در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
با توجه به محدودیتهای ترافیکی این روزها، لطفا حتما در زمان‌بندی حضور خود در سالنها، پیش‌بینی لازم را داشته‌باشید.
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 13:44:44
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

 

درود یاران
ما دوباره بازگشتیم از دل ترس ها و نگرانی ها این بار در سالن اصلی خانه هنرمندان اهواز ، نمایش تلومر را به شکلی تازه و با کیفیت بهتر برای شما همراهان آماده کردیم ... امید داریم تا چراغ تئاتر روشن بماند و این جسم نیمه جان هنر کمی نفس بکشد ... نفس تئاتر به نفس بازیگران و تماشاگران گره خورده است و هر چه این حضور پر رنگ تر باشد امید ما به وجود تئاتر ، فرهنگ و هنر شهرمان بیشتر می شود . اهواز عاشق ترین و هنرمندترین مردم این سرزمین را دارد پس میدانم و منتظر می مانم تا عاشقانه ای دیگر در سالن اصلی خانه ی هنرمندان رقم بزنیم .
تلومر ، یک کمدی سیاه میان جهنم است که با حضور شما عاشقانه می شود . تلومر ، عصر فروپاشی انسان است که با حضور پر مهرتان به اوج می رسد .
برادر کوچک شما
شاهین داستار
خانه ی نمایش مهرگان *
مهرگان *
اسم ِ پسر کوچولوی اُستاد ِ خوشنویس ام
که الان قطعاً مرد جوانی شده 🌟مهرگان غفوری منش
_ خط جدیدی در ذهنم جا باز می کند :
.. اُستاد : دانشکده ی هنر دانشگاه تهران
نمایشگاه خطاطی گرافیک اش آمدم و
بچشم ،سال ۱۳۸۹ شااید بود به چشم خود دیدم
یک توریست استاد فرهیخته ی خارجی خوشنویسی گرافیک ایشان را در گالری لاله خ فاطمی پسندیدند جهت ... دیدن ادامه ›› خرید؛
**** مهرگان را فقط یک روز در فرهنگسرای بهمن دیدم
کلاس ِ خوشنویسی ام آنجا بود
استاد محمد غفوری منش
و
من آرزو احمدیان چادری بخاطر عرفان شناخت تصوف کلاس خوشنویسی نستعلیق می رفتم
نگران نباشید صوفیه ؟ تصوف ؟ برای قونیه ترکیه است
خیر ، صوفی گری و رقص واره معروف سفیدپوشان نبود ...
اینجا ایران است و
عرفان من آن سالها _ خواجه‌ حافظ شیراز و دیوان اشعارش و امام علی (ع) با کتاب نهج‌البلاغه شان .
استاد غفوری منش آنچه من نوشته هایی اغلب عرفانی خواستم برایم نوشت و
گاهی خودش شگفت زده ام میکرد :
کرا بجای شما در جهان توانم دید
چراکه نیست مرا هیچکس بجای شما
😁🌺🌿🙏🌄
خانه نمایش مهرگان ،
خاطرات بسیاری حتی بیشتر در روایت عکس هایش برایم زنده کرده...
میدان انقلاب خ دانشگاه و کتابهای زبان انگلیسی خریدن هاا ،
هر شخصی گذشته ای دارد و
من به این گذشته که برایتان گفتم افتخار میکنم
امیدوارم از جلسات تدریسم پول نمایش دیدن در خانه نمایش مهرگان بیاورم،
جلسات ِ تدریسم هم معروف است ...
یکی با یک میلیارد نمی تواند شهرتی بسازد برای خودش و
یکی دیگر مثل من با ۱۰۰ هزار تومن حق التدریس اش جمع با پولی اندک بجای تفریحی که ارزشش کمتر از تئاتر دیدن است یک نمایش بتماشا دیدن می آیم
🙏😊🥰😇
امیر مسعود این را خواند
مهدی علی‌نژاد و خانه نمایش مهرگان این را دوست دارند
سلام و ارادت
ممنونم از مطلب زیبایی که برای ما نوشتید و خوشحالیم برای خاطره خوبی که براتون ساختیم
۱ ساعت پیش
سلام و ارادت
کانال مارا دنبال کنید
https://tiw.al/kF8g
۱ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
رفته بودم به خورشید و دریا بپیوندم اما روزگار مهلت نداد.

رفته بودم دریایی شوم اما خاک مرا کشید.

رفته بودم در آغوش دریا آرام بگیرم، اما تقدیر مرا به ساحل بازگرداند.

قرار بود موج شوم و در بی‌کرانگی گم شوم، اما سهمم غبارِ خشکی شد.

دلم به وسعت دریا بسته بود، اما روزگار مرا در تنگنای خاک نشاند.

