اجرای میزری بیش از آنکه تجربهای دراماتیک و تأثیرگذار باشد، با مجموعهای از کاستیهای بنیادین در بازیگری، انتقال عاطفه، طراحی جزئیات اجرایی و منطق روایت مواجه بود.
بازیها از پختگی و ظرافت لازم برخوردار نبودند؛ نه کنشهای بازیگران به خلق موقعیتهای باورپذیر منجر میشد و نه عواطف دراماتیک به شکلی مؤثر به مخاطب انتقال مییافت. در نتیجه، آنچه باید به تعلیق، همذاتپنداری و درگیری عاطفی تماشاگر میانجامید، در سطحی کماثر و فاقد عمق باقی میماند.
مسئله صرفاً به کیفیت بازیها محدود نمیشد؛ بلکه در جزئیاتی ریشه داشت که مستقیماً بر باورپذیری جهان نمایش اثر میگذارند. بطری مشروبی که خالی بود، سوزاندن نامههایی که تنها با افکت صوتی بازنمایی میشد، و کاغذهایی بدون متن که شخصیت نویسنده پشت دستگاه تایپ میکرد، نمونههایی از این گسست میان واقعیت نمایشی و آن چیزی بودند که اجرا میکوشید به مخاطب القا کند.
این جزئیات شاید در نگاه نخست کماهمیت به نظر برسند، اما در تئاتری که بر تعلیق روانشناختی و باورپذیری موقعیت استوار است، هر عنصر صحنه باید در خدمت جهان اثر باشد. تماشاگر قرار نیست صرفاً نشانههای یک کنش را ببیند، او باید بتواند آن کنش را در جهان نمایش باور کند. نادیدهگرفتن این ظرایف، نهتنها از کیفیت اجرا میکاهد، بلکه به تضعیف رابطه اعتماد میان اثر و مخاطب میانجامد.
اوج این آشفتگی در صحنه پایانی نمایان شد؛ جایی که شتاب ، حتی فرصت لازم برای تکمیل یک کنش ساده و خروج باورپذیر از موقعیت را از بازیگر مرد سلب
... دیدن ادامه ››
کرده بود و زیپ لباسش باز مانده بود. چنین لغزشی، بهجای آنکه حاصل تنش دراماتیک باشد، ضعف در مدیریت اجرایی و آمادهسازی صحنه را آشکار میکرد.
در نهایت، مشکل اصلی این اجرا صرفاً فقدان تأثیرگذاری عاطفی نبود؛ بلکه ناتوانی در ایجاد مجموعهای منسجم از بازی، میزانسن، آکسسوار و روایت بود که بتواند مخاطب را در جهان اثر نگه دارد. احترام به شعور تماشاگر در تئاتر نه با توضیحدادن همهچیز، بلکه با جدیگرفتن جزئیات، انسجام کنشها و اعتماد به قدرت ادراک او محقق میشود. مخاطب برای باورکردن جهان نمایش به دعوتی صادقانه نیاز دارد، دعوتی که در این اجرا، دستکم در بسیاری از لحظات، شکل نگرفت.
خسته نباشید عرض میکنم خدمت تمامی عوامل گروه.