهنگ ایران خواهم افشاند».
تیم اجرایی دهخدا مرا سخت یاد فریدون جنیدی انداختند، دو هفته از دیدن اجرا گذشته و هر صبح در آیینه با خود تکرار می کنم :
یاد آر ز شمع مرده یاد آر
اختر به سحر شمرده یاد آر
از سردی دی فسرده، یاد آر
بر بادیه جان سپرده یاد آر
تسنیم وصال خورده یاد آر ...
درود و سپاس . اینکه ما کار می‌کنیم و شما درباره کار ما می‌نویسید و ما نوشته ی شما را می خوانیم و دباره نوشته ی شما می‌نویسیم ... یعنی همه ماجرا . ممنون از شما و همه عزیزانی که به تماشا مینشینند و بعد از تماشا هم بی تفاوت نیستند و می‌نویسند و شما بانوی گرامی که با قلمی وزین و فنی مینویسید .بیش باد.
۲۵ آذر ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

تئاتر

تماس‌ها

kamand_shams