در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | ایمان شکاری
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 22:10:58
 

من کوچکترمساویِ فکر‌هام حرف دارم

 ۱۴ آبان ۱۳۶۰
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
آقا نوشته آخرتون چی شد؟!
امیر ناصری، سپهر و راحله توکلی این را خواندند
فریبا
میدونی چرا پاک شده؟
نه متاسفانه... خودشون باید پاسخگو باشن 😄 من حدس زدم که خودِ "ماگ" ناراحت شده که ازش توی مکانِ عمومی صحبت کردن ☺️🤭

گفت‌وگوی جالبی اتفاق افتاده بود، من تازه می‌خواستم برم سرِ حوصله بخونم 🥲
صبا صالحیان
نه متاسفانه... خودشون باید پاسخگو باشن 😄 من حدس زدم که خودِ "ماگ" ناراحت شده که ازش توی مکانِ عمومی صحبت کردن ☺️🤭 گفت‌وگوی جالبی اتفاق افتاده بود، من تازه می‌خواستم برم سرِ حوصله بخونم 🥲
آره منم فقط رسیدم چند تای اول رو بخونم 😔
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
قبول دارین وقتی به یه نفر چیزی رو هدیه می‌دین، اون خوشحالی و ذوق‌زدگی و قدرشناسی که بهتون برمی‌گرده، چقدررر باعث می‌شه کاری که کردین بهتون بچسبه؟ دیدین اندازه‌ی خوشحالیِ شما، با اون عکس‌العملی که از طرفتون می‌بینید، حتّی از خوشحالیِ خودش هم بیشتر می‌شه؟ طوری که دلتون می‌خواد باز هم جور بشه تا به یه مناسبت یا بهونه‌‌ی دیگه، قدمی به سمتش بردارین، که اون خوشحال کردنش، دوباره کیفِ دنیا رو بهتون بده؟!

من می‌دونم که افراد، کاری که انجام می‌دن در درجه‌ی اول واسه دل خودشونه. ولی نمی‌شه انتظار داشت نوعِ بازخوردی که می‌گیریم، در تداوم و کیفیتِ رفتار آدم تأثیر نذاره. درست نمی‌گم؟ مثلاً نشده که برخورد کسی، شما رو کلاً از کاری که کردین پشیمون ‌کنه؟ این‌که مخاطب، با عیب‌جویی و نادیده‌انگاری و کم‌لطفی باعث بشه، اگر حرکتی هم اَزتون سر می‌زنه، صرفاً به‌رسمِ ادب و از سر ادای وظیفه باشه…

حالا الان من داشتم در اِشِل انسانی و با محدودیت‌های مادّی حرف می‌زدم. ولی در یک میزانسن جهان‌شمول، اگه توی اون مثالِ هدیه دادنه، «خدا» رو جای خودمون بذاریم، آیا اون ستایش و شکرگزاریِ مخلوق، راه رو برای دریافت و جذب بیشتر باز نمی‌کنه؟! آیا نه اینکه همین غر زدن و مدام گیر دادنه است که باعث می‌شه فقط به اندازه‌ی همون حداقل‌ها سهم ببریم؟!

کم و زیادِ زندگی‌هامون، به زعم من، نه در گروِ تموّل و دارندگی، که حاصلِ اون ذوق و شوقیه که نسبت به هدیه‌هامون نشون دادیم. درست مثل نفس‌کشیدنِ ابرای آسمون و پشت‌بندش بارونی که مُزدِ ریسه‌رفتنت رو شُرشُر می‌پاشونه زیر پات.
جناب شکاری نوشته‌تون رو ۳-۴ بار خوندم.
ممنونم ازتون.
باعث شدین که بعد از ۵ ماه دوباره بخوام با خدا حرف بزنم و گل و شیرینی بگیرم و برم باهاش آشتی کنم؛ تا شاید روزای بهتر زودتر بیان.
مچکرم، از اینکه می‌نویسین..♥️🌲
۵ روز پیش، چهارشنبه
سحر کشفی
همینه که میگی ایمان جان.حتی اگه اون‌سمتِ داستان ام بودیم باز جزئیاتِ خودشو داره و نگاهِ ریز بینِ خودشو میخواد.اصلا دیدن،تمرین میخواد،بلد شدن میخواد. بذار با یه خاطره یه مثال بزنم . خیلی سال ...
توی اون ستون قدردانی از خودت، یه بند یازدهمی اضافه کن برای این فهم و فراستی که بی‌شک به قیمت عمر و به نقد جان، بهاشو دادی! الحق که بهم چسبید
۴ روز پیش، پنجشنبه
سالار ناجی
موهبت ‌اند این دوستان؛آن‌قدر که قلمشان غبار از جان می‌زداید و دل با هر سطر و واژه‌شان به پرواز درمی‌آید. در هر مقوله و موضوعی که قدم می‌گذارند، جویباری از اندیشه به جریان می‌افتد؛ زلال، گوارا ...
ز یزدان وُ از ما بر آن کس درود
که تارش خِرَد باشد وُ داد؛ پود
(شاهنامه، پادشاهی اردشیر)

درود بر شما. وقت خوش.

جناب ناجی، این کمترین کوچکتر از آنم که منشأ اثر باشم. هر چه هست، از مهر نگاه شما و دیگر سروران است، وگرنه ... دیدن ادامه ›› که بنده هیچم و در وصف دانش و هنر دوستانمان کمر حوصله خم است و به قول پیرِ بلخ: هرچه گویم کژ بُوَد.

هر روز به خودم نهیب میزنم: "هنوز امیدی هست، چون دوستانت هستند... پس میان این همه گُل، خسته‌ی خار و خفّت و خمودی نباش!" این درست که پناه بردن انسان به کلمه، امری‌ست فی‌نفسه تراژیک، امّا خواندن از کِلکِ مرصّع‌نگار رفقا هم نعمت خیلی بزرگی‌ست؛ میخواهد واژه‌هایشان لطیف باشد عین گلبرگ یا جان‌شکاف مثل زوبینِ آبداده. (هر دو را خریدارم!)

به قول شاعر:

تو همان درختِ تنومندی
که با ریشه‌هایش جهان را به زیر کشید
امّا مغرورانه در باد می‌لرزد

سپاسدار مهرتان –
۴ روز پیش، پنجشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مدت‌ها می‌شه که من به‌خاطر مصرف آسنترا، از موهبت اشکی‌ شدنِ چشمام بی‌نصیب موندم. امّا امروز… امّا امروز… نه. نه. بذار برگردم از همون چارشنبه، حدودای ساعت پنج عصر، توی استخر.

یه همکار نسبتاً جدید به شرکت‌مون اضافه شده. من در حد سلام‌وعلیکِ وقتِ ناهاری و یه‌وقتا که می‌رم طبقه‌ی سوم، خوش‌وبشی با بچه‌های بازرگانی کنم، از رفتار و برخوردش انرژی بدی نگرفتم. دو سه هفته‌ای می‌شه که به تیمی که بعدِ کار می‌ریم استخر هم اضافه شده. نکته‌ی مثبتی که از اول باعث شد من باهاش سرِ معاشرتم باز بشه، اینه که متولد ۵۹ بود و من مشترکاتِ بیشتری رو می‌تونستم باهاش تجربه کنم.

القصّه چارشنبه که توی استخر، به رسم پیرمردا رفتیم تو قسمتِ آب‌درمانی پیاده راه بریم، حرف از علایق و آرزوهای بچگی‌مون شد و من به افاضات در اومدم که؛ یه سایتی پیدا کردم به اسم «ایسام» که توش کلّی چیز واسه خاطره‌بازی می‌شه پیدا کرد و یکیش هم مجموعه‌ی عکس‌های فوتبالیِ «آدامسِ سین‌سین» ـه که واسه جام‌جهانیِ نَوَد و اوجِ زمانی بود که من عاشق رود‌گولیت و رایکارد و فان‌باستن بودم. حرفِ از این بود که حدودِ ۵-۴ تومن روش قیمت گذاشتن و پولش اونقدی که واسه من ارزشِ معنوی داره، به چشم نمیاد.

حالا برگردیم به اون امّا امروز… که طرفای صبح وقتی رفتم پایین، صدام کرد آقاااای شکاری، گفتم هااا، با منی؟! ... دیدن ادامه ›› که دیدم داره با یه آلبوم توی دستاش می‌گه بیا اینجاااا… جلدِ آلبوم رو که وا کرد، دیدم عکسای سین‌سین مرتب و تمیز چیده شدن و من چنان سر از ذوق نمی‌شناختم که وقتی گفت، آخر هفته رفتم خونه‌ی بابام اینا و اینو بعدِ ســـــی‌سااااااال از انبار کشیدم بیرون که بیارمش واسه تو، باورم نمی‌شد!!

غروب که از کار برگشتم، روی کانتر رو خالی کردم و آلبوم رو گذاشتم وسط.

