در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 13:11:28
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
اتوبوس شماره13
اتوبوس شماره ۱۳، با طرح‌ها و نقش‌های عجیب و غریبش، به ایستگاه رسید. کنجکاوی شدیدی مرا فرا گرفت تا سوارش شوم، اما فردی که روی صندلی کنارم نشسته بود، با صدایی آهسته گفت: «سوار آن اتوبوس نشو.»

با پرسش دلیلش، پاسخ شنیدم: «می‌گویند هیچ‌کس زنده از این اتوبوس بیرون نخواهد آمد. به همین دلیل است که مردم حتی جرأت سوار شدن به آن را ندارند.»

با خنده‌ای که سعی در پنهان کردن اضطرابم داشت، گفتم: «این‌ها فقط مشتی داستان‌های بی‌اساس هستند.» و سپس بلند شدم و قدم به داخل اتوبوس گذاشتم. ناگهان، درها بسته شدند و اتوبوس، بدون راننده، شروع به حرکت کرد. ترسی سرد وجودم را فرا گرفت. در همان لحظه، بیهوش شدم.

وقتی به هوش آمدم، به صندلی‌ام بسته شده بودم. در صندلی‌های اطرافم، چهره‌های خونین بسیاری را دیدم. فریاد می‌زدم تا از آن محیط وحشتناک خلاص ... دیدن ادامه ›› شوم، اما هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد. در آن لحظه، سخنان مردی که در ایستگاه نشسته بود به یادم آمد و عمیقاً احساس پشیمانی کردم. با خود گفتم: «دیگر همه چیز تمام شده است.» تپش قلبم شدت می‌گرفت. صدای زنگ ساعتی آمد. اتوبوس توقف کرد و از بیرون، کاغذهایی که روی آن‌ها عدد ۱۳ نوشته شده بود، به درونش پخش شدند. چشمانم را بستم و تا عدد ۱۳ شمردم. وقتی چشمانم را باز کردم، دیگر اثری از ترس و وحشت نبود. من در اتاقم بودم و ساعت روی میزم در حال زنگ خوردن بود.

رفتم تا آبی به دست و صورتم بزنم که ناگهان صدای بوق اتوبوسی را شنیدم. اتوبوس شماره ۱۳…

به سمت پنجره رفتم تا آن اتوبوس را ببینم. هیچ راننده‌ای نداشت و مدام بوق می‌زد و چراغ‌هایش خاموش و روشن می‌شدند. با خود گفتم: «خودش است. همان اتوبوسی که در خواب دیدم. اما چرا در بیداری باید آن را ببینم؟»

تلفنم زنگ خورد. یکی از دوستانم، سعید، بود. گفت ماشینی خریده و می‌خواهد با هم به مرکز شهر برویم و گشتی بزنیم. خواست که درخواستش را رد نکنم و گفت در راه خانه من است. لباس‌هایم را پوشیدم، اما هنوز نیامده بود. از پنجره به بیرون نگاه کردم و همچنان همان اتوبوس را می‌دیدم؛ دیگر بوق نمی‌زد و چراغ‌هایش خاموش و روشن نمی‌شدند.

یک پراید نقره‌ای از دور به سمت خانه‌ام می‌آمد. ناگهان چراغ‌های اتوبوس روشن شد و به سمت پراید حرکت کرد. هر دو به هم نزدیک می‌شدند. گمان کردم راننده سعید است. چیزی نمانده بود که با اتوبوس برخورد کند. فریاد زدم: «سعید!!!» اما دیگر فریاد زدن کارساز نبود. اتوبوس با سرعتی زیاد به خودرو برخورد کرد و صدای انفجار مهیبی همه جا را فرا گرفت.

به سرعت به پارکینگ رفتم تا موتورسیکلت را روشن کنم، اما هر کاری می‌کردم، موتور روشن نمی‌شد. موبایلم زنگ خورد. سعید بود! سریع جواب دادم. گفت به خانه‌ی من رسیده است. با تعجب پرسیدم: «ماشینت چیست؟» گفت: «بیا و خودت ببین.» موتورم را قفل کردم و در ورودی ساختمان را باز کردم. یک زانتیا مشکی جلوی در بود و سعید از آن پیاده شد. خوشحالی در وجودم موج می‌زد. به سمتم آمد و همدیگر را در آغوش گرفتیم و به او تبریک گفتم. وقتی با ماشینش به راه افتادیم، احساس سبکی و خوبی داشتم. تصمیم گرفتم درباره‌ی آن تصادف با سعید حرفی نزنم و تمام اتفاقات را فراموش کنم.

