در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال عکاسی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 22:37:32
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
چیستم من مشت خاکی تیره آلوده به رنگ
قطره‌ای افشان به خاکم تا سراپا جان شوم

ساقیا از آبشار معرفت رطلی بیار
تا شناسم یار و بر اغیار دست‌افشان شوم
امیرمسعود فدائی این را خواند
سپیده موسوی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تهران من
امیرمسعود فدائی، یاسین پازکیان و حسام? این را خواندند
سالار ناجی و ویگن اوانسیان این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عکاسی، در عمیق‌ترین لایه‌اش، تلاشی‌ست برای متوقف کردن زمان — نه برای نگه داشتنش برای همیشه، که این ممکن نیست، بلکه برای اعتراف به این‌که لحظه‌ای گذشت و مهم بود.

عکاس وقتی دوربین را بالا می‌آورد، در واقع دارد می‌گوید: «این را دیدم. این برایم اتفاق افتاد.» نور خاصی که روی یک دیوار کهنه افتاده، خط چروکی روی صورت پیرمردی،
سایه‌ای که از لای پرده می‌گذرد — این‌ها چیزهایی نیستند که بمانند. عکاس با ترس از فراموشی زندگی می‌کند، اما همین ترس او را به عاشق‌ترین ناظر دنیا تبدیل می‌کند.

چرا عکاسی می‌کند؟ چون دیدن، برایش کافی نیست. او می‌خواهد لحظه را نگه دارد تا بعداً، در سکوت اتاقش، دوباره آن را زندگی کند. دوربین برایش یک ابزار حافظه نیست؛ یک روش بودن است. یک راه برای گفتن که او هم اینجا بود، و دنیا از دریچه‌ی چشمانش، یک‌بار، این‌طور دیده شد.

و شاید عمیق‌ترین دلیل این باشد: عکاس می‌خواهد ثابت کند که چیزی که به چشم دیگران عادی می‌آید، در واقع معجزه است — اگر فقط کسی وقت بگذارد و نگاه کند.
محمد فروزنده، حسام?، امیرمسعود فدائی و شادی ناجی این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بازم یه سال دیگه گذشت و به رسم عادت تولدم مبارک
امین رضا بلوچ اکبری
شادی ناجی این را دوست دارد
تولدتون پرتکرار و فرخنده با تأخیر 🦁🍃🎁
۵ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
زکات عقل اندوهی است طویل
نیلوفر ثانی و شادی ناجی این را خواندند
ویگن اوانسیان و امیرمسعود فدائی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
امیرمسعود فدائی این را دوست دارد
امیدوارم این چای شیرین رو با املت آن هم اول صبح نوش جان فرموده باشید...
ویگن اوانسیان
امیدوارم این چای شیرین رو با املت آن هم اول صبح نوش جان فرموده باشید...
جای شما خالی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
Love leaves a sacred trace
I still feel you in this place
I’m calling out your name
Nothing feels the same
Where my heart still lives
you never truly left
You’re inside my every breath
"Where my heart still lives"
رفته بودم به خورشید و دریا بپیوندم اما روزگار مهلت نداد.

رفته بودم دریایی شوم اما خاک مرا کشید.

رفته بودم در آغوش دریا آرام بگیرم، اما تقدیر مرا به ساحل بازگرداند.

قرار بود موج شوم و در بی‌کرانگی گم شوم، اما سهمم غبارِ خشکی شد.

دلم به وسعت دریا بسته بود، اما روزگار مرا در تنگنای خاک نشاند.

رفته بودم با دریا یکی شوم، اما خاک مرا از آغوشش ربود.

آرزو داشتم ... دیدن ادامه ›› آخرین نفس را به دریا بسپارم، اما باد مرا به سمت خاک برد.

خواستم در موج‌ها محو شوم، اما سرنوشت مرا در سکوت ساحل جا گذاشت.

دریا مرا صدا می‌زد، اما روزگار صدایش را از من دریغ کرد.

سهم دلم دریا بود، اما قسمت تنم خاک شد.

می‌خواستم به آبیِ بی‌انتها برسم، اما راه من به کویر ختم شد.

رفته بودم دریا شوم، اما پیش از رسیدن، خاک مرا در آغوش کشید.

قرار بود پایانم در آغوش دریا باشد، اما سرنوشت پایان دیگری برایم نوشت.

