در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال هنرهای تجسمی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 01:15:15
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۸ ساعت پیش

قبلن فکر می‌کردن هنر یعنی تسلط. یعنی یه نقاش باید آناتومی رو بی‌نقص بلد باشه، یه موسیقیدان باید تئوری رو کامل بدونه و ..
یه جورایی تکنیک، ابهت و ارزشی خداگونه داشت.
ولی حالا یه چیز دیگه اومده وسط. یه چیزی که خامه، ناصیقله، بعضی وقتا حتا دست‌وپاچلفتیه. ولی واقعیه. و همین واقعی بودنش، همین خام بودنش، از هر تکنیک بی‌نقصی قوی‌تره.
مثلن یه پسر سیاه‌پوست بود که مادرش از بچگی می‌بردش موزه هنر مدرن و متروپولیتن. ولی هیچ‌وقت آموزش رسمی هنر ندید. تو مدرسه هنر رد شد. خودش گفته: «من هنر رو با نگاه کردن یاد گرفتم».
هفده سالش بود که خونه رو ترک کرد. بی‌خونه شد. تو خیابونهای نیویورک میخوابید. اون‌جا با یه رفیقش، آل دیاز، شروع کردن به نوشتن روی دیوارها. اسمش رو ... دیدن ادامه ›› گذاشتن SAMO .
یه سری جمله‌های شاعرانه و طعنه‌آمیز .
اون داشت روی دیوار می‌نوشت. با اسپری. نه با قلم‌مو. نه روی بوم. روی بتن. اون چیزی که بعدن میلیون‌ها دلار فروش رفت، اولش یه خط خطی رو دیوار بود.

حالا چرا باسکیه مهمه؟ فقط چون پول درآورد؟ نه.
اون مهمه چون ثابت کرد می‌تونی از هیچ جا شروع کنی. از خیابون. از دیوار. از یه اتاق کوچیک. بدون اینکه کسی بهت اجازه بده. بدون اینکه کسی تأییدت کنه.

تو هنر تجسمی معاصر ، چیزی بیشتر از « درست » بودن مهمه و اولویت داره . یه بوم خام، یه خط لرزون، یه رنگ که درست انتخاب نشده، می‌تونه از یه نقاشی تکنیکیِ بی‌نقص قوی‌تر باشه. چرا؟ چون تکنیک، یه چیزه که یاد می‌گیری. ولی «خودت بودن» رو نمی‌شه یاد گرفت. یا هستی یا نیستی.
باسکیه بود. اون تکنیک نداشت. ولی خودش بود. و همین «خودش» بودن، اون رو از تمام نقاش‌های تکنیکی اون دوره جدا کرد.
و باسکیه همون آدمی که از خیابون شروع کرد، همون آدمی که تو مدرسه هنر رد شد، همون آدمی که خط‌هاش غلط بود و خودش می‌دونست، آخرش شد یکی از مهم‌ترین هنرمندان قرن بیستم. نه چون تکنیکش رو کامل کرد. چون هیچ‌وقت نخواست کاملش کنه ،
چون واقعی بودن رو به درست بودن ترجیح داد :)

برای همینم هست که امروزه روی دیوار گالری‌های بزرگ آثاری رو می‌بینی که با خودت میگی بچه‌ی دو ساله‌ی منم از این بهتر می‌کشه.
خب، راست میگی. بچه‌ی دو ساله‌ی تو هم می‌تونه خط بکشه. ولی بچه‌ی دو ساله‌ی تو بچه‌ی دوساله‌ست. معصومه. ناخودآگاه می‌کشه. هنوز زندگی اون رو نتراشیده، خردش نکرده، تو خیابون نخوابیده، از مدرسه هنر رد نشده، رنج نمیدونه چیه ، نترسیده ، کتک نخورده ، تحقیر نشده ، التماس نکرده و ...
بچه‌ی دوساله‌ی تو داره بازی می‌کنه. باسکیا داشت اعتراف می‌کرد.
فرقش همینه. یکی از سرِ بی‌خبری می‌کشه، یکی از سرِ خبر. یکی هنوز دردی نداره که بگه، یکی تمام تنش درد شده تا بتونه یه خط بکشه و خلاصه کنه رنج و بغضش رو توش .