هوا تاریک شد و سعید مرا به خانه‌ام رساند. چند ساعت بعد، روی مبل نشسته بودم و اخبار تماشا می‌کردم. مجری گفت: «به خبر جدیدی که هم‌اکنون به دستمان رسیده توجه کنید: تصادف یک اتوبوس با یک پراید نقره‌ای.» در همین لحظه، تلویزیون را خاموش کردم و با موتور از خانه بیرون زدم. در راه، ذهنم درگیر خبر اعلام شده بود و اصلاً نمی‌توانستم آن را از سرم بیرون کنم. بیشترین سوالی که فکرم را مشغول کرده بود، این بود که چرا شماره‌ی اتوبوس را اعلام نکردند؟ عقربه‌های ساعت به سرعت به جلو حرکت می‌کردند.

پس از چند ساعت به خانه برگشتم و غذای آماده‌ای را از یخچال بیرون آوردم تا گرم شود. سعید به موبایلم زنگ زد. گفت: «از ماجرای امروز، یعنی برخورد اتوبوس به پراید، خبر داری؟» طوری صحبت کردم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و از همه‌چیز بی‌خبرم. سپس جریان را برایم تعریف کرد و این بیشتر حالم را بد می‌کرد. پس از صحبت با سعید و خوردن شام، به رختخواب رفتم.

صبح روز بعد، ساعت ۸ از خواب بیدار شدم و احساس بسیار بدی داشتم. تمامی اتفاقات در ذهنم مرور می‌شد. در این شرایط، فقط صحبت با یک روانشناس می‌توانست حالم را خوب کند. تلفنی نوبت گرفتم و قرار شد ساعت ۹:۳۰ به آنجا بروم. ساعت ۸:۴۵ به راه افتادم، چون مسیر آنجا بسیار دور بود. دقیقاً ساعت ۹:۳۰ رسیدم و موتورسیکلت خود را در پارکینگ عمومی آنجا قفل کردم.

وارد اتاق مشاور شدم و بدون اتلاف وقت، درباره‌ی کابوس‌های وحشتناکی که همیشه می‌بینم و اینکه هر لحظه از زندگی‌ام پر از نگرانی و استرس است، صحبت کردم. او لحظه‌ای به فکر فرو رفت و گفت: «فقط یک دلیل دارد: انجام دادن بازی‌های ترسناک…»

پایان قسمت1
نویسنده:سجاد سدادی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
https://www.tiwall.com/p/siyah4

نمایش « سیاه وش »

تا سه شنبه ۲۹ اردیبهشت تمدید شد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش « سیاه وش »

تا سه شنبه ۲۹ اردیبهشت تمدید شد

https://www.tiwall.com/p/siyah4
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خلاقیت، به هر شکل و شمایلی که ظهور کند، زیباست؛ از خلق آثار هنری گرفته تا نوآوری در صنعت، فناوری و سایر علوم.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پرسشی که گاه از سوی مخاطبان مطرح می‌شود این است که چرا ریتم اجرای «رنگ انار» آگاهانه تا این اندازه کُند طراحی شده است. پاسخ به این پرسش را باید در منطق زیبایی‌شناسی اجرا جست‌وجو کرد، نه در منطق روایت متعارف تئاتر دراماتیک.

در سنت تئاتر دراماتیکِ مدرن، ریتم معمولاً تابع پیش‌برد کنش و روایت است؛ یعنی سرعت حرکت‌ها، تغییر میزانسن و جابه‌جایی صحنه‌ها برای پیش بردن داستان تنظیم می‌شود. اما در بسیاری از جریان‌های تئاتر معاصر ــ به‌ویژه در سنت‌های شرق آسیا و همچنین در لایو آرت و تئاتر پسا‌دراماتیک ــ زمان صحنه‌ای دیگر صرفاً وسیلهٔ روایت نیست، بلکه خود به مادهٔ اصلی تجربهٔ اجرا تبدیل می‌شود.

