مردم از حقیقت نمیترسند؛ از آینهای میترسند که حقیقت را بیرحمانه نشانشان دهد. هرکس نقابی بر چهره دارد و نامش را شخصیت گذاشته است. عادت کردهاند لبخند بزنند، دست بدهند، احوال بپرسند، اما کافی است لحظهای سکوت کنی تا از تو بترسند؛ زیرا سکوت، آدمی را وادار میکند صدای خودش را بشنود.
چه چیز عجیبی است این انسان! تمام عمرش را صرف میکند تا شبیه دیگران شود، و بعد از آن مینالد که کسی او را نمیشناسد. از آزادی سخن میگوید، اما به اولین زنجیری که امنیتش را تضمین کند دل میبندد. از صداقت تعریف میکند، اما اگر حقیقت را بیپرده به او بگویی، دشمن تو خواهد شد.
شاید مشکل از مردم نباشد؛ شاید مشکل از این باشد که ما تاب دیدن خودمان را نداریم. آسانتر است دیگری را محکوم کنیم تا یک لحظه در تاریکیِ درون خود بنشینیم. انسان، تا زمانی که از خودش فرار میکند، تمام دنیا را زندان میبیند؛ و آن روز که جرئت کند با خودش روبهرو شود، میفهمد زندان همیشه درون او بوده است.