خام بودن، همون دست‌نخوردگیِ بچه نیست. خام بودن، برگشتن به اون حالت، بعد از این‌که همه‌چیز رو از دست دادی و همه‌چیز رو تجربه کردیه.
بچه از خام بودنش خبر نداره؛ هنرمندِ نئواکسپرسیونیست ، اما از پختگیِ کامل گذشته و با چشمی باز به خامی برگشته. یکی بی‌گناهه، یکی گناهش رو پس داده .
همین :)



امیرمسعود فدائی و سپهر این را خواندند
نازنین، کژال، قاصدک، مریم اسدی و Fateme Nematy این را دوست دارند
عجب پستی
به به
"ولی «خودت بودن» رو نمی‌شه یاد گرفت"
فوق العاده بود، ممنون
۷ ساعت پیش
نازنین
عجب پستی به به "ولی «خودت بودن» رو نمی‌شه یاد گرفت" فوق العاده بود، ممنون
محبت دارین :)
خیلی خیلی ممنونم
۷ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۰۴:۳۶

کاز، اول تو خیابون‌های نیویورک گرافیتی می‌کشید و بعد شروع کرد به دستکاری تبلیغات ایستگاه‌های اتوبوس؛ یعنی می‌رفت روی پوسترهای تبلیغاتی چهره‌های معروف، شخصیت‌های خودش رو می‌کشید.
همین کار ساده باعث شد کم‌کم اسمش پخش بشه.
بعدها اومد همون شخصیت‌ها رو به شکل مجسمه و فیگور درآورد.
ولی نکته اینجاست که این فیگورها با اینکه ظاهر کارتونی دارن، اصلن تو دسته ی اسباب‌بازی نمی‌گنجن. چرا؟ چون کاز داره با زبانی حرف می‌زنه که هم بچه‌فهمه هم بزرگسال‌فهم. چشم‌های ضربدری، سرهای جمجمه‌ای، بدن‌های خمیده و دست‌هایی که گاهی روی صورتشونه، همه‌ش داره یه حس تنهایی، خجالت، مرگ یا گاهی اعتراض رو منتقل می‌کنه.
تو نگاه اول می‌خندی، ولی چند ثانیه بعد یه جور غم عجیب میاد سراغت. همین دوگانگیه که کارش رو ... دیدن ادامه ›› «هنر» می‌کنه.

از طرف دیگه، کاز یه کاری کرده که خیلی از هنرمندهای معاصر نمی‌تونن بکنن؛ مرز بین هنر والا و فرهنگ عامه رو برداشته. یعنی هم تو موزه‌های معتبری مثل بروکلین و موما و آلبرتینا و... نمایش داشته، هم با نایک و دیور و یونیکلو همکاری کرده. این یعنی همون چیزی که اندی وارهولِ بزرگ شروع کرد، کاز به شکل امروزی‌ترش داره ادامه می‌ده.
قیمت مجسمه‌هاش تو حراجی‌ها میلیون دلاریه، پس خریدش یه سرمایه‌گذاری فوق‌العاده هم هست.
ضمن اینکه اگر تو خونه‌ت اثری از کاز نداشته باشی، به این معناست که خیلی از هنر پرتی. واسه همینه که برای آثارش سر و دست می‌شکنن.

خوشحالم که قشر ممتاز ایرانی هم داره وارد این بازار می‌شه و بارها دیدم که خرید استاف‌ها با هیجان در گالری‌های داخلی و فروشگاه‌ها اتفاق می‌افته.
هرچند هنوز خیلی راه مونده تا قشرهایی از جامعه ی ایرانی که از نظر سواد فرهنگی و هنری در سطح متوسط و پایین قرار دارن، بتونن با هنر معاصر و چیستی و چرایی‌ش کنار بیان. منظورم از «قشر متوسط و پایین» اینجا سطح سواد فرهنگی و هنریه، نه طبقه ی اجتماعی یا سطح درآمد و تحصیلات؛ چون کم نیستن آدم‌هایی که تحصیلات و درآمد و رتبه ی اجتماعی بالا دارن، اما از نظر سواد فرهنگی و هنری مطلقن بی‌سواد و متحجرن.
مشکل اینجاست که اساسن در این اقشار اراده‌ای برای شناخت هنر معاصر وجود نداره و این بی‌ارادگی خودش دلایل مختلفی داره که هر کدوم فرصت تحلیل خاص خودش رو می‌طلبه.



پ.ن :
حالا شاید این سؤال پیش بیاد که اصلن چرا این نوع آثار هنر به حساب میان؟ جوابش تو خود ساختار دنیاى هنر امروزه. از یه طرف نهادهاى هنرى ( موزه‌ها، گالری‌ها، حراجى‌ها و منتقدا ) همین آثار رو به عنوان هنر پذیرفتن و تو همون فضاهایى نمایش میدن که کارهاى هنرمندهاى کلاسیک نمایش داده میشد.
این یعنى نظریه ی نهادى هنر . یعنی وقتى نهاد معتبرى یه اثر رو هنر بشناسه، اون اثر هنر میشه. از طرف دیگه، خود منطق بازار هم این رو تقویت کرده؛ وقتى یه مجسمه ی کاز یا یه بالن داگِ جف کونز یا گلهای موراکامی میلیون‌ها دلار فروش میره، دیگه بحث بر سر «آیا این هنره؟» عملن جاى خودش رو به «این هنر چه‌کارى با مخاطبش می‌کنه؟» داده.
به قول خودِ حضرت کونز : بیایید دور نزنیم و از همون اول کالا تولید کنیم :)
نکته ی مهم دیگه اینه که این هنرمندها با تکنیک‌هاى هنر والا ( مجسمه‌سازى حرفه‌اى، نقاشى اکریلیک، چاپ و... )
دارن محتواى فرهنگ عامه رو پردازش می‌کنن. درست همون کارى که وارهول با قوطى سوپ کمبل کرد. با این تفاوت که کاز و کونز و موراکامی یه قدم جلوتر رفتن و از همون ابتدا مرز هنر و کالا رو عمدن خراب کردن.
یعنى نمیشه گفت کارشون «فقط تجاریه»؛ چون همون تجارى بودن رو دارن به عنوان موضوع و ماده ی کارشون استفاده می‌کنن.
کاز با فیگورهایى که تو دسته ی اسباب‌بازى جا نمیگیرن ( ولى با همون زبان اسباب‌بازى حرف میزنن ) داره دقیقن همین دوگانگى رو بازى می‌کنه:
محصولِ فرهنگ مصرفى، با یه لایه ی عمیقى از تنهایى و اضطراب.
پس اینکه «چرا هنره؟» جوابش نه فقط تو زیبایى اثر، بلکه تو سه چیزه: پذیرش نهادى، پیچیدگى مفهومى، و توانایى بیان یه تجربه ی انسانى با زبانى که همه می‌فهمن.
همین :)


۳۰ مرداد ساعت ۲۰:۵۵
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگیست زمانی که نباشی
۲۸ مرداد ساعت ۱۹:۵۷
چمنزار
به به :)
البته بیشتر شبیه به مرغزاره

بامداد
به به :) البته بیشتر شبیه به مرغزاره
مینویسم چمنزار بخوانید مرغزار😁
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۹ مرداد ساعت ۰۰:۱۴
عکاسی، در عمیق‌ترین لایه‌اش، تلاشی‌ست برای متوقف کردن زمان — نه برای نگه داشتنش برای همیشه، که این ممکن نیست، بلکه برای اعتراف به این‌که لحظه‌ای گذشت و مهم بود.

عکاس وقتی دوربین را بالا می‌آورد، در واقع دارد می‌گوید: «این را دیدم. این برایم اتفاق افتاد.» نور خاصی که روی یک دیوار کهنه افتاده، خط چروکی روی صورت پیرمردی،
سایه‌ای که از لای پرده می‌گذرد — این‌ها چیزهایی نیستند که بمانند. عکاس با ترس از فراموشی زندگی می‌کند، اما همین ترس او را به عاشق‌ترین ناظر دنیا تبدیل می‌کند.

چرا عکاسی می‌کند؟ چون دیدن، برایش کافی نیست. او می‌خواهد لحظه را نگه دارد تا بعداً، در سکوت اتاقش، دوباره آن را زندگی کند. دوربین برایش یک ابزار حافظه نیست؛ یک روش بودن است. یک راه برای گفتن که او هم اینجا بود، و دنیا از دریچه‌ی چشمانش، یک‌بار، این‌طور دیده شد.

و شاید عمیق‌ترین دلیل این باشد: عکاس می‌خواهد ثابت کند که چیزی که به چشم دیگران عادی می‌آید، در واقع معجزه است — اگر فقط کسی وقت بگذارد و نگاه کند.
محمد فروزنده، امیرمسعود فدائی و شادی ناجی این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۵ مرداد ساعت ۰۳:۲۲
بازم یه سال دیگه گذشت و به رسم عادت تولدم مبارک
امین رضا بلوچ اکبری
شادی ناجی این را دوست دارد
تولدتون پرتکرار و فرخنده با تأخیر 🦁🍃🎁
۱۹ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۰ مرداد ساعت ۰۰:۳۶
زکات عقل اندوهی است طویل
نیلوفر ثانی و شادی ناجی این را خواندند
ویگن اوانسیان و امیرمسعود فدائی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۲ مرداد ساعت ۱۷:۰۷
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
امیرمسعود فدائی این را دوست دارد
امیدوارم این چای شیرین رو با املت آن هم اول صبح نوش جان فرموده باشید...
ویگن اوانسیان
امیدوارم این چای شیرین رو با املت آن هم اول صبح نوش جان فرموده باشید...
جای شما خالی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۱ تیر ساعت ۱۸:۲۴
درسته که حوصله تاتر دیدن ندارم ولی عکس که میگیرم
۲۰ تیر ساعت ۲۳:۳۲
Love leaves a sacred trace
I still feel you in this place
I’m calling out your name
Nothing feels the same
Where my heart still lives
you never truly left
You’re inside my every breath
"Where my heart still lives"
۱۶ تیر ساعت ۱۱:۲۲
رفته بودم به خورشید و دریا بپیوندم اما روزگار مهلت نداد.

رفته بودم دریایی شوم اما خاک مرا کشید.

رفته بودم در آغوش دریا آرام بگیرم، اما تقدیر مرا به ساحل بازگرداند.

قرار بود موج شوم و در بی‌کرانگی گم شوم، اما سهمم غبارِ خشکی شد.

دلم به وسعت دریا بسته بود، اما روزگار مرا در تنگنای خاک نشاند.

رفته بودم با دریا یکی شوم، اما خاک مرا از آغوشش ربود.

آرزو داشتم ... دیدن ادامه ›› آخرین نفس را به دریا بسپارم، اما باد مرا به سمت خاک برد.

خواستم در موج‌ها محو شوم، اما سرنوشت مرا در سکوت ساحل جا گذاشت.

دریا مرا صدا می‌زد، اما روزگار صدایش را از من دریغ کرد.

سهم دلم دریا بود، اما قسمت تنم خاک شد.

می‌خواستم به آبیِ بی‌انتها برسم، اما راه من به کویر ختم شد.

رفته بودم دریا شوم، اما پیش از رسیدن، خاک مرا در آغوش کشید.

قرار بود پایانم در آغوش دریا باشد، اما سرنوشت پایان دیگری برایم نوشت.

تمام عمر به شوق دریا دویدم، اما وقتی رسیدم، موج‌ها از من گذشته بودند.
۱۵ تیر ساعت ۲۲:۵۹
چه می‌شود که کسی عکاسی را انتخاب می‌کند؟

شاید چون یک روز می‌فهمد بعضی لحظه‌ها آن
‌قدر زود می‌گذرند که حتی فرصت خداحافظی هم نمی‌دهند. می‌فهمد حافظه، هرچقدر هم قوی باشد، جزئیات را کم‌کم فراموش می‌کند؛ اما یک عکس می‌تواند بوی یک عصر بارانی، گرمای یک لبخند و سکوت یک نگاه را سال‌ها زنده نگه دارد.

شاید عکاسی را انتخاب می‌کند چون حرف‌هایی دارد که با کلمات نمی‌شود گفت. چون گاهی یک قاب، بلندتر از هزار جمله فریاد می‌زند و آرام‌تر از هر شعر، احساس را منتقل می‌کند.

عکاس، فقط تصویر ثبت نمی‌کند؛ زمان را متوقف م
ی‌کند. میان شلوغی زندگی، لحظه‌ای را نجات
می‌دهد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.

شاید ... دیدن ادامه ›› دلیل انتخاب عکاسی، عشق باشد؛ عشق به دیدن چیزهایی که دیگران بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذرند. نوری که فقط چند ثانیه می‌ماند، نگاهی که فقط یک‌بار اتفاق می‌افتد، یا لبخندی که دیگر هرگز تکرار نمی‌شود.

و شاید در نهایت، کسی عکاسی را انتخاب می‌کند چون می‌خواهد وقتی سال‌ها گذشت و همه‌چیز تغییر
کرد، هنوز بتواند به یک عکس نگاه کند و با خودش بگوید:

«این لحظه، واقعاً زندگی کرده بود.»
امان از عبارتی که نوشتید:
«عکاس، فقط تصویر ثبت نمی‌کند؛ زمان را متوقف می‌کند. میان شلوغی زندگی، لحظه‌ای را نجات می‌دهد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.»
ویگن اوانسیان
امان از عبارتی که نوشتید: «عکاس، فقط تصویر ثبت نمی‌کند؛ زمان را متوقف می‌کند. میان شلوغی زندگی، لحظه‌ای را نجات می‌دهد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.»
🙏🙏🙏
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۲ تیر ساعت ۰۱:۵۱
پرواز عشق از درون آغاز خواهد شد و در زمانی که متولد می‌شود در درون پر خواهد کشید هفت آسمان را و در عرش روزی را از نو آغاز خواهی کرد
شادی ناجی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۲ تیر ساعت ۰۱:۲۷
پوستر انتقادی سید محسن حسینی (دوبلور و گرافیست جنجالی) برای خداحافظی بازیکنان تیم ملی
۲۸ خرداد ساعت ۱۲:۴۱
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان ... دیدن ادامه ›› سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
۱۲ خرداد ساعت ۱۸:۵۴
غروب، همان لحظه‌یِ پرشکوه و در عین حال، پر از ملالِ خداحافظی است. آن دم که آسمان، خود را با رنگ‌های خونین و زرین می‌آراید، گویی جهان در حالِ ادایِ احترام به پایانِ یک روز است. در این لحظه، زیبایی و غم، در هم می‌آمیزند؛ زیبایی در شکوهِ رنگ‌هاست و غم در این حقیقت که هر چه هست، در حالِ رفتن است. با هر غروب، سایه‌های بلند و تیره از راه می‌رسند تا تاریکی را بر پهنه‌یِ زمین ببارند و انگار، گویی جهان در سیاهیِ شب غرق می‌شود.

اما آیا هیچ‌گاه به چشم‌هایِ خود نگریسته‌ای که در دلِ تاریک‌ترینِ شب‌ها، در انتظارِ اولینِ پرتوِ نور، خیره مانده‌اند؟

غروب، پایانِ جهان نیست؛ بلکه تنها «تغییرِ فصلِ نور» است. تاریکیِ شب، نه یک دشمن، بلکه آغوشِ آرامش‌بخشِ طبیعت است که زمین را برای تولدی دوباره آماده می‌کند. در فلسفه‌یِ هستی، هیچ‌چیز در دایره‌یِ ابدیتِ ثابت نمی‌ماند. همان‌گونه که خورشید، هیچ‌گاه از پسِ سنگینیِ شب، بازنمی‌ماند، حقیقتِ زندگی نیز چنین است: هر سیاهی، تنها مقدمه‌ای برای ظهورِ سپیده‌دم است.*

«به‌راستی که با هر سختی، آسانی است.» سختی‌هایِ زندگی، مانند همان غروب‌هایِ تلخ و شب‌هایِ طولانی هستند؛ آن‌ها ممکن است ما را در ملال و ... دیدن ادامه ›› ناامیدی فرو ببرند، اما در واقع، همان ظرف‌هایِ خالی هستند که قرار است با نورِ پیروزی و آسانیِ روزهایِ روشن، پر شوند.

ناامیدی، زمانی رخ می‌دهد که ما فراموش می‌کنیم خورشید، همواره در پشتِ خطِ افق، در حالِ آماده شدن برایِ برخاستن است. پس در دلِ تاریکی، چشم به افق بدوز؛ چرا که سپیده‌دم، همواره نزدیک‌تر از آن است که تصور می‌کنی.
حسین چیانی این را خواند
سپیده موسوی و شادی ناجی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۰ خرداد ساعت ۰۹:۵۱
«رقصِ بی‌پایانِ روح بر بالِ کوچ»

آن‌ها را می‌بینی؟ آن پرندگان مهاجر را که با تکیه بر بال‌های ظریفشان، مرزهایِ بی‌اعتبارِ زمین را زیر پا می‌گذارند. آن‌ها نه از ترسِ طوفان، نه از سنگینیِ شب، و نه از هراسِ گم‌شدن؛ آن‌ها تنها از «ماندن» می‌ترسند. سفر برای آن‌ها یک اجبار نیست، بلکه شکلی از نیایش است؛ رقصیدن بر لبه‌یِ باد، برای رسیدن به جایی که قلبشان از پیش، نقشه‌ی آن را کشیده است.

این کوچِ بی‌وقفه، تکرارِ جادوییِ روحِ آدم‌های بزرگی است که ما در میانه‌ی هیاهوی زندگی گم کرده‌ایم. همان روح‌های رهایی که در بندِ زنجیرِ تعلقات نیستند. آن‌ها همان‌هایی هستند که قلبی از جنسِ آسمان دارند؛ نه به خاکِ تعلقات چسبیده‌اند و نه در بندِ نام، جایگاه و مال‌ گرفتار ... دیدن ادامه ›› شده‌اند.

مانند آن پرنده، آن‌ها نیز می‌دانند که خانه، یک «مکان» نیست، بلکه یک «حالت» است. آن‌ها به جای آنکه در یک آشیانه‌ی امن و کوچک، عمر خود را در انتظارِ فردا بگذرانند، تمامِ جهان را آشیانه‌ی خود کرده‌اند. آن‌ها می‌دانند که حقیقت در «بودن» است، نه در «داشتن».

کاش ما نیز می‌توانستیم، اندکی از آن سبک‌بالیِ مهاجران بیاموزیم؛ اندکی از آن بی‌قیدیِ روح‌های بزرگ را که می‌دانند تنها راهِ رسیدن به اوج، رها کردنِ تمامِ سنگینی‌های زمین است. برای پرواز کردن، نباید بال داشت، باید «آزاد» بود.
ایمان شکاری، قاصدک و سپیده موسوی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۹ خرداد ساعت ۲۲:۲۲
انسان‌ها را نه از چهره، که از کردارشان باید شناخت. گاهی گرگ‌ها در لباس انسان، با لبخندی بر لب به میان دیگران می‌آیند و هنگامی که پای منفعت، حسادت یا خودخواهی به میان می‌آید، نقاب از چهره‌شان می‌افتد و بی‌رحمانه هم‌نوعان خود را می‌درند.

آن‌ها نه با دندان، که با زبان زخم می‌زنند؛ نه با چنگال، که با تهمت، خیانت و بی‌انصافی دل‌ها را می‌شکنند. دردناک‌تر آن‌که قربانیانشان اغلب کسانی هستند که به آن‌ها اعتماد کرده‌اند. تاریخ و زندگی روزمره پر است از زخم‌هایی که از دشمنان نخورده‌ایم، بلکه از دوستانی خورده‌ایم که در لباس دوستی، خوی گرگ‌صفتی را پنهان کرده بودند.

اما در برابر این تاریکی، هنوز انسان‌هایی هستند که با مهربانی، انصاف و جوانمردی زندگی می‌کنند. ارزش انسانیت زمانی آشکار می‌شود که بتوان در میان این همه خودخواهی، دست دیگری را گرفت و به جای دریدن، مرهمی بر زخم‌های او شد. جهان نه از گرگ‌صفتان، که از انسان‌هایی روشن می‌شود که حتی در سخت‌ترین شرایط نیز انسان ماندن را انتخاب می‌کنند.
ایمان شکاری این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۹ خرداد ساعت ۱۲:۵۹
امیر حسین دیوانه برانگیز
۰۸ خرداد ساعت ۱۶:۲۸
درخت توت، بی‌صدا و بی‌ادعا کنار جاده می‌ایستد؛
نه نامی می‌خواهد، نه سپاسی، نه حتی نگاهی.
فقط هر بهار و تابستان، دستانش را پر از شیرینی می‌کند و برای رهگذران می‌تکاند.
هرکس از راه برسد، فقیر یا غنی، غریبه یا آشنا، می‌تواند زیر سایه‌اش بایستد و کامش را شیرین کند.
درخت توت بلد است بی‌منت ببخشد؛
بلد است داشته‌هایش را خرج لبخند دیگران کند، بی‌آنکه چیزی طلب کند.

چه خوب بود اگر آدم‌ها هم کمی شبیه درخت توت بودند؛
اگر مهربانی را ذخیره نمی‌کردند،
اگر محبت را فقط برای آنکه می خواهند کنار نمی‌گذاشتند،
اگر ... دیدن ادامه ›› دل‌هایشان مثل شاخه‌های توت، خم می‌شد برای بخشیدن.

دنیا شاید بیش از هر چیز، محتاج انسان‌هایی است که بی‌هیاهو شیرینی پخش کنند؛
آدم‌هایی که حضورشان، مثل توت رسیده در ظهر تابستان،
طعم زندگی را کمی شیرین‌تر کند.