در تئاترهای کلاسیک ژاپن، به‌ویژه در «نو»، مفهومی بنیادین به نام «ما» وجود دارد؛ «ما» به فاصله، مکث و خلأ میان کنش‌ها اشاره می‌کند. این فاصله نه یک سکوت بی‌معنا، بلکه فضایی ادراکی است که در آن تماشاگر فرصت می‌یابد حضور بدن، فضا و زمان را با شدتی بیشتر تجربه کند. کندی حرکت‌ها در این سنت‌ها در واقع روشی برای متراکم‌کردن ادراک است: هر حرکت کوچک حامل بار معنایی و عاطفی بیشتری ... دیدن ادامه ›› می‌شود.

در هنر اجرا بویژه جنبش لایو آرت و هنر آسیب نیز بدن اجراگر به‌مثابه یک میدان تجربه عمل می‌کند و نه صرفاً حامل یک نقش نمایشی. در اینجا زمان کش می‌آید تا تماشاگر بتواند فرایند، فرسایش، تداوم و دوام بدن را مشاهده کند. بسیاری از هنرمندان لایو آرت دقیقاً از طریق کندکردن زمان صحنه‌ای، مخاطب را از مصرف سریع تصویر بازمی‌دارند و او را وارد تجربه‌ای حضوری‌تر می‌کنند.

از منظر دراماتورژی مخاطب نیز، ریتم کُند یک ابزار فعال‌سازی ادراک است. وقتی سرعت ادراکِ متعارف مخاطب با ریتم اجرا همخوانی ندارد، شکافی ایجاد می‌شود. در این شکاف، مخاطب ناچار می‌شود نسبت خود را با زمان اجرا بازتنظیم کند؛ به بیان دیگر، او صرفاً «تماشاگر» باقی نمی‌ماند، بلکه در شکل‌گیری تجربهٔ اجرا مشارکت می‌کند.

در «رنگ انار» این کندی یک انتخاب تصادفی یا صرفاً فرمال نیست، بلکه بخشی از ساختار ادراکی اثر است. رنج، فرسایش و ماندگاری عاطفی پدیده‌هایی نیستند که در ریتمی شتاب‌زده قابل تجربه باشند. بنابراین کش‌دادن زمان صحنه‌ای تلاشی است برای نزدیک‌کردن تجربهٔ تماشاگر به کیفیت واقعی این حالات.

به همین دلیل اگر در طول اجرا احساس شده است که زمان «کند» می‌گذرد، آن تجربه در واقع بخشی از طراحی دراماتورژیک اثر است؛ جایی که اجرا می‌کوشد مخاطب را از مصرف سریع تصویر خارج کرده و او را در مواجهه‌ای طولانی‌تر با بدن، فضا و زمان قرار دهد.
امیر مسعود و محمد مهدی بایرامی این را خواندند
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمیدانم این رنج درونی را با چه قدرت و جادوی اساطیری ای به واژه بدل کنم که بتوانم کمی از این حس انزجار درونی ام را درست برایتان ترجمه کنم و این بیگ بنگی که ناچارا میان سلول های روحم رخ داده را کمی نزدیک به واقعیتِ قلبم برای (شما) شرح دهم...

