نمایشی که دیدم به واسطهی بازی بازیگران به من چیزی فراتر از یک نمایش معمولی نشون داد؛ این که تو به چشم های بازیگر نگاه کنی و احساس کنی که اون شخص نه به عنوان کرکتری که داره بازی میکنه بلکه به عنوان یک بازیگر به شناخت و درکی از کرکتر خودش رسیده که با همون چشم بهت بفهمونه که نقش رو دریافت کرده، کار راحتی نیست. و من شاهد همچین اتفاقی بودم، تنها کافی بود که ارتباطی چشمی با بازیگران داشته باشم تا متوجه بشم نمایش قراره به درستی پیش بره.
متن نمایش به نوبهی خودش نمایش رو در بر گرفته بود؛ کلمات جوری کنار هم قرار گرفته بودن و تبدیل به جملات و.. شده بودن که انگار قطعات پازل بعد از سال ها دارن دونه به دونه پیدا میشن و رفته رفته به تکامل میرسن. این تنها توصیفی نیست که میشه راجع به متن کرد اما از نظر من قطعات پازل میتونه توصیف بهتری برای این نمایشنامه باشه.
در اخر هم خیلی خسته نباشید میگم به همهی گروه.
نمایش برای من یادآور خوابهای عجیب کودکیم بود؛ از همون خوابهایی که روز بعدش یادت نیست که محتواش چی بود؛ منتها داستان جایی جالب میشه که میبینی چندین سال از کودکیت گذشته اما حال و فضای اون خواب رو به یاد داری.
امتیاز سه برای این نمایش برمیگرده به کمالگرایی که دنیای تئاتر به من داد اما به شخصه کار رو اونقدر ضعیف و بی محتوا نمیدونم که امتیازی پایین تر بدم چون حداقل معتقدم که کسی اجازهی این رو نداره که جلوی خلاقیت یک محتوا رو کاملا زیر سوال ببره. در آخر هم به دلیل تشبیهای که بهش اشاره کردم و شیرین بودن یادآوری خوابهای کودکیم به واسطهی نمایش امشب، میتونم تا حدودی کمدی و شوخی های جنسی کار رو در نظر نگیرم.
در انتها هم خسته نباشید میگم به تمامی تیم
نمایش امشب تجسم واقعی مفهوم تضاد در تقابل با یک اجرای مونوتون بود، رعایت دقیق میزانسن و حفظ مداوم روح کار باعث شد که پیوند بین مخاطب و صحنه حتی برای یک لحظه هم قطع نشه و این یکپارچگی بیش از هر چیزی مدیون هوشمندی گروه کارگردانی و تسلط اتاق فرمان بود؛ نمایش زمانی به کمال میرسه که تیم اجرایی، پا به پا در هماهنگی با صحنه حرکت کنه و امشب، این همراهی به شکلی خیره کننده دیده میشد.
متن به نوعی دیگه من رو به وجد اورد، نوشتن همچین متنی در جای خودش نیاز به تفکر و موقعیت سنجی بی نظیری داره و همچنین اجرا و بیان متن با دقت بسیار زیادی انجام شده بود، بنابراین هماهنگی کارگردانی متن و بازیگران به نوعی دیگه به چشم میومدن.
در انتها به نظرم جلوه های بصری نمایش من جمله گریم، طراحی لباس و طراحی صحنه فراتر از تزیین ساده به تنهایی توانایی این رو داشتن که مخاطب رو همراه با خودشون به تفکر درونی نمایش و یا تفکر کارگردان ببرن.
باری دیگه خسته نباشید میگم به تمامی تیم.
ولی من روح را با بدن میخواهم ...
بر زمین میزندش، بر زمین زدتم.
نورون های مغز کریستوفر جان فرانسیس بون به خوبی دیده میشد.
استفادهی چند بازیگر بهعنوان تجسم صداها، خاطرهها و افکار درونی کریستوفر، نه تنها خلاقانه بود، بلکه به شکلی بی نقص با میزانسن های چشمگیری همراه شده بود. بدن هایی که مثل قطعات ماشین با هم هماهنگ بودن، نورهایی که ضربان ذهن رو نشون میدادن، صداهایی که انگار از مغز بیرون میزدن و همه اینها باعث شد ذهن پیچیدهی کریستوفر مثل یک اتاق کنترل شلوغ ولی منظم، جلوی چشم ما جون بگیره.
ماهیت کلی داستانِ نمایش کاملا تأمل برانگیزه ؛ داستان مخاطب رو به یک نوعی قلقلک فکری میده تا که این که مخاطب تمایل بیشتر و عمیق تری برای فهمیدن داستان داشته باشه. که از نظر من نمایشی که بتونه ذهن مخاطب رو اینگونه درگیر کنه، کاملا بازی رو برده.
و چون که میزان سن ها بسیار پیچیده و سخت بودن، بازیگر ها هم به درستی و به خوبی کرکتر رو در وجودشون پیدا کرده بودن پس اجرا به درستی بازی شد.