رفته بودم با دریا یکی شوم، اما خاک مرا از آغوشش ربود.

آرزو داشتم ... دیدن ادامه ›› آخرین نفس را به دریا بسپارم، اما باد مرا به سمت خاک برد.

خواستم در موج‌ها محو شوم، اما سرنوشت مرا در سکوت ساحل جا گذاشت.

دریا مرا صدا می‌زد، اما روزگار صدایش را از من دریغ کرد.

سهم دلم دریا بود، اما قسمت تنم خاک شد.

می‌خواستم به آبیِ بی‌انتها برسم، اما راه من به کویر ختم شد.

رفته بودم دریا شوم، اما پیش از رسیدن، خاک مرا در آغوش کشید.

قرار بود پایانم در آغوش دریا باشد، اما سرنوشت پایان دیگری برایم نوشت.

تمام عمر به شوق دریا دویدم، اما وقتی رسیدم، موج‌ها از من گذشته بودند.
حسین چیانی و امیر مسعود این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام خدمت دوستان گرامی بنده بلیط تئاتر نمایش خون بس ردیف 2 و ردیف 5 دارم هرکس خواست در خدمتم . تماس بگیرین و یا داخل بله پیام بدین با تشکر 09021743637
اولین نمایشنامه 🌺🌿😁🫵

نگاهت سنگین است پس انگشت اشاره را با خنده معروف خودم به سمت تو نشانه می گیرم تا که بدانی چقدر برایم ارزش داری ؛ مخاطب .

مرگ ِ خون آشام *

عقلانیت مهم تر است یاا زنده ماندن ؟؟!!
تابحال به یک مرگ ِ تراژیک آنهم در قالب یک صحنه ی قتل فکر کرده ایی ؟ ... اگرر برات شفاف بگویم عققل ..که... بمااند ... حالاا حالاها کاارش ... دیدن ادامه ›› داریم ، عقل ... عققققل .. اگه بمیرره که نمایشنامه شروع نشده ، حررفی نگفته ، خوش بحاااال ،ِ قاتل ِ زنجیییری می‌شود و تماااام ،
بایسسست کفن پوش هاا رو صداااا کنییی و
نیازی به کالبدشکافی ِ شخصیت او نیست !!
گزارش ِ مرگ ِ مغزی .... و تمااام.
(روایت گر یک مرد قوی هیکل و فلسفه دان است )

خب، عرض میکردم ! با سُرفه ای کوتاه آنتوان صدایش را صاف می‌کند قامت کشیده و پیروز میدان هنوز آغازی نشده خود را چیره بر همه می شناسد شااید !!
نمیدانم آنتوان فلسفه دان را دوست دلسوزی برای خود برگزینم یا مخالفی از ابتدا مشکل با داستان ِ واقعی من و شخصیت مقتول ....
آنتوان : عزیزان ، اگرر قرار باشه هر سکانس با تفکر عمیق شخصیت پرداز این داستان ِ مخووف از ابتدا توقف و ایست انجام بشه که .... حقیقت اش من همون ختم قضیه رو عقل ِ مقتول رفت.... اعلام می‌کنم خدااااا رحمتش کنهههه 🤲🙌😁😂😅😄 ...... خنده ی حضار .
راستش گفت آنتوان اگر خواست من تفکراتم بشنوید که قصه ی مثنوی هفتاااد منی میشه تا بی انتهای پایان ، منظورم حووصله شماست .... نگاه کُن چه تشویقی گررفت آنتوان ِ زیرک !! همین اول ِ قصه ؛ .....
یکی از حضار : .... (تشویق )... آفررررین ... اصلش همین است ..... قرارت اگه با یک زن باشههه .. فکر میکنم بلاتکلیفی از قصه پرداز یک بانوست .... همین بهتررر... ختم قضیه .. * صدای اعتراض خانمی آنطرف سالن .. ادامه میدهد : سنگ اول بکنی .. به از صلح آخرررر جناب، عالیجناب.
خنده ی حضار 😁😂🤣
آنتوان ِ کارشناس ِ قصه من
(چقددرررر شبیه عالیجناب حسام منظور است )
آقای منظور ... شنیدی مادرم زینت سلطان گفته است :
بازیگر .. چی .. تئاتر... ببین هرموقع شوهر کردی .. هر غلطی خواستی بکنی آزادی !! تمام.
هشت سال شده نتوانستم شوهر پیدا کنم ،
اماا.... خداروشکر نان شما در روغن است من باب شروع اولین نمایشنامه ام می‌گویم جناب ِ حسام منظور!!
😁😅😎
خببب ، اونیکه گفتن صف بکشییید آقای حسام منظور امضا میدن ... اولین نفر من بودم پریدم توی صف !!
آخه داشتم از سام بهشتی می پرسیدم : چراا تئاتر اینقدر دیر اجرا میشه ؟ من که مجردم نمیتونم برگشت به خونه ... بعدازظهر نمیشه به پردیس شهرزاد بگید این پیشنهادو ... من مدرسم ... اصلاً خسته ام شب ، دیرره ، خبب واسه زن و شوهرها سانس ِ شب !
سام بهشتی : اعههه! تئاتر شبه تایمش !! بعدازظهر نداریم ! تئاتر وقتش شبه !!! ( حالااااا همههه پیشنهادم و تحویل گرفت هااا😃😁😂🤣 من خودم معلم ام ، مبصر کلاس و میشناسم ابهت میااد بقیه شکایت بیشتر زمان ِ نمایش نکنند )
🔊🔊 اعلان خطر کردم * هشدار :
من قصه پرداز حرف بزنم ، مثنوی ِ بی پایان ... ساعت ۵ صبحه حال... باشگاه ِ پنج صبحی ها... آغاز تاا.. پنج صبح فردا بنشین اینجا .... تفکرات ِ قصه پرداز را مرتب کنیییم مردم متوجه بااشند کی حرف میزنه کجا تمام شد و غیره ... مور مورم بلند بود ؟ تایپ میکرد😊☺️😄😂😏