البته منظورم از شما، شما هم اتاقی هایم نیستید ها...ابدا!
چون شما که حاجتی به تعبیر امثال من ندارید و خودتان خوب میدانید من از چه حرف میزنم...
بالاخره ناسلامتی ما همه روح باختگان یک تیمارستان روانی هستیم و زبان هم را خوب میفهمیم:)
همه دوستانی هستیم که روی تخت های خشکِ آهنیِ زنگ زده ی بهم چسبیده ی این آسایشگاه بی آسایشمان در حالی که لباس فرم های صورتی و آبی رنگمان را بر تن داریم با طراحی ای که دست هایش هم از پشت بسته است(که مبادا جنونمان دردسرساز شود) به تماشای تلخ ترین و تراژیک ترین سکانس های سرخ و سیاه تاریخ از تنها پنجره این آسایشگاه دور هم نشسته ایم و به اتفاق رنج میکشیم و اشک ... دیدن ادامه ›› میریزیم...
ما نیز از نگاه های سنگین و تحقیر آمیز پرستار کلافه ایم، نفرت داریم و درد میکشیم
باور کنید همه ما از این آمپول های بی حس کننده و قرص های شادی آورنده فلوکستین و اتوموکستین بیزاریم اما مجبور به خوردنیم...
ولی شما (آیندگان)
خواهش میکنم کتاب تاریخ را مقدس بدانید
درست بخوانید با دقت بخوانید...
نه برای ترحمِ ما که به راستی رقت انگیز ترین حس انسانی است و نه از باب همدردی با ما
ما که رفته ایم
برای خودتان میگویم
هر زمان که این کتاب تار عنکبوت بسته تاریخ را پاک کردید و خاک رویش را فوت کردید یاد ما باشید که بخشی از همان گرد و غبار ذرات تن ماست
و بخشی دیگر از ما را در باغچه مدرستان کاشته اند(به گل های رنگی و زیبا نگاه کنید و به آنها آب بدهید که سال هاست تشنه اند)
خلاصه که بی تفاوت از کنار ما نگذرید
امتحان مارا کنسل نکنید یا فقط برای نمره در زنگ تفریح سرسری نخوانید
مارا بفهمید مارا درک کنید که ما در حسرت یک آغوش ماندیم و مردیم:(
و در آخر
وقتی باهم درباره ی ما بحث میکنید کلماتتان را با حرمت و احتیاط از جعبه شکستنی لغتتان بیرون بیاورید...
ما خسته ترین و رنجیده ترین و دل آزرده ترین فرزندان این خاکیم
خاکی که به ریشه هایمان خیلی نمی‌رسید
اما باز هرچه بود خاکِ (ما) بود...

پریا🖤
ای کاش آیندگان ، سرنوشت ما فقط براشون یه درس باشه تو کتاب تاریخ
مجبور به زندگی کردن همین سرنوشت نباشند

که این روزا شاید این تنها آرزو و یا رویای من باشه
۳ ساعت پیش
شقایق مطیع
ای کاش آیندگان ، سرنوشت ما فقط براشون یه درس باشه تو کتاب تاریخ مجبور به زندگی کردن همین سرنوشت نباشند که این روزا شاید این تنها آرزو و یا رویای من باشه
واقعا شقایق جان همینه...🫠
ولی گویا تا تاریخ فقط برات یه درس باشه اتفاقی نمی‌افته
و تا وقتی خودت از تاریخ درس نگیری محکوم به تکرارش میشی...
۳ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به رسم اغلب وقت‌هابى که موسیقى می‌شه سقف و سرپناهِ آوارِ بجا مونده از اتمسفر نمادین غروبِ جمعه‌ها، دل رو می‌سپرم به آرشیو آهنگای باقی‌مونده از روزگار برخورداری از اینترنت آدمای معمولی!

تو این اوضاعِ گند بی‌پادکستی، دست‌آویزم شده همون اپیزودایی‌ که از قبل، توی دانلودهام داشتم. یه آیتمی دارم با عنوان «پلی‌لیست»! اصن دم این پسر گرم بابت سعی و سلیقه‌اش! هر اپیزود، با محوریت یه موضوع خاص، موزیکا رو دستچین و پیشکش کرده: اینجوری مثلا:

- دور آتیش
- موسیقی فاخر
- بی‌کلام بارانی
- کافه‌طور
- هوای دو نفزه
- و و و …

امشب اون اپیزودی که مختص کارای ایرج خانِ جنتی عطایی بود رو، خیلی اتفاقی و بی‌منظور ... دیدن ادامه ›› پلی کردم… اووووو‌ف!! یکی از یکی خاطره‌انگیزتر! شمام قبول دارین که آهنگا وفادارترین‌ان؟؟؟ نمی‌شه که یه قطعه، با خودش خاطره‌ی دو نفر رو زنده کنه! مث بوی عطر می‌مونه. انگار هر بو واسه یه نفره. و هر آهنگ فقط متعلق به یه خاطره.