از شدتِ قدیمی بودن، تمام پلاستیکاش روغنی‌طور و به هم چسبیده بود. یه صفحه‌نگهدارِ کتاب برداشتم و مثلِ کاردک، سرِ صبر و‌ حوصله، عکسا رو در آوردم که آلبوم رو با الکل تمیز کنم. وقتی دستم به پوستِ کاغذی و نازک عکسا خورد، در لحظه، پرتاااااب شدم به همون حیاطِ خونه‌ی پدری‌، که با بچه‌های ساختمون، پهن می‌شدیم رو زمین و مثل قماربازای قهّار مشغول می‌شدیم به تاخت زدنِ عکسامون.

شده بود که با شنیدنِ یه موزیک، یا بوی عطر، گذشته‌های دور برام تداعی بشه. ولی هیچوقتِ هیچوقت نشده بود که لمسِ چیزی، تاچِ یک جسم، منو اینجور توی تاریخ هول بده عقب و همین یه هول بس بود تا بعدِ مدت‌ها چشام پُر بشه و بهونه‌اش کنم واسه تعریفِ ماجرا و…

سلام بدم «بر آنان که در دیدار اندک‌اند و در یاد بسیار»
عجب انسان بی‌نظیری، حتی منم اشکی شدم 😭😭😭😭😭
صبا صالحیان
من نمی‌دونستم اسمش سین‌سین بوده! به اسمِ آدامس فوتبالی می‌شناختمش... الان که سرچ کردم تا مطمئن بشم سین‌سین هموناس، بویِ کشوی برادرم یادم اومد که همیشه مخلوطی بود از بویِ چوب و نئوپان و کاغذ و آدامس :)
آخی :) چقد گفتنِ از گذشته‌ها، خنده میاره رو صورتِ آدم! هرچند بزرگسالی‌مون با تجربه‌های تلخی همراه بوده ولی بچگی‌هامون، واقعاً دلخوشی‌هایی داشته که عمراً بشه مثلشون رو الان پیدا کرد
ایمان شکاری
آخی :) چقد گفتنِ از گذشته‌ها، خنده میاره رو صورتِ آدم! هرچند بزرگسالی‌مون با تجربه‌های تلخی همراه بوده ولی بچگی‌هامون، واقعاً دلخوشی‌هایی داشته که عمراً بشه مثلشون رو الان پیدا کرد
دقیقاً ☺️
شاید یه دلیلش محدود بودنِ داشته‌ها (از نظر تنوع) بود... ولی همین باعث شده یه عالمه خاطره‌ی مشترک برای اون نسل باقی بمونه.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من تحقیق کردم، امروز روز جهانیِ هیچی نیست! و انقدر که تمامِ روزهای سال، پر از مناسبت‌های متنوع و مختلفه، همین که یک تاریخی، به یادبودِ هیچ رویداد مذهبی، سیاسی، اجتماعی و... ثبت نشده باشه، از دید منِ خودش یه روز خاصه!!

درست مثلِ خاصّ بودنِ آدم‌های معمولی، تو جامعه‌ای که همه، یه جورایی در حال رقابت بر سر کسب القاب و عناوینِ منحصر به‌فردند. همین که یه نفر صرفاً هیچ چیزِ خاصی جز یه آدم نرمال و معمولی نباشه، توی این وانفسا، در شمارِ اقلّیت قرار می‌گیره.

باری، باید پذیرفت که زندگی، به‌غیر از روزهای سوگ و سرور، به روزهای ساده و خالی هم نیاز داره. روزهایی که می‌شه در غیبتِ هر ویژگیِ خاصّی، نفسی تازه کرد. و چه بسا به آدم‌هایی بی‌ برَند و برچسب، محضِ چشیدنِ خوشی‌های بی‌تکلّف و واقعی. که نه قراره پیششون کاستوم خاصی بپوشی، نه لکچر عجیبی ارائه بدی و نه حتی دست به تغییر ابعاد و اندازه‌ی خودت بزنی. اونقدررر واقعی که انگار روبروی خودتی توی آینه.

و حالا سوال تازه‌ای که داره نهیب می‌زنه بهم؛
من، خودم اما همینی هستم که توی آینه می‌بینم؟!!
البته امروز روز مشاور املاکه :))))) #جدی

یه بار توی یه گفت‌وگویی، داشتم از چیزهایی حرف می‌زدم که به نظرِ خودم معنیِ غیرِمستقیمش این بود که من معمولی هستم... طرفِ مقابل یهو حرفم رو قطع کرد و سوالی پرسید که دقیقش یادم نیست ولی معنیش می‌شد اینکه "فکر می‌کنی متفاوت از بقیه‌ای؟"
اون لحظه یادم نیست چی گفتم... ولی از اون روز دارم به این فکر می‌کنم که شاید توی این انتخابِ معمولی بودن یه "خودبرتربینیِ" خاصی نهفته بوده که با معمولی بودن تناقض داره 😅
و خب منم به هر حال دقیق نمی‌دونم کدوم وجهِ خودم واقعیه 🤷🏻‍♀️
شقایق مطیع
خیلی وقت پیش خودت یه جمله ای همینجا گفته بودی که جمله بندیِ دقیقش یادم نیست ولی منظور این بود که باید روزای خیلی سخت و تلخ و روزای خیلی خوب و خوش رو تجربه کنی تا بفهمی هیچی اندازه روزای معمولی ...
طلا بگیرن. چه قدر می‌دونم که یادت بهش بود! در ستایش این معمولی‌ها چه مثال‌ها که نمی‌شه زد شقایق جان. نه که فقط در انشا و ادبیات بخوایم بهش پر و بال بدیم‌هااا... تو اقتصاد هم می‌گن هرچقدر که قشر متوسط یک جامعه در کثرت جمعیت باشه، اون جامعه از ثبات و سلامت بیشتری برخورداره. اصن تو بگو تو خودِ زندگی! دیگه کسی اینروزا دنبال ابرقهرمان نمی‌گرده. که انگار همین آدمای متوسط و بی‌ادعا، صرفِ واقعی بودنشون، می‌شن قهرمانِ خونه و خونواده‌شون. راه دور چرا؟ همین دیوار نه‌چندان پُر زرق‌وبرق تیوال رو بذار کنار رنگ‌ولعاب صفحات اینستاگرام. واسه من که بعد از سه‌ماه رفتم توش، حس گم‌گشتگی بهم می‌داد. و اینجا هرچی که نداشته باشه، اقلکن به‌قول تو شبیهِ خودشه.
ایمان شکاری
چقد قشنگ نوشتی. جدا از قشنگ چقد خوبه که تمیز می‌نویسی. نیم‌فاصله. نقطه‌ویرگول. اعراب‌گذاری. هکسره درست... واسه یه آدم وسواسی مث من، این‌چیزا واقعاً به چشم میاد. اینو اول گفتم که بعدش برسم ...
واسه منی که سختمه تو جمعِ به این بزرگی چیزی بنویسم ،وقتی میگی قشنگ ،یه آخیش به جونم میشینه :)
خودتم که اصلِ کاری رو گفتی .
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمَل،که آیینه مَصقول و دیده ناپیداست.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام و روز بخیر
باتوجه به قلم دلنشین تون و دریافتی که از نوع نگاه تون داشتم، یه راهنمایی می خواستم ازتون🙏🏻
امیر مسعود و سپهر این را خواندند
صبا صالحیان این را دوست دارد
واقعاً؟! با منین؟! اول زدم رو اسم خودم فک‌کردم یه‌کی دیگه هم‌اسم‌ام اینجاس، وگه نه که من خاکم سرکار خانوم. یعنی حتی نمی‌تونم جسارت اینو به خودم بدم که بگم بفرمایید در خدمتم!! (ولی ته دلم، می‌گم کاش می‌شد اینو به بابام نشون بدم که یه عمر گفت چی از این نوشتنا در میاد پسر برو یه چی پیدا کن پول توش باشه)
ایمان شکاری
شما خیلی بزرگوارید، صبا خانوم من دارم یاد می‌گیرم از حرفاتون فقط می‌دونین برای من واقعاً چه چیزی، مایه‌ی لذذذذذت (با همین غلظت) بردن از یک نوشته‌است؟! اینکه وقتی دارم می‌خونمش، وسطش نیشم ...
اختیار دارین، لطفِ شماس 😊🙏 من فقط دخالت کردم 😅🤭

حقیقتاً خوب می‌نویسین و اولین بارهایی که نوشته‌هاتون رو خوندم و دیدم که چندین ساله عضوِ تیوال هستین متعجب شدم که چرا زودتر این‌جا ننوشته بودین.

