«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواریاست برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفتوگو درباره زمینههای علاقهمندی مشترک، خبررسانی برنامههای جالب به همدیگر و پیشنهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
کار تو یه لیگِ دیگه بود :)
لذت بردم
فلسفه و علم رو به میدون مبارزه کشوند نه برای شکست، برای اینکه یادمون نره همواره جهان درحالِ تکامله. و همزمان در حال انحطاط...
نیاز دارم نشست یا یک جلسهی نقد و بررسی برای این کار باشه و پای حرفای نویسنده و کارگردان بنشینم. چون گرههای زیادی برام باقیمونده. که خب بخش زیادیش طبیعیه و بخشیش هم نه. اما دلم میخواد بدونم نویسنده با این گرهها چطور مواجه شده و خلاصه فلسفی علم یکی از فیلداییه که خیلی دوستش دارم و فکر میکنم یه جورایی بشه گفت درونمایهی این اثر فلسفهی علم بود..
سلام. یکی شدن بازیگرها خیلی به دلم نشست. کارکترا تیکهپاره نبودن. ولی قصه هرچند در آغاز درگیرم کرد اما رفته رفته کمجون شد. و شوخیها به اندازه بود. خسته نباشین 🌿
سلام.
جناب مساوات، از زمان و مکان خودت جلوتری و این چیزیه که یه هنرمند نیاز داره برای اینکه تاثیرگذار باشه.
من دوست داشتم و لذت بردم و یادگرفتم.
کار سخت، تمیز انجام دادنش سختتره. و خا نوا ده تمیز یود خیلی.
خسته نباشین 🌿
فقط یه چیزی؛
من صندلی ۱ ردیف هشت بودم و یه نور سبز گوشهی سمت راست استیج روی کف افتاده بود و خیلی رو مخ بود :( فکر کنم نور بک استیج بود.
گفتم بگم شاید بشه رفعش کرد.
سلام و خسته نباشید به تیم آناتومی.
مخصوصا بازیگرا که خییییلی بازی کردن این کار به نظرم سخته حرفی توش نیست که خیلی خوب کارشونو انجام دادن.
اما خب من لذت نبردم.
نه از متن (هم فرم هم محتوا)
نه از کارگردانی
میشد طوری باهم ست بشن سه داستان که انقدر فوکوس کشی مداوم نکنه صحنه. اعصابم خوررررد شد حقیقتا :///
و میشد کوتاهتر باشه کار. و با توجه پیچیدگی متن، اون تعلیق اولیه میشد یکم زودتر به سرانجام برسه و مخاطب بفهمه با چی روبه رو هست.
همین.
سپاس
واقعا منم همین حس و داشتم
بازی ها عالی و روان ولی متن به شدت تکراری با کلمات تکراری با صدای بلند و گوش خراش
تکرار کلمات تکراری تکرار تکرار
نه نه نه نه . من من من من
همه همزمان با هم حرف میزدن
من با دوستم رفتم اگه نه همون اول پامیشدم میرفتم
خسته نباشید به عوامل بیپایانی ⚘️
حدیث میرامینی لطفا بیشتر روی صحنهی تئاتر باش. تو حیفی برای تصویر:)
از بازیها کلی چیز یاد گرفتم
ممنون
ولی حس میکردم خانم الهام شعبانی عزیز بیشتر از متن با بداهه پیش میرفتن و این گاهی باعث تپق میشد که البته توی ذوق نمیزد ولی خب یکم از تمیزی کار کم میکرد. شاید شبی که من دیدم اینطوری بوده نمیدونم...
من که این جمله رو از زبان یکی از بازیگران شنیدم احساس کردم بازیگر جمله را اشتباه بیان کرده . " ای کاش تاتر هم به اندازه زندگی واقعی بود " درستتر نیست ؟
من که این جمله رو از زبان یکی از بازیگران شنیدم احساس کردم بازیگر جمله را اشتباه بیان کرده . " ای کاش تاتر هم به اندازه زندگی واقعی بود " درستتر نیست ؟
نه اتفاقا... دقیقا منظورش همین بود که کاش این زندگیِ لعنتی یکم شبیه تئاتر واقعی بود :) همین عجیب کرده این جمله رو. اینکه بازیگر از این جهانِ تصنعی به تئاتر پناه میبره و اونو واقعیتر میبینه.
باز خیار اوکی بود . شب اول ردیف اول بودم بوی کباب میومد گشنم شد ، دفعه دوم ردیف ۴ بودم باز بوی کباب میومد😂سومین مرتبه خداییش ردیفای آخر بودم بوش نمیومد😂ولی تونستم تجسم کنم😂
عالی بودین
فکر کنم وقتی نقش دچار اشکالی در بدنه راحتتر میتونه باهاش بازی کنه تا اینکه کاملا فلج باشه. اینکه همهی همهی انرژی و حست رو طوری مدیریت کنی که بی کم و کاست به مخاطب برسه خیلی هنرمندی میخواد.
و اینکه خیلی روندن ولیچر برقیت خفن بود زن! میتونی مسابقه بدی باهاش😄
تپق نزدن شاهین زارع هم وسط اوووون همه کلمه، دستمریزاد داشت.
اهان یه چیز دیگه، تا حالا عمارت ارغوان نرفته بودم. خوشمان آمد :))