لابلای این همه کار فاخر و نوستالژیک، رسید به «با من از ایران بگو» یِ داریوش! وای از خط به خط این شعر… و خیلی بیشتر واااای به اونجاش که می‌گه:

با زمستانی که می‌تازد به قتل عام باغ
از گل خشمی که می‌روید در این گلدان بگو

صدای فلوت انگار داره روی پوست تنم دست می‌کشه! جوری که اگه به قصد خودکشی هم لبِ پنجره ایستاده باشم و یه نفر بیاد این موزیک رو از پشتِ سرم پلی کنه، بی‌خیال می‌شم و دوباره برمی‌گردم به زندگی…

که مرا هزار امید است
و هر هزار سهمِ وطن!
انقدر کلمات رو قشنگ کنار هم میچینی که آدم دلش میخواد همین اول صبح داریوش گوش بده

نوشته های شما رو همیشه بیشتر از یه بار میخونم
۶ ساعت پیش
شقایق مطیع
انقدر کلمات رو قشنگ کنار هم میچینی که آدم دلش میخواد همین اول صبح داریوش گوش بده نوشته های شما رو همیشه بیشتر از یه بار میخونم
وقتی خدا به خواهرم دوقلو داد همه خوشی‌های خونواده‌ی ما ضربدر دو شد! اینکه الانم به پراکنده‌نویسی‌های من بیش از یه بار وقت می‌دین، انگار حس خوبی که می‌سازین رو برام مضاعف می‌کنین... ضمن اینکه شما تو آهنگای داریوش اصن یه سرقفلی دارین به اسم خودتون خانوم!
۲ ساعت پیش
ایمان شکاری
وقتی خدا به خواهرم دوقلو داد همه خوشی‌های خونواده‌ی ما ضربدر دو شد! اینکه الانم به پراکنده‌نویسی‌های من بیش از یه بار وقت می‌دین، انگار حس خوبی که می‌سازین رو برام مضاعف می‌کنین... ضمن اینکه ...
ممنون ازت که این مطالب رو با ما به اشتراک میزاری
جایی نوشته بودی درحال حاضر ما فقط اینجا رو داریم ، نمیدونم باید ممنون چی باشیم که ما رو به اینجا عادت داده! الانم که به واسطه یه سری کانفیگ میشه به فضای بین الملل متصل شد ، باز هم وی پی ان رو به سرعت خاموش میکنم و میام اینجا
البته گرون بودن کانفیگ ها هم یه دلیل به حساب میاد واسه زود خاموش کردنش😉ترجیح میدم بمونه واسه صحبت های گاه و بی گاه با عزیزان خارج از کشور

و ضمنا اسم من دقیقا از روی همون آهنگ انتخاب شده🫠
۲ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جناب پورفرخ عالی بودید،بی شک شمایکی از استار های اینده هستید،دیشب اجرای همگی عالی بود بسی لذت بردیم بدرخشید👏👏
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام دوستان عزیز
پیش فروش نمایش "به علت ضیق مکان " شروع شده
منتظر دیدن شما در سالن ناظر زاده هستیم
😍
مینیمالیسم چیزی نبود جز فرزندی نامشروع حاصل رابطه بی عرضگی با افسردگی...
برای من مینیمالیسم و حالا اگه بشه به نقطهٔ مقابلش گفت ماکسیمالیسم هر دو زیبایی‌ها و جذابیت‌هایی دارن و از جفتش لذت می‌برم! دربارهٔ اون جمله‌تون هم نظر و اطلاع خاصی ندارم!!
۱۴ ساعت پیش
البته خلق مینیمالیسم ریشه در فقر و کمبود هم داره و عمدتا توسط کشورهایی که توسعه داده شده که دچار انواع فقر مادی و فرهنگی هستن .
نقطه مقابل این ماجرا همون ضرب المثل خودمون هست که میگه “ دارندگی و برازندگی “ …
بدون در نظر گرفتن جنبه منفی فخر فروشانگی یا اصراف گراییش .
۳ ساعت پیش
کلا بشر امروز برای تمام ضعفهاش یه توجیه ساخت که فروپاشیش رو انکار کنه...

