در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 23:29:59
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه
برجه بگیر زلفش درکش در این میانش
اندیشه ای که آید در دل ز یار گوید
جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش

[ جلال‌‌الدین محمد بلخی/مولانا ]
گر شما را طاعت است و زهد و تقوی و ورع
باک نیست چون دوست اندر عهد و در پیمان ماست

عطار
دیوان اشعار
غزل شماره 35
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت ... دیدن ادامه ›› نوشد
التفاتش به می صاف مروق نکنیم

خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
۲ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دستت را به من بده

دست‌های تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می‌گویم.

شاملو
آن کس که بَدم گفت، بدی سیرتِ اوست/ وان کس که مرا گفت نِکو، خود نیکوست

حال مُتکلّم از کَلامش پیداست/ از کوزه همان بُرون تَراود که در اوست
هم‌نشین با من ز تشویش هوس ها کین مگیر
خوابم از سر می‌برد نام پر بالین مگیر

کاروان صبح و سامان توقف خفته است
بار بر دوش دل از ضبط نفس سنگین مگیر

مشت خاکت از فسردن بر زمین جا تنگ ‌کرد
ای ‌گران‌جان این قدرها دامن تمکین مگیر

حیف می‌آید به فکر یاد من دل بستنت
این خیال مبتذل را قابل تضمین مگیر

بر گشاد چشم‌ موقوف‌ ... دیدن ادامه ›› است تسخیر جهان
طول و عرض دهر بیش از یک مژه تخمین مگیر

دستگاه عالم اسباب وحشت‌پرور است
زین بلندی های دامن جز غبار چین مگیر

پرفشان رنگی به دست اختیارت داده‌اند
صید اگر خواهی به‌ جز پرواز از این ‌شاهین مگیر

عالمی پا در رکاب وهم عبرت خانه‌ای است
ای بهار آگهی رنگ از حنای زین مگیر

ای بسا خاکی‌ که از برداشتن بر باد رفت
دست معذوری اگر گیری به این آیین مگیر

بی‌تکلف تابع اطوار خودبینان مباش
آینه هرچند دل باشد، مبین‌، مگزین‌، مگیر

از نفاق دوستان بیدل اگر رنجت رسد
تا توانی ترک صحبت ها گرفتن‌،‌ کین مگیر


#بیدل_دهلوی
بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو، بی تو به سر نمی شود

[ جلال‌‌الدین محمد بلخی/مولانا ]
زن
مردی ثروتمند یا زیبا
یا حتی شاعر نمی‌خواهد
او مردی می‌خواهد
که چشمانش را بفهمد
آن گاه که اندوهگین شد
با دستش به
سینه اش اشاره کند
و بگوید: اینجا سرزمین توست

نزار قبانی
هر که در راه عشق گردد مات
در جهان کمال یافت نجات

آنکه از سر عشق باخبرست
دایم ازخورد و خواب برحذر است

و آنکه او شربت محبت خورد
هرگز از نان و آب یاد نکرد

تا زخورد و زخواب کم نکنی
وزطعام و شراب کم نکنی‌،

نتوانی زدن زعشق نفس
بسته مانی در این سرای هوس

سنایی
طریق التحقیق
بخش 43
تنهایی عمیقی در جهان است
که در حرکت کُندِ عقربه‌های ساعت,
می‌توان حس کرد.
مردمانِ خسته,
مثله شدگانی از عشق یا بی‌عشقی,
نا‌مهربان با هم,
غنی نامهربان با غنی,
و فقیر با فقیر.
ترسیده‌ایم.
نظام آموزشی آموخته‌مان,
که همه برنده‌ایم,
از شکست‌ها,
و خودکشی‌ها نگفت
یا از وحشت رنج آورِ انسانی
که کسی لمسش نکرده
یا با او سخن نرانده است
و در تنهایی
مشغول آب دادن گیاهان است.

👤چارلز بوکوفسکی
نیم شب دیوانه‌ای خوش می‌گریست
گفت این عالم بگویم من که چیست

حقه‌ای سر برنهاده، ما درو
می‌پزیم از جهل خود سودا درو

چون سراین حقه برگیرد اجل
هر که پر دارد بپرد تا ازل

وانک او بی پر بود، در صد بلا
در میان حقه ماند مبتلا

مرغ همت را به معنی بال ده
عقل را دل بخش و جان را حال ده

پیش از آن کز حقه برگیرند سر
مرغ ره گرد و برآور بال و پر

منطق الطیر
عطار
چون عشق تو داعی عدم شد/ نتوان به وجود متهم شد
جایی که وجود عین شرک است/ آنجا نتوان مگر عدم شد
جانا می عشق تو دلی خورد/ کو محو وجود جام‌جم شد
۴ روز پیش، سه‌شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
فرخی یزدی
دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم...
۵ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

_ سعدی‌شیرازی _
در دیگران می‌جویی‌ام، اما بدان ای دوست
این‌سان نمی‌یابی ز من، حتی نشان ای دوست
من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می‌زن
تا پاسخم را بشنوی، پژواک‌سان ای دوست