خببب ، حضااار ، گرامیان توجه بفرمایید:
صدای تشویق ، .... یکی هممشش داره اونجا حرف می‌زنه... جناب منظور.... دیگری : خیییلی جالبه !! سام بهشتی گفته از اون خانوم ... اححححهه 😃😀😂

آنتوان: حاضران ، عزیزان (با صدایی کاملآ رسا )
بلههه، خانوم نویسنده آرزو .. بایست معرفیشون کنم
سانس ِ بعدازظهر پردیس تئاتر شهرزاد برای مجردان و دانشجویان پیشنهادشون مثمر اثر شد و
البته سام بهشتی به من گفت : سلبریتی هستم حسام منظور! ... تشویق حضار 👏👏👏🌟🌟 ...
الآن ساعت چندده ؟؟؟ پردیس شهرزادیم .. ؟؟ یاا بوتیک تئاتر .....
ایعییی باباااع.... خانم احمدیان، نشدددد که ..
خود شما می‌خوااایی آنتوان باشی ؟ میشه ؟!!
😳😏😬🙂😄
👆👆نگاه من به روایت استیکرها در جوابشان

ادامه میدهد آنتوان : ..... اای بابا ... اسکله ی نمایش اتون ننوشتی ! ... خانم احمدیان گرامی ،
دیشب از کابوس درآمدی.. ینی از کابوس ِ دیشب زنده بیرون آمدی !! ... تبریییک !
آقای محمد لهاک ... آدمکش است ، حالا زورت زیااده اقتضای طبیعت شماست ، متخصص زنده ماندنی شما !!
( نگاه های پرسشگر و خنده های مکرر تماشاچیان و .. سوالات جدید از جمعیت: چیی ؟؟ آقای محمد لهاک قاتله ؟)
😂🤣🤣
حضااار گرامی (صدای من قصه پرداز ) آره اگه خواستی قاتل پیش از وقوع جُرم تشخیص بدی من بهت معرفی میکنم !!
..... 😁😂😏
با یک نگاه ِ چپ چپ به حسام منظور * آنتوان فلسفه دان پیش طرح قصه من انگاار گویی خود ِ منظور هستند ، چیکار کنم ؟؟؟ به زور زورکی آقای برنج فروش لهجه زیبای شمالی بجای ایشون بگذارم ... نمیشه که ...
افکار ِ نویسنده رو خرااب نکنید !!!
حضار گویی صدای حسام منظور را با برنج فروش محترم مازندران مقایسه می کنند و قهقهه خنددده....
بددددد نشدددد هااا ، من طنز را در قالب اجتماعی داستان ها بسیار دوست دارم
حالاا نمایش خون آشام و طنززز ..
من با صدای بلند : انتخاب حساب منظور درسته !!
😂😁😆😄😃🤣👏👏👏👏👏👏👏👏
ری اکشن حضااار استیکرهای بالا .
چه انتظاری داریی یک معلم زبان انگلیسی، خنده و شادی در کارش نباشه که ... سااعت نمیگذره ،
حالا وقتعش نیست از زبان بگم... قیمه هاا توو ماست ها میشه !
چهره ای کلافه یکهوووو با صدای بلند مخاطبم قرار داد :
ایییی بابااا... خانم احمدیان، بالاخره میخوای ژانر جنایی بگییی شرلوک هلمز دیدددی زیااد ،
یا اینکه .... نچچ یااادم رفت ؛
من از خودم بگم : سلبریتی ...