بپرسی خب چرا مثل باخ و بتهوون و موزات و واگنر و... دیگه موسیقی ساخته نمیشه !؟ چرا دیگه ادبیاتی در سطح عطار و سعدی و خیام و رودکی و... نداریم !؟
پاسخ بشر برای همینه اینا اینه که خب سلیقه ها تغییر ... دیدن ادامه ›› کرده...

نه به نظر من هیچ سلیقه ای تغییر نکرده... عرضه ها و قابلیتها تغییر کرده !
بشر امروز توان خلق آثار هنری مشابه گذشتگان نداره! بشر امروز عقل و هوش و خلاقیت لازم برای خلق چیزی در حد چهار فصل ویوالدی... و هزاران نمونه مشابه در هنرهای مشابه گذشتگان رو نداره برای همین توجیه میکنه سلیقه عوض شده!
تکنولوژی بشر امروز رو تنبل و بی خاصیت کرده... تنبلی هم بزرگترن انگل مغزه...
متاسفانه بشر امروز پخمه ترین و در عین حال پررو ترین بشر کل تاریخ بشریته...
۲ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود برشما خانوم روستایی
میخواستم اگه که امکانش باشه
یکی از متن های شمارو به اجرا ببرم

لطفا امکانش هست که باتیم ما در تماس باشین
09126219611
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
امشب اجرای «رنگ انار» برای من بیش از هر چیز یادآور این بود که تئاتر یک فرایند زنده است. گاهی اجراها دقیقاً به نقطه‌ای که در ذهن کارگردان و گروه شکل گرفته نمی‌رسند، و همین فاصله تبدیل می‌شود به انگیزه‌ای برای بازنگری و پیش رفتن.

«رنگ انار» برای ما تلاشی است در مسیر تجربه‌ای آوانگارد؛ مسیری که طبیعتاً با آزمون، خطا و بازتعریف همراه است. اجرای امروز هم برای من فرصتی بود تا دوباره به ریتم، میزانسن و کیفیت حضور روی صحنه فکر کنم و در اجراهای بعدی آن را دقیق‌تر و جسورانه‌تر دنبال کنیم.

از تماشاگرانی که با دقت و حوصله همراه این تجربه هستند سپاسگزارم. تئاتر بدون نگاه شما کامل نمی‌شود، و ما تلاش می‌کنیم در اجراهای بعدی «رنگ انار» را به آن افقی که در ذهن داریم نزدیک‌تر کنیم.
امیرمسعود فدائی و سینا دهقان این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گاهی با خوندن بعضی کامنتها وحشت برم میداره .
مثلن دوستان به شخصی اعتراض کردن ،
و من نوشته ی اون شخص رو میخونم و احساس میکنم هیچ مشکلی نداره ، یعنی واقعن نمیتونم تشخیص بدم اشکال و ایراد اون شخص یا نوشته ش چی بوده .
بعد تمام بدنم میلرزه که یا خدا ، نکنه منی که نمیتونم ایراد این آدم و نوشته ش رو تشخیص بدم ، خودمم یکی هستم عینِ عینِ اون .
نکنه الان این دوستان بیان منم کتک بزنن ..
آقا این جاست که فورن به لغو عضویت تیوال فکر میکنم تا در سریعترین زمانِ ممکن برای بار هزارم انجامش بدم :))

دنیا همینه برادر... این قسمت از دنیا که ما توش هستیم یه خرده خراب‌تر! نگران چیزی نباش، همه تو رو دوست دارن بس‌که ماهی♥️♥️🌹🌹
۱۶ ساعت پیش
حسین بهراد
اقا ی سوال… پیام قبلتون منو به فکر وا داشت بعد که پیامای دیگتون پروفایلتون رو خوندم چیزی ک در ذهن من شکل گرفت این بود ک شما ادم شادی هستین.. ایشالا ک شادیتون پا برجا بمونه همیشه تا ابد… من ...
آمین که همه ی مردم دنیا شاد باشن ، سلامت باشن ، دوست باشن .
نمی‌دونم چقدر گذشت که دارم همچنان فکر میکنم به صحبتتون .
ولی صادقانه من اصلن در جایگاهی نیستم که بتونم در موردش عرضی داشته باشم چون گاهی ما لبخند می‌زنیم ، شوخی میکنیم ، از هر دری صحبت میکنیم حتا لودگی میکنیم نه از سر سرمستی یا سرخوشی ، فقط برای اینکه بتونیم به هر شکل و ترفندی که شده حواس عزیزانمون رو از غمی که هر روز هم شوربختانه بیشتر میشه ، پرت کنیم .
ولی واقعیت اینه که این سالها و ماه ها به حدی تلخ و سخت بوده ، چنان رنجی بر همه گذشته که هرگونه ابراز شادی ، در سطحه و عمق نداره ... دیدن ادامه ›› .
ولی از ته دل آرزو میکنم همه ی اینها رو با قوت پشت سر بذارید و بعد با لبخند و افتخار به این روزها نگاه کنید . آرزو میکنم بهترینها رو به دست بیارید چون شایسته ش هستین .
آمین که شرایط طوری بشه که حالتون ، حال همه ی مردم ، حال هممون خوب بشه
۱۳ ساعت پیش
بالتازار
خب خدا رو شکر :) اینکه شما بعنوان یک انسان فهیم و فرهیخته که مورد ستایش دوستان تیوالی هستین همچین احساسی داره باعث میشه از استرسم کم بشه :)
محبت دارید 🌺
۳۶ دقیقه پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود برشما
وقتِ استراحتِ بین دو نیمه‌ی کلاس، سر رسید. کت‌ام را پوشیده و نپوشیده، گوشی و پاکت سیگار را به جیب‌های عقب شلوارم فرو کردم و پله‌ها را دو تا یکی، تا رسیدن به پذیرش و بعد محوطه حیاط، درنَوردیدم.

با آن‌همه چابکی، به میانه‌های صفِ تریا رسیدم و حساب کردم با حدود هفت دقیقه انتظار، سه دقیقه هم زمان، برای دود کردنِ نصف سیگارم خواهم داشت!

سرم پایین بود و داشتم در ادامه‌ی محاسباتم، سرعت حرکت صف را بر مبنای جابجایی کفش‌ها بر دقیقه ضرب و تقسیم می‌کردم که ناگاه، عکس صورتم را در برقِ یک جفت کفش ورنیِ سیاه‌رنگ، که تا همین دو ثانیه‌ی قبل، جایی در آمار من نداشتند، دیدم!

مسیر ساق پا تا فاصله‌ی بین دو چشمِ صاحب کفش را، انگار که بخواهم، تعریف دقیقی از وضعیت ظاهری یک معارض به حریم حقوق دیگران، برای آیندگان ... دیدن ادامه ›› شرح دهم، در حیرت و با حرکت آرامِ سرم، طی کردم.

چه می‌دیدم؟! زِ دستِ دیده و دل هر دو فریاد؛ بین آن همه کلاس و این همه شاگرد، درست بغل‌دستی سمت چپم بود که بی‌خبر و شاید هم بی‌اعتقاد به ماهیتِ وجودِ صف، گرمِ کار کردن با تلفنِ همراهش بود.

در نزاع بینِ کافئین‌طلبی و جور معشوق، کشیدنِ یک نخِ کامل را به نصفه ترجیح دادم و فضای بوفه را با امید به فهمیده شدنِ این چرخش قهرمانانه ترک کردم.

به کلاس برگشتم. سر جایم، روی صندلی نشستم و این‌بار بدون بالا آوردنِ سرم و فقط با پیچیدنِ بوی قهوه، رحمت فرستادم بر تربت آن شاعری که سرود:

«طاعت از دست نیاید، گنهی باید کرد
در دلِ دوست به هر حیله رهی باید کرد»


(شعر آخر، منسوب به نشاط اصفهانی)
با سلام به همه هنرمندان گرامی من برای یک کار خفن تئاتر 1ساعته در مشهد به یک آهنگساز لازم دارم جهت ارتباط با بنده به آیدی زیر در روبیکا مراجعه نمایید
@Vrabanee
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
امروز تو یه کارگاه یک‌روزه‌ی سفالگری شرکت کردم. بخوام از نقطه‌نظرِ کارکردن با گلِ رُس حرف بزنم، احوالِ عجیب و غریبی رو تجربه نکردم. ولی نکاتی که در آموزشِ شفاهیِ مربّی کلاس شنیدم، برام به‌مراتب حیرت‌انگیزتر بود.

ایشون بطور جسورانه‌ای، سفالگری رو متمایز از انواع رشته‌های هنری، قلمداد می‌کرد. با این توجیه که این تنها هنریه که صدای حرف‌ها و آوازها و حتی نفس‌های خالق اثر رو در دلِ خودش و مابین خلل‌وفرج خاک، ضبط می‌کنه. اینجور که دیرینه‌شناسان چه صداها که از دل کوزه‌ها نشنیده‌ان…

تأکید دیگرشون بر روی انرژی و احساس هنرمند بود. می‌گفت بیشتر کارهایی که بعد از بیرون اومدن از کوره دچار ترک یا شکست می‌شن، دارن اون آشوب درونِ افکارِ فرد سفالگر رو بازتاب می‌کنن… اصطلاحی داشتن که می‌گفتن گل، اگه با فروتنی و عشق ورز داده نشه، قهر می‌کنه و به دلِ صاحبِ اثر، دل ... دیدن ادامه ›› نمی‌سپره!

و آخر اینکه، بواسطه‌ی کار با دستِ چپ و راست، هر دو نیمکره‌ی مغز درگیر ماجرا می‌شن و بطور محسوسی، منجر می‌شه به ذهن‌آگاهی و حضور در لحظه.

برای شخصِ من صرفِ کسب تجربه و هم‌نشینی با آدمای جدید، خوشایند بود. ولی خب، کماکان چوب رو بیشتر از خاک و ایستادن رو بیشتر از نشستن دوست دارم.
چه جالب...اما نفس ما و تشعشعات شعوری ما روی هر چیزی اثر داره هنر . غیر هنر
۱۹ ساعت پیش
با " ایستادن بیشتر از نشستن " به شدددددددت موافقم
۱۳ ساعت پیش
سفالگری فقط فیلم روح با بازی پاتریک سویزی فقید
۱۱ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیشب که تا چهار و نیم صبح بیدار بودم به این نتیجه رسیدم که وقتی بچه بودم چقدر احمق بودم .
احتمالا همه در برهه هایی از زمان مخصوصا شب های بی‌خوابی به گذشته خودمان نگاه کردیم و از بعضی کارها و عقایدمان احساس حماقت کردیم اما عده ی کمی هستند که به آن اعتراف میکنند...
اعتراف میکنم در مواقع بسیاری احمق بودم !
شاید فردا هم بفهمم دیروز احمق بودم و این چرخه دائما تکرار شود ...
کسی چه می‌داند؟
شاید همه ی ما احمقیم !
تاسف به حال و روزمان ...
سپهر، ایمان شکاری و حسین مولانیا این را خواندند
سروناز و ویگن اوانسیان این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شاعر رسول چهارمحالی تخلص ساقی عطشان
متولد استان لرستان شهرستان ازنا
ساکن استان تهران شهرستان ملارد هستم
تا کنون 8کتاب مستقل و بیش از 70کتاب مشترک به چاپ رسانده ام
و با اینکه ۸ کتاب مستقل و بیش از ۷۰ کتاب مشترک به چاپ رسانده ام، همچنان مجبورم خودم رو اینگونه معرفی کنم
باشد که اندکی فروتنی بیاموزم
۱۹ ساعت پیش
یگانه برزوئی
یه نادیده گیری‌مون نشه؟!
قطعا و حتما ❤️
۱۷ ساعت پیش
منم تا الان پونصد ملودی ساختم. کی به کیه؟
۱۶ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کتاب اشعار شاعران ملاردی با نام خوشه خوشه غزل به همت شاعران رسول چهارمحالی و غلامعباس زرین کفش با کمک انتشارات بین المللی ماهواره در سال 1405به چاپ رسید
این کتاب اشعار شاعران شهرستان ملارد را به عرصه قلم آورده است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید