در این یادداشت، موضوع صحبت من خودِ اجرا نیست؛ بلکه دو حوزهای است که سالها در آن تجربه دارم؛ تولید و مارکتینگ.
تهیهکنندگی تئاتر در سالهای اخیر دیگر از مرحلهی ریسک عبور کرده بود اما امروز که جنگ و تبعات آن نیز به تمامی مشکلات پیشین افزوده شده، این ریسک را به یک قمار تمامعیار تبدیل کرده است.
شاید کمتر برای مخاطب ملموس باشد که به صحنه بردن متنی با بیش از دو کاراکتر، انتخاب بازیگران شناختهشده، طراحی صحنهای که فراتر از آنچه در سالهای اخیر به دلیل نبود بودجه باب شده (در حد یک لته یا نهایتاً چند صندلی) همراه با بسیاری از هزینههای دیگر، چهقدر سخت و استرسزاست.
اینجاست که فروش بلیت تکتک صندلیهای یک سالن اهمیت پیدا میکند. چون در بسیاری از موارد، وقتی همین قیمت افزایشیافتهی بلیت را ضربدر تعداد صندلیهای فروختهشده کنی و ۲۵٪ سهم سالن و سایت فروش، همچنین هزینههای عجیبوغریب تولید را از آن کم کنی، باز هم به ضرر میرسی؛ یا اگر خوشاقبال باشی، نهایتان سرمایهی اولیه بازمیگردد. سود کردن در تئاتر به امری نادر تبدیل شده است؛ مگر در اجراهایی با مؤلفههای خاص که بعدان بیشتر به آن خواهمپرداخت.
پس میخواهم به علیرضا گیلوری و میلاد اسکندری بگویم کاری که شما کردید بسیار ارزشمند است و فقط از عشقتان به تئاتر نشأت میگیرد. خدا قوت
... دیدن ادامه ››
به شما، حسین میرزامحمدی، پویا مهدویزاده و همهی تیم اجرایی.
و اما بخش مارکتینگی کار که فکر میکنم نقد آن، بهعنوان یک کیساستادی، میتواند هم به این اثر و هم به بسیاری دیگر از اجراها کمک کند تا مسیر درستتری را در ارائهی زحماتشان به مخاطب انتخاب کنند.
به نظر من، وظیفهی تبلیغات یک اثر این است که تصویر درستی از تجربهی تماشای آن به مخاطب بدهد. اگر حسی که مخاطب از متریال تبلیغاتی دریافت میکند با خود اثر مغایر باشد، افرادی آن را انتخاب میکنند که پس از دیدن اجرا پشیمان میشوند، چون با انتظار سبک یا موضوع دیگری بلیت خریدهاند و در نتیجه تعداد نظرات منفی بالا میرود. از طرف دیگر، مخاطبانی که دقیقن سلیقهشان چنین روایت و اجرایی است، چون ویترین اشتباهی از اثر میبینند، اصلن آن را انتخاب نمیکنند. درنتیجه بخشی از مخاطبان بالقوه هرگز به مخاطب بالفعل تبدیل نمیشوند، یا اگر هم بشوند، تازه در هفتههای پایانی اجرا و بهواسطهی تبلیغ سنتی دهانبهدهان این اتفاق رخ میدهد.
طراحی گرافیک، انتخاب تگلاین مناسب، تیزر نمایش، عکسها و حتی درست ذکر شدن ژانر و سبک اجرا، از جمله پارامترهای تبلیغاتی هستند که باید بر اساس یک «استراتژی» از پیش طراحیشده و متناسب با «مخاطب هدف» انتخاب شوند.
در این نمایش، استفاده از لباسهای سیاه در عکسهای تبلیغاتی، فضای دارک تیزر و تگلاین «داستان یک زلزله» بیشتر به لایهی زیرین داستان اشاره میکنند؛ اما این تصور را به مخاطب میدهند که قرار است با اثری رئالیستی و صرفن درام روبهرو شود و احتمالن آن را نمایشی فقط غمگین پیشبینی کند.
حتی در تیوال نیز ذیل عنوان «سبک»، تنها واژهی «درام» ذکر شده است؛ در حالی که «درام» ژانر اثر است و به گمان من، جذابیت اصلی این نمایش در روایت آن با عناصری از رئالیسم جادویی و ابزورد و همچنین طراحی صحنهای با گرایشهای اکسپرسیونیستی شکل میگیرد. همین تفاوت میان آنچه مخاطب پیش از خرید بلیت تصور میکند و آنچه روی صحنه میبیند، میتواند تجربهی بخشی از تماشاگران را تحت تأثیر قرار دهد.
یکی از مهمترین وظایف مارکتینگ، جذب مخاطبِ درست است و در قدم بعدی افزایش تعداد تماشاگر. گاهی یک اثر، پیش از آنکه فرصت قضاوت دربارهی کیفیتش را پیدا کند، قربانی معرفی نادرستش میشود.
به گمان من، اگر استراتژی تبلیغاتی این نمایش بیشتر با جنس واقعی روایت و اجرای آن همسو بود، احتمالان مخاطبان مناسبتری را جذب میکرد و در نتیجه رضایت مخاطب نیز بیشتر میشد.
در پایان امیدوارم این نمایش که تازه وارد هفتهی دوم اجرای خود میشود، فرصت دیدهشدن توسط مخاطبان درستش را پیدا کند و اجرای موفقی را تا آخرین شب پشتسر بگذارد.