خوشحالم که نظر و تجربه‌ی من به نظرتون قابلِ تایید بوده 😄✌️ ممنونم
Mina Hajizadebenam
سلام صبا جان ممنونم از پاسخگویی شما هم🙏🏻 خیلی هم خوب کردی اول نگارش و زدی و بعد رفتی واسه غذا خوردن.😊 دقیقا واسه رهایی،جلوگیری از بازی های ذهنی و دوری از همین وسواس ها،نوشتن کمک کننده است ...
خواهش می‌کنم 😊🙏
سخت‌گیری توی همه‌ی کارها مانعِ اصلیه و اون بحثش جداس...
ولی برای نوشتن داشتنِ مخاطب به نظرم کمک‌کننده‌اس. من شاید اولین بارهایی که توی اینستاگرام با ترس و لرز چیزی از خودم نوشتم جمله‌های کوتاه یا نهایتاً یه متنِ دو سه خطی بود... ولی وقتی می‌بینی دیگران همون چیزایی که به نظرت بی‌خود میاد رو می‌خونن و حتی ازش تعریف می‌کنن یه کم جسارت پیدا می‌کنی برای بیشتر نوشتن.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نه فقط فضای این نمایش، که دیگر همه چیزِ این شهر برایم غریب و بُهت‌برانگیز شده است. یک‌جور بلاتکلیفیِ محض. ظاهر و باطن در ضدّ هم. دوگانگی و چه‌بسا بیگانگی. حکایت شترمرغی را دارد که از هردو نصیب برده و به هیچ‌کدام نرفته.

سَردرِ سالن اجرا، حتّی هاله‌ای هم از پوششِ اجباری به چشم نمی‌خورد. جماعتِ رنگارنگ، راه خودش را انگار که از کوریدورِ اسارت باز کرده باشد، پا به صحنه‌ای می‌گذارد که گویی طراحِ لباس را از عوامل نمایش حذف کرده‌اند. همه سیاهی‌ست و کج‌سلیقگی. زیبایی هم هست و هم نیست.

اجرا با صداهای ضبط شده و برای گوشِ من، نامفهوم شروع می‌شود. مونولوگِ ابتداییِ خانم بازیگر، نویدِ تماشای یک اجرای شریف را می‌دهد و به لاین‌های بعدی نرسیده، کپیِ دسته‌چندمی از «خرده‌جنایت‌های‌زناشوهری» را تداعی می‌کند. خیانت هم هست ... دیدن ادامه ›› و هم نیست.

لهجه‌ی جنوبیِ بازیگرِ آقا، برای منِ اصالتاً خوزستانی، خلوصِ نظراتم را به چاشنیِ طرفداری و تعصّب طعم‌دار می‌کند، اما رجزخوانی‌های جنسیت‌زده که مردانگی را در تسلط و تملک بر زن می‌شناسد، جایی برای دفاع نمی‌گذارد. واقعیت هم هست و هم نیست.

در نگارشِ نمایشنامه، مرز شفافی بین طنز و تراژدی، حس نمی‌شود، جایی که فریاد می‌شنوی ماجرا جدی است و آنجا که صداها در نوعِ گویشِ بازیگر مرد محو می‌شود، رو به شوخی می‌گذارد. انگار چیزهای مهمتری قرار بوده گفته شود که آن‌وسط‌ها دست به حذفِ نصفه‌نیمه‌ی آن زده‌اند. سانسور و ممیزی هم هست و هم نیست.

خروجیِ محوطه‌ی نمایش، مردمِ سرخوش از اتصال به شبکه‌های جهانی، به ثبتِ خاطره‌ی خود مشغولند. من اما، به‌سختی می‌توانم پیامی که بشود از دیدنِ این اجرا به اشتراک‌ بگذارم، پیدا کنم. انگار حالا که بسترش فراهم شده، دیگر حرفی برای گفتن نمانده. دیالکتیک، هم هست و هم نیست.

ساعتی که به تماشای این اجرا گذشت، با تاریکی و سکوت آغاز شد و به نور و صدای تشویق پایان گرفت. این برزخ خاکستری که دَرَش گرفتاریم، را اما نمی‌دانم… دستِ آخر، سرانجامی بر این «روزمُردگی» ها هست یا نیست؟
هم هست و هم نیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــست
رحمان خوب زاده
اجرای دیشب از نظر من از بهترین اجراهای تئاتر دیالکتیک بود و از همه چیز آن راضی بودم. جناب شکاری عزیزم اعلام میکنم که تمایل دارم درباره نمایش صحبتی حضوری داشته باشم. پاسخم به فرمایش جنابعالی در ...
بگذارید که به چندروز قبل‌تر از این گفتگو برگردم. انتخابِ تماشای این اجرا برای من، از اونجا شکل گرفت که ادبیاتِ پرمهرِ شما رو در پاسخ به یکی از نظرات ثبت شده که لحنِ بسیار تندی داشت، خوندم. فارغ از کم‌وکیفِ فنیِ نمایش، همین گویش محترمانه و فصاحتی که برای مخاطبتان در پاسخ به نظرات قائل شدید، من رو به خریدِ این اثر، از ویترینِ متنوع تیوال ترغیب کرد.

حالا و با اشاراتی که در توصیفِ عمقِ مطالب فرمودین، جدای از قدردانی، خشنودم که مهر تأییدی بود به برداشتم از حواس و حوصله‌ی شما. این گفتمانِ در دو سر طیفِ یک موضوع، برای من انگار ترجمه‌ای صریح باشه از مفهوم عبارتِ ... دیدن ادامه ›› دیالکتیک.

سپاسگزارم که قابل دونستین و به تعابیر شخصی من، سمت و سوی تازه دادین. امیدوارم این گپ نوشتاری، در تکرارِ تماشای آثارتان، به معاشرت و دیدار هم ممکن شود.

کوچک و ارادتمند شما.
با سلام و عرض ادب خدمت شما هنردوست عزیز
نمایش «ایستگاه آخر» دیگر تمدید نخواهد شد .
به دلیل اختتامیه اجرای ما « شما با کد تخفیف E30 » مهمان ما هستین . باعث خوشحالی ما است که در شب پایانی میزبان شما باشیم و با نگاه و حضورتان ، به ما انرژی بخشید🌱🍀🙏🎭
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چه از لحاظِ حس و حالِ معنوی، چه از بُعد مادّی و اقتصادی، فرق‌ زیادی هست بین زندگی تو آپارتمان مِلکی و منزلِ اجاره‌ای.

تو خونه‌ای که مالِ خودته، می‌تونی بازسازی کنی،‌ در و دیوارش رو رنگ کنی،‌ واسش با عشق و احساسِ تعلق هزینه کنی و بدونی که اوّل و آخر، هر گلی زدی، سردرِ خونه‌ی خودت زدی.

ولی خب تو خونه‌های رهن و اجاره‌ای، از قبل می‌دونی عرفاً و رسماً از اقامتِ دائم خبری نیست. دیر یا زود ودیعه‌ی اوّل‌ات رو، تازه اگه چیزی از سر و تهش نزنن، پس می‌گیری و هرچی هم این وسط اجاره دادی، هزینه می‌شه و روز از نو، می‌ری سراغ یه صابخونه دیگه و یه خونه دیگه و یه محلّه دیگه.

بودنِ تو بعضی از رابطه‌ها هم حکمِ زندگی زیرِ یه سقفِ موقّت رو داره. اصلِ دلت رو همون اوّل می‌ذاری گرو و بقیه‌ی طولِ رابطه هم از وقت و درک ... دیدن ادامه ›› و احساست خرج می‌کنی تا مبادا چراغ رابطه کم‌سو بشه. سرِ موعدش هم که بشه، دلت رو که اگه دیگه بشه بهش گفت دل، می‌ذارن کفِ دستت و راهت رو، اونم با اسباب اثاثیه‌ای به اسمِ «تجربه»، می‌کشی که بری پیِ مابقیِ زندگیت.

این مدل مستأجری، واسه خیلی‌ها تو این روزگار حالِ غریبی نیست.

اما جایی می‌رسه که عطای چهار متر بیشتر و دو تا محلّه بالاتر رو به لقاش می‌بخشی و دل می‌دی به یه سقفِ ساده امّا امن و برقرار. دلی که خنده‌هاش می‌شه رونق رابطه و طنین صداش، بی‌واهمه از اخمِ صابخونه می‌ره تا هفت تا رابطه اونطرف‌تر! خوشی‌هات اعتبار دارن و بودنت به رسمیت شناخته می‌شه. هر ذرّه که از جیبِ سلیقه‌ات خرجِ دکور رابطه کنی برمی‌گرده به جیبِ کِیف و هیجان و دلخوشیت.