صبر کنییید .... چرا شرلوک ؟ اول هرکول پوِآرو بفرمایید..
دوم قاتل ذهن مراا دیشب جناب محمد لهاک ‼️❗️

آنتوان فیلسوف * با صدای بلند :
هرکول پوآرو جزئیات نگررری را به قصه پرداز مااا مو به مو شناسانده ، ایشون خانم نویسنده جوان بسیار علاقمند به دیدن ِ قسمت‌های بیشمااار سریال های جنایی هرکول پوِآرو داشت انددد و
خواهش میکنم، آنتوان حضار رو با صدای اعتراض و همهمه زیاااد " مرگ خون آشام جلسه اول روانشناسی عقل یاا زنده ماندن آمدیم ؟ یااا سریال هرکول پوآرو ... من اون‌ها رو دیدم .. با اون سبیل مسخره اش .. اسمش هرکول و چاقه..
🙄🫤☹️
پایان ِ قسمت نخست :
' مرگ خون آشام جلسه اول روانشناسی عقل یا زنده ماندن '
حضار عزیزان گوش بدین :
فقط نکته ای را عرض کنم از همهمه جمعیت از شما شنیدم " مرگ ِ عقل ! خیرررر، بزرگوار
همان اول شنیدید آنتوان بزرگ گفتند :
عقللل... اگه بمیررره ... که نمیشه !!!
مرگ ِ مغزی اعلام میشه و فاتحه نمایش خونده است.

درود بر شما و حوصله ای که برای خواندن گذاشتید
😁🙏🙏🌷🌌🌄
آرزو احمدیان
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پیرمرد ماهی گیر

نگاه کردن به آبی آرام و پاک دریاچه آشفته ام می کند.

باز اینجا هستم. در ساحل این دریاچه. کوه، استوار در برابرم ایستاده و انگار نگاه خیره اش را از میان مه به من دوخته. قضاوتم می کند. یا شاید هم سرزنش. انگار که مه، کثافتی باشد که از جان خودم بر او انداخته باشم.

دستانم را بالا می آورم. مقابل سینه ام نگه می دارم. انگشتانم را در هم حلقه می کنم. انگار که در حال دعا باشم. اما نه. هنوز نه. نمی خواهم الان شروع کنم. اول باید به یاد بیاورم.

نگاهم را به پایین می دوزم. به انعکاس چهره ی چروکیده ام بر آبی پاک سطح آب. پوستم چنان در هم جمع شده که انگار ... دیدن ادامه ›› سیبی خشکیده است. روزی پر آب، سرشار از نور. و حالا پلاسیده، آلوده به گناه.

و مسببش کیست؟
تو هستی، سرورم، تو!
کاش می توانستم این کلمات را با صدای بلند فریاد بزنم. مقابل قصرت. زیر ایوان اتاقت.
سرورم، شاه مالخازار!
تو مرا به این حال انداخته ای.
تو که خود را تنها شاه می نامی و اگر کسی خدا بخواندت، مرگ بر او می نشانی.

اما می دانم اگر من چونان کنم، تو نیستی صادق را به من نمی دهی. فقط روحم را می کشی. با فرو نشاندنم به حیاتی که زوالم را هر لحظه بیش از پیش به من بچشاند.

من داشتم رستگار می شدم، سرورم.
مثل همین ماهی هایی که هر روز در تور به دام می اندازم و بر شن های ساحل می ریزم تا در رقص نجیب مرگ بالا و پایین بجهند و در آغوشش آرام بگیرند.

من در آستانه ی یک مراسم بودم. داشتم می مردم. پیکر تاریک و آلوده به گناهم را ترک می کردم تا به بالا بروم. تا روحم در جسم سابقم بنشیند. همان که نور بود. عاری از این چروک های گناه آلود که از پاکی سطح آب به من خنجر می زنند.

و من،
یک شب تو را دیدم و با تو حرف زدم.
بدون فریاد. بدون خشم. به یاد داری؟
نمی دانم چرا. به گمانم محسور زیبایی ات شده بودم. من یک موجود فانی پیر و چروکیده ی بدبخت که بوی گند گناه ماهی را می دهد، با تو، شاه‌خدای خون آشام نوکتیرا برخورد کردم و قلبم از شکوهت به لرزه درآمد.

زانو زدم و ردایت را در دست گرفتم. تو با تاسف به من خیره شده بودی. به آسیب پذیری ام. به گذر زمان، به حقیقت طبیعت که من برچسب گناه را بر آن می گذاشتم و خودم را و تو را بابتش سرزنش می کردم تا آرام بگیرم.

