و ابدیت و جاودانگی خون آشامی در من چیزی بود که او را به سمتم کشاند.
او به من گفت می خواهد در کنارم بیماران را درمان کند، اما من از نگاهش دیدم که به دنبال چیز دیگریست.
او خون تاریکم را می خواست.
و من نمی توانستم آن را به او بدهم.
دلیلش این نبود که نمی خواستم تا ابد از عطش به خون رنج بکشد.
من فقط نمی خواستم به خون انسانی لب بزنم.
این عهدی بود که با خودم بسته بودم.
و او نمی توانست تصمیم مرا بپذیرد.
همیشه به دنبال راهی بود تا مرا قانع کند.
و هر گاه احساس ناامیدی
... دیدن ادامه ››
می کرد، مرا محکوم به گناه می کرد.
می گفت من فقط وانمود می کنم که در حال درمان بیمارانم.
که می گذارم بمیرند تا بعد خونشان را بنوشم.
خون آشامی که از زندگان نمی نوشد.
تنها از مردگان.
...
و وقتی کرم های انگلی آمدند، اوضاعش وخیم تر شد.
او از آن ها وحشت داشت.
و همین طور برایشان سوگوار بود.
می گفت آن ها شبیه به من هستند.
نفرین شدگانی که محکومند از زندگان بخورند و بنوشند تا باقی بمانند.
...
غده ی غم گلویم را می گیرد.
حالا آسمان تقریبا سیاه شده و تنها نور ضعیف ستارگان آن را اندکی روشن می کند.
مزرعه در تاریکی فرو رفته.
و من در خیالم در عمارت شهری ام هستم.
نشسته پشت پیانو.
می نوازم.
و شبح آنجل نزدیکم.
یک موسیقی برای آرام کردن انگل های او.
و انگلی که من هستم.
متن کامل:
https://t.me/TheCoffinOfGodfrey