"برتا، داستان یک اسلحه"
در وهله اول خاص بودن عنوان فیلم جذبم کردم و با دیدن نام شهرام حقیقت دوست -با شناختی که از اجراهای تئاترشون داشتم و البته ژانر معمایی فیلم- ترغیب شدم بین آشفته بازار سریالهای نمایش خانگی که یا نزدیک به فیلمهای ترکیهای هستن یا آبکی (به استثنای کمی کمتر از انگشت شمار سریال ارزشمند) سریال رو ببینم.
بازی مهدی حسینی نیا، شهرام حقیقت دوست، علیرضا جعفری...
لذت میبرم وقتی نقش اینقدر به جان بازیگر میشینه و با وجودش عجین میشه و لحظهلحظه اون رو بازی نه! زندگی میکنه.
تا قسمت ۱۶ رو خیلی خیلی دوست داشتم و بسیار هیجان برای دیدن ادامه سریال و ریتم فیلم هم انصافا خوب بود.
برای قسمت ۱۵ و ۱۶ اشک ریختم، بغض
... دیدن ادامه ››
کردم و اشک ریختم.
برای تنهایی امیرعلی... به تقاص کدامین اشتباه موهبت زندگی ازش گرفته شد و زندگیهایی که یک به یک متوقف شدن به نام او، برای بیدفاع بودنش...
برای معرفت سیاوش، برای وقتی که حواسش به همه بود... دلم لرزید اونجایی که امیرعلی به ماهرخ میگه تو همه دلخوشیش هستی این دلخوشی رو ازش نگیر، برای تموم شدن سیاوش
برای گرفته شدن دلخوشی و انگیزه و حال خوب بهار
برای گریههای یونس...
جزئیاتو دوست داشتم
مثل وقتی که باد نسخه روانپزشک رو بیرون ماشین میبره و یونس دنبالش نمیره چون هنوز دوست داره نازنین رو کنارش و همراهش داشته باشه.
موسیقی فیلم به شدت دلنواز و در خدمت فیلم بود.
قاب شروع سریال قبل از تیتراژ برای بیننده جالب بود و سرنخ خوبی میداد.
معرفی شخصیت سرگرد توی اولین سکانسش در بخش شروع فیلم خیلی جذابه و هوشمندی و دقت و تبحر و جسارت و تجربه و تعهد توی کارش.
دیالوگی که دوسش داشتم:
- دیگه دارم بزرگ میشم
- منم دارم بزرگ میشم بابا
و دانیال مفهوم اهلی کردن رو درک کرد و یونسی که آروم آروم رشد کرد.
یونس عاشق بود، مهربون بود، فقط بلد نبود.
بلد نبود گریه کنه، بلد نبود بگه دوست دارم، چون بعد نازنین پناه آورده بود به کارش، چون تنها بود و چقدر آدمهای این قصه توی رشد یونس و دانیال نقش داشتن. (ما میتونیم توی زندگی هم تاثیرگذار باشیم)
و پایانی که برای سناریو قسمت آخر خوب بود اما این خط داستانی جذاب جنایی-معمایی میتونست انگیزهای بهتر از یک انتقام شخصی داشته باشه.
و شاید موضوع قسمت آخر نشان از اون داشته باشه که کارگردان، ساخت سهگانهای رو در ذهنش داره که در آینده شاهد سومین سریال هم با این مضمون خواهیم بود.