نمایشنامه خوانی کورها از موریس مترلینگ ما را وارد جهانی میکند که در آن مسئله فقط ندیدن نیست
مسئله این است که انسان اساسا تا چه اندازه میتواند بفهمد کجاست به چه کسی اعتماد کرده و چه چیزی در انتظار اوست
البته چیزی که روی صحنه دیدیم اجرای کامل کورها نبود و تنها بخشهایی از نمایشنامه خوانده و اجرا شده بود
این انتخاب باعث شده بود بخشی از پیوستگی و جهان نمادین متن اصلی از دست برود
مهمتر از همه کودک بینا به طور کامل از اجرا حذف شده بود
شخصیتی که به نظرم حذفش یکی از مهمترین خلاهای این نمایشنامه خوانی بود
در متن مترلینگ گروهی نابینا در دل جنگلی تاریک منتظر کشیشی هستند که آنها را از آسایشگاه بیرون آورده و قرار بوده دوباره بازگرداند
اما
... دیدن ادامه ››
چیزی که آنها نمیدانند و تماشاگر میداند این است که راهنمایشان تمام این مدت در همان نزدیکی مرده است
از همین جا کوری از یک وضعیت جسمانی فراتر میرود و به نمادی از وضعیت انسان تبدیل میشود
انسانی که زندگی میکند تصمیم میگیرد و انتظار میکشد بی آنکه مطمئن باشد واقعا چه اتفاقی در اطرافش در حال رخ دادن است
کشیش در این جهان فقط یک شخصیت نیست
او نماد راهنماست
میتوان او را دین سنت مرجع فلسفه یا هر نظام فکری دانست که انسان امیدوار است پاسخ را بداند
اما راهنما پیش از آنکه ماجرا واقعا آغاز شود مرده است و دیگر پاسخی از او نمی آید
انسانها همچنان منتظر کسی هستند که قرار نیست برگردد
از این زاویه کورها نمایش تنهایی انسان پس از فروپاشی قطعیتهاست
لحظه ای که دیگر کسی نیست بگوید کدام مسیر درست است
پرسش اصلی آرام آرام از کشیش کجاست به پرسشی بزرگتر تبدیل میشود
وقتی کسی راه را نمیداند چطور باید زندگی کرد
جنگل نیز صرفا محل وقوع داستان نیست
فضایی ناشناخته تاریک و بی انتهاست
شبیه خود هستی
صدای دریا باد برگها و قدمهایی که منشا آنها مشخص نیست جهانی میسازند که انسان دائما در آن نشانه میجوید اما هیچ نشانه ای پاسخ قطعی نمیدهد
حتی وقتی ساعت دوازده بار به صدا درمی آید معلوم نیست ظهر است یا نیمه شب
زمان وجود دارد اما انسان نمیداند خودش در کجای آن ایستاده است
یکی از جذابترین بازیهای مترلینگ با مخاطب این است که ابتدا به ما احساس برتری میدهد
ما کشیش مرده را میبینیم و شخصیتها نمیبینند
بنابراین تصور میکنیم تفاوت ما با آنها این است که ما بیناییم
اما در پایان وقتی چیزی ناشناس به آنها نزدیک میشود دیگر ما هم نمیدانیم چیست
نمایش آرام آرام تماشاگر را نیز کور میکند
اینجاست که حذف کودک بینا از این اجرا بیشتر خودش را نشان میدهد
در متن اصلی کودک تنها کسی است که واقعا میتواند ببیند اما نمیتواند آنچه دیده را برای دیگران توضیح دهد
کسانی که زبان دارند نمیبینند و کسی که میبیند زبان لازم برای توضیح حقیقت را ندارد
این تضاد میان دیدن دانستن و توانایی بیان کردن یکی از زیباترین ایده های نمایشنامه است و نبودنش باعث میشد پایان اجرا بخشی از قدرت فلسفی متن اصلی را نداشته باشد
مرگ نیز در کورها شبیه یک هیولا وارد نمیشود
از همان ابتدا آنجاست
آرام ساکت و در چند قدمی آدمهایی که از حضورش خبر ندارند
انگار مترلینگ میگوید مرگ اتفاقی نیست که ناگهان در انتهای زندگی وارد شود
از ابتدا کنار زندگی نشسته است فقط ما حضورش را نمیبینیم
اما شاید تلخترین بخش نمایش نه مرگ بلکه رابطه آدمها با یکدیگر باشد
آنها مدتها کنار هم زندگی کرده اند اما تازه در تاریکی متوجه میشوند چقدر کم یکدیگر را میشناسند
حتی رنج و بیماری کشیش را تا زمان مرگش ندیده اند
اینجا کوری معنای دیگری پیدا میکند
ممکن است سالها کنار یک نفر باشیم صدایش را بشنویم و حضورش را حس کنیم اما واقعا او را نبینیم
بعد از مرگ راهنما اتفاق جالبی رخ میدهد
آدمها به جای اینکه جواب جهان را پیدا کنند به یکدیگر نزدیکتر میشوند
دست یکدیگر را پیدا میکنند و میخواهند کنار هم بمانند
شاید مترلینگ پاسخی برای معنای زندگی نداشته باشد اما در جهانی که هیچکس راه را نمیداند یک امکان کوچک باقی میگذارد
اگر قرار است در تاریکی باشیم دست کم میتوانیم دست دیگری را رها نکنیم
در مورد خود اجرا در میان بازیگران آن بازیگر آقا و خانمی که در بخش پایانی در مرکز صحنه دیالوگ میگفتند برای من بهترینهای اجرا بودند
هم در بیان و هم در انتقال حس سردرگمی و اضطرابی که متن مترلینگ به آن احتیاج دارد حضور قانع کننده تری داشتند
در مقابل ناهماهنگی دخترهایی که در قسمت جلوی صحنه دعا میخواندند آزاردهنده بود
در متنی که ریتم تکرار مکث صدا و سکوت اینقدر اهمیت دارند چنین ناهماهنگی ای خیلی زود به گوش میرسد و بخشی از تمرکز و فضای رازآلود صحنه را از بین میبرد
در پایان نمایشنامه صدای قدمهایی نزدیک میشود
آیا مرگ است
نجات دهنده است
خداست
آینده است
یا فقط موجودی ناشناس
مترلینگ عمدا جواب نمیدهد چون شاید ترس اصلی انسان نه خود مرگ بلکه مواجهه با چیزی باشد که نمیتواند آن را بشناسد یا نامگذاری کند
و شاید مهمترین پرسشی که کورها بعد از خودش باقی میگذارد همین باشد
تفاوت ما با آدمهای آن جنگل چیست
ما هم دقیقا نمیدانیم کجای مسیر ایستاده ایم
چقدر زمان باقی مانده
آنچه به سمت ما می آید چیست
و اغلب امیدواریم کسی پیدا شود که بیشتر از ما بداند و راه را نشانمان دهد
شاید کوری مورد نظر مترلینگ نداشتن چشم نباشد
شاید کوری همان اطمینانی باشد که داریم به اینکه میبینیم