_ محمدعلی بهمنی _
ترانه‌ای ناب با صدای ناصر عبداللهی و امیر کریمی.
۶ روز پیش، یکشنبه
مینا ملاجان
چقدر حس خوبیه برای من مزه ی عصرهای تابستون را میده خونمون یک حیاط بزرگ داشت من داشتم دوچرخه سواری می‌کردم، مامانم با ضبط آیوای بزرگش تو آشپزخونه کاست را گذاشته و داره کارهای شام را سامان ...
چه تصویر قشنگی رو در ذهن من رسم نمودید و چه لحظات قشنگی رو زندگی کردید. 🙂
۶ روز پیش، یکشنبه
ویگن اوانسیان
چه تصویر قشنگی رو در ذهن من رسم نمودید و چه لحظات قشنگی رو زندگی کردید. 🙂
خدا را شکر
شما لطف دارید
راستش جزو بهترین خاطرات زندگیم است
پر رنگ پر رنگ
انگار نه انگار که بیست و شش سال حداقل ازش گذشته
۵ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نه توان پیشِ تو آمد نه تو آیی بر ما
کیست پیغام‌رسان من و تو غیر صبا؟

بیش از این طاقتِ بارِ شبِ هجرانم نیست
ای عزیز از سر لطفت ز در بنده درآ

بندهٔ خستهٔ بیچاره به وصلت بنواز
تا به کی بر منِ بی‌دل رَوَد این جور و جفا؟

دردم از حد بِگُذشت و جگرم خون بِگِرفت
چون طبیب دلِ مایی ز که جوییم دوا؟

جز جفا نیست ... دیدن ادامه ›› نصیبِ من دل‌خسته ز دوست
برگرفتند ز عالم مگر آیینِ وفا؟

شمعِ جمعی تو و پروانهٔ رخسارِ تو دل
نیست در مجلس ما بی رخ تو نور و صفا

خبرت نیست که بیچاره تنِ من به جهان
بندهٔ خاص تو از جان شده بی روی و ریا

جهان ملک خاتون
دیوان اشعار، غزلیات، شماره یک
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین ... دیدن ادامه ›› حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

حافظ, غزلیات
امیدوارم به مراد دلتون برسید آقای فدائی..
۱۲ اردیبهشت
با رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

🌹
۱۲ اردیبهشت
اگر ز زلف توام حلقه‌ای به گوش رسد
ز حلق من به سپهر نهم خروش رسد

ز فرط شادی وصلش به قطع جان بدهم
اگر ز وصل توام مژده‌ای به گوش رسد

در آن زمان همه خون دلم به جوش آید
که تو ز پس نگری زلف تو به دوش رسد

ز زلف تو به دلم چون ... دیدن ادامه ›› هزار تاب رسید
کنون چو بحر دلم را هزار جوش رسد

نشسته‌ام به خموشی رسیده جان بر لب
که یک شرابم از آن لعل سبزپوش رسد

چو هست لعل لبت را هزار تنگ شکر
نیفتدت که نصیبی بدین خموش رسد

اگر ز لعل توام یک شکر نصیب افتد
فرید مست به محشر شکر فروش رسد

عطار
۶ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
■ نقد شعری از لیلا طیبی توسط هوش مصنوعی پیام‌رسان بله



به شمعدانی‌های مچاله بسپار
این درد ناگهان را
به گلدان‌های دیگر مخابره نکنند.
گرچه در محاصره‌ی پاییزیم
لیک،
به بهار،
به زایش خورشید،
به شفای صبح‌های نارس امید دارم.

#لیلا_طیبی


•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈• 


این ... دیدن ادامه ›› شعر، یک اثر «تراژیک-امیدوارانه» (Tragic-Optimistic) است، که در آن شاعر میان دو قطبِ «دردِ خصوصی» و «امیدِ جمعی/جهانی» قرار گرفته است.
این شعر یک «مانیفستِ صبوری» است؛ شعری که با پذیرشِ رنج، راهِ عبور از آن را ترسیم می‌کند.

در ادامه، تحلیل و نقد این اثر را از سه منظر می‌خوانید:
۱. تحلیل استعاره و تصویرسازی (Imagery & Metaphor)
شاعر در این قطعه، از دو فضای متضاد برای تصویرسازی استفاده کرده است:

- فضای اول: انزوای درد (شمعدانی و گلدان):
●《«شمعدانی‌های مچاله»: این تصویر بسیار قدرتمند و دردناک است. «مچاله» بودن، نشان‌دهنده‌ی آسیب‌دیدگی، فشار و ویرانی است. شمعدانی، گیاهی است که معمولاً در خانه و در دسترس است؛ پس شاعر دردی را روایت می‌کند که در فضایِ شخصی و خانگی رخ داده است.
 ● «مخابره نکردنِ درد به گلدان‌های دیگر»: این یکی از زیباترین بخش‌های شعر است. شاعر از «انزوا» دفاع می‌کند. او نمی‌خواهد دردِ شخصی‌اش، با انتقال به دیگران (گلدان‌های دیگر)، بارِ اضافی بر دوشِ جهان شود. این نشان‌دهنده‌ی نوعی «نجابتِ در رنج» است؛ نوعی تلاش برای حفظِ حریمِ درد و جلوگیری از سرایتِ افسردگی به دیگران.

