مهم نیست مادرم مرده بود یا ن.
مهم درد شدیدی هست که با این جمله کشیدم.
دیگه حرفی نیست.
5,5,15
از فرم خالی بود. روایت بود، بازی نبود.
فرم خوبی داشت و گیرا بود. استفاده از نور و صدا هماهنگ و لذتبخش بود. با وجود قسمتی که از تماشاگر پرسشی میشه و از قید هیچکس دستشو نبرد بالا استفاده شد، اثر رو در بخش توهین به شعور مخاطب قرار میدم و حالت: پند و اندرزی به شما خواهم داد، من خوبم و این کارو کردم شما نکردین، داشت. خودش رو نقض کرد درواقع.
بازیها، گریم، لباس، فرم، عالی بود؛ فضاسازی خوب بود. نمایشنامه ضعف داشت (البته بهجز بخش پایانی) که با کارگردانی جبران شده بود.
در خصوص «خلاصه: اقتباسی از دوزخ سارتر»، کلمه به کلمهی نمایشنامهی دوزخ یا خروج ممنوع بود. اینکه پرفورمنس داشته باشن یا آخر نمایش ژان و فرانکل بیان با هم صحبت بکنن، اقتباس نیست.
در خصوص پرفورمنس: خیلی هماهنگ و خوب بودن همگی با هم ولی نه با موزیک، یه تاخیر چندصدمیلیثانیهای داشتن، که باعث میشد حرکات رندوم (تصادفی) بهنظر برسه. در کل موزیک فرم نداشت، چه زنده (بهجز آهنگ اول با ساکسوفون و پیانو) و چه پلیبک، نواختن قطعههای شوپن بین تعویض صحنههای یک نمایش (تکپردهای) بیشتر از فضا دور میکرد ما رو. ورود و خروج متعدد این اجراگرها که دلیل دراماتیکی برای بودنشون پیدا نکردم، اون هم در اتاقی که درهاش بستهس و راه خروجی نیست، در سبک «من اسم متنو میذارم اقتباس و هر کاری دلم میخواد میکنم» قرار میگیره.
در خصوص بازیگرها، بدن و بیان کاملاً متفاوت از سبک اثر، نقش کارگردان در هدایت بازیگرها دیده نشد. عینک گارسن (یا گارسین) که شیشه داره و میشه بهعنوان آینه ازش استفاده کرد، و اینکه با کفشهای پاشنه بلند و رسمی از این طرف سالن به اون طرف سالن میدویدن و فقط دیالوگ میگفتن، مکث معنای خودش رو در این نمایش از دست داده بود.
در کل حس من این بود که عیناً ایدهی این اجرا رو (پرفورمنس، دواندوان از این طرف سالن به اون طرف سالن رفتن، صرفاً داد زدن و دیالوگ گفتن) سال ۱۴۰۲ در عمارت ارغوان دیده بودم.
ریتم و هماهنگی و اجرا خیلی عالی بود.
ایده رو دوست داشتم. تا صحنه ۴ فرم جالب و منسجمی داشت. اما در صحنه ۴ به بعد از قسمت آنارشیش خوشم نیومد، انگار با تعصبش داشت خودشو نقض میکرد.
کار پر پرسناژ و حالخوبکنی بود. نمایش یادآوری فیلم بود برام و اگه کسی ندیده باشه یا حتی با دقت ندیده باشه ممکنه هیچی متوجه نشه.
ممکنه مورد پسند خیلیا نباشه، چونکه هم جسورانه بود و هم از کلیشه و «ما خیلی روشنفکر هستیم» و «پند و اندرزی به شما خواهیم داد» عبور کرده بود. تنها برداشت من از سال ۲۷۲۲ جمع ارقامشه، نه ۷۰۰ سال دیگه. برعکس کارایی که دیدم این مدت، خیلی فرم درستی داشت؛ و بازیگرا خیلی هماهنگ و با ریتم مناسب اون رو به نمایش گذاشتن. آهنگساز کاملاً حرفهای و مسلط نتها و صداها رو با هم ترکیب میکرد. بهترین قسمتش برای من «بخند» بود.
هماهنگی بسیار بالا و بازیهای خیلی عالی. نیمه نخست نمایش رو بسیار دوست داشتم، اما از لحظهای که پرده سفید کشیده شد نتونستم ارتباط بگیرم. در کل فضای کار رو خیلی پسندیدم.
از نظر من کار سبک خاصی رو دنبال نمیکرد و هر چی که گروه رو از خودشون راضی نگه میداشت به نمایش گذاشتهن. و اینکه من متوجه نشدم آخرش، نویسنده کس دیگهای بود؟
خوشساخت بود. تکرارها و نمادها (که مدام اسم نمایش هم بازگو میشد) فرم رو ازش گرفته بود. حرفهای اجرا کردن.
حس خوبی از اجرا گرفتم و متن رو دوست داشتم. پناهنده دیالوگ بقیه رو لبخونی میکرد، میتونه تعبیر جالبش این باشه که جاسوس اصلی همون بوده که باعث نابودی شده و آخرشم مرده، میتونه هم سهوی باشه.