و تو،
گذاشتی من لب به شکوه بگشایم، هق هق کنم که چرا مرگ را از من گرفتی.
چون تو می فهمی، می دانی. آن را چشیده ای.
روزی مرگ از تو هم گرفته شد.
با قیرخون قلب سیاه.

اما آنچه از تو ستانده شد، بی مرگی را برایت به ارمغان آورد و آنچه از من ستانده شد، مرگ رقت انگیز را برایم به ارمغان آورد.

بله سرورم.
تو گذاشتی من محکومت کنم.
من آن چیزی را به تو دادم که تو خواهانش بودی. اینکه بشنوی، از دهان یک موجود رقت آلود چون من، که تو گناهکاری.
این را می توانی تاب بیاوری.
سنگینی اش را به جان بخری.
اما تاب نخواهی آورد،
اگر بفهمی که تو،
یک خدایی.

و این بار، سرورم،
دیگر اعتراف نجواگونه ای نخواهد بود.
من حالا نزدت خواهم آمد و حقیقت را فریاد خواهم زد.
تو نخواهی شکست، چون نخواهی فهمید.
اما روحت ترک برخواهد داشت.
خطی ظریف. آن قدر که از نگاه نامیرایت دور می ماند.
ولی من آن را می بینم.
نه با چشمانم.
با پوست چروکیده ی آلوده به گناهم.

اما حالا من،
دعا می کنم.
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چه می‌شود که کسی عکاسی را انتخاب می‌کند؟

شاید چون یک روز می‌فهمد بعضی لحظه‌ها آن
‌قدر زود می‌گذرند که حتی فرصت خداحافظی هم نمی‌دهند. می‌فهمد حافظه، هرچقدر هم قوی باشد، جزئیات را کم‌کم فراموش می‌کند؛ اما یک عکس می‌تواند بوی یک عصر بارانی، گرمای یک لبخند و سکوت یک نگاه را سال‌ها زنده نگه دارد.

شاید عکاسی را انتخاب می‌کند چون حرف‌هایی دارد که با کلمات نمی‌شود گفت. چون گاهی یک قاب، بلندتر از هزار جمله فریاد می‌زند و آرام‌تر از هر شعر، احساس را منتقل می‌کند.

عکاس، فقط تصویر ثبت نمی‌کند؛ زمان را متوقف م
ی‌کند. میان شلوغی زندگی، لحظه‌ای را نجات
می‌دهد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.

شاید ... دیدن ادامه ›› دلیل انتخاب عکاسی، عشق باشد؛ عشق به دیدن چیزهایی که دیگران بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذرند. نوری که فقط چند ثانیه می‌ماند، نگاهی که فقط یک‌بار اتفاق می‌افتد، یا لبخندی که دیگر هرگز تکرار نمی‌شود.

و شاید در نهایت، کسی عکاسی را انتخاب می‌کند چون می‌خواهد وقتی سال‌ها گذشت و همه‌چیز تغییر
کرد، هنوز بتواند به یک عکس نگاه کند و با خودش بگوید:

«این لحظه، واقعاً زندگی کرده بود.»
امیر مسعود این را خواند
ویگن اوانسیان و شقایق مطیع این را دوست دارند
امان از عبارتی که نوشتید:
«عکاس، فقط تصویر ثبت نمی‌کند؛ زمان را متوقف می‌کند. میان شلوغی زندگی، لحظه‌ای را نجات می‌دهد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.»
۱۶ ساعت پیش
ویگن اوانسیان
امان از عبارتی که نوشتید: «عکاس، فقط تصویر ثبت نمی‌کند؛ زمان را متوقف می‌کند. میان شلوغی زندگی، لحظه‌ای را نجات می‌دهد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.»
🙏🙏🙏
۱۵ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
رفقا یک نکته‌ای رو خواستم خدمتتون عرض کنم:
اگر دیدیم یک کاربری به هر دلیلی اعمّ از عصبانیت، ناراحتی، یا مشکلی دیگر داره رفتار و گفتاری نامتناسب با محیط تیوال مثل ناسزا گفتن، پرخاش، تندی یا سخنان نامربوط از خودش بروز میده راهکار مواجهه فشار دادن اون کلید گزارش هست. دهن به دهنش بگذاریم بی‌خودی شأن خودمون رو میاریم پائین، ببخشید بابت تصدیع🙏🏻🌹
هر زندگی‌ای‌‌ دو داستان دارد؛

داستانی که شما در آن زندگی می‌کنید،
و داستانی که دیگران تعریف می‌کنند.


#میچ آلبوم
از هوش مصنوعی پرسیدم:
چرا سبک تئاتر استاد بیضائی بسیار متفاوتست با فیلمهاشون؟
هوش مصنوعی پاسخ داد:
پرسش جالبی است، و اتفاقاً خیلی‌ها که ابتدا فیلم‌های بهرام بیضایی را دیده‌اند، هنگام دیدن نمایشنامه‌هایش همین احساس را پیدا می‌کنند.
دلیل اصلی این است که بیضایی قبل از آنکه فیلمساز باشد، نمایشنامه‌نویس و پژوهشگر تئاتر ایرانی بود. او سال‌ها روی نمایش‌های سنتی ایران، از جمله سیاه‌بازی، روحوضی، نقالی، پرده‌خوانی و تعزیه پژوهش کرد. این علاقه عمیق، زبان تئاترش را شکل داده است.
اما در سینما، محدودیت‌های رسانه فرق می‌کند. فیلم‌های او معمولاً:
واقع‌گرایانه‌تر به ... دیدن ادامه ›› نظر می‌رسند.
میزانسن و قاب‌بندی سینمایی دارند.
ریتم آرام‌تر و تصویری‌تری دارند.
نمادها را در دل تصویر پنهان می‌کنند.
در مقابل، در بسیاری از نمایشنامه‌هایش:
گفت‌وگوها تعمدی و ادبی‌اند.
بازی‌ها گاهی اغراق‌شده و آیینی هستند.
شخصیت‌ها همیشه شبیه آدم‌های عادی حرف نمی‌زنند.
از قراردادهای تئاتر سنتی استفاده می‌شود و گاهی تماشاگر مدام به یاد می‌آورد که «در حال تماشای نمایش» است، نه یک واقعیت.
به همین دلیل، اگر کسی فیلم‌هایی مثل باشو، غریبه کوچک، مسافران یا سگ‌کشی را دوست داشته باشد، الزاماً از همه نمایشنامه‌های او هم لذت نمی‌برد. این دو زبان هنری، با اینکه امضای فکری یک نفر را دارند، از نظر فرم تفاوت زیادی با هم دارند.
از حرف‌هایت این‌طور برداشت می‌کنم که تو بیشتر با زبان سینمایی بیضایی ارتباط برقرار کرده‌ای تا زبان نمایشی او. این کاملاً طبیعی است و به معنای این نیست که ارزش نمایش کمتر است؛ فقط سلیقه و شیوه ارتباط تو با اثر هنری متفاوت است. اتفاقاً جمله‌ای که در کامنتت نوشتی، «با سلیقه من همخوانی نداشت»، دقیقاً همین تفاوت را محترمانه بیان می‌کند.

دوست عزیز
من با اجازتون یه نکته مهم بگم . البته من صاحب‌نظر نیستم . فقط یک علاقمندم .
یادمون باشه آنچه ما داریم می‌بینیم،نمایشنامه های بیضایی است که توسط دیگران به اجرا درمی آید نه نمایش‌های بیضایی.
از دوستان قدیمی تیوالی فقط چند نفر بعضی نمایش‌های او را دیده اند . من هم سال ۷۷ این اقبال را داشتم که "بانو آئویی " را از ایشان ببینم . بنابراین ما نمیتونیم بگیم چرا فیلم‌های بیضایی با نمایش‌هایی که از نمایشنامه هایش ساخته شده متفاوت ... دیدن ادامه ›› است؟
اصلا به هم ربطی نداره .
ما میتونیم فیلم‌هایی که خود بیضایی از فیلمنامه هایش ساخته را با فیلم‌هایی که دیگران از فیلمنامه هایش ساخته اند را با هم مقایسه کنیم . و نظر خودمون را بگیم .
از طرف دیگه اون دوستانی که نمایش‌های کارگردانی شده توسط خود بیضایی را دیده اند می‌توانند با نمایش‌هایی که نمایشنامه از بیضایی بوده ولی اجرا با دیگران بوده را با هم مقایسه کنند .
یک مقایسه دیگر ، تفاوت و شباهت های فیلمنامه ها با نمایشنامه های بیضایی است . که هیچکدام تفوق و برتری به دیگری ندارند . فقط تفکرات فنی بیضایی در نمایشنامه هایش جهت اجرای نمایشی با تفکرات فنی فیلمنامه هایش از جهت فیلم شدن متفاوت است . و این از قضا تسلط و زبردستی بیضایی است در آنچه که ما میزانسن می‌گوییم و درک بالای بیضایی از تفاوت میزانسن سینما با تئاتر است .
ببخشید طولانی شد
مژگان کامران
نکته درستی را مطرح کردید و با آن موافقم. البته مقایسه‌ای که من انجام دادم، صرفاً بر اساس اجرای «میراث» با کارگردانی دیگران نبود. طی حدود پانزده سال گذشته، اجراهایی را که خود استاد بیضایی در لس‌آنجلس ...
درود
اگر آن نمایش‌ها را از نزدیک دیده اید که خوشا به سعادت‌آباد.
اگر فقط فیلم -تئاتر هایشان را دیده اید ، خب متاسفانه همان ها را هم ، لااقل من نمی‌توانم با فیلم‌هایش مقایسه کنم .
به هر حال همین که این سوال برایتان پیش آمده و دغدغه شده ،جای بسی مباهات است .
از بیضایی هر چه بگوییم کم است.
سرفراز باشید
نوید عسکری فراهانی
درود اگر آن نمایش‌ها را از نزدیک دیده اید که خوشا به سعادت‌آباد. اگر فقط فیلم -تئاتر هایشان را دیده اید ، خب متاسفانه همان ها را هم ، لااقل من نمی‌توانم با فیلم‌هایش مقایسه کنم . به هر ...
هرچه بگوییم کمست، او دنیایی بود و ما کوچکی ازاو را درک خواهیم کرد آنهم نه بتنهایی با اندیشه ی جنعی. ممنون ازنظرتان وقتی که گذاشتید و نوشتید.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فیلمنامه کوتاه " چشمهای دیگر " به نویسندگی اشکان مشرفی در ژانر " اجتماعی " در خانه سینما ثبت و اماده تولید می باشد
این فیلم برگرفته از نوعی سندروم به نام self objectification است مخاطب را با چالشهایی که به احتمال زیاد درگیر آن بوده مواجه میکند
سالار ناجی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تبلیغات هنری ، گالری ها و تئاتر در اینستاگرام : https://www.instagram.com/setareh_sadatmah?utm_source=qr

ایونت ها و دیزاین
https://www.instagram.com/design_eli_sa?utm_source=qr

خوشحال میشم. در پیج های ایستا نظر بدین 🙏
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خواهر مهربون من...
چند روز گذشته که دیگه ندارمت.
وقتی به گذشتم نگاه میکنم، تو بودی که منو با این محیط آشنا کردی.
فراموش نمیکنم روزای کودکیمو...
روزایی که نمایشای عروسکی کانون انتخاب تو برای با هم بودنامون بود.
سینما عصر جدید و فیلمای محشر کودک اون دوران...
روزایی که کتابای ژول ورن کادوت بود به منی که تازه دو سه سال بود مدرسه میرفتم.
روزایی که صدای شجریان و ناظری رو اولین بار با تو شنیدم.
نمیخواستم، اما نمیتونستم ازت ننویسم. بهت مدیونم بابت چیزی که سالهاست دوسش دارم.
تو باعث آشنایی من با این فضا بودی.
از صمیم قلب دلتنگتم🖤🖤🖤
😔😔😔🖤🖤🖤
حامد جان تسلیت میگم، روحشون شاد🙏🏻🙏🏻🙏🏻
۲ روز پیش، یکشنبه
خدا به اندازه غمتون به شما صبر بده، روحشون در آرامش🖤
۲ روز پیش، یکشنبه
دوستان عزیزم، ممنونم ازتون.
لطفی که به من داشتین برام خیلی باارزشه.
امیدوارم حال دلتون خوب باشه همیشه❤️
۲ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این قضیه که " جوونن باید حمایت شون کنیم " دیگه خیلی روی مخه... الان قیمت بلیت تئاتر اندازه حقوق یک روز کارگر یا کارمند شده. این حق مخاطبه که یه کار با استانداردهای حداقلی ببینه. این قضیه حمایت کردن مختص به خانواده و فامیل و دوست و آشناس نه مایی که داریم توی این گرونی بلیت هزینه می کنیم تا نمایش رو بینیم. و اینکه جوون بودن یا کار اولی بودن هیچ ربطی به نقد نکردن و نگفتن نکات منفی کار نداره. از دل همین نقدها و بیان نقطه ضعف هاس که هنرمند میتونه رشد کنه.


نگاهی به فیلم «سایه‌های نیاکان فراموش‌شده»
کارگردان: سرگئی پاراجانف

«سایه های نیاکان فراموش‌شده» افسانه‌ای عاشقانه و تراژیک در دامنه‌های کوه‌های کارپات است؛ روایتی برگرفته از افسانه‌ها و باورهای کهن مردمان این منطقه که عشق شورانگیز ایوان و ماریچکا را به تصویر می‌کشد. پاراجانف با نگاهی شاعرانه، سفر تمثیلی روح زخم‌خورده ایوان را در جست‌وجوی معشوق ازدست‌رفته‌اش روایت می‌کند؛ سفری میان جهان زندگان و قلمرو خاطره، اسطوره و مرگ.
پاراجانف با همکاری فیلمبردار برجسته‌اش، یوری ایلینکو، مجموعه‌ای از بدیع‌ترین تصاویر تاریخ سینما را خلق کرده است. قاب‌هایی با ترکیب‌بندی‌های ... دیدن ادامه ›› هندسی، رنگ‌آمیزی نقاشانه و حرکت‌های خلاقانه دوربین که با وجود محدودیت‌های فنی آن دوران، همچنان تازه و الهام‌بخش به نظر می‌رسند. بسیاری از این تصاویر، یادآور جهان خیال‌انگیز نقاشی‌های مارک شاگال هستند.
روایت فیلم، چه در ساختار داستانی و چه در بیان بصری، کاملاً ساختارشکن و فرمال است. پاراجانف به جای تکیه بر روایت کلاسیک، از نمادهای شاعرانه، رنگ، حرکت و موسیقی برای انتقال احساسات بهره می‌گیرد. رنگ در این فیلم صرفاً یک عنصر زیبایی‌شناختی نیست، بلکه بخشی از زبان روایت است. سپیدی برف در آغاز عشق ایوان و ماریچکا، نماد پاکی و معصومیت عشق آن‌هاست؛ در مقابل، رنگ‌های خاکستری و سرد در صحنه‌های فقدان، هجران و تنهایی، آشفتگی درونی ایوان را بازتاب می‌دهند. نورپردازی نیز همین مسیر را دنبال می‌کند؛ نورهای گرم و طبیعی در لحظات وصال، و نورهای سرد و پرکنتراست در روزهای سوگ و فقدان.
فیلم، مخاطب را به جهان رازآلود اسطوره‌ها، آیین‌های کهن و جادوی بدوی فرامی‌خواند. مناسک باروری، ازدواج، مرگ و سوگواری نه‌تنها بخشی از روایت، بلکه بخشی از تجربه زیسته شخصیت‌ها هستند. موسیقی محلی، ترانه‌های فولکلور، آواهای جمعی زنان و صداهای طبیعت نیز به اصالت فرهنگی اثر می‌افزایند و تماشاگر را با سنت‌های مردم این سرزمین پیوند می‌زنند.
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های فیلم، خلق فضایی فرازمانی و فرامکانی است. حرکت‌های سیال و شناور دوربین، نماهای انتزاعی، تدوین گرافیکی و استفاده شاعرانه از رنگ در گذر میان صحنه‌ها، زمان را به تجربه‌ای ذهنی و احساسی تبدیل می‌کنند؛ گویی مخاطب نه یک داستان، بلکه رؤیاها و خاطرات ایوان را تماشا می‌کند.
«سایه نیاکان فراموش‌شده» را می‌توان یکی از شاعرانه‌ترین و تأثیرگذارترین عاشقانه‌های تاریخ سینما دانست؛ اثری که عشق، مرگ، اسطوره و طبیعت را در قالب زبانی کاملاً سینمایی به هم می‌آمیزد. پاراجانف نشان می‌دهد که سینما، پیش از آنکه هنر روایت باشد، هنر تصویر، ریتم و احساس است؛ و همین ویژگی است که این فیلم را پس از گذشت سالها، همچنان زنده، الهام‌بخش و ماندگار نزد دوستداران سینما نگه داشته است.
https://vrgl.ir/hhFR2
 نویسنده: احسان خوشخو
#احسان_خوشخو #سرگئی_پاراجانف
#فیلم_هنری #زیبایی‌شناسی تصویر
#ehsan khoshkhoo

ویگن اوانسیان و پدرام عبدی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چقدر جهان به رنج انسان بی‌اعتناست. چقدر و چند. چقدر انسان در جهان هستی تنهاست. سرنوشت چشم‌های خود را می‌بندد و طبیعت ادامه می‌دهد. مچاله‌های انسان هنوز رویا می‌بیند.
شاعرانه به هستی نگاه می‌کند. سعی می‌کند که دوستش بدارد. معنا بیاید. قشنگی بجوید. و نمی‌یابد. و نمی‌جوید. و جهان بی‌اعتنا می‌گذرد. هستی رو بر می‌گرداند.
فقط ما می‌دانیم که هستیم و هستی نمی‌داند. و این تمام رنج‌هاست.
20
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
می زاک

لباس خوب بود فیلمنامه یا کارگردانی ضعیف بود. فیلمبرداری و آهنگ ضعیف بود.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایشی سه ساعت و نیمه
میتوان آنرا نمایشی Yin گونه یا مدیتیشن گونه با حرکاتی اسلوموشن و وقت کافی برای پیدا کردن خود در نمایش دانست
روایت بیمارستان اردوگاه سیبری و امید به زندگی که هرگز نمیمیرد