اینجوریه که خودت می‌شی صابخونه و داشتن همچین حسّی می‌ارزه
حتی اگه کارتن‌خواب باشی.
چقدر طبق معمول قشنگ نوشتین آقای شکاری عزیززز👌
واقعا تازه کاش آدم خوش شانس باشه که طرفش صادق باشه و شرایط ضمن قرارداد و ثمن معامله رو بگه که بشه تصمیم گرفت!
من مورد های زیادی سراغ دارم که طرف قرارداد بسته به اسم دائم و کلی هزینه های سنگین داده و دلش خوش بوده که درعوض قرارداد اقامت دائم بسته ولی سرماه نامردا حکم تخلیه رو گذاشتن کف دستش ، شکایتم که کرده فهمیده اصلا زمینِ سندش جعلی بوده و این ملک همزمان به چند نفر فروخته شده!
ایمان شکاری
من بیشتر از سه ماهه که اینترنت واقعی ندارم. منظورم دسترسی به اینستا و ایکس و یوتیوبه… بله و مله هم که از همون اول نداشتم. ولی از وقتی که تکیه دادم به این دیوار، انگار آدمای اینجا که ازشون فقط ...
و طبق معمول یه توصیف قشنگ
منم برام عجیبه نبودن جناب ویگن ، با اون کامنتای فوق العاده ، از اون کامنتا که کلا روز آدمو میسازه
خوندن چند تا جمله ی اخرت منو بی اختیار یاد این شعر شاملو انداخت:

کیستی که من
این گونه
به‌ اعتماد
نامِ خود را
با تو می‌گویم
کلیدِ خانه‌ام را
در دستت می‌گذارم
نانِ شادی‌هایم را
با تو قسمت می‌کنم
به کنارت می‌نشینم و
بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب می‌روم؟

کیستی که من
اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش

با تو درنگ می‌کنم؟
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
وی در خانواده‌ای کاملاً معمولی چشم به جهان گشود. در طفولیت و دوران مهدکودک، نوازنده‌ای به نام «فلمینگ خوشقدمی» با ترانه‌ی «انگورُ نخور نشُسته»، بذر علاقه به موسیقی و بخصوص ساز گیتار را در ناخودآگاهِ او کاشت. در هفده‌سالگی و تحتِ تأثیرِ آهنگِ Wish You Were Here موفق شد پدرِ خود را به خرید یک یاماهای کلاسیک، متقاعد نماید.

مشق موسیقی را در آموزشگاهی نزدیکِ خانه‌شان آغاز کرد و از همان روز نخست و به توصیه‌ی استاد، مکلّف به گوش دادنِ چهارفصلِ «ویوالدی» شد. تابستان و زمستان گذشت. مثلِ باهار و بقیه. و در گذر ایّام، از سبکِ کلاسیک به الکتریک روی آورد و چون به سن اشتغال و کسب درآمد رسید، اقتصادِ مقاومتی در پیش گرفت و هست و نیست‌اش را خرج یک «فِندرِ استراتوکستر» نمود.

استادی جدید به‌کار گرفت و کلاسی تازه.
دوشنبه‌ها، موعدِ پس دادنِ درس بود.

گیلمور و فلمینگ و ویوالدی، هفت شهر موسیقی را گشته‌ بودند و او اندرخمِ همان کوچه‌ی آموزشگاه مانده بود. ... دیدن ادامه ›› روزها سر کار می‌رفت و با حفظ سمت، دایی هم شده بود. دلخوشی‌اش؛ دیدنِ دخترها بود و هر از گاهی ورزش و شب‌ها کمی کتاب و این‌ اواخر هم نوشتنِ روی «دیوار»... و حالا آن وسط‌ها می‌خواست ساز را هم به جایی برساند. با این اوصاف، یکشنبه‌ها برایش حکم وقتی را داشت، شبیهِ شبِ امتحان و تنها فرصتِ تمرینِ تمامِ نُت‌های تلنبار شده.

القصّه که روتینِ روزگارش، داشت عطفِ به ماسَبَق می‌گذشت، تا زمانِ رسیدن به غروبِ یکشنبه‌ی حاضر! که گوشیِ تلفن، ناگاه زنگ می‌خورَد و صدایی پشت خط می‌گوید: "بریم یه جا، بستنی بخوریم؟" و هرچند با عزمی راسخ در جواب می‌گوید: "مشغول تمرین‌ام بخدا"، لیکن ساعتی بعد، سه نفری، در کافه‌ای نشسته‌اند که اسم نوشیدنی‌ها در مِنو، با ریدیوهِد و لدزپلین و کوئین نام‌گذاری شده!

صحنه رو به خاموشی می‌رود و صدای خنده‌هایشان در طنینِ شعر «خیام» محو می‌شود:

از درسِ گیتار جمله بگریزی، بِهْ
و اندر منوی چایخانه آویزی، بِهْ
ز آن پیش که استاد خون‌ات ریزد
تو قهوه‌ی ترک در قدح ریزی، بِهْ
(هشدارِ طولانی بودنِ متن و عرضِ پوزش برای وقت شریف خواننده)


اگر تا دیروز هم شک داشتم، دیگر اکنون با اطمینان خاطر می‌گویم که کلمات، "بار" دارند! و انتخابِ کلمات درست و مهم‌تر از آن انتخابِ درستِ کلمات، نه تنها دالّ بر شعور که حاکی از مسؤلیتِ اجتماعی آدم‌هاست.

ملتمسانه عاجزم، دستِ کم این یک‌بار، موضوع را به پای وسواسِ من نگذارید. که تیزیِ تمام تَشرهایی که شنیده‌ام را گواه می‌گیرم، هرکجا از روی صمیمیت، به خِلطِ استفاده از واژگانِ محاوره دچار گشته‌ام، روبرو یا پشتِ‌سر، به نادیده شمردنِ جایگاهِ مخاطب، متهم شده‌ام.

بینِ «بله» و «جانم» همانقدر تفاوتِ معنا و احساس وجود دارد که بینِ «جانم» و «جونم». اصلاً دارم چه می‌گویم؟! حتی یک کلمه هم، با خودِ همان ... دیدن ادامه ›› یک کلمه متفاوت است؛ «عزیزم» ـی که از روی تعلقِ خاطر و «عزیزم» ـی که در مشاجره‌،‌ی لفظی، از روی حفظِ آدابِ کلامی به‌کار می‌رود، یک جهانْ تفاوت در بار معناییِ خود دارند…

می‌دانم که می‌دانید چه می‌گویم و تا به اینجای مطلب، اگر به تأثیری که انتخاب کلمات، در سوگیریِ مخاطب می‌گذارند، همراه و هم‌نظریم، حتماً مَحرمِ ادامه‌ی دردِدل‌های من هم خواهید بود.

به دوقلوها، محضِ تفریحِ آخر هفته، قولِ رفتن به «هلیُم‌پارک» ایران‌مال را داده بودم و هنوز به چهارشنبه نرسیده، زنگ پشتِ زنگ، که دایی ایمان، قولی که داده بودی را که یادت نرفته؟! «نه دورتون بگردم، به مامان‌آزاده، بگین جمعه، ساعت دهِ صبح، لباس‌پوشیده و آماده، دمِ درِ خونه، منتظرتونم»

بلیطِ ورودی، برای بزرگسال، حدودِ ششصد و برای خردسال سیصدهزار تومان بود. صدایشان کردم که با روئیت ظاهر و تخمین سن‌وسال‌، ورودی را بپردازم و روبانِ یک تجربه‌ی تازه را برای‌شان قیچی کنم.

دیواری مندرج در پشتِ سرمان بود و متصّدی درخواست نمود که قد و قامتِ دخترها را وارسی کنیم. هردو، با کفش‌های صورتیِ لژ دارشان، بالای یکصدوبیست سانتیمتر، عرضِ اندام کردند و مغرور و خوشحال که در دامنه‌ی بزرگسال گنجیده‌اند، مرا دو برابر آنچه تصور می‌کردم، پیاده نمودند.

پا به محوطه‌ی بازی گذاشتیم و سردرِ ورود به قسمتِ اصلی، آقایی به‌ظاهر باوجاهت و به‌واقع بی‌ملاحظه، به زبان در آمد که این‌دو کودک‌اند و باید یک بلیط ششصد تومانیِ دیگر برای خودتان جهت مراقبت و ملازمت‌شان تهیه کنید.

گفتم اگر کودک‌اند چرا قیمتِ بزرگسال حساب کرده‌اید و اگر به‌اندازه بالغ‌اند چرا، پولِ بیشتر بهانه می‌کنید؟! گفت خودتان نگاه کنید؛ راست می‌گفت. بدونِ آن صورتی‌های لژ‌دار، دو سانتیمتری کمتر می‌زدند.

تا اینجای ماجرا، من همین داییِ مُبادی و باطمأنینه‌ای هستم که لااقل در تلاشم، اینگونه به چشم بیایَم. لیک ثانیه‌ای نگذشته، به اولّی می‌گوید؛
«عمو جون، تو قدت صدوبیسته می‌تونی تنها بری» و دومّی را خطاب می‌کند که؛ «عزیزم، شما یه سانت کم داری، نمی‌شه تنها بری»

و ای وااای از پُر شدنِ چشمهای دوّمی. ای‌کاش می‌مردم و آن اندوهِ شومِ مقایسه‌ی یک‌سانتیمتری را در صورت معصوم‌اش نمی‌دیدم. یتیمانه‌ترین نگاهِ عالم را به چشمان من انداخت و من دیگر چیزی از مراعات و حرمت نمی‌شناختم. لامذهب، دوقلو هستند و تنها هفت‌ سال‌شان. بفهم چه می‌گویی!! به بانگ برآمدم که ایران و ایران‌مال را بر سر تک‌تک‌تان آوار می‌کنم، اگر این بچه، مستقل و همراه خواهرش پا به این محوطه نگذارد!

خانمِ فلانی را صدا کردند و آمد که آبی بر آتشِ صورت افروخته‌ی من بپاشد. به‌محض آنکه دستبندشان را چک نمود و متوجهِ پرداختِ مبلغ بزرگسال شد، آقای بهمانی را صدا زد که هردو بلیطِ کامل را داده‌اند، چرا مانع شده‌اید؟!

من دیگر تابِ تنها گذاشتن‌شان با آن غول‌های آدم‌نما را نداشتم. بلیطی مجزا گرفتم و هر ورجه‌وورجه‌شان را چنان ماده‌شیری که توله‌هایش را به دندان گرفته، همراه شدم.

با صدای خنده‌هاشان می‌خندیدم و امّا تا تمام شدنِ بازی‌شان، چیزی شبیهِ خرچنگ، تمامِ قلبم را چنگ می‌انداخت. خواهرم همیشه هشدار داده بود مبادا هیچوقت بین‌شان پای قیاس وسط بیاید و من حالا باید با چه رویی به خانه می‌رساندم‌شان؟!

در ماشین و به راهِ برگشت، دومی گفت؛ «پس اگه من کوچیکم چرا آقاهه بم گفت شما، ولی آجی که قدش بیشتر بود رو بش گفت تو؟!» صدای ضبط را بلند کردم و در دلم گفتم گُه بگیرند شما گفتنی که بویی از درک و احترام واقعنی را نبرده‌ است.
اتفاقای این مدلی باعث میشه با مهاجرتشون راحت‌تر کنار بیای
متاسفانه
ایمان شکاری
حق داری بخدا. برکت خودِ شمایین که وقت و انرژی و محبت نثار این شیلنگ‌تخته انداختن‌های من می‌کنید. با افتخار قدر می‌دونم 🙏
اینو از تهِ تهِ قلبم میگم ، واقعا کیف میکنم از خوندنشون
هم مدل نوشتنت و هم اون چیزی که تو فکرت میگذره برام جذاب و جالبه

حرف منو جدی نگیر تا میتونی طولانی بنویس🙏
ایمان شکاری
نه نه نه... اول اون افسوس‌های آخرو بش نگو، تا بت بگم چرا. من اینو که خوندم خیلی فک کردم. می‌دونی دلیلش چیه؟ وقتی تو داری از خانواده حرف می‌زنی، موضوع فقط صرفِ عزیز بودنشون نیست! اینه که تو ...
انقد که کامل و جامع و با جزئیات بهش پرداختی و کلمه ها رو اینطور به جا کنار هم گذاشتی ،فقط میتونم اینو اضافه کنم:

تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی
خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی
بادیم همه باده بیار ای ساقی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هردو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.
چنین اطمینانی زیباست،
اما تردید زیباتر است.

چون قبلا همدیگر را نمی‌شناختند،
گمان می‌بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.
اما نظر خیابان‌ها، پله‌ها و راهروهایی
که آن دو می‌توانسته‌اند از سال‌ها پیش
از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

دوست داشتم ... دیدن ادامه ›› از آنها بپرسم
آیا به یاد نمی‌آورند؟
شاید درون دری چرخان
زمانی روبروی هم؟
یک ببخشید در ازدحام مردم؟
یک صدای اشتباه گرفته‌اید در گوشی تلفن؟

ولی پاسخشان را می دانم.
نه، چیزی به یاد نمی‌آورند.

بسیار شگفت زده می‌شدند
اگر می‌دانستند، که دیگر مدت‌هاست
بازیچه‌ای در دست اتفاق بوده‌اند.
هنوز کاملاً آماده نشده
که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،
آنها را به هم نزدیک می‌کرد، دور می‌کرد،
جلو راهشان را می‌گرفت
خنده‌ی شیطانی‌اش را فرو می‌خورد
و کنار می‌جهید.

علائم و نشانه‌هایی بوده
هر چند ناخوانا.
شاید سه سال پیش
یا سه‌شنبه‌ی گذشته
برگ درختی از شانه‌ی یکیشان
به شانه‌ی دیگری پرواز کرده
چیزی بوده که یکی آن را گم کرده
دیگری آن را یافته و برداشته.
از کجا معلوم توپی در بوته‌های کودکی نبوده باشد؟
دستگیره‌ها و زنگ درهایی بوده
که یکیشان لمس کرده و در فاصله‌ای کوتاه، آن دیگری.
چمدان‌هایی کنار هم در انبار.
شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند،
که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.

بالاخره هر آغازی
فقط ادامه‌ایست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمه‌ی آن باز می‌شود.



(ویسواوا شیمبورسکا، شاعر لهستانی)

پس به نظاره نشستم

دور از غوغای آزها و نیازها.

و در پاکیِ خلوتِ خویش نظر کردم که بیشه‌یی باران‌شُسته را می‌مانست.

ستارگان سوگند می‌خورند ــ گر از ایشان بپرسی ــ که مرا دیده‌اند.
چرا که ریشه‌هایش در قلبِ من بود...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هر آینه، گر به هدایت قومی برگزیده می‌شدم، بجای کتاب و عصا و یَد بیضا،‌ آدمی را به اعجازِ حوضچه‌ی آبِ سرد و سونای بخار، بشارت می‌بخشیدم و وی را پند همی دادم که دو عرض شنای کرال بِه زِ هفتاد سال عبادت است.

تنِ خویش گر که بر کُلر آب سپردی، چرکِ تعلّق و ملال از آن بشُستی و چون به سونای خشک درآمدی، گویی زِ آتشِ دوزخ مُعاف گشتی که جمله گناهانِ تو چکّه‌چکّه آب شود از یُمنِ اُکالیپتوس.

باری، به دیارِ رختکن؛ چون در آینه نظر افکنی، گُل از گلِ گونه‌هایت شکفته بینی، بدان سبب که گَردِ بی‌مهریِ ایّام، رَخت بسته از رُخَت به مرحمتِ فوتِ سشوار و در خاتمه، به مجرّدِ بیرون شدن از صَحنِ آبتنی، چنان به ثنای آفریدگار درآمده‌ای که گویی هر دَم و بازدمت شماری‌ست از دانه‌ی ... دیدن ادامه ›› تسبیح.

القصّه، حالْ که نه مرا سودای پیامبریست و نه زمانه را به آن محتاج، وَهم و خیال کوتاه کنم و چُنان چون قاصدی، رسالتِ خویش تنها به نشرِ این دیوارنوشته واگذارم و نیک می‌دانم که وصفِ شنا نیست حتّی قدرِ نصفِ شنا!
ایمان شکاری
مماشات با دوست‌نداشته‌ها، به مددِ سوختِ حاصل از دوست‌داشتنی‌ها بیا اسمشو بذاریم ترازوی زندگی :) مرسی که بهش فرصت دادی تا تموم شه. ارزش اون فیلم برای من، به اون سکانسی برمی‌گرده که کوین‌کاستنر ...
وقتی اون دیالوگ تموم شد ، نشانگر رو کشیدم عقب و دوباره گوش کردم
میدونی من همیشه با جمله " سن فقط یه عدده " مشکل دارم
شاید دستگاه بادی آنالایز سن ما رو کمتر از اون عددی که هست نشون بده ولی تجربیات حاصل از اون عدد رو نمیتونه ازمون بگیره

اون عدد نشون میده ما چقدر دیدیم ، چقدر شنیدیم ، چقدر حرف زدیم ، راه رفتیم ، نفس کشیدیم ...
و اگه همه اینا به بهترین شکلی که میتونستیم ... دیدن ادامه ›› انجام شده باشه اون عدد بهترین داراییمون میتونه باشه

و یه چیز دیگه ؛ من یه چند وقتی میشه به ظرف شستن به شکل تراپی نگا میکنم شاید یه روز شنا رو هم دوست داشتم😉
شقایق مطیع
وقتی اون دیالوگ تموم شد ، نشانگر رو کشیدم عقب و دوباره گوش کردم میدونی من همیشه با جمله " سن فقط یه عدده " مشکل دارم شاید دستگاه بادی آنالایز سن ما رو کمتر از اون عددی که هست نشون ...
واسه خودِ منم، روزهای زندگی مثل درس‌های کنکور «ضریب وزنی» دارن. یعنی حساب روزایی که با اندوه و استیصال گذشتن با روزایی که آرزو می‌کردی هیج‌وقت تموم نشن با روزای معمولی که فقط نقش تماشاچی رو داشتیم، اصلاً یکی نیست و اینجوری شاید یه شبی قد یه‌سال پیر شدم و یه روزی اندازه یه دقیقه برام گذشته!

ایده‌ات جا داشت در حد ثبت اختراع هم دیده بشه!! مثلاً بجای بادی‌آنالایزر، آدم، گزارشِ لایف‌آنالایزر خودش رو بخونه! کسی چه می‌دونه، چه‌بسا توش آشتی با آب هم به آخر ریپورت اضافه بشه :)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«ازدواج کردی؟!.. نه.
همجنس‌گرایی؟!.. نه.
یعنی دوست‌معمولی داری؟!..
یه چیزی بیشتر از این حرفا.
شریکِ زندگی داری؟!..
یه چیزی کمتر از این حرفا.

نمی‌دونم... چهل هزار سال از پیدایش زبان بدست انسان می‌گذره ولی هنوز هیچ واژه‌ای برای توضیح رابطه‌ای که من دارم به‌وجود نیومده»

ایضاً ... دیدن ادامه ›› در موضعِ نگارنده‌ی این سطور، و‌ به تبعیت از دیالوگِ متین «اِوان مَک‌گروگر» در فیلم گوست‌رایتر، من هم نتونستم لقب و یا برچسب جداکننده‌ای رو به این ارتباطِ نوشتاری که با آدم‌های اینجا پیدا کردم نسبت بدم. به نظرم، عناوینی از قبیلِ رفیق و هم‌صحبت و مخاطب، مناسبت دقیقی با شأن نزولِ این نوعِ‌ خاص از دوستی‌ها نداره و اگر قرار باشه هویتی داشته باشن، به شخصه ترجیح می‌دم که جویای توصیف تازه‌تری برای اونها باشم.

مطمئن بودم ترکیبی از کلمات در جایی از دنیا وجود داره که مشابهِ این احساس رو در خودشون قایم کرده‌ان! تا اینکه امروز... با دیدنِ بخارگرفتگیِ پنجره، ناشی از اختلاف دمای اتاق، به خیالِ بارون، پرده رو کنار زدم.

هوای بیرون صاف و پشت‌بومِ همسایه‌ی روبرویی خشک بود! چند ثانیه‌ای به سُر خوردن آرومِ قطره‌های آب پشت شیشه نگاه کردم... خودش بود!! کلیکِ روی اون دایره‌ی قرمز بالای عکس، درست مثل همین قطره، شبیهِ حسی بود که پرده رو به انتظار بارون کنار زدم! چرا این امیدِ به باریدن بارون، حتی وقتی اثری ازش نیست، بازم به آدم یه جون تازه می‌ده؟!!

واسه اینکه؛ بارون، می‌آد!! اما هیچوقت نمی‌ره. بلکه تموم می‌شه... تموم!! چه نم‌نم و چه رگبار، وقتی که هست، هست و وقتی هم که نیست، نیست!

درست مثلِ بودنِ بعضی از آدما. اونقدی هستن که «لازمه». قدری که حالت رو با خوب فهمیدن «خوب» کنن. دقیقاً به اندازه‌ای که «بلد» باشن. نقد و نظرشون به افکارت جلا می‌ده. و وقتی هم تموم شدن، تو می‌مونی و ردّ تعابیرِ تازه‌ای که ازشون بجا مونده. از نبودشون نمی‌رنجی، چون می‌دونی آسمونِ اندیشه‌ات که بگیره، صدای تایپینگِ دلت رو، به خروشِ آسمون قُرمبه‌ای جواب می‌دن و چیک‌چیک شروع می‌کنن به نوازش واژه‌هات. تو بگو حتی یه اپسیلون توقع، واسه حالِ خوبی که از مصاحبت باهاشون داری.

این به‌قولِ یکی از دوستان، «شناخت در بی‌شناختی»، اصلاً از جنسی نیست که بگم عشق رو در نگاه اول یا بوسه‌ی آخر تجربه کردم. چیزی بوده و در عینِ حال هم نبوده. دور از شیفتگی و شیدایی. و همان اندازه رها از نفرت و حسرت. اما مثل بارشِ بارون، چیزی از لطف و بخشندگی کم نداشته.
با صدای عمو خسرو تو ذهنت بخون:

در کف دست زمین گوهر نا‌پیدایی ست
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.....
من به اون گوهرمیگم رفاقت از همین جنسی که تو با زیباترین تعبیر گفتی....
۳۰ اردیبهشت
مریم یاوری
عجیب قشنگ می‌نویسید
ممنونم بخدا 🥹 از بلندنظری خودتونه 🙏🍃
۳۱ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این استخر نزدیک به محل کارم، روزای زوج، مختص به آقایونه و امروز صبح یادم بود که ساک وسایلم رو با خودم بردارم بلکه بعدِ شرکت، بشه تنی هم به آب بسپرم.

برگشتنی اما، انقد بی‌جون و پُربهانه بودم، پنداری چایی معطلِ قند، گفتم چارشنبه هم روز خداس. هوام که بارونی‌، دیگه توجیه از غیب رسید که مقصود آبه و حالا چه از آسمون چه واترجت‌ِ جکوزی.

نگهبانی دم در، وقتی بش گفتم امروز خیلی حال ندارم، و چیزمیزام بمونه تو باکس، دفعه بعد با خودم دوباره نیارم، همچین حکیمانه به زبون اومد؛

«سرحال باشی که رفتن نداره. می‌ری که اصن ... دیدن ادامه ›› سرحال بشی!»

آقایی که شما باشی (خانوما چون روزای فردن)، انگار میزانسن رو مهیای هم‌نشینی شمس و مولانا نوشته باشن، یه جوری شرمنده‌ی سستیِ ایمانم شدم که علی‌القاعده می‌باس یه موزیک تاثیرگذار در زمینه پخش می‌شد و کیفم رو نگذاشته برمی‌داشدم و توی تاریک‌شدنِ صحنه محو می‌شدم!

ولی خب، نه! مرغِ خستگی‌هام همون یه پا رو هم واسه رفتن نداشت. بجاش به شمسِ ماجرا قول دادم نذارم جمله‌اش بی‌اجر بمونه و حتماً اگه عمری بود بیام و بچسبونمش به این دیوار و الانم که الوعده وفا.


حالا نظر شما چیه این وسط؟
با بی‌حوصلگیِ این‌روزا،
باس خوب باشیم تا بریم سراغ یه کار؟
یا بریم سراغ یه کار تا خوب بشیم؟!
گزینه دوم گزینه ایده آل هست بنظرم ولی ذهن غالبا با مورد اول موافق هست حالا اگه چاشنی کمالگرایی هم اضافه بشه ممکنه هیچوقت سراغ اون کار نریم و انرژی و انگیزه مونو مثل سیاه چاله بی انتها در خودش ببلعه.
۲۸ اردیبهشت
مریم یاوری
بی حوصلگی هم عالمی دارد، دل به دلش بدید ، کی گفته ادمیزاد باید همیشه پر حوصله باشه؟
تازه هوای بارونیِ اینروزا رو‌ هم که بش ضمیمه کنیم، دیگه مگه می‌شه ازش دل کند؟! آمین که همه باهم، آفتاب که از پشت ابر دراومد، میریم تو صف دسته‌ی دوم 🤲✌️
۲۹ اردیبهشت
ایمان شکاری
برادر این همه حلاوت و همدلی رو دلت اومد با قند نوشابه یکی کنی؟! رفیق، تو خودت با این وجنات کم از لئونِ ماتیلدا نداری، کوکا چرا؟! بذا چای دم کنم بشینیم با سیروپِ رفاقت سر بکشیم که از کُلِ دنیا ...
بعح بعح آقا ، چایی باشه ، سر گُل لاهیجانم باشه با قند شکسته ، نه این حبه ای کارخونه ایا ، از اونا که با قند شکن و یه قلوه سنگ رو زیر سفره ایه پارچه ای خورد کردن ، تو استکان کمر باریک و نعلبکی گل سرخی ..
شب مگه صبح میشه اونوقت ؟!
۲۹ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
موقعِ تموم شدنِ یکی از جلسات یوگا، مربیِ کلاس بعد از شاواسانا از بچه‌ها خواست که به درون افکارشون رجوع کنن و به این سوال جواب بدن که اون چیه که اگه ازشون گرفته بشه دیگه ماهیت وجودی‌شون بی‌معنی می‌شه؟ و برای درک بهتر سوال، مثال زد چیزی مثل شیرینی برای شکر (که اگه ازش گرفته بشه دیگه مفهوم و معنی خودش رو از دست می‌ده). یکی از دوستان جواب داد «آگاهی». یکی دیگه گفت «عشق». و منی که درگیر پیدا کردنِ یه جواب واقعی و بدونِ تقلّب بودم، سرسری و از روی بی‌جوابی، گفتم تنبلی و آسایش!

اون‌شب اما بیشتر فکر کردم و متوجه شدم بیشتر دارم به خصایص مورد علاقه‌ام مثل دیسیپلین‌گرایی و صلح‌دوستی و منطق‌پذیری و تأثیرگذاری فکر می‌کنم. این‌ها در اصل، خودشون زائیده‌ی نطفه‌ی دیگه‌ای بودن به اسم تصمیم و اختیار! اینکه من بین آشفتگی و نظم، به دومی رأی دادم. اینکه بین دعوا و دوستی، آرامش رو پسندیدم. اینکه بین خرد و جنون، سمتِ منطق ایستادم. و اینکه بین اقدام و انفعال، حالم با حرکت‌کردن بهتر بوده. و حالا معتقدم چیزی که به من هویت بخشیده، برخورداری از اختیار و انتخاب بین تصمیم‌های درست یا غلط‌ام‌ بوده.

خواستنِ هرچیزی، زمانی معنی خواهد داشت که چیز دیگری هم برای نخواستن وجود داشته باشه. که طبیعتاً هم مصائب و منافع خودش رو در بر داره. و یه‌جورایی ... دیدن ادامه ›› هر شرایطی غیر از این، بوی استبداد و جبر می‌ده. در این موقعیت، عدمِ انتخاب به‌نوعی خودش یک انتخابه! چراکه به نقل از نمی‌دونم کی که می‌گفت، بهشت را نخواهم خواست اگر جهنم گزینه‌ی دیگری برای انتخابم نباشد.⁩

توی شما هم چیزی هست که اگه از دست بره
دیگه اون شما، خودِ شما نباشین؟!
حرکت
حتی اگه درجا بزنم یا دنده عقب برم
۲۷ اردیبهشت
کژال
خیلی فکر کردم به سؤال آخر ِ مطلب نمیدونم شاید درست متوجه نشده باشم... ولی جواب من این بود... هیچی درواقع، ماهیت وجودیم چیزیه که همیشه برام هست و به چیزی وابسته نیست برای تعریفش... قبلاً خیلی ...
شاید همین آزادگی، معرف وجود شماست. جوری‌که یه عمر زندگی در وارستگی، به مشقتِ اون دوازده‌سال می‌ارزیده. من بشخصه، پرم از تعلقاتِ دنیوی و معترفم که خودم هم خیلی در قیدِ رها شدن ازشون نبوده‌ام
۲۸ اردیبهشت
ایمان شکاری
شاید همین آزادگی، معرف وجود شماست. جوری‌که یه عمر زندگی در وارستگی، به مشقتِ اون دوازده‌سال می‌ارزیده. من بشخصه، پرم از تعلقاتِ دنیوی و معترفم که خودم هم خیلی در قیدِ رها شدن ازشون نبوده‌ام
تعلقات دنیوی خیلی شیرین هست ولی من تو مسیرم هم لذت بردم هم گذر کردم، نمیدونم ولی راجع به سوال شما خیلی فکر کردم.
قلم ِ شما من رو همراهی کرد در مرور ِ مسیر زندگیم. ازتون ممنونم. 🙏☘️🎈
۲۸ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
https://www.aparat.com/v/g8559my

بیایم فرض کنیم سلیقه و استایل موسیقىِ مورد علاقه‌ی آدمها هم، داراى شناسنامه و ژنتیکِ مخصوص به خودش باشه. در این صورت، من خودم رو، حاصل ازدواج مردى سیاه‌پوست با نامِ «بلوز راک» از اهالى می‌سی‌سی‌پیِ آمریکا و مادرى بلوند به اسم «کراوت راک» از دهه‌ی شصتِ آلمان غربى تصور مى‌کنم!

جهاز این نوعروس و تازه‌داماد، در ابتدا شامل یک گیتار الکتریک و سِت ساده‌ی درامز بوده. اما با تلاش و در طول زندگی مشترک‌شون کم‌کم بِیس‌گیتار، ساکسوفون، کیبورد و فلوت هم به اسباب اثاثیه‌ی خونه‌شون اضافه می‌شه.

این زوج در اواخر دهه‌ی هفتاد میلادى، به بریتانیا نقل مکان مى‌کنن و همونجا اولین پسرشون که من باشم رو، با اسم «پراگرسیو راک» به‌دنیا مى‌آرن. ... دیدن ادامه ›› این پسر، بزرگ مى‌شه و وقتى پا به مدرسه و خیابون و دانشگاه می‌گذاره، رفقایى صمیمى و نزدیک با اسامىِ هارد راک، تِرش‌متال، گرانج، گاثیک و حتّى کلاسیک و موسیقىِ فیلم، پیدا مى‌کنه! اما از بین اون‌همه، یک‌ دل نه صد دل، عاشق دخترى مینیمال و کم‌حرف به اسم «پُست‌راک» مى‌شه! رابطه‌اى کم‌نظیر و پرتفاهم بین‌شون شکل مى‌گیره که تا به امروز، هیج سبک و استایلى نتونسته، احساس بین‌شون رو دستخوش تغییر و تفاوت کنه...

اگه خودم رو بیشتر با صدای پینک‌فلوید و کَمِل و کینگ‌کریمسن می‌شناسین، اجازه می‌خوام تا پُست‌راکِ عزیزم رو از این تریبون و به مددِ این شکوفه‌های ژاپنی خدمتتون معرفی کنم. خانم‌ها و آقایان: Mono - Burial at Sea
کژال
طرح کاور عالیه.. رنگش، کفِ پای پسر ... اهنگ رو با احترام ارتباط نگرفتم ولی کاورش رو دوست داشتم 🎈☘️👍
چه احترامی از این بیشتر که براش وقت گذاشتین! اتفاقاً این کاور جزء معدود طرح‌های رنگی آلبوم‌های پست‌راک هست. اغلب بیشتر با تصاویر سرد و سیاسفید که گویای تنهایی و تاریکی هستن طراحی شده‌ان و جالب بود که تفاوتش به چشمتون اومد
۲۸ اردیبهشت
ایمان شکاری
چه احترامی از این بیشتر که براش وقت گذاشتین! اتفاقاً این کاور جزء معدود طرح‌های رنگی آلبوم‌های پست‌راک هست. اغلب بیشتر با تصاویر سرد و سیاسفید که گویای تنهایی و تاریکی هستن طراحی شده‌ان و جالب ...
و این کاور پر از زندگیه هم ترکیب بندیش هم حرکت و جنبش عناصر بصریش 👍

ممنون از اینکه به ما معرفی کردین 🙏🎈
۲۸ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به رسم اغلب وقت‌هابى که موسیقى می‌شه سقف و سرپناهِ آوارِ بجا مونده از اتمسفر نمادین غروبِ جمعه‌ها، دل رو می‌سپرم به آرشیو آهنگای باقی‌مونده از روزگار برخورداری از اینترنت آدمای معمولی!

تو این اوضاعِ گند بی‌پادکستی، دست‌آویزم شده همون اپیزودایی‌ که از قبل، توی دانلودهام داشتم. یه آیتمی دارم با عنوان «پلی‌لیست»! اصن دم این پسر گرم بابت سعی و سلیقه‌اش! هر اپیزود، با محوریت یه موضوع خاص، موزیکا رو دستچین و پیشکش کرده: اینجوری مثلا:

- دور آتیش
- موسیقی فاخر
- بی‌کلام بارانی
- کافه‌طور
- هوای دو نفزه
- و و و …

امشب اون اپیزودی که مختص کارای ایرج خانِ جنتی عطایی بود رو، خیلی اتفاقی و بی‌منظور ... دیدن ادامه ›› پلی کردم… اووووو‌ف!! یکی از یکی خاطره‌انگیزتر! شمام قبول دارین که آهنگا وفادارترین‌ان؟؟؟ نمی‌شه که یه قطعه، با خودش خاطره‌ی دو نفر رو زنده کنه! مث بوی عطر می‌مونه. انگار هر بو واسه یه نفره. و هر آهنگ فقط متعلق به یه خاطره.

لابلای این همه کار فاخر و نوستالژیک، رسید به «با من از ایران بگو» یِ داریوش! وای از خط به خط این شعر… و خیلی بیشتر واااای به اونجاش که می‌گه:

با زمستانی که می‌تازد به قتل عام باغ
از گل خشمی که می‌روید در این گلدان بگو

صدای فلوت انگار داره روی پوست تنم دست می‌کشه! جوری که اگه به قصد خودکشی هم لبِ پنجره ایستاده باشم و یه نفر بیاد این موزیک رو از پشتِ سرم پلی کنه، بی‌خیال می‌شم و دوباره برمی‌گردم به زندگی…

که مرا هزار امید است
و هر هزار سهمِ وطن!
انقدر کلمات رو قشنگ کنار هم میچینی که آدم دلش میخواد همین اول صبح داریوش گوش بده

نوشته های شما رو همیشه بیشتر از یه بار میخونم
۲۶ اردیبهشت
شقایق مطیع
انقدر کلمات رو قشنگ کنار هم میچینی که آدم دلش میخواد همین اول صبح داریوش گوش بده نوشته های شما رو همیشه بیشتر از یه بار میخونم
وقتی خدا به خواهرم دوقلو داد همه خوشی‌های خونواده‌ی ما ضربدر دو شد! اینکه الانم به پراکنده‌نویسی‌های من بیش از یه بار وقت می‌دین، انگار حس خوبی که می‌سازین رو برام مضاعف می‌کنین... ضمن اینکه شما تو آهنگای داریوش اصن یه سرقفلی دارین به اسم خودتون خانوم!
۲۶ اردیبهشت
ایمان شکاری
وقتی خدا به خواهرم دوقلو داد همه خوشی‌های خونواده‌ی ما ضربدر دو شد! اینکه الانم به پراکنده‌نویسی‌های من بیش از یه بار وقت می‌دین، انگار حس خوبی که می‌سازین رو برام مضاعف می‌کنین... ضمن اینکه ...
ممنون ازت که این مطالب رو با ما به اشتراک میزاری
جایی نوشته بودی درحال حاضر ما فقط اینجا رو داریم ، نمیدونم باید ممنون چی باشیم که ما رو به اینجا عادت داده! الانم که به واسطه یه سری کانفیگ میشه به فضای بین الملل متصل شد ، باز هم وی پی ان رو به سرعت خاموش میکنم و میام اینجا
البته گرون بودن کانفیگ ها هم یه دلیل به حساب میاد واسه زود خاموش کردنش😉ترجیح میدم بمونه واسه صحبت های گاه و بی گاه با عزیزان خارج از کشور

و ضمنا اسم من دقیقا از روی همون آهنگ انتخاب شده🫠
۲۶ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
وقتِ استراحتِ بین دو نیمه‌ی کلاس، سر رسید. کت‌ام را پوشیده و نپوشیده، گوشی و پاکت سیگار را به جیب‌های عقب شلوارم فرو کردم و پله‌ها را دو تا یکی، تا رسیدن به پذیرش و بعد محوطه حیاط، درنَوردیدم.

با آن‌همه چابکی، به میانه‌های صفِ تریا رسیدم و حساب کردم با حدود هفت دقیقه انتظار، سه دقیقه هم زمان، برای دود کردنِ نصف سیگارم خواهم داشت!

سرم پایین بود و داشتم در ادامه‌ی محاسباتم، سرعت حرکت صف را بر مبنای جابجایی کفش‌ها بر دقیقه ضرب و تقسیم می‌کردم که ناگاه، عکس صورتم را در برقِ یک جفت کفش ورنیِ سیاه‌رنگ، که تا همین دو ثانیه‌ی قبل، جایی در آمار من نداشتند، دیدم!

مسیر ساق پا تا فاصله‌ی بین دو چشمِ صاحب کفش را، انگار که بخواهم، تعریف دقیقی از وضعیت ظاهری یک معارض به حریم حقوق دیگران، برای آیندگان ... دیدن ادامه ›› شرح دهم، در حیرت و با حرکت آرامِ سرم، طی کردم.

چه می‌دیدم؟! زِ دستِ دیده و دل هر دو فریاد؛ بین آن همه کلاس و این همه شاگرد، درست بغل‌دستی سمت چپم بود که بی‌خبر و شاید هم بی‌اعتقاد به ماهیتِ وجودِ صف، گرمِ کار کردن با تلفنِ همراهش بود.

در نزاع بینِ کافئین‌طلبی و جور معشوق، کشیدنِ یک نخِ کامل را به نصفه ترجیح دادم و فضای بوفه را با امید به فهمیده شدنِ این چرخش قهرمانانه ترک کردم.

به کلاس برگشتم. سر جایم، روی صندلی نشستم و این‌بار بدون بالا آوردنِ سرم و فقط با پیچیدنِ بوی قهوه، رحمت فرستادم بر تربت آن شاعری که سرود:

«طاعت از دست نیاید، گنهی باید کرد
در دلِ دوست به هر حیله رهی باید کرد»


(شعر آخر، منسوب به نشاط اصفهانی)
امروز تو یه کارگاه یک‌روزه‌ی سفالگری شرکت کردم. بخوام از نقطه‌نظرِ کارکردن با گلِ رُس حرف بزنم، احوالِ عجیب و غریبی رو تجربه نکردم. ولی نکاتی که در آموزشِ شفاهیِ مربّی کلاس شنیدم، برام به‌مراتب حیرت‌انگیزتر بود.

ایشون بطور جسورانه‌ای، سفالگری رو متمایز از انواع رشته‌های هنری، قلمداد می‌کرد. با این توجیه که این تنها هنریه که صدای حرف‌ها و آوازها و حتی نفس‌های خالق اثر رو در دلِ خودش و مابین خلل‌وفرج خاک، ضبط می‌کنه. اینجور که دیرینه‌شناسان چه صداها که از دل کوزه‌ها نشنیده‌ان…

تأکید دیگرشون بر روی انرژی و احساس هنرمند بود. می‌گفت بیشتر کارهایی که بعد از بیرون اومدن از کوره دچار ترک یا شکست می‌شن، دارن اون آشوب درونِ افکارِ فرد سفالگر رو بازتاب می‌کنن… اصطلاحی داشتن که می‌گفتن گل، اگه با فروتنی و عشق ورز داده نشه، قهر می‌کنه و به دلِ صاحبِ اثر، دل ... دیدن ادامه ›› نمی‌سپره!

و آخر اینکه، بواسطه‌ی کار با دستِ چپ و راست، هر دو نیمکره‌ی مغز درگیر ماجرا می‌شن و بطور محسوسی، منجر می‌شه به ذهن‌آگاهی و حضور در لحظه.

برای شخصِ من صرفِ کسب تجربه و هم‌نشینی با آدمای جدید، خوشایند بود. ولی خب، کماکان چوب رو بیشتر از خاک و ایستادن رو بیشتر از نشستن دوست دارم.
چه جالب...اما نفس ما و تشعشعات شعوری ما روی هر چیزی اثر داره هنر . غیر هنر
۲۵ اردیبهشت
با " ایستادن بیشتر از نشستن " به شدددددددت موافقم
۲۶ اردیبهشت
سفالگری فقط فیلم روح با بازی پاتریک سویزی فقید
۲۶ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من به پذیرندگانِ «باخت» احترام می‌گذارم! در واقع، از آدمایی که با بازنده بودنِ خودشون در صلح و تفاهم هستن، حس بهتری می‌گیرم تا اونایی که زمین و زمان رو در نرسیدن‌ها و نشدن‌هاشون مقصّر می‌دونن... و بنظرم رفتارشون یک سر و گردن، قوی‌تر از قدرت لازم برای برنده بودنه!
کاش همه با خودشون در صلح بودن...
۲۵ اردیبهشت
اخه اینم هست که ما محصول نابرابری و بختیم یه جاهایی...
۲۵ اردیبهشت
سحر کشفی
اخه اینم هست که ما محصول نابرابری و بختیم یه جاهایی...
خیلی جاها ...
۲۶ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هفت‌هشت سال قبل، شایدم بیشتر، یه بار، تو مسیر فرودگاه مهرآباد واسه رسوندن بابا به پروازش بودم و چون نمی‌دونستم باید سمت کدوم ترمینال بپیچم، نرسیده به دوراهی، شماره اطلاعاتِ پرواز رو، همون پشت فرمون و در حال رانندگی گرفتم و تماس هنوز وصل نشده بود که یه پلیس درجه‌دار، انگار که در عالم خلقت، فقط و فقط با رسالتِ شکار این لحظه، نازل شده باشه، صاف سر راهمون سبز شد.

فی‌الفور، گوشی رو که تو دست چپم بود، به گمانِ اینکه از چشم اون مأمور راهنمایی دور بمونه پایین آوردم و زهی خیال باطل که افسر کارکشته، آماده به جریمه و از همون کنار خیابون، با دست به من اشاره کرد؛ گفت بیا.

بابام اونقدی وقت نداشت و منم، فقط زدم کنار که بدون چک و چونه، برگ جریمه رو بگیرم و برم که آقای پلیس با نیشخندی حق به جانب و در حین ثبت مشخصات به اظهار فضل دراومد که؛ پسر جان، من خودم فلان ساله خبره‌ی این کارم و تا تو بخوای با دیدن مأمور، کمربندت ر‌و ببندی، من رو هوا زدم و خلاصه که اینجور تیز بازی‌ها پیش ما ... دیدن ادامه ›› معلق بازیه.

من، سر خم کردم و یه نگاه به خلاف مندرج در قبض انداختم و با حالتی مخلوط از خنده و تعجب و عجله گفتم؛ جناب سروان، شما جریمه رو بنویس، ولی نه واسه نبستنِ کمربند! من داشتم با موبایل حرف می‌زدم و اون گوشیم بود که آوردم پایین، نه کمربند.

جالبه که مبلغ جریمه‌ی صحبت با موبایل بیشتر از نبستن کمربند بود و من واقعاً ترجیح می‌دادم به‌خاطر خلافی که داشتم جریمه بشم تا اون کاری که نکردم.

بماند که حرف من تو کَت ایشون نرفت و من رو با همون بند مربوط به کمربند جریمه کرد. ولی اینو فهمیدم حتی وقتی هم که تو به اشتباهِ خودت معترف باشی، آدمها باز در نهایت، قضاوت خودشون رو دارن. مهم اینه که این‌وسط چه‌کسی راویِ داستان باشه. بقول یه دیالوگی که نمی‌دونم مال کی و کدوم فیلم بود:

We are all bad, in someone’s story
اعتراف به اشتباه درست، از نظر ایشون اشتباه بوده.
۲۴ اردیبهشت
پویا فلاح
اعتراف به اشتباه درست، از نظر ایشون اشتباه بوده.
بله برادر. و ما آدمای شرقیِ هنوز معتقد به عالمِ معنا، تنها امیدمون اینه که داوری اون بالایی لااقل جوری باشه که دیگه نیاز به ویدئوچک نداشته باشیم!
۲۴ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

موسیقی
شعر و ادبیات

تماس‌ها

آرشیو مجازی صفحات موسیقی