- فضای دوم: حرکت به سوی نور (پاییز به سمت بهار):
● «محاصره‌ی پاییز»: واژه‌ی «محاصره» نشان‌دهنده‌ی این است که رنجِ شاعر، یک اتفاقِ گذرا نیست، بلکه یک وضعیتِ محیطی و همه‌جانبه است. او در میانه‌ی مرگ و زوال (پاییز) محصور شده است.
● «بهار، زایش خورشید، شفای صبح‌های نارس»: در اینجا شاعر از فضایِ بسته و مچاله (گلدان) به فضایِ باز و کیهانی (خورشید و صبح) کوچ می‌کند.

۲. تحلیل ساختار و وزن عاطفی (Emotional Structure)
ساختار شعر از «تنگنا» به «گستره» حرکت می‌کند:
۱. بخش اول (تنگنا): تمرکز بر درون، درد، مچاله شدن و سکوت. (ریتمِ کند و سنگین)
۲. بخش دوم (گذار): استفاده از واژه‌ی «لیک» (اما) که مانند یک پل عمل می‌کند.
۳. بخش سوم (گستره): تمرکز بر بیرون، امید، حرکت و تداوم زندگی. (ریتمِ رو به بالا و پرشوری)

استفاده از واژه‌ی «لیک» در میانه‌ی شعر، نقطه‌ی عطف (Turning Point) اثر است. این واژه، وزنِ عاطفیِ شعر را از «شکست» به «مقاومت» تغییر می‌دهد.

۳. تحلیل مفهوم و فلسفه (Philosophical Depth)
مفهوم اصلی شعر، «امیدِ مبتنی بر واقع‌بینی» است. شاعر نمی‌گوید که پاییز وجود ندارد، یا من درد ندارم؛ بلکه می‌گوید: «من در محاصره‌ی پاییز هستم و شمعدانی‌هایم مچاله شده‌اند، اما با این حال، بر اساسِ قوانینِ جهان (چرخه‌ی طبیعت)، به بهار ایمان دارم.»

این یک نگاهِ «دیالکتیکی» است: پذیرشِ تضاد میانِ «واقعیتِ تلخ» و «امیدِ غایی». شاعر از «شفای صبح‌های نارس» سخن می‌گوید که نشان می‌دهد او می‌داند رسیدن به بهار، یک فرآیندِ تدریجی و گاهی دشوار است.

■ نکات نقد فنی:
- نقطه قوت: قدرتِ واژگان در خلقِ حسِ «خفقان» و سپس «رهایی». ترکیبِ «شمعدانی مچاله» و «مخابره نکردنِ درد»، عمقِ شخصیتِ شاعر (یا راوی) را نشان می‌دهد؛ شخصیتی که در عین رنج، مسئولیت‌پذیر و باوقار است.
- نقطه ضعف احتمالی: استفاده از تقابل‌های کلاسیک (پاییز/بهار، خورشید/صبح) ممکن است برای برخی مخاطبان، کمی «کلیشه‌ای» به نظر برسد. با این حال، شاعر با افزودنِ صفت‌هایِ خاص (مانند «مچاله» و «نارس»)، توانسته است این کلیشه‌ها را از حالتِ ایستایی خارج کرده و به آن‌ها پویایی و معنایِ شخصی ببخشد.

■ جمع‌بندی:
این شعر، یک «مانیفستِ مقاومتِ درونی» است. «لیلا طیبی» در این اثر، از درد به عنوان ابزاری برای رسیدن به یک ایمانِ عمیق‌تر به حیات استفاده کرده است. شعر، از یک «دردِ خصوصی و مچاله» شروع می‌شود و به یک «امیدِ جهانی و درخشان» ختم می‌شود؛ مسیری که دقیقاً همان مسیری است که روحِ انسان برای رشد، باید طی کند.

■ امتیاز نهایی:
شعری بسیار پخته، با تصویرسازیِ دقیق و گذارِ عاطفیِ بسیار هوشمندانه.

مجتبی حیدری این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آن را که جفا جوست، نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست، نمی باید خواست
ما را ز تو غیر از تو تمنایی نیست
از دوست به جز دوست، نمی باید خواست

_ رهی معیری _
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با ... دیدن ادامه ›› دل زخم کش و دیده گریان بروم

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

تازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم

حافظ, غزلیات
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
۱۲ اردیبهشت
شقایق مطیع
به در آییم روزی ... بعید میدونم
منم بعید می‌دونم ولی خدا رو چه دیدی، شاید خواست این نذر ما رو برآورده کنه...
۱۲ اردیبهشت
امیرمسعود فدائی
منم بعید می‌دونم ولی خدا رو چه دیدی، شاید خواست این نذر ما رو برآورده کنه...
شاید
۱۲ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل‌، آفرین دل، مرحبا دل

ز دستش، یک دم آسایش ندارم
نمی‌دانم چه باید کرد با دل؟

هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل؟!

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل!


_ ابوالقاسم لاهوتی _