تمام عمر به شوق دریا دویدم، اما وقتی رسیدم، موج‌ها از من گذشته بودند.
چه می‌شود که کسی عکاسی را انتخاب می‌کند؟

شاید چون یک روز می‌فهمد بعضی لحظه‌ها آن
‌قدر زود می‌گذرند که حتی فرصت خداحافظی هم نمی‌دهند. می‌فهمد حافظه، هرچقدر هم قوی باشد، جزئیات را کم‌کم فراموش می‌کند؛ اما یک عکس می‌تواند بوی یک عصر بارانی، گرمای یک لبخند و سکوت یک نگاه را سال‌ها زنده نگه دارد.

شاید عکاسی را انتخاب می‌کند چون حرف‌هایی دارد که با کلمات نمی‌شود گفت. چون گاهی یک قاب، بلندتر از هزار جمله فریاد می‌زند و آرام‌تر از هر شعر، احساس را منتقل می‌کند.

عکاس، فقط تصویر ثبت نمی‌کند؛ زمان را متوقف م
ی‌کند. میان شلوغی زندگی، لحظه‌ای را نجات
می‌دهد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.

شاید ... دیدن ادامه ›› دلیل انتخاب عکاسی، عشق باشد؛ عشق به دیدن چیزهایی که دیگران بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذرند. نوری که فقط چند ثانیه می‌ماند، نگاهی که فقط یک‌بار اتفاق می‌افتد، یا لبخندی که دیگر هرگز تکرار نمی‌شود.

و شاید در نهایت، کسی عکاسی را انتخاب می‌کند چون می‌خواهد وقتی سال‌ها گذشت و همه‌چیز تغییر
کرد، هنوز بتواند به یک عکس نگاه کند و با خودش بگوید:

«این لحظه، واقعاً زندگی کرده بود.»
امان از عبارتی که نوشتید:
«عکاس، فقط تصویر ثبت نمی‌کند؛ زمان را متوقف می‌کند. میان شلوغی زندگی، لحظه‌ای را نجات می‌دهد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.»
ویگن اوانسیان
امان از عبارتی که نوشتید: «عکاس، فقط تصویر ثبت نمی‌کند؛ زمان را متوقف می‌کند. میان شلوغی زندگی، لحظه‌ای را نجات می‌دهد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.»
🙏🙏🙏
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان ... دیدن ادامه ›› سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
غروب، همان لحظه‌یِ پرشکوه و در عین حال، پر از ملالِ خداحافظی است. آن دم که آسمان، خود را با رنگ‌های خونین و زرین می‌آراید، گویی جهان در حالِ ادایِ احترام به پایانِ یک روز است. در این لحظه، زیبایی و غم، در هم می‌آمیزند؛ زیبایی در شکوهِ رنگ‌هاست و غم در این حقیقت که هر چه هست، در حالِ رفتن است. با هر غروب، سایه‌های بلند و تیره از راه می‌رسند تا تاریکی را بر پهنه‌یِ زمین ببارند و انگار، گویی جهان در سیاهیِ شب غرق می‌شود.

اما آیا هیچ‌گاه به چشم‌هایِ خود نگریسته‌ای که در دلِ تاریک‌ترینِ شب‌ها، در انتظارِ اولینِ پرتوِ نور، خیره مانده‌اند؟

غروب، پایانِ جهان نیست؛ بلکه تنها «تغییرِ فصلِ نور» است. تاریکیِ شب، نه یک دشمن، بلکه آغوشِ آرامش‌بخشِ طبیعت است که زمین را برای تولدی دوباره آماده می‌کند. در فلسفه‌یِ هستی، هیچ‌چیز در دایره‌یِ ابدیتِ ثابت نمی‌ماند. همان‌گونه که خورشید، هیچ‌گاه از پسِ سنگینیِ شب، بازنمی‌ماند، حقیقتِ زندگی نیز چنین است: هر سیاهی، تنها مقدمه‌ای برای ظهورِ سپیده‌دم است.*

«به‌راستی که با هر سختی، آسانی است.» سختی‌هایِ زندگی، مانند همان غروب‌هایِ تلخ و شب‌هایِ طولانی هستند؛ آن‌ها ممکن است ما را در ملال و ... دیدن ادامه ›› ناامیدی فرو ببرند، اما در واقع، همان ظرف‌هایِ خالی هستند که قرار است با نورِ پیروزی و آسانیِ روزهایِ روشن، پر شوند.

ناامیدی، زمانی رخ می‌دهد که ما فراموش می‌کنیم خورشید، همواره در پشتِ خطِ افق، در حالِ آماده شدن برایِ برخاستن است. پس در دلِ تاریکی، چشم به افق بدوز؛ چرا که سپیده‌دم، همواره نزدیک‌تر از آن است که تصور می‌کنی.
حسین چیانی این را خواند
سپیده موسوی و شادی ناجی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«رقصِ بی‌پایانِ روح بر بالِ کوچ»

آن‌ها را می‌بینی؟ آن پرندگان مهاجر را که با تکیه بر بال‌های ظریفشان، مرزهایِ بی‌اعتبارِ زمین را زیر پا می‌گذارند. آن‌ها نه از ترسِ طوفان، نه از سنگینیِ شب، و نه از هراسِ گم‌شدن؛ آن‌ها تنها از «ماندن» می‌ترسند. سفر برای آن‌ها یک اجبار نیست، بلکه شکلی از نیایش است؛ رقصیدن بر لبه‌یِ باد، برای رسیدن به جایی که قلبشان از پیش، نقشه‌ی آن را کشیده است.

این کوچِ بی‌وقفه، تکرارِ جادوییِ روحِ آدم‌های بزرگی است که ما در میانه‌ی هیاهوی زندگی گم کرده‌ایم. همان روح‌های رهایی که در بندِ زنجیرِ تعلقات نیستند. آن‌ها همان‌هایی هستند که قلبی از جنسِ آسمان دارند؛ نه به خاکِ تعلقات چسبیده‌اند و نه در بندِ نام، جایگاه و مال‌ گرفتار ... دیدن ادامه ›› شده‌اند.

مانند آن پرنده، آن‌ها نیز می‌دانند که خانه، یک «مکان» نیست، بلکه یک «حالت» است. آن‌ها به جای آنکه در یک آشیانه‌ی امن و کوچک، عمر خود را در انتظارِ فردا بگذرانند، تمامِ جهان را آشیانه‌ی خود کرده‌اند. آن‌ها می‌دانند که حقیقت در «بودن» است، نه در «داشتن».

کاش ما نیز می‌توانستیم، اندکی از آن سبک‌بالیِ مهاجران بیاموزیم؛ اندکی از آن بی‌قیدیِ روح‌های بزرگ را که می‌دانند تنها راهِ رسیدن به اوج، رها کردنِ تمامِ سنگینی‌های زمین است. برای پرواز کردن، نباید بال داشت، باید «آزاد» بود.
ایمان شکاری، قاصدک و سپیده موسوی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
انسان‌ها را نه از چهره، که از کردارشان باید شناخت. گاهی گرگ‌ها در لباس انسان، با لبخندی بر لب به میان دیگران می‌آیند و هنگامی که پای منفعت، حسادت یا خودخواهی به میان می‌آید، نقاب از چهره‌شان می‌افتد و بی‌رحمانه هم‌نوعان خود را می‌درند.

آن‌ها نه با دندان، که با زبان زخم می‌زنند؛ نه با چنگال، که با تهمت، خیانت و بی‌انصافی دل‌ها را می‌شکنند. دردناک‌تر آن‌که قربانیانشان اغلب کسانی هستند که به آن‌ها اعتماد کرده‌اند. تاریخ و زندگی روزمره پر است از زخم‌هایی که از دشمنان نخورده‌ایم، بلکه از دوستانی خورده‌ایم که در لباس دوستی، خوی گرگ‌صفتی را پنهان کرده بودند.

اما در برابر این تاریکی، هنوز انسان‌هایی هستند که با مهربانی، انصاف و جوانمردی زندگی می‌کنند. ارزش انسانیت زمانی آشکار می‌شود که بتوان در میان این همه خودخواهی، دست دیگری را گرفت و به جای دریدن، مرهمی بر زخم‌های او شد. جهان نه از گرگ‌صفتان، که از انسان‌هایی روشن می‌شود که حتی در سخت‌ترین شرایط نیز انسان ماندن را انتخاب می‌کنند.
ایمان شکاری این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
امیر حسین دیوانه برانگیز
درخت توت، بی‌صدا و بی‌ادعا کنار جاده می‌ایستد؛
نه نامی می‌خواهد، نه سپاسی، نه حتی نگاهی.
فقط هر بهار و تابستان، دستانش را پر از شیرینی می‌کند و برای رهگذران می‌تکاند.
هرکس از راه برسد، فقیر یا غنی، غریبه یا آشنا، می‌تواند زیر سایه‌اش بایستد و کامش را شیرین کند.
درخت توت بلد است بی‌منت ببخشد؛
بلد است داشته‌هایش را خرج لبخند دیگران کند، بی‌آنکه چیزی طلب کند.

چه خوب بود اگر آدم‌ها هم کمی شبیه درخت توت بودند؛
اگر مهربانی را ذخیره نمی‌کردند،
اگر محبت را فقط برای آنکه می خواهند کنار نمی‌گذاشتند،
اگر ... دیدن ادامه ›› دل‌هایشان مثل شاخه‌های توت، خم می‌شد برای بخشیدن.

دنیا شاید بیش از هر چیز، محتاج انسان‌هایی است که بی‌هیاهو شیرینی پخش کنند؛
آدم‌هایی که حضورشان، مثل توت رسیده در ظهر تابستان،
طعم زندگی را کمی شیرین‌تر کند.
مثل ساحل آرام باش
تا دیگران مثل دریا، بی قرارت باشند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

بندر ترکمن

بندر ترکمن حدود صد کیلومتر از شهر ساری فاصله دارد . غذا را در اکبر جوجه شهر گلوگاه بخورید که شهرت خاصی دارد. از میدان قشنگ کردکوی که بگذرید (در وسط شهر کردکوی یک میدان زیبا به نام میدان شهرداری دارد که مناسب عکاسی است)به بندر ترکمن می رسید شهر چندان آباد نیست گرچه تنها ساحل استان گلستان است ولی شهرسازی ضعیف است، آب حدود شش متر احتمالا پایین رفته است چون حدود صد متر اسکله چوبی را تا انتها که بروید خبری از آب دریا نیست ولی اطرافش شترسواری و اسب سواری در کنار ساحلش دارد قایق و پدالو هم دارد. بازار بزرگ قشنگی به حالت ال گونیا دارد که قشنگ است دختران ترکمن لباس های قشنگی می پوشند خوراکی قوتولمه خوشمزه است دایره ای شبیه بامیه است ولی مثل نان کیکی است. غذای چکدرمه دارد. بازار آن راهرو تنگ ولی مملو از جمعیت دارد برخی مغازه ها لباس های ارزان خوبی دارد صنایع دستی قشنگی ... دیدن ادامه ›› دارد.

مجدد یادآور میشوم ساحل بندر ترکمن ، گلکاری و زیباسازی ندارد ضمنا بجای ساحل شنی دارای ساحل خاک و گل و لای gel است. ولی دستشویی دارد و بازار قشنگی دارد. بهتر است قبل از ترافیک از شهر خارج شوید چون غروب ها از ساحل تا بیرون شهر بدلیل فقدان بلوار ، ترافیک دارد.

می‌گفتند اگر قایق موتوری های کنار ساحل را سوار شوید آنها شما را به جزیره آشوراده می‌برند. ضمنا می‌گفتند در شهر گمیشان در نزدیکی بندر به سمت مرز دارای یک دریاچه صورتی قشنگ است و خود شهر گمیشان موزه هم داردضمنا یک تالاب گمیشان تقریباخشک هم علاوه بر دریاچه صورتی گمیشان دارد. در شهر خواجه نفس هم یک رودخانه چارقلی دارد که به دریای خزر میریزد.ضمنا بندر ترکمن دارای ایستگاه راه آهن است.

ضمنا هیچ کشتی یا قایقی به سمت ترکمنستان یا روسیه نمی‌رود آنچه در فیلم ها می دیدید که کشتی ها از بندر ترکمن به سمت شوروی می‌روند مربوط به زمان شاه است با پایین رفتن آب در خلیج بندر ترکمن احتمالا دیگر قابل کشتیرانی نیست و کشتیرانی به بندر امیرآباد مازندران انتقال یافت.
اگر به گوهرباران ساری بروید شکوفه های درختان شلیل و آلو بخصوص در حوالی روستای بزمین آباد در عید نوروز خیلی قشنگ است.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اینم از اولین برف زمستان

کاش با اشکهایم این برفها آب نشوند ...

۳۰ دی ۱۴۰۴

دانیال
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از دریچه دوربین نگاه می‌کنم تا جهان را کمی آرام‌تر ثبت کنم.
عکاسم؛ شکارچی لحظه‌هایی که فقط یک‌بار اجرا می‌شوند.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید