در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | پریا سلگی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 06:52:54
 

شخصیت عمومی

 ۳۰ مرداد ۱۳۸۵
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلامست آن را

#خیام
همه گفتند گلوله ها می‌کشند!
هیچ کس نگفت کی ماشه را کشید؟
همه گفتند عوضی شده!
هیچ کس نگفت کی عوضش کرده؟
همه گفتیم بد زمانه ای شده!
هیچ کس بار بد را گردن نگرفت؛
خیلی وقت است که مرده ایم
مردن به سبک مدرن
بدون خونریزی!
همان روز که رحم را کشتیم و لاشه اش را با دو نقطه تحویل دادیم
از همان بود که زخم زدن را یاد گرفتیم...

پریا🖤
نمیدانم این رنج درونی را با چه قدرت و جادوی اساطیری ای به واژه بدل کنم که بتوانم کمی از این حس انزجار درونی ام را درست برایتان ترجمه کنم و این بیگ بنگی که ناچارا میان سلول های روحم رخ داده را کمی نزدیک به واقعیتِ قلبم برای (شما) شرح دهم...

البته منظورم از شما، شما هم اتاقی هایم نیستید ها...ابدا!
چون شما که حاجتی به تعبیر امثال من ندارید و خودتان خوب میدانید من از چه حرف میزنم...
بالاخره ناسلامتی ما همه روح باختگان یک تیمارستان روانی هستیم و زبان هم را خوب میفهمیم:)
همه دوستانی هستیم که روی تخت های خشکِ آهنیِ زنگ زده ی بهم چسبیده ی این آسایشگاه بی آسایشمان در حالی که لباس فرم های صورتی و آبی رنگمان را بر تن داریم با طراحی ای که دست هایش هم از پشت بسته است(که مبادا جنونمان دردسرساز شود) به تماشای تلخ ترین و تراژیک ترین سکانس های سرخ و سیاه تاریخ از تنها پنجره این آسایشگاه دور هم نشسته ایم و به اتفاق رنج میکشیم و اشک ... دیدن ادامه ›› میریزیم...
ما نیز از نگاه های سنگین و تحقیر آمیز پرستار کلافه ایم، نفرت داریم و درد میکشیم
باور کنید همه ما از این آمپول های بی حس کننده و قرص های شادی آورنده فلوکستین و اتوموکستین بیزاریم اما مجبور به خوردنیم...
ولی شما (آیندگان)
خواهش میکنم کتاب تاریخ را مقدس بدانید
درست بخوانید با دقت بخوانید...
نه برای ترحمِ ما که به راستی رقت انگیز ترین حس انسانی است و نه از باب همدردی با ما
ما که رفته ایم
برای خودتان میگویم
هر زمان که این کتاب تار عنکبوت بسته تاریخ را پاک کردید و خاک رویش را فوت کردید یاد ما باشید که بخشی از همان گرد و غبار ذرات تن ماست
و بخشی دیگر از ما را در باغچه مدرستان کاشته اند(به گل های رنگی و زیبا نگاه کنید و به آنها آب بدهید که سال هاست تشنه اند)
خلاصه که بی تفاوت از کنار ما نگذرید
امتحان مارا کنسل نکنید یا فقط برای نمره در زنگ تفریح سرسری نخوانید
مارا بفهمید مارا درک کنید که ما در حسرت یک آغوش ماندیم و مردیم:(
و در آخر
وقتی باهم درباره ی ما بحث میکنید کلماتتان را با حرمت و احتیاط از جعبه شکستنی لغتتان بیرون بیاورید...
ما خسته ترین و رنجیده ترین و دل آزرده ترین فرزندان این خاکیم
خاکی که به ریشه هایمان خیلی نمی‌رسید
اما باز هرچه بود خاکِ (ما) بود...

پریا🖤
ای کاش آیندگان ، سرنوشت ما فقط براشون یه درس باشه تو کتاب تاریخ
مجبور به زندگی کردن همین سرنوشت نباشند

که این روزا شاید این تنها آرزو و یا رویای من باشه
۳ روز پیش، شنبه
شقایق مطیع
ای کاش آیندگان ، سرنوشت ما فقط براشون یه درس باشه تو کتاب تاریخ مجبور به زندگی کردن همین سرنوشت نباشند که این روزا شاید این تنها آرزو و یا رویای من باشه
واقعا شقایق جان همینه...🫠
ولی گویا تا تاریخ فقط برات یه درس باشه اتفاقی نمی‌افته
و تا وقتی خودت از تاریخ درس نگیری محکوم به تکرارش میشی...
۳ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مایکل (آل پاچینو): پدرم پیشنهادی بهش داد که نتونه رد کنه.

کی آدامز: چه پیشنهادی؟

مایکل: بهش گفت یا باید امضاش پای ورقه باشه یا مغزش!
#عباس کیارستمی🖤
حرف هایت همه
به دلم نشست
حالا میتوانی
پوکه هایت را جمع کنی..:)

*از کتاب «دوئل دو صندلی خالی»
>"چنان بمان که اگر روزی از تو یاد کنند
>به نیکی ات بستایند، نه به تلخی کلام
>تو را که بوی محبت ز جان نمی آید
>حرام باد بر آن دل، که از تو گیرد کام"
#رهی معیری
۲۲ اردیبهشت
مهسا احسن
>"چنان بمان که اگر روزی از تو یاد کنند >به نیکی ات بستایند، نه به تلخی کلام >تو را که بوی محبت ز جان نمی آید >حرام باد بر آن دل، که از تو گیرد کام" _{#}_رهی معیری
مرسی که به این شعر ناب مهمونمون کردین❤️🌹
۲۳ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ترکیب بازیگرا خوب نبود...
این نمایشنامه فلوریان زلر خیلی متن قوی ای داره و موضوعش انقدر تلخه که دلم نمیاد حتی کلمه طنز رو کنارش بیارم هرچند که یه چاشنی ادبیات بامزه ای داره کنارش
همه ما از صبح که بلند میشیم تا شب کلی دروغ میگیم
هر چقدر که کافی باشه
هرچقدر که کارمونو راه بندازه...
هرکسیم یه دلیلی داره برای راست نگفتناش...
ولی خیانت ... دیدن ادامه ›› دروغ نیست!
صد هزار بار کثافت تر از دروغه یعنی اصلا یه جوریه که آدم وقتی بخواد راجع بهش حرف بزنه کم میاره یه جورایی دچار خشکسالی واژه عجیبی میشه!
نمی‌دونم چی میشه اسمشو گذاشت شبیه یه حس
انگار که یهویی اسید بپاشن به تک تک سلول های روحت
انگار که محکم بزنن به چهارپایه زیر پات وقتی درست گردنت توی حلقه دار محکم شده...
انگار که تنها امیدت خودش بیاد دست و پات رو ببنده و در حالی که تو نمیدونی دقیقا چیکار میخواد بکنه هولت بده بفرسته ته یه اقیانوس پرعمق و تاریک...
خلاصه که کاش تلاش کنیم مفهوم ناامید کننده ای از تعریف انسان نباشیم!
آدم باید آدم باشه فارغ از جنسیت.‌‌..
حق داری این‌طور توصیفش کنی… خیانت خودش یه جور زخم عمیقه، اما چیزی که ترسناک‌تره اینه که معمولاً از یه دروغ کوچک شروع می‌شه. اون دروغی که اول به خودمون می‌گیم. شاید بدترین بخشش همون بازتابیه که بعداً تو خودمون می‌مونه، نه فقط تو رابطه
۱۹ اردیبهشت
روژان امیری
حق داری این‌طور توصیفش کنی… خیانت خودش یه جور زخم عمیقه، اما چیزی که ترسناک‌تره اینه که معمولاً از یه دروغ کوچک شروع می‌شه. اون دروغی که اول به خودمون می‌گیم. شاید بدترین بخشش همون بازتابیه که ...
خیلی قشنگ حرف زدید اما ایکاش یچیزی دیگه هم اضافه می‌کردید ب حرفتون ک دیگه عمق افکاربود. ایکاش
۵ روز پیش، پنجشنبه
علی معین
خیلی قشنگ حرف زدید اما ایکاش یچیزی دیگه هم اضافه می‌کردید ب حرفتون ک دیگه عمق افکاربود. ایکاش
خب عمقش رو شما قبول زحمت کنید بفرمایید...
۵ روز پیش، پنجشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش زندگی در تئاتر نیم ساعت اولش برام کمی خسته کننده بود ولی بعدش بازی جناب مولویان فوق العاده بوددددد😂
طوری که دوست داشتم ایشون رو اول از تئاتر میشناختم بعد سینما (اون موقع حتما دفاعی کوبنده و دلی داشتم از رضا فخار خاتون در برابر شیرزاد ملک😅) چون تصویر ذهنی که الان برام شکل گرفته خیلییی متفاوت تر و دوست داشتنی تر از قبل...

باااایددد بااااران ببارددد
.............................................
جااان، به در خواهیم برددد؟!
............................................
سخنم ... دیدن ادامه ›› را باوررر بدارررر
............................................
جانی:چجوری یکی یهو می‌فهمه که حرومزاده هست؟
رابرت:خیلی ساده هیچی پدرش یهو زنگ میزنه میگه من پدرت نیستم
...........................................
رابرت:هه بنظر من!بنظر من نه،مزخرف نگو
بنظر منی وجود نداره
.........................................
رابرت:پناه بر خدا جانی
تو یه بازیگری،درسته؟
التماس کن جانی
زوزه بکش
.....................................
نذار اون حرومزاده ها بهت بگن بد یا خوب
گور پدر همشون ،گور پدر تک تکشون حرومزاده های مادر به خطا من دارم بهت میگم
.....................................
و در آخر رابرت میگه:همه دوست دارن مثل هنرپیشه ها بشن اما هیچ کدومشون نمی‌دونن حال من چقدر بده،حتی نمیتونم روی صحنه وایستم:)
...................................
(ولی یه چیز بگم واقعا روش جانی برای پیدا کردن سنجاق قفلی جوابه من قبلاً امتحان کردم😂
شایدم نادانی من عظیمممم است پسرکممم)
ولی الهی که آخرش مجبور شدین دقیقا همون متن فیلمنامه رو بدون حذف حتی همون یه ویرگولم بگین😂

اندوهت را دوست بدار
شاید برود!
به رسم تمام چیز هایی که دوست داشتی
و رفتند.‌‌..
اندوهت را دوست بدار
عجیب نیست؟
تا وقتی شلوغ بود ، از ازدحامش کلافه می شدم...
حالا که خالیه حس میکنم سکوتش داره خفم می‌کنه...
نمیدونم مشکل از جاست یا از من (فقط کاش یه روز بلد شم با هردوشون کنار بیام ، یعنی نه فقط کنار بیام چون به هر حال اینو که مجبورم منظورم اینه بدون اینکه غمگین شم و دلم بگیره کنار بیام)
ولی یه چیزیو فهمیدم
انگار هرچی یه چیزی کمتر میشه بیشتر رو دلت سنگینی می‌کنه...
ساناز رضایی
پریا🥹چقد قشنگ نوشتی
عزیزمی سایه گیان💙
۱۷ اردیبهشت
فراز وزیرزاده
گویا شنیده شده که شهرزاد حالا حالا ها بازگشایی نخواهد شد کسی نمی‌داند چرا ؟
چقدر حیف🫠🥲
۱۷ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چیزی که شما بهش میگی(ناامیدی)
من بهش میگم ((شهامت))
شهامتِ نداشتنِ توهماتِ باطل
مهرناز خلیلی و امیر مسعود این را خواندند
ساناز رضایی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
-علی تو به عشق تو یه نگاه اعتقاد داری ؟
+آره ، حداقل وقت آدمو نمیگیره:):
دیگه نمیتونم بپذیرم که آدما به واسطه من
دارن تمایل مازوخیستی خودشونو ارضا میکنن:)
سارا داوودی و امیر مسعود این را خواندند
پرابوک پناه و علی عبدالرحیم این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
انگار آدما دو دسته ان غریبه ها و خودیا
من قصه غریبه هارو خوب بلدم
غریبه ها وقتی هستنم انگار نیستن هیچ کس نمیبینتشون
وقتی نیستنم انگار از اول نبودن
آدم وقتی هست که ببیننش نه؟
وگرنه از کجا معلوم که اصلا باشه:)
تو کتاب «بعد از ابر» از بابک زمانی یه جمله هست که می‌گه:
بودنِ بعضی از آدما، تازه از نبودنشان شروع می‌شود 🥹
۱۴ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اول از همه، خسته نباشید به تک‌تک عزیزان این گروهِ کاربلد؛ با این بازی‌های باورپذیر و سرِ ضرب.
نمایشی تلخ، تأمل‌برانگیز و ضروری؛ دعوت به شنیدن صدای کسانی که سال‌هاست کسی صدایشان نکرده.
و دم نویسنده عزیز گرم که زبانِ روایتگرِ آدم‌هایی شده که شاید دقیقاً چون هیچ‌وقت در لحظه‌ای که نیاز داشتند، دیده و شنیده نشدند، دست به چنین تصمیمات تلخی برای زندگی‌شون زدن؛ کسانی که برای رفتن، دلیلی پررنگ‌تر از ماندن و بودن پیدا کردند.
کاش همه آدمارو مهم بدونیم یعنی مهم هم نه فقط کافیه آدم بدونیم تا یه کاری کنیم...
این روزها همه‌ ما شتاب‌زده و پرسرعت شبیه یک سری رباتِ کوکی در پی مقصد خودمونیم
و یادمون میره که گاهی فقط *لبخند ما* می‌تونه (نقطه)زندگی یک انسان رو به (نقطه کاما) تبدیل کنه...
گاهی برداشتن یک تلفن از طرف ما، می‌تونه همون لحظه‌ای باشه که کبریت رو قبل از رسیدن به انبار باروتِ وجودِ طرف، ... دیدن ادامه ›› خاموش کنه.
کاش قبل از اینکه کسی از خط زرد عبور کنه، یک‌بار ما زود تر از خطِ بی‌تفاوتی خودمون عبور کنیم.
و در آخر این تئاتر چسب رو از زخم هایی برمیداره که همیشه اون زیر تازه ان ؛ زخم‌هایی که در هیاهوی شهر بی‌وقفه نادیده گرفته شده‌اند...
امیر مسعود این را خواند
ویگن اوانسیان، پرابوک پناه